• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 817
  • دوشنبه 1385/5/30
  • تاريخ :

از مكه پیدا شد گلى


با صد هزاران جلوه شد از پرده بیرون ماه من

تا ماه گردون را كند محو جمال خویشتن

دل روشن از سیماى او جان سر خوش از صهباى او

شاهى كه خاك پاى او شد سرمه چشمان من

كوكب بدان تابندگى گوهر بدان رخشندگى

سلطان بدان بخشندگى نشنیده كس اندر، ز من

آمد امیر كاروان محبوب دل آرام جان

دیدار یار مهربان از دل برد رنج و محن

ساقى كرم كن جام را تا پخته سازد خام را

در هم شكن اصنام را كامد نگار بت شكن

شاها ز مسكین یاد كن دلخستگان را شاد كن

جان را ز غم آزاد كن تا خرمى بخشد به تن

مشعل ز علم افروخته اوراق ظلمت سوخته

خیاط رحمت دوخته بر قامت او پیرهن

روشن‌تر از مه روى او خشبوتر از گل موى او

چون قامت دلجوى او سروى نروید در چمن

شب رفت و صبح آمد ز پى دوران ظلمت گشت طى‏

پروانگان شمع وى جمع‏اند در هر انجمن

از مكه پیدا شد گلى در شوره زارى سنبلى‏

آمد خوش الحان بلبلى، كند آشیان، زاغ و زغن‏

در یتیمى در عرب از "آمنه بنت وهب"

تابد از آن در روز و شب نور خداى ذوالمنن

ناخوانده درس استاد شد ویرانه‏ها آباد شد

كاخ كرم بنیاد شد، خار مظالم ریشه كن

یكتاپرستى دین او، صلح و صفا آیین او

از خامه شیرین او شد زنده آداب و سنن

حق بر ضلالت چیره شد روشن فضاى تیره شد

چشم كواكب خیره شد بر آن مه پرتو فكن

آوازه شاه عرب، پیغمبر عالى نسب‏

از روم و شامات و حلب بگذشت تا چین و ختن

احمد ابوالقاسم كزو، شد دین حق با آبرو

از پیشوایان برده او، گوى فصاحت در سخن

خرگه به عرش افراخته، سایه به فرش انداخته

كاخى ز دین پرداخته، ایمن ز آفات و فتن

جبریل خواند در سما بعد از ثناى كبریا

مدح رسول مصطفى، وصف نبى موتمن

شاهى كه جبریل امین ساید به درگاهش جبین

حوران فردوس برین بگزیده در كویش وطن

برد یمانى در برش، تاج رسالت بر سرش‏

برد از صفا خاك درش رونق ز فردوس عدن

صف بسته یك سر انبیا در پیشگاه مصطفى

احمد كه آمد مقتدا بر پیشوایان كهن

لولاك نقش پرچمش، هستى طفیل مقدمش‏

ختم رسل كز خاتمش شد خیره چشم اهرمن

صبح سعادت روى او، فرودس رضوان كوى او

چون تربت خوشبوى او هرگز نبوید یاسمن

ایوان كسرى، كاخ كى، لرزید اركانش ز پى

شد در شب میلاد وى دریاى رحمت موج زن

فرمود حق در شأن او "ماكان" در قرآن او

جان‌ها فداى جان او، مهرش چو روح اندر بدن

نورى كه از الهام وى، شد قوم وحشى رام وى

آمد محمد نام وى، صورت نكو، سیرت حسن

بیرون چو مغز از پوست شد، آنچه كه حدّ اوست شد

تا با خبر از دوست شد، شد بىخبر از خویشتن

با طبع خوش خواند "رسا" میلاد شاه انبیا

وصف رسول مصطفى در آستان بوالحسن (ع)

"دكتر قاسم رسا"

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName