• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
مطالب مرتبط
  • محرم یعنی عشق
    محرم یعنی عشق
    محرم اولین و یکی از چهار ماه قمری ست که حتی زمان جاهلیت هم حرمت داشته و و هیچ قبیله ای در آن جنگ و خونریزی نمی کرده است. محرم ماه مظلومیت اسلام و خاندان رسول خداست
  • دو تا دست
    دو تا دست
    هوا گرم بود. حاجی ها سور بر اسب و شتر از مکه بر می گشتند در کنار برکه خم پیامبر ایستاد
  • عمه مهربان بچه ها
    عمه مهربان بچه ها
    هنوز مردم غم از دست دادن امام حسين عليه السلام را فراموش نکرده بودند که زينب کبري عليهاالسلام خواهر بزرگوار او و دختر نمونه حضرت علي عليه السلام بار سفر بست و از دنيا رفت
عضویت در خبرنامه
  • تعداد بازديد :
  • 2139
  • شنبه 1/11/1390
  • تاريخ :

حکایتی از زندگی پیامبر اکرم (ص)
حکایتی از زندگی پیامبر اکرم ص

پدر

بابا مرا نوازش كرد. بعد دستم را گرفت تا با هم به نماز عید فطر برویم. بابا مرا خیلی دوست می داشت. همیشه مرا می بوسید. آن روز به من عطر زد و دهانم را پر از بادام و كشمش كرد.

آن روز داوود هم همراه ما آمده بود. داوود پدر نداشت. او گاهی به من و گاهی به پدرم نگاه می كرد. قد داوود كوتاهتر از من بود. ریزه بود و لاغر. لباس كهنه ای هم بر تنش بود.ما سه نفر به طرف میدان می رفتیم. میدانی كه پیامبر در آن نماز عید فطر می خواند. چشم من از دور به پیامبر بود، پیامبر آن سوی میدان بود. از آ نجا، به همه نگاه می كرد و لبخند می زد. پیامبر لباس سفید بلندی به تن داشت. با یك شال سبز به دور كمرش. روی یك سكّوی بلند ایستاده بود. به نظرم می آمد كه از شادی مسلمانان شاد و خوش است. وقتی به چهره اش نگاه می كردم، احساس خوبی داشتم. احساس آرامش.

 امّا یك لحظه احساس كردم پیامبر مستقیم به من چشم دوخته است. با نگاهی لرزان و غمگین. فكر كردم با نگرانی مرا می پاید. فكر كردم نكند كار بدی كرده باشم؛ امّا خوب كه دقّت كردم، به نظرم آمد پیامبر، به من نگاه نمی كند. او به داوود، كه كمی آن طر فتر ایستاده بود، نگاه می كرد. داوود با آن لباسِ كهنه، آن جا زیر درخت نخلی ایستاده بود. احساس كردم داوود غمگین است. من با پدرم آمده بودم. داوود تنها بود. به همه نگاه می كرد؛ می دید بچّه ها همراه پدر خودشان هستند. لبا سهای نو پوشیده اند. همگی، خندان و خوش.... امّا داوود آه می كشید. لبانش می لرزید. شاید می خواست گریه كند.

وقتی برگشتم و دوباره به پیامبر نگاه كردم، دیدم از آن بلندی پایین آمد و به طرف ما حركت كرد. دلم شروع كرد به زدن. من می دیدم كه پیامبر قدم به قدم به ما نزدیك می شود. دلهره داشتم. حالا جمعیّت، كنار می رفت و كوچه می داد. پیامبر كه به ما رسید، همه دور ما، حلقه زده بودند. حالا ما بودیم و آن درخت نخل و داوود و پیامبر.

پیامبر روی دو زانو نشست و دست داوود را به دست گرفت. لبخند شیرینی به روی داوود زد. بعد گفت: در این روز عید می خواهم بگویم كه من پدر تو هستم. می خواهم پدر تو باشم.

چشمان داوود درخشید. لبانش لرزید. خنده بر لبش نشست. من دست پدرم را سفت چسبیدم.

دستم یخ بود. حالا از خنده و خوشی نمی دانستم چه كار كنم. پیامبر داوود را از زمین بلند كرد و در آغوش گرفت. او را نوازش كرد. درست مثل این كه پیامبر پدر داوود باشد. پیامبر به او شیرینی داد و مدّتی دراز با او بازی كرد.

من چنان می خندیدم و شاد بودم كه انگار پیامبر خودِ مرا نوازش كرده بود. حالا داوود می خندید. صورتش مثل گل شكفته بود و رنگش از شادی سرخ بود.

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع:رشد دانش آموز

مطالب مرتبط:

این گونه سخن گفتن!

امثال و حکم

مثل های ایرانی

یه خونه ی باصفا بود که...

از کتاب خدا

دوست نماز

UserName