• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2040
  • سه شنبه 1385/5/31
  • تاريخ :
گفت وگو با هانیه توسلی

گفت وگو با هانیه توسلی درباره شش سال حضورش در سینما


دلم می خواهد نقش منفی بازی كنم


خلاصه گفت و گو :

? سامان مقدم را ندیده بودم تا اینكه بعد از چند كار كه به سرانجام نرسید تماس گرفت و گفت می خواهد فیلمی بسازد كه سه اپیزود دارد و یكی از آنها یك دختر جوان است و گفتند امیدواریم برای بار سوم بتوانیم همكاری كنیم. من هم خوشحال شدم چون فیلم هایشان را دوست داشتم.

? كارگردان زمانی می تواند موثر باشد كه ارتباط اولیه با فیلمنامه برقرار شود. وقتی این ارتباط برقرار شد در مواردی كه نامفهوم است كارگردان می تواند كمك كند. فیلمنامه خوب خودش آن تحلیل ها را می آورد.

? با توجه به اینكه سایر افراد در «یك شب» نابازیگر بودند چیزی كه نیكی كریمی از من می خواست این بود كه دوربین حس نشود. اینكه حس شود دوربین مخفی است.

شش سال از حضور بازیگری می گذرد كه در ابتدا فكر می كرد این زمان كافی است كه یك بازیگر در سینما حضور داشته باشد و خوب كار كند. اما این سال ها به سرعت گذشت و هانیه توسلی در حال حاضر بازیگری است كه می گوید تازه دارد تجربه می كند و قصد دارد كه یاد بگیرد و تمرین كند برای آینده ای بهتر. آینده ای كه برخلاف گذشته بسیار پرامید از آن صحبت می كند.

چطور شد كه برای تحصیل در دانشگاه ادبیات نمایش را انتخاب كردید

اصولا به خیلی چیزها علاقه دارم. بازیگری یكی از علایقم است. نوشتن، عكاسی و نقاشی را هم دوست دارم ولی در این سال ها چیزی كه بیشترین وقت را از من گرفت همان بازیگری است. از سال ?? به بعد مدام كار بازیگری می كنم. دلیلی كه در دانشگاه، ادبیات را انتخاب كردم این بود كه دیدم در فضای بازیگری هستم و تئاتر هم كار كرده ام پس بهتر است به یكی دیگر از علاقه هایم بیشتر به صورت تكنیكی بپردازم.

علاقه به ادبیات از گذشته بود

بله، از ??- ?? سالگی تئاتر برایم جدی شد. همان سال ها با مجله فیلم آشنا شدم و نقدی خواندم و كم كم به سمت ادبیات كشیده شدم. داستان های كوتاه و نمایشنامه. به هر حال سال هایی كه در همدان كار می كردم بیشتر از زمانی كه وارد دانشگاه شدم مطالعه می كردم.

آیا این طور بوده كه این مطالعات و رمان خواندن ها را در جهت بازیگری استفاده كنید اینكه خودتان را جای شخصیت های داستان بگذارید

آن سال ها خاطرم هست كه بیشترین رمانی كه بر من تاثیر گذاشت «جان شیفته» بود و «دمیان» هسه كه برایم عالمی داشت. هر چیزی كه آدم را عمیق كند و باعث شود جور دیگری به دنیا نگاه كنم، چه در حیطه سینما و چه در زندگی را دوست دارم. تمام ما شاید در ناخودآگاه این كار را بكنیم. اما مشخصا اینكه تمرین بازیگری كنم و یك رمان و داستانی را بخوانم و خودم را آگاهانه جای شخصیت قرار دهم، خیر، هیچ وقت نشده.

جمله ای كه در زمان «شام آخر» اولین كارتان گفتید را تكرار می كنم : اگر آدم استعداد داشته باشد و شانس هم بیاورد كه پیشرفت می كند، اما اگر فقط استعداد داشته باشد و شانس نیاورد ممكن است موفق نشود...

من كاملا به این جمله اعتقاد دارم. چون بازیگری سینما واقعا ?? درصد آن به شانس بستگی دارد. شانس به این معنا كه در اول راه مسیرت چطور انتخاب شود. ربطی به الان ندارد كه شش سال است بازی می كنم. در ابتدای راه خیلی مهم است كه انتخاب هایت چگونه باشد. اغلب هم بازیگران انتخاب نمی كنند و انتخاب می شوند. آنجا است كه می گویم شانس خیلی مهم است. اگر استعداد وجود داشته باشد به آن شانس یك پروبال می دهد كه درست پیش برود. ولی ممكن است با چند انتخاب غلط همه چیز نابود شود.

در این مدت چقدر پیشرفت كردید

یكسری اتفاقات در درون آدم می افتد. تجربه هایی كه كسب می شود خودش نوعی پیشرفت است اما در مورد بازیگری به نظر خودم در سال های اول كارهایی كه انجام دادم بهتر بود. «شام آخر»، «اثیری» و «شب های روشن» را طی یك سال كار كردم. هر سه در عین متفاوت بودن فیلم های آبرومندی بودند. بعد از آن هم سعی كردم انتخاب های درستی انجام دهم. الان احساس می كنم كاش دوباره فرصت آن پیش بیاید كه فیلم هایی در آن سطح و اندازه كار كنم البته «كافه ستاره» جزء كارهایی است كه خیلی دوستش دارم.

در هنگام «شام آخر» گفتید كه چیزی از تكنیك نمی دانید. الان به چه صورت است

اولین فیلم جدی ام «شام آخر» بود و من خیلی حسی داشتم با بازیگری برخورد می كردم. زمانی كه سر فیلمبرداری «شب های روشن» بودم فیلم را دیدم و متوجه شدم شاید حسم در جاهایی درست بوده ولی حركات صورتم در كلوزآپ زیاد بود. كارگردان تا حد زیادی كمك می كند ولی به هر حال بازیگر باید اینها را بداند و این زمانی اتفاق می افتد كه روی پرده آن را ببینی. زمانی كه كارگردان چیزی از تو خواسته و درك نكردی و انجام ندادی و حالا می بینی، اینها تبدیل می شود به تكنیك. تكنیك مانند یك قالب است كه حس در آن می نشیند. شاید اگر آن قالب نباشد حس خیلی پرت و پلا شود. این برای من با تجربه به دست آمد.

تمرینات خاصی هم برای رسیدن به این تكنیك انجام دادید

نمی شود گفت تمرین. اینكه می فهمی مثلا چقدر سرت را تكان دهی. صدایت اگر بالا برود فلان اشكال را خواهد داشت. وقتی می خواهی خشمگین شوی حواست باشد صورتت بیش از حد دفرمه نشود. اینها چیزهایی است كه تجربه به آدم یاد می دهد. با منطق ریاضی نمی شود گفت حس و تجربه و آن قالبی كه خود به خود سعی می كنی خودت را در آن قرار دهی.

برای انتخاب كارهایتان كارگردان مهم تر است یا فیلمنامه

در درجه اول واقعا فیلمنامه مهم است ولی خب كارگردان هم تاثیر می گذارد. زمانی هم شرایط دیگری باعث می شود كاری را قبول كنی، ولی نقش برایم از همه چیز مهم تر است. اینكه بتوانم نقش را متفاوت بازی كنم. همیشه هم متفاوت بودن مهم نیست. این مهم است كه قابلیت بازی نقش های متفاوت را داشته باشی. حتی می شود نقش هایی كه شبیه هم هستند ریزه كاری هایش را تغییر داد.

پس تحلیل تان از نقش را بر پایه متن می گذارید یا بر عهده كارگردان

وقتی فیلمنامه ای را می خوانم اولین چیزی كه برایم مهم است این است كه چقدر آن نقش باورپذیر است. دیالوگ ها چطور است. وقتی فیلمنامه خوب است، خوب هم می شود آن را بحث و تحلیل كرد. وقتی هم كه نشود با آن فیلمنامه ارتباط برقرار كرد پس جای تحلیل هم نمی گذارد.

حالا كارگردان در نظرتان چه نقشی دارد

كارگردان زمانی می تواند موثر باشد كه ارتباط اولیه با فیلمنامه برقرار شود. وقتی این ارتباط برقرار شد در مواردی كه نامفهوم است كارگردان می تواند كمك كند. فیلمنامه خوب خودش آن تحلیل ها را می آورد.

پس به لحاظ عملی فرق بین بازیگری و كارگردان از یك بازیگر در كجا است به عنوان مثال اگر «یك شب» را با «كافه ستاره» مقایسه كنیم تفاوتی كه با هم دارند این است كه در «یك شب» چیزی كه حذف شده بازی شما است...

با توجه به اینكه سایر افراد در «یك شب» نابازیگر بودند چیزی كه نیكی كریمی از من می خواست این بود كه دوربین حس نشود. اینكه حس شود دوربین مخفی است.

خب، اینها در متن بود یا حذف هایی كه كارگردان از بازی شما می كرد

در متن تا حدودی دیالوگ ها این حس را می داد كه همه چیز مثل زندگی عادی است. در زندگی عادی كه دو نفر حرف می زنند ممكن است خیلی عادی تپق بزنند و از یك جمله ای به جمله دیگر بپرند ولی این شكل حرف زدن در خیلی از فیلم ها نیست. در «یك شب» شیوه دیالوگ نویسی طوری بود كه آدم ها مثل زندگی عادی حرف بزنند و به شكل خودشان بیان شود و من سعی كردم كه فكر كنم دوربینی وجود ندارد. چیزهایی كه در مورد تكنیك صحبت كردم را اصلا رعایت نكردم. اگر دقت كرده باشید من بارها زبان می زنم یا مثلا اینجوری می كنم.( با دندان لبش را گاز می گیرد.) حالا نمی دانم اینجوری را چطور در مصاحبه می آورید

همین جوری.

كنترل زیادی بر روی صورتم نداشتم گو اینكه در نمای بسته سرم از كادر بیرون برود.

بقیه نابازیگر بودند و قرار بود همانی كه هستند باشند، برای شما كه بازیگر بودید این كار خوشایند است یا ناخوشایند

اصلا ناخوشایند نیست. اینكه ببینیم یك نابازیگر چگونه است. كسی كه قرار است خود طبیعی اش باشد بیشتر یك تجربه خاص و جالب است كه با سایر كارها متفاوت است.

سلیقه ای هم در انتخاب و انجام كارها دارید

اگر بخواهم در مورد سلیقه بازیگری هم صحبت كنم فكر می كنم بقیه هم چنین نظری داشته باشند. این است كه بازی های غلط شده را دوست ندارم. اینكه احساس كنی كه دارد بازی می شود را دوست ندارم هر چند كه كارهایی كه تا به حال كاركردم متفاوت بود و لحن ام در جاهای مختلف تغییر داشت و با خودم متفاوت بود. به لحاظ سلیقه ای بازی های سرد را دوست دارم. همان شیوه ای كه در «شب های روشن» سعی كردم یك چهره بدون احساس را بازی كنم و در واقع آن حس با نگاه منتقل شود.

در این مدت فیلم های متفاوتی كار كردید. این سلیقه كجا است «زمان می ایستد» را با «كافه ستاره» مقایسه كنید.

اینكه در ابتدا گفتم قدرت انتخاب نداریم...

اتفاقا این جریان یك انتخاب از جانب شماست.

بله، انتخاب است ولی میزان انتخاب هایی كه ما داریم چقدر است در «زمان می ایستد» چیزی كه برایم جالب بود این بود كه در یك موقعیت بداهه قرار بگیرم.

یعنی فیلمنامه ای در كار نبود

فقط یك طرح بود و تمام دیالوگ ها در فیلم بداهه است...

پس در آن ویژگی ای كه قبل تر اشاره كردید كه باعث می شود كاری را قبول كنید، یعنی فیلمنامه وجود نداشت. اینجا خودتان را به كارگردان سپردید

خودم را به كارگردان و طرح سپردم. موقعیتی كه وجود داشت جالب بود. دختر عاشقی كه از مرز عبور می كند و یك بچه در شكمش است كه با آن صحبت می كند. بستری بود كه من با موجودی طرف بودم كه در زندگی عادی وجود نداشت. دختری كه یك مقدار دیوانه بود. این در طرح بود و یك مقدار شخصیت پردازی می كرد. این برایم جالب بود در موقعیتی قرار بگیرم كه هر كاری دلم می خواهد بكنم و خودم شروع كنم به پروراندن شخصیت كه كار سختی بود. فیلم را یك بار در تدوین از اول تا آخر با یك مونتاژ كاملا خطی دیدم. خیلی خسته نشدم و یك مقدار ترسیدم كه دیوانگی دختر درنیاید كه درآمده بود. چند مدت بعد فیلم را دیدم كه «علیرضا امینی»آن را به هم ریخته بود و سكانس ها جابه جا شده بود. شاید ایشان ناراحت شود ولی اصلا آن را دوست نداشتم و خیلی خسته شدم و به شخصیت پردازی ای كه از شروع تا پایان فكر كرده بودم لطمه زیادی خورده بود و فیلم را در جشنواره ندیدم.

این انتخاب های متفاوت را خودتان چطور ارزیابی می كنید به نظرم نوعی سرگردانی در انتخاب هایتان دیده می شود.

من این را سرگردانی نمی دانم. می گویم به دنبال پیدا كردن مسیری كه همیشه دلم می خواسته اتفاق بیفتد و حالا...

می خواستید چه اتفاقی بیفتد

نمی خواهم بگویم دوست دارم كه نقش یك آدم دیوانه را بازی كنم. معمولا در كارهایی كه انجام دادم نقش های مثبت و مظلوم داشتم. حالا شاید بخشی از آن به خاطر چهره است و بعضی می گویند تو نمی توانی نقش منفی را بازی كنی و بدجنس باشی.

البته در «شام آخر» اینگونه نبود.

در آنجا بیشتر مظلومیت و معصومیت دختری بود كه عاشق پسر بود و یك پیشینه روان پریشی هم داشت. نمی شود گفت منفی. منظورم مشخصا یك شخصیت بدجنس است.

فكر می كنید می توانید بازی كنید

یكی از آرزوهایم است. ولی در شرایطی كه نقش خیلی درست باشد. نقش های منفی معمولا پیچ و تاب های بیشتری دارند تا نقش های مثبت. خیلی دلم می خواهد یك بار نقش یك بدجنس را بازی كنم. آدم های بدجنس خود به خود ریاكار هم می شوند و این وسعت بیشتری به نقش می دهد. خیلی دلم می خواهد چنین كاراكتری را بازی كنم كه متاسفانه تا به حال برایم پیش نیامده است.

به عنوان ستاره سینما با حضور در فیلم های خاص چه میزان به مخاطب فكر می كنید

من اصلا فكر نمی كنم ستاره بودم یا هستم. ستاره كسی است كه آنقدر در بین مردم محبوب می شود كه آنها به خاطر او می روند فیلم را ببینند. شاید هر بازیگری علاقه مندان خاص خودش را داشته باشد ولی این به آن معنا نیست كه او ستاره باشد.

بحث خوبی یا بدی آن نیست و قطعا هر بازیگری دوست دارد این اتفاق برایش بیفتد ولی من این كار را حس نكردم.

ولی به دلیل كارهای تلویزیونی كه انجام دادید یك چهره شناخته شده هستید.

بله، ولی ستاره تعریف دیگری دارد كه در سینمای ایران انگشت شمارند.

اساسا مخاطب چقدر برایتان اهمیت دارد

زیاد.

ولی با بازی كردن در «زمان می ایستد» و «یك شب» نمی شود گفت مخاطب برایتان مهم است.

یك زمان می خواهم به عنوان بازیگر چیزی را تجربه كنم، بعد خوشبینانه این است كه قرار است این فیلم خوب شود. می دانم مخاطب خاص دارم. به هر حال عده ای این فیلم را می بینند مثل منتقدان و جمع سینماگران. به هر حال فیلم در حد خودش مخاطب دارد.

این تعداد مخاطب برایتان راضی كننده است

به هر حال آنقدر به من انگیزه می دهد كه فیلم را قبول كنم. اولش به خاطر خودم است كه تجربه متفاوتی داشته باشم و دوم به خاطر مخاطب. وقتی سریال «وفا» را كار می كنم چون از تلویزیون پخش می شود با مخاطب انبوهی مواجه می شوم. آن موقع مخاطب عام برایم خیلی مهم است.

یعنی جایی مخاطب عام برایتان مهم است و جایی مخاطب خاص

بله، اگر بخواهم جمع بندی كنم باید بگویم یك جاهایی به عنوان بازیگر، خودم مهم هستم و دوست دارم این توازن را حفظ كنم. مواقعی تجربه ای باعث می شود كه كار خاص قبول كنم تجربه ای كه خودم با آن درگیر شوم. زمانی هم در كنار آن تجربه می بینم با یك مخاطب گسترده قرار است روبه رو شوم و آن هم برایم تجربه جذابی است. هر دو تجربه های متفاوتی است كه آنها را دوست دارم و تلاش می كنم این توازن را حفظ كنم.

بازی در «كافه ستاره» چطور پیش آمد

راستش سامان مقدم را ندیده بودم تا اینكه بهمن ?? با من برای بازی در یك فیلم كه قرار بود كار كنند تماس گرفتند كه نشد. تابستان ?? مجدد تماس گرفتند كه می خواهند یك سریال بسازند و خواستند همكاری كنم و آنجا برای اولین بار با «مقدم» ملاقات داشتم كه آن سریال هم به سرانجام نرسید. چند ماه بعد مجدد تماس گرفتند كه می خواهند فیلمی بسازند كه سه اپیزود دارد و یكی از آنها یك دختر جوان است و گفتند امیدواریم برای بار سوم بتوانیم همكاری كنیم. من هم خوشحال شدم چون فیلم هایشان را دوست داشتم. فیلم هایی كه با استقبال عمومی مواجه بودند و در جایگاه خودشان هم درست بودند. فضای فیلم را خیلی دوست داشتم اینكه فیلم پركاراكتری بود و فضای گرمی داشت...

این تعدد شخصیت ها دچار تردیدتان نكرد با توجه به اینكه تجربه «گاهی به آسمان نگاه كن» را داشتید.

متاسفانه «گاهی به آسمان نگاه كن» درنیامد. در ابتدا فكر می كردم شاید مثل آن فیلم شود. موقع فیلمبرداری هم نگران بودم. ولی خوشبختانه با كارگردانی خوب مقدم و تدوین درخشان «مویینی» این اتفاق نیفتاد.

چیزی كه در فیلمنامه از شخصیت «سالومه» درك كردید چه بود

ببینید، شخصیت سالومه اصلا شخصیت خاصی نیست. نمی شود گفت عجیب و غریب یا جور خاصی فكر می كند. اصلا این طور نبود. سالومه یك دختر كاملا معمولی است، با یك تفكر معمولی در یكی از محله های قدیمی و سنتی تهران با شرایط سختی به لحاظ زندگی كه باید مراقب پدرش باشد. خود كاراكتر یك فرد معمولی است ولی موقعیت آن كمی غیرعادی است. اینكه مادر ندارد و باید از پدرش مراقبت كند، یك پسری را دوست دارد و می خواهد زندگی اش بهتر از چیزی كه هست باشد. مثل هر جوانی كه با رویای آینده زندگی می كند.

سعی در رسیدن به چه حس یا ویژگی خاصی در این نقش داشتید

سعی ام بر این بود كه سالومه یك دختر مهربان و دوست داشتنی باشد. همراه با مسئولیتی كه برای نگهداری پدر بر دوشش است. مهمترین چیزی كه در این شخصیت بود خوش بینی اش به آینده بود و آن عشقی كه دارد در بیاید...

این عشق را می توانید توضیح دهید به نظر به آن صورت كه می گویید عشقی در میان نیست. در صحنه زیر باران سالومه به ابی می گوید كه عاشقش است ولی در نهایت با مشكلاتی كه پیش می آید به خانه دوستش می رود. شاید با خصوصیاتی كه از سالومه گفتید عشقش هم یك چیز معمولی است.

نه عشق معمولی كه نمی شود گفت. سالومه مثل همه ما كه شاید عاشق باشیم یا عاشق بوده ایم، وقتی یك آدمی را دوست دارد تمام رویاهایش را با آن آدم می بیند. سالومه یك دختر جوان است كه به واقع با مشكلات زندگی مواجه نشده و فكر می كند ابی كسی است كه می تواند به او كمك كند كه چشم های پدرش خوب شود و با ازدواج با ابی شاید زندگی اش بهبود پیدا كند ولی هیچ وقت فكر نمی كند با شخصیت شاهین ایرج نوذری كه شاید خیلی پولدارتر از ابی باشد ازدواج كند.

البته به نظر می رسد بر سر دوراهی می ماند.

نه من این را حس نكردم. جایی كه شاهین به خواستگاری او می آید به این معنا نیست كه سالومه بر سر دوراهی مانده یا به او فكر می كند.

نقاشی كردن های سالومه قرار بود چه بعدی به شخصیت بدهد چیزی كه مشخص است سالومه یك شخصیت رویایی است. در نقاشی هایی كه می كشد به جز یك نمونه بقیه آنها سیاه و سفید است. یعنی واقعیت را سیاه می بیند. تنها چیزی كه رنگی است همان رویاهایش است محله ای در وسط دریا در دبی. ابی را در زندان سیاه و سفید می كشد. جایی هم كه به خانه دوستش می رود به سمت رویا و آرزویش می رود نه واقعیت.

چیزی كه من باور كرده بودم این بود كه سالومه می خواهد ? سال منتظر ابی بماند. برای همین می خواهد برود چون اگر بماند باید شوهر كند و در آن محل نمی تواند بماند.

پس رویا برایش مهمتر است. همین ? سال را جای دیگر هم داریم كه به ابی می گوید با درآمدی كه تو داری ? سال دیگر می توانی خانه و ماشین فراهم كنی و می توانیم ازدواج كنیم و از این محل برویم و...

بله این رویایش است. ولی قبل از آن تصوری از اینكه ابی زندان بیفتد را ندارد. چیزی كه من باور كردم این بود كه سالومه عاشق ابی است و رویاهایش را هم دارد. نمی دانم برای چه اصرار دارید این را ثابت كنید. به ملوك هم می گوید كه می خواهد كار كند تا چشم های پدرش خوب شود تا او را در لباس عروسی ببیند. با همین امید می رود كه منتظر ابی بماند. چیزی كه فیلم می گوید این است كه یك دختر معصوم ناخواسته در یك موقعیت عجیب و غریب قرار می گیرد كه نامزدش ناخواسته به خاطر اینكه خرج عروسی اش را در بیاورد زندان می رود. حالا جامعه قرار است با دختر چه كند او قرار است برود دبی. خودش اصلا آگاهی ندارد كه قرار است چه اتفاقی برایش بیفتد. فیلم این را می گوید.

فیلم چه تجربه ای به لحاظ بازیگری برایتان داشت

سعی كردم لحنم را در جاهای مختلف تغییر دهم. همیشه به این فكر می كردم كه آدم ها یك جور حرف نمی زنند. طبیعتا الان كه صحبت می كنم یك لحن دارم و با خواهر و مادرم كه صحبت می كنم جور دیگر. وقتی قرار است خودم را لوس كنم لحنم جور دیگری است. در مورد سالومه تلاش كردم لحنش در جاهایی تغییر كند. وقتی با ابی عاشقانه حرف می زند لحنش مقداری لوس است و با جاهایی كه با پدرش حرف می زند فرق دارد. سعی كردم روی این ماجرا كار كنم.

مدت ها است كه كار تئاتر انجام ندادید. دلیلش چیست

تئاتر فضای خودش را دارد و من همیشه آن را دوست داشتم. این چند سالی كه در سینما كار می كنم، خیلی در ارتباط با آدم ها و گروه های تئاتری نبودم. به همین دلیل پیشنهادهایی كه می شد شاید كارهای جدی نبود. چون داخل فضا نیستم شانس اینكه در كارهای خوب باشم را ندارم و كاری نبوده كه جذاب باشد و به من پیشنهاد شود.

در این مدت هم پركار بودید و هم كارهای متفاوتی انجام دادید كه می گویید تجربه بود. از حالا برای آینده چه چشم اندازی با توجه به این تجارب برای خودتان در نظر گرفته اید

این یكی دوساله خیلی پركار بودم. دلیلش این بود كه می خواستم با مخاطب عام ارتباط برقرار كنم. اصلا هم ناراضی نیستم و تجربه خیلی خوبی بود. چیزی بود كه خودم خواستم و اتفاق افتاد. در مورد انتخاب كارهای بعدی ام می خواهم مدتی صبر كنم. شاید ? ماه، یك سال یا ? سال دیگر سر هیچ كاری نروم تا كاری باشد كه واقعا دوست داشته باشم. شاید این مدتی كه برای كار بعدی می خواهم صبر كنم و دقیقا زمانی باشد كه فرصتی پیش بیاید تا كاملا به تئاتر بپردازم. الان می خواهم وارد فضای پویاتری شوم. برای اینكه خوب كار كنم باید سرویس هایی از جهت تجربه و تمرین و یاد گرفتن به خودم بدهم. مطالعه كنم و فیلم ببینم.

در حال حاضر فیلم می بینید

فیلم دیدن را شروع كردم. الان به طور جدی فیلم می بینم و مشخصا به بازیگری دقت می كنم.

بازیگر خاصی هست كه كارهایش را دنبال كنید

بازیگر خاصی را دنبال نمی كنم. ولی «ایزابل هوپر» بازیگر محبوب من است به خاطر همان نگاه و بازی سردی كه دارد.

و حرف آخر

امیدوارم «كافه ستاره» دیده شود. چون این فیلم را خیلی دوست دارم. امیدوارم مردم هم فیلم را ببینند و دوست داشته باشند. چند كارم را خیلی دوست دارم. یكی «شام آخر» كه اولین كارم بود. «شب های روشن» و حالا «كافه ستاره» كه جدیدترین كارم است. فیلم را خیلی دوست دارم و وقتی آن را دیدم واقعا احساس لذت كردم.

برگرفته از شرق

خسرو خسروپرویز

UserName