• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1876
  • پنج شنبه 1385/5/26
  • تاريخ :

یادمان آزادگی


در آ که در دل خسته توان درآید باز                                                        بیا که در تن مردن روان درآید باز

بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست                                                   که فتح باب وصالت مگر گشاید باز

ما را چه رسد که با این قلم های شکسته و بیان های نارسا در وصف شهیدان و جانبازان و مفقودان و اسیرانی که در جهاد فی سبیل الله جان خود را فدا کرده و یا سلامت خویش را از دست داده اند یا به دست دشمنان اسلام اسیر شده اند، مطلبی نوشته یا سخنی بگوییم. زبان و بیان ما عاجز از ترسیم مقام بلند پایه عزیزانی است که برای اعلاء کلمه حق و دفاع از اسلام و کشور اسلامی جانبازی نموده اند.

امام خمینی (ره)

***

حیات و هویت هر ملتی مرهون پاسداشت روزهای تاریخی و به یادماندنی آن است. شاید برای نسل امروز كه لحظه های ایثار، فداكاری و پایداری را نزیسته و آزادگی را در چنگال اسارت تجربه نكرده است، 26 مردادماه برگی در كنار دیگر برگهای تقویم تاریخ باشد. اما این روز، برای نسل مقاومت، مجاهدت و فداكاری مالامال از رازها و شگفتی هایی است كه در هیچ وصف و زبانی درنگنجد. یادكرد 26 مردادماه، روز بازگشت اولین گروه آزادگان به میهن اسلامی، شیرینی افتخار و سربلندی را در كام ملتی با پیشینه ی بلند استواری می ریزد و به نسل پس از آتش و ایثار، حدیث آزادی و آزادگی نجوا می كند و می آموزد زنجیر فرسودنی است، خشونت ناكارآمد است، روزهای تلخ رفتنی است. آنچه می ماند ایمان، آزادگی و ایثار است.

نسل امروز زیستن در كناركسانی را تجربه می كند كه زندگی آنها ترجمان آزادگی، صبر، ایثار و مجاهدت است. كبوترانی كه دیروز تا بلندای قرب محبوب رفتند و گرمی نفس شهادت حس كردند وامروز، خاموش و بی ادعا در آبادانی و اعتلای میهن می كوشند.

***

تویی كه ندیده بودمت!

g>

ندیده بودمش. فقط با دیدن عكسش در قاب چوبی روی طاقچه، تصویری از او در ذهنم بود؛ تصویری یكنواخت و ثابت. نه پیر می شد، نه اخم می كرد، نه خیلی شاد می شد و نه... همیشه همان لبخند مهربان و شیرین بر لبش بود، با آن موهای پرپشت و سیاه و چشمانی درشت و براق، عین چشم های خودم؛ نه! یعنی چشم های من شبیه چشم های اوست.

پیشانی اش بلند بود و صاف بدون حتی یك چروك و من عاشق این صورت پر از مهربانی بودم. ندیده بودمش، می گفتند وقتی من چهار ماهه بودم، در جبهه های جنوب وقتی فرماندهی یك گردان را به عهده داشته، به محاصره نیروهای بعثی درآمده و اسیر شده است. تا مدت ها مادرم و بقیه اعضای خانواده از او خبری نداشتند. می گفتند گاهی از این طرف و آن طرف خبرهای متفاوتی می شنیدند و نمی دانستند كدام را باور كنند. حتی یك بار خبر شهادتش را شنیدند ولی چون جنازه ای در كار نبود، كسی باور نكرد كه این اتفاق واقعاً افتاده باشد.

می گفتند بالاخره بعد از یازده ماه به آنها خبر داده اند كه او اسیر شده و در یكی از زندان های عراق در اسارت است.

می گفتند از آن به بعد مادرم مدام چشم به در بوده و انتظارش را می كشیده، اما این انتظار نه سال طول می كشد...

خبر خیلی زود همه جا پیچید. آن روز آن چنان به ركاب دوچرخه فشار می آوردم كه نزدیك بود زنجیر چرخ از جا در بیاید. مثل باد تو كوچه ها می پیچیدم تا خبر را زودتر برسانم. آخر گفته بودند «اسرا» برمی گردند. «آزاده »ها می آیند و این برای من كه این همه سال او را ندیده بودم، مثل یك رویا بود.

بالاخره رسیدم. پریدم توی حیاط و نفس زنان خبر را به مادرم گفتم. فقط یادم می آید گوشه دیوار را گرفت، آرام آرام سر خورد و نشست و اشك از چشمانش جاری شد...

گفته بودند آزاده ها از قصر شیرین وارد می شوند و گروهی از آنها به مرقد مطهر امام(ره) می روند. من نمی دانستم اویی را كه ندیده بودم، چگونه در میان این همه صورت پیدا كنم، اما می دانستم كه هر طور شده باید خودم را به مرز برسانم. با دو سه تا از بزرگ ترها و به همراه مادرم به جاده های خاكی كنار مرز رفتیم. آن قدر ماندیم تا آمدند، اتوبوس ها را می گویم. از هر پنجره ای، یكی دو صورت بیرون بود و به آنها كه كنار جاده ایستاده بودند، می خندید... ندیده بودمش، اما ته قلبم چیزی می گفت كه حتماً می بینمش و می شناسمش. این را مطمئن بودم. چرا؟ خودم هم نمی دانستم. قاب چوبی در دست، كنار جاده ایستاده بودم و هر از چند گاهی گرد و خاك رد لاستیك اتوبوس ها را از جلوی چشمم كنار می زدم تا از هیچ لحظه ای غافل نمانم...

تا ظهر ماندم. بعد از ظهر شد، عصر هم گذشت، اما خبری نبود. دلم شور می زد. با خودم می گفتم: «نكند اشتباه كرده باشند. نكند اصلاً نیاید نكند...» اما هر بار به خودم نهیب می زدم و به شیطان لعنت می فرستادم.

خورشید به انتهای خط افق رسیده بود و نور قرمز و نارنجی اش را پاشیده بود توی آسمان صاف لب مرز. اتوبوس ها می آمدند و می رفتند، اما او نمی آمد.

خسته، كنار تلی از خاك نشستم، یك بار دیگر به عكس توی قاب، خوب نگاه كردم. احساس كردم نگاهی دارد كه پیش از آن نداشته است. با او حرف می زدم و از روزهای تنهایی گذشته می گفتم... در عالم خودم بودم كه صدای فریاد مادرم مرا به خود آورد. نگاه كردم. چهره ای محو از پنجره اتوبوسی بیرون بود و سعی داشت دست مادر و همراهان را بگیرد. مادر به دنبالش می دوید و هر چند قدم به چند قدم چادر، زیر پایش گیر می كرد و تلوتلو می خورد. اما باز بلند می شد و می دوید...

دیگر چیزی نفهمیدم. فقط یادم هست كه باز نگاهی به عكس توی قاب كردم و بعد... یك نفس دنبال اتوبوس دویدم... چهره توی قاب چوبی با چهره پشت پنجره اتوبوس كمی فرق داشت؛ موهای سفید روی شقیقه ها، چروك های روی پیشانی، جای یك زخم روی صورت و... اینها اصلاً آن ویژگی هایی نبود كه توی قاب چوبی دیده بودم. اما یك چیز هنوز بود: درخشش چشم ها.

همان طور كه یك نفس دنبال اتوبوس می دویدم، از ذهنم جمله ای گذشت .دهان باز كردم و فریاد زدم: تویی كه ندیده بودمت... و دیگر نتوانستم ادامه دهم. زمین خوردم و گردو خاك جاده، چهره «پدر» را از مقابل چشم هایم ربود.

آزاده محمدحسین

***

ثبت شادی بازگشت آزادگان

چه زیباتر می شود پرچم سه رنگ این خاك صبور با آن نام عزیز در میانش، وقتی بر فراز شانه های پرستوهای بازگشته به میهن افراشته می شود.

از حال و هوای آن روزها می گوید، روزهای بازگشت آزادگان به وطن. امیرعلی جوادیان، عكاس و استاد رشته عكاسی دانشگاه، از عكس های بازگشت آزادگان می گوید: «واكنش های اسرایی كه به وطن بازگشته بودند قابل پیش بینی نبود. بعضی اشك می ریختند، بعضی زمین را می بوسیدند و بعضی با لبخند تلخی كه بر لب داشتند، در سكوت هوای آزادی را تنفس می كردند.»

عكاسی از این برنامه، به خاطر تعداد زیاد اتوبوس ها و برنامه های غیرقابل پیش بینی دشوار بود، اما جوادیان موفق شد لحظه های زیبایی از این رویداد تاریخی كشورمان را ثبت كند.

امیر علی جوادیان متولد سال 1336 است و فارغ التحصیل دانشكده هنرهای زیبای دانشگاه تهران. او شش بار جایزه اول عكاسی جنگ را دریافت كرد. جایزه اول سه سال نمایشگاه سالانه عكس ایران، جایزه اول یونسكو با موضوع تعلیم و تربیت، دیپلم افتخار اینترپرس فوتو و برگزاری نمایشگاه های عكس متعدد در داخل و خارج كشور، نمونه هایی از كارنامه عكاسی امیرعلی جوادیان است.

می دانم كه تلخی روزهای اسارت، خسته ات كرده، اما این چنین زاری كردن حتماً به شوق لمس خاك وطن است.

كمی بالاتر بیا، دستت را به من بده و گرمای وجود یك ایرانی را به من هدیه كن!

عكس ها از امیر علی جوادیان

برگرفته از همشهری و دوچرخه

لینک:

 ویژه نامه سالروز ورود آزادگان سرافراز به میهن اسلامی 

تصاویر بازگشت پرستوها

تصاویر بازگشت پرستوها

تصاویر بازگشت پرستوها
خواب بی موقعی که باعث اسارت شد

خواب بی موقعی که باعث اسارت شد

خواب بی موقعی که باعث اسارت شد
محرم در اسارت

محرم در اسارت

محرم در اسارت
آخرین شب اسارت

آخرین شب اسارت

آخرین شب اسارت
UserName
عضویت در خبرنامه