• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2077
  • شنبه 1385/5/28
  • تاريخ :

مرارت‌های امام کاظم علیه السلام‏


رنج‌ها و غم‌هاى امام موسى بن جعفر بعد از فاجعه كربلا، دردناك‌تر و شدیدتر از سایر ائمه ‏علیهم السلام ‏بود. هارون الرشید همواره در كمین ایشان ‏بود، امّا نمى‏توانست به آن‏ حضرت آسیبى برساند. شاید او از ترس این كه ‏مبادا سپاهیانش در صف یاران آن ‏حضرت درآیند، از فرستادن آنان براى ‏دستگیرى و شهید كردن امام خوددارى مى‏ورزید، زیرا پنهانكاریى كه‏ افراد مكتبى در اقدامات خود ملزم بدان بودند، موجب شده بود كه‏ دستگاه حاكمه حتّى به نزدیك‏ترین افراد خود اعتماد نكند. این على بن‏یقطین وزیر هارون الرشید و آن یكى جعفر بن محمّد بن اشعث وزیر دیگر هارون است كه هر دو شیعه بودند همچنین بزرگ‏ترین والیان و كارگزاران ‏هارون در زمره هواخواهان اهل‌بیت‏ علیهم السلام ‏بودند. از این‏ رو بود كه هارون‏ خود شخصاً به مدینه رفت تا امام كاظم را دستگیر كند. نیروهاى مخصوص هارون به اضافه سپاهى از شعرا و علماى دربارى ‏و مشاوران، او را در این سفر همراهى مى‏كردند و میلیون‌ها درهم و دینار از اموالى كه از مردم به چپاول برده بود، با خود حمل مى‏كرد و به عنوان ‏حق‏السكوت به اطرافیان خود در این سفر بذل و بخشش مى‏نمود. و در این میان به رؤساى قبایل و بزرگان و چهره‏هاى سرشناس مخالف توجه ‏و رسیدگى بیشترى نشان مى‏داد.

هنگامى كه همه شرایط براى هارون آماده شد، شخصاً به ‏اجراى بند پایانى طرح توطئه‏گرانه خویش پرداخت. او به مسجد رسول‏ خدا صلى الله علیه و آله رفت. شاید حضور او مصادف با فرارسیدن وقت نماز بوده كه ‏مردم و طبعاً امام موسى بن جعفر علیهماالسلام براى اداى نماز در مسجد حضور داشته‏اند. هارون به سوى قبر پیامبر صلى الله علیه و آله جلو آمد و گفت: السلام علیك ‏یا رسول اللَّه! اى پسر عمو.هارون در واقع مى‏خواست با این كار شرعى بودن جانشینى خود را اثبات كند و آن را علتى درست براى زندانى كردن امام كاظم جلوه دهد.اما امام این فرصت را از او گرفت و صف‌ها را شكافت و به طرف قبر پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و به آن قبر شریف روى كرد و در میان حیرت و خاموشى ‏مردم بانگ برآورد:السلام علیك یا رسول اللَّه! السلام علیك یا جدّاه!امام كاظم با این بیان مى‏خواست بگوید: اى حاكم ستمگر اگر رسول ‏خدا پسر عموى توست و تو مى‏خواهى بنابر این پیوند نسبى، شرعى بودن ‏حكومت خود را اثبات كنى باید بدانى كه من بدو نزدیكترم و آن ‏حضرت‏جدّ من است. بنابر این من از تو به جانشینى و خلافت آن بزرگوار شایسته‏ترم!

هارون الرشید این گونه عازم مدینه شد تا بزرگ‏ترین مخالف ‏حكومت غاصبانه خویش را دستگیر كند. اینك ببینیم هارون براى‏ رسیدن به این مقصود چه كرد:

اول: هارون چند روزى نشست. مردم به دیدنش مى‏آمدند و او هم به‏ آنها حاتم بخشى مى‏كرد تا آنجا كه شكم‌هاى برخى از مخالفان را كه ‏مخالفت آنان با حكومت جنبه شخصى و براى رسیدن به منافع خاصى‏بود، سیر كرد.

دوم: عده‏اى را مأموریت داد تا در شهرها بگردند و بر ضدّ مخالفان‏ حكومت تبلیغات به راه اندازند. او همچنین شاعران و مزدوران دربارى ‏را تشویق كرد كه در ستایش او شعر بسرایند و بر حرمت محاربه با هارون ‏فتوا دهند.

سوم: هارون قدرت خود را پیش دیدگان مردم مدینه به نمایش گذارد تا كسى اندیشه مبارزه با او را در سر نپروراند.

چهارم: هنگامى كه همه شرایط براى هارون آماده شد، شخصاً به ‏اجراى بند پایانى طرح توطئه‏گرانه خویش پرداخت. او به مسجد رسول‏ خدا صلى الله علیه و آله رفت. شاید حضور او مصادف با فرارسیدن وقت نماز بوده كه ‏مردم و طبعاً امام موسى بن جعفر علیهماالسلام براى اداى نماز در مسجد حضور داشته‏اند. هارون به سوى قبر پیامبر صلى الله علیه و آله جلو آمد و گفت: السلام علیك ‏یا رسول اللَّه! اى پسر عمو.

هارون در واقع مى‏خواست با این كار شرعى بودن جانشینى خود را اثبات كند و آن را علتى درست براى زندانى كردن امام كاظم جلوه دهد.

اما امام این فرصت را از او گرفت و صف‌ها را شكافت و به طرف قبر پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و به آن قبر شریف روى كرد و در میان حیرت و خاموشى ‏مردم بانگ برآورد:

السلام علیك یا رسول اللَّه! السلام علیك یا جدّاه!

امام كاظم با این بیان مى‏خواست بگوید: اى حاكم ستمگر اگر رسول ‏خدا پسر عموى توست و تو مى‏خواهى بنابر این پیوند نسبى، شرعى بودن ‏حكومت خود را اثبات كنى باید بدانى كه من بدو نزدیكترم و آن ‏حضرت‏جدّ من است. بنابر این من از تو به جانشینى و خلافت آن بزرگوار شایسته‏ترم!

هارون مقصود امام را دریافت و در حالى كه مى‏كوشید تصمیم خود را براى دستگیرى امام كاظم توجیه كند، گفت:

اى رسول خدا من از تو درباره كارى كه قصد انجام آن را دارم پوزش‏ مى‏خواهم. من قصد دارم موسى بن جعفر را به زندان بیفكنم. چون او مى‏خواهد میان امت تو اختلاف و تفرقه ایجاد كند و خون آنها را بریزد.

چون روز بعد فرارسید، هارون فضل بن ربیع را مأمور دستگیرى امام‏ كاظم كرد. فضل بر آن ‏حضرت كه در جایگاه رسول خدا صلى الله علیه و آله به نماز ایستاده بود، درآمد و دستور داد او را دستگیر كنند و زندانى نمایند.(1)

سپس دو محمل ترتیب داد كه اطراف آنها پوشیده بود. ایشان را در یكى از آنها جاى داد و آن دو محمل را روى استر بسته بر هر یك عده‏اى را گماشت. یكى را به طرف بصره و دیگرى را به سوى كوفه روانه‏ كرد تا بدینوسیله مردم ندانند امام را به كجا مى‏برند. امام كاظم ‏علیه السلام در هودجى‏ بود كه به سمت بصره مى‏رفت. هارون به فرستاده خود دستور داد كه ‏آن ‏حضرت را به عیسى بن جعفر منصور كه والى وى در بصره بود، تسلیم‏ كند. عیسى یك سال آن‏ حضرت را در نزد خود زندانى كرد. سپس عیسى‏ نامه‏اى به هارون نوشت كه موسى بن جعفر را از من بگیر و به هر كه مى‏خواهى بسپار وگرنه من او را آزاد خواهم كرد. من بسیار كوشیدم‏ تا دلیلى و بهانه‏اى براى دستگیرى او پیدا كنم، اما نتوانستم حتى ‏من گوش دادم تا ببینیم كه آیا او در دعاهاى خود بر من یا تو نفرین ‏مى‏فرستد، اما دیدم كه او فقط براى خودش دعا مى‏كند و از خداوند رحمت و مغفرت مى‏طلبد!

هارون پس از دریافت این نامه، كسى را براى تحویل گرفتن امام‏ موسى الكاظم روانه بصره كرد و او را روزگارى دراز در بغداد، در نزد فضل بن ربیع، زندانى كرد. هارون خواست به دست فضل آن امام را به ‏شهادت برساند، اما فضل از اجراى خواسته هارون خوددارى ورزید، در نتیجه هارون دستور داد كه آن‏ حضرت را به فضل بن یحیى تسلیم كند و از فضل خواست تا كار امام را یكسره سازد، اما فضل هم زیر بار این فرمان ‏نرفت. از طرفى به هارون كه در آن هنگام در "رقه" بود، خبر رسید كه ‏امام موسى كاظم در خانه فضل به خوشى و آسودگى روزگار مى‏گذارند. از این ‏رو هارون "مسرور" خادم را با نامه‏هائى روانه بغداد كرد و به وى ‏دستور داد كه یكسره به خانه فضل بن یحیى درآید و درباره وضع ‏آن ‏حضرت تحقیق كند و چنانچه دید همان‏گونه كه به وى خبر داده‏اند، نامه‏اى را به عباس بن‌محمد بسپارد و به او امر كن تا آن را به اجرا گذارد و نامه دیگرى به سندى بن شاهك بدهد و به او بگوید كه فرمان عباس بن‏محمد را به جاى ‏آورد.(2)

این ماجرا را از اینجا به بعد از یكى از روایات تاریخى پى ‏مى‏گیریم:

این خبر به گوش یحیى بن خالد (پدر فضل) رسید. او بى‏درنگ سوار بر مركب خویش شد و نزد هارون آمد و از درى جز آن در كه معمولاً مردم از آن وارد قصر مى‏شدند، پیش هارون رفت و بدون آن كه هارون ‏متوجه شود از پشت سر او داخل شد و گفت: اى امیرالمؤمنین به سخنان ‏من گوش فرا ده. هارون هراسان به وى گوش سپرد. یحیى گفت: فضل‏ جوان است، اما من نقشه تو را عملى مى‏كنم.

چهره هارون از شنیدن این سخن از هم‏ شكفت و به مردم روى كرد و گفت: فضل مرا در كارى نافرمانى كرد و من او را لعنت فرستادم اینك او توبه كرده و به فرمان من در آمده است پس شما هم او را دوست بدارید.

حاضران گفتند: ما هر كس را كه تو دوست بدارى دوست مى‏داریم ‏و هر كس را كه دشمن بخوانى ما نیز او را دشمن مى‏خوانیم!! و اینك فضل‏ را دوست داریم.

یحیى‌بن‌خالد از نزد هارون بیرون آمد و شخصاً با نامه‏اى به بغداد رفت. مردم از ورود ناگهانى یحیى شگفت‏زده شدند. شایعاتى درباره ‏ورود ناگهانى یحیى گفته مى‏شد، اما یحیى چنین وانمود كرد كه براى‏ سر و سامان دادن به وضع شهر و رسیدگى به عملكرد كارگزاران به بغداد آمده و چند روزى نیز به این امور پرداخت. آنگاه سندى بن شاهك را خواست و دستور قتل آن ‏حضرت را به او ابلاغ كرد. سندى فرمان او را به ‏جاى ‏آورد.

امام موسى كاظم هنگام فرارسیدن وفات خویش از سندى بن شاهك ‏خواست كه غلام او را كه در خانه عباس بن محمد بود، بر بالین وى حاضر كند. سندى گوید: از آن ‏حضرت خواستم به من اجازه دهد كه از مال خود او را كفن كنم، اما او نپذیرفت و در پاسخ من فرمود: ما خاندانى هستیم‏ كه مهریه زنانمان و مخارج نخستین سفر حج‌مان و كفن مردگانمان همه از مال پاك خود ماست و كفن من نیز نزد من حاضر است.

چون امام دعوت حق را لبیك گفت فقها و چهره‏هاى سرشناش بغداد را كه هیثم بن عدّى و دیگران نیز در میان آنها بودند، بر جنازه آن ‏حضرت‏حاضر كردند تا گواهى دهند كه هیچ اثرى از شكنجه بر آن ‏حضرت نیست‏ و وى به مرگ طبیعى جان سپرده است. آنان نیز به دروغ به این امر گواهى دادند. آنگاه پیكر بى‏جان امام را بر كنار جِسر(پل) بغداد گذارده، ندا دادند: این موسى بن جعفر است كه به مرگ طبیعى جان سپرده‏ است. بدو بنگرید. مردم دسته دسته جلو مى‏آمدند و در سیماى ‏آن ‏حضرت به دقت مى‏نگریستند.

در روایتى كه از برخى از افراد خاندان ابوطالب نقل شده، آمده است: فریاد زدند این موسى بن جعفر است كه رافضیان ادعا مى‏كردند او نمى‏میرد. به جنازه او بنگرید. مردم نیز آمدند و در جنازه آن ‏حضرت‏ نگریستند.

گفتند: امام كاظم را در قبرستان قریش به خاك سپردند و قبرش در كنار قبر مردى از نوفلیین به نام عیسى بن عبدالله قرار گرفت.(3)

ارتباط با شیعیان

روایات تاریخى نقل مى‏كنند كه امام كاظم از زندان با شیعیان ‏و هواخواهانش ارتباط برقرار مى‏كرد و به آنها دستوراتى مى‏داد و مسایل ‏سیاسى و فقهى آنان را پاسخ مى‏گفت:

به راستى امام كاظم‏ علیه السلام چگونه با شیعیان خویش رابطه برقرار مى‏كرد؟شاید این ارتباط از راه‌هاى غیبى صورت مى‏گرفت، اما احادیث بسیارى ‏این نكته را روشن مى‏كنند كه بیشتر كسانى كه امام در نزد آنان زندانى ‏مى‏شد از معتقدان به امامت وى بودند. اگر چه حكومت مى‏كوشید زندانبان‌هاى آن‏ حضرت را از میان خشن‏ترین افراد و طرفداران خود برگزیند چرا كه خود آنها (زندانبانان) از نحوه عبادت امام كاظم‏ علیه‌السلام‏ و دانش سرشار و مكارم اخلاقى آن‏ حضرت اطلاع داشتند و كرامات‏ بسیارى را از آن ‏حضرت مشاهده كرده بودند.

امتحان امام

در كتاب بحارالانوار آمده است كه عامرى گفت: هارون الرشید كنیزى ‏خوش سیما به زندان امام موسى كاظم فرستاد تا آن ‏حضرت را آزار دهد. امام در این باره فرمود: به هارون بگو:

"بَلْ أَنتُم بِهَدِیَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ" (4)؛ بلكه شما به هدیه خود شادمانى مى‏كنید.

مرا به این كنیز و امثال ‏او نیازى نیست. هارون از این پاسخ خشمگین‏ شد و به فرستاده خویش گفت: به نزد او برگرد و بگو: ما تو را نیز به‏دلخواه تو نگرفتیم و زندانى‏ نكردیم و آن كنیز را پیش‏ او بگذار و خود بازگرد.

فرستاده فرمان هارون را به انجام رساند و خود بازگشت. با بازگشت‏ فرستاده، هارون از مجلس خویش برخاست و پیشكارش را به زندان امام ‏موسى كاظم روانه كرد تا از حال آن زن تفحّص كند. پیشكار آن زن را دید كه به سجده افتاده و سر از سجده برنمى‏دارد و مى‏گوید: "قدوس سبحانك ‏سبحانك".

هارون از شنیدن این خبر شگفت‏زده شد و گفت: به خدا موسى بن‏جعفر آن كنیز را جادو كرده است. او را نزد من بیاورید. كنیز را كه ‏مى‏لرزید و دیده به آسمان دوخته بود در پیشگاه هارون حاضر كردند. هارون از او پرسید:

این چه حالى است كه دارى؟ كنیز پاسخ گفت: این حال، حال موسى‏بن جعفر است. من نزد او ایستاده بودم و او شب و روز نماز مى‏گذارد. چون از نماز فارغ شد زبان به تسبیح و تقدیس خداوند گشود. من از او پرسیدم: سرورم! آیا شما را نیازى نیست تا آن را رفع كنم؟ او پرسید: مرا چه نیازى به تو باشد؟ گفتم: مرا براى رفع حوایج شما بدین جا فرستاده‏اند. گفت: اینان چه هدفى دارند؟ كنیز گفت: پس نگریستم ‏ناگهان بوستانى دیدم كه اول و آخر آن در نگاه من پیدا نبود، در این ‏بوستان جایگاه‌هایى مفروش به پر و پرنیان بود و خدمتكاران زن و مردى‏كه خوش سیماتر از آنها و جامه‏اى زیباتر از جامه آنها ندیده بودم، بر این‏ جایگاه‌ها نشسته بودند. آنها جامه‏اى حریر سبز پوشیده بودند و تاج‌ها و درّ و یاقوت داشتند و در دست‌هایشان آبریزها و حوله‏ها و هرگونه طعام‏ بود. من به سجده افتادم تا آن كه این خادم مرا بلند كرد و در آن لحظه ‏پى ‏بردم كه كجا هستم.

هارون گفت: اى خبیث شاید به هنگامى كه در سجده بودى، خواب ‏تو را در گرفته و این امور را در خواب دیده باشى؟

كنیز پاسخ داد: به خدا سوگند نه سرورم. پیش از آن كه به سجده روم‏ این مناظر را دیدم و به همین خاطر به سجده افتادم.

هارون به پیشكارش گفت: این زن خبیث را نزد خود نگه دار تا مبادا كسى این سخن را از او بشنود. زن به نماز ایستاد و چون در این باره از او پرسیدند، گفت: عبد صالح (امام موسى كاظم‏ علیه السلام ) را چنین دیدم و چون ‏از سخنانى كه گفته بود، پرسیدند: پاسخ داد: چون آن منظره را دیدم ‏كنیزان مرا ندا دادند كه اى فلان از عبد صالح دورى گزین تا ما بر او واردشویم كه ما ویژه اوییم نه تو.

آن زن تا زمان مرگ به همین حال بود. این ماجرا چند روز پیش از شهادت امام كاظم رخ ‏داد.این ارزش و كرامت امام كاظم ‏علیه السلام در پیشگاه خدا و این هم فرجام‏ هارون ستمگر و سركش!!

از خداوند بزرگ مى‏خواهیم كه ما را جزو دوستداران دوستانش ‏و بیزاران از دشمنانش قرار دهد و ما را بر پیمودن راه ائمه هدى ‏علیهم السلام ‏توفیق ‏ارزانى فرماید.

پاورقى‌ها :

1- مقاتل الطالبیّین، ص‏213.

2- مقاتل الطالبیّین، ص‏233.

3- مقاتل الطالبیّین، ص‏234 به نقل از كتاب الغیبة شیخ طوسى، ص‏22.

4- سوره نمل، آیه‏36.

منبع:

هدایت گران راه نور- زندگانى امام موسى بن جعفر(ع) ، سید محمدتقى مدرسى.

لینک مقالات مرتبط:

- با كاظم علیه السلام در سایه قرآن

- رهنمودهای تربیتی امام كاظم علیه السلام

- مراحل مبارزات امام كاظم علیه السلام

- موجبات شهادت امام موسی كاظم علیه السلام

- امام شایسته

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName