• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1602
  • شنبه 1385/5/7
  • تاريخ :

جام جهانی 2006 به روایت یک تماشاگر معروف!

پژمان بازغی : از تماشاگران مكزیكی هم باختیم


پژمان بازغی ، متولد 19 مرداد 1353 در یک خانواده 5 نفره در تهران به دنیا آمده است. اصل و ریشه خانوادگی اش به شمال ایران و به شهر لاهیجان بر می گردد.

در دوران کودکی به واسطه شغل پدرش در شهرهای مختلف زندگی کرده و تجربیات زیادی را بدست آورده است. پس از تولد 4 سال در تهران و در منازل سازمانی نیروی دریایی جمهوری اسلامی ایران زندگی کرده و همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی ایران به شهر رشت می رود. با شروع جنگ و اعزام پدرش برای محافظت مرزهای آب ایران و خلیج همیشگی فارس به بوشهر رفته. با پایان جنگ به تهران باز می گردد. پس از قبولی در دانشگاه آزاد در لاهیجان برای تحصیل رشته مهندسی معدن به آنجا بر می گردد و از همانجا با سینما آشنا می شود.

در سال 1373 با ورود به سینمای جوانان مرکز گیلان در اولین فیلمش با نام اعتراف ساخته مجید زیم خواه باز می کند. پس از آن به استخدام آژانس دوستی در می آید و به مدت 2 سال همراه بازیگران خوب این مجموعه علی الخصوص مرحوم حسین پناهی به ایفای نقش می پردازد. بعد از آژانس به سراغ جوانی مجید قاریزاده می رود و با مسعود جعفر جوزانی به بلوغ می رسد پس از آن به گروه ویژه مهرداد خوشبخت می پیوندد و گمگشته اش را با رامبد جوان پیدا می کند. وی همراه سیروس مقدم با دریایی ها سفر می کند و در سال 80 برای نجات دختری در قفس با قدرت الله صلح میرزایی همراه می شود پس از آن به دوئل با استاد بزرگوارش احمدرضا درویش می پردازد و با تارا و تب توت فرنگی سعید سهیلی و سربازهای جمعه کیمیایی کارش را به پایان می رساند. پس از سایه آفتاب ، نفس تازه می کند و در حال حاضر نیز با سامان مقدم برای سال آینده نفستو حبس کن را آماده می کند. برادر کوچکترش هم علاقه زیادی به این پرده نقره ای دارد و در دو فیلم پسران مهتاب و شب برهنه سعید سهیلی بازی کرده است

پژمان بازغی از خاطرات سفرش به آلمان و تشویق تیم ملی می گوید

همیشه چهره ای كه از پژمان بازغی به ذهنم می آمد، فقط یك بازیگر سینما و تلویزیون نبود. من او را یك عشق فوتبال واقعی هم می دانستم. دوستی مان هم در سالن فوتبال شكل گرفت؛ زمانی كه به همراه بروبچه های شب های برره در باشگاه انقلاب، فوتبال بازی می كردیم. دوستان نزدیك او هم فوتبالیست هستند. هادی طباطبایی ، پژمان جمشیدی، جواد كاظمیان و... ایده اصلی گفت وگو هم، زمانی شكل گرفت كه به همراه او قبل از مسابقات جام جهانی سر تمرینات تیم ملی رفتیم و پژمان با ذوق و شوق فراوان به همه می گفت كه من هم جام جهانی را آلمان هستم . همان جا بود كه قرار گفت وگو را با او گذاشتیم تا وقتی از آلمان آمد، پای صحبتش بنشینیم و از فضای مسابقات و حال و هوای روزهای خوب جام جهانی بگوییم. از حس و حال ایرانیان در آلمان حرف بزنیم و درباره عملكرد تیم ملی قضاوت كنیم. پیشنهاد را پذیرفت و حالا كه این جا نشسته، یك هفته ای می شود كه از آلمان آمده و حرف های بسیاری برای گفتن دارد. از نحوه ثبت نام در تورهای ورزشی حرف زد تا لحظه ای كه صورتش را رنگ كرده و با اشتیاق میان 35 هزار مكزیكی در استادیوم نورنبرگ، موج مكزیكی می رفته.

گفت وگوی ما با پژمان بازغی حدود 2 ساعت طول كشید. اواخر گفت وگو خیلی عجله داشت. ساعت چهار با چند نفر از دوستان بازیگر در پیست كارتینگ مجموعة آزادی قرار ملاقات داشت. آن جا چرا؟ آخر مدتی است 12 نفر از بازیگران دور هم جمع شده اند و یك گروه كارتینگ تشكیل داده اند. دو روز بعد هم به دلایلی با او قرار داشتیم و محل قرارمان باشگاه بدن سازی در ولنجك بود. پژمان چند ماهی است كه باشگاه بدنسازی هم می رود. او معتقد است یك بازیگر حرفه ای حتما باید بدنش روی فرم باشد. اگر از ابتدای مطلب را خوانده باشید و اسم پژمان بازغی را نمی آوردیم، احتمالا اصلا فكر نمی كردید كه داریم درباره یك هنرپیشه حرف می زنیم! چون تمام قرارهایمان یا به دلیل ورزش بود یا در یك مكان ورزشی! حرف های پژمان بازغی را درباره سفرش به آلمان و آن چه در این مدت بر او گذشت، بخوانید.

چهره ای كه همیشه از تو در ذهنم بوده، به غیر از یك بازیگر، یك عشق فوتبال است. این كه همیشه دوست داری در محافل فوتبالی ها باشی و بازی كنی و دربارة فوتبال حرف بزنی. پس رفتن پژمان بازغی به آلمان، دور از انتظار نبود.

با صعود ایران به جام جهانی، یعنی بعد از بازی ایران ـ بحرین كه صعود ایران مسلم شد، من به همراه یكی از دوستانم تصمیم گرفتیم برای مسابقات جام جهانی به آلمان برویم. این موضوع را به شدت پیگیری كردیم كه تورهای مسافرتی به چه شكل ثبت نام می كنند و چگونه می روند و بلیت ها به چه شكلی است و... تا این كه 12 بهمن ماه تورها شروع كردند به فعالیت. یك مجموعه تور به اسم تورهای ورزشی ایران. ما هم وقتی پیگیری كردیم، دیدیم هتل های سه ستاره اش در فرانكفورت كه 30 كیلومتر با فرانكفورت فاصله دارد، چهار میلیون و هفتصد و پنجاه هزار تومان است. این قیمت شامل ویزا، بلیت بازی ها و دو هفته اقامت در هتل سه ستاره بود. هتل چهار ستاره هم بود كه مبلغش پنج میلیون و هفتصد و پنجاه هزار تومان بود. ما هم تصمیم گرفتیم برویم چهار ستاره. چون هتل چهار ستاره در شرایط كشوری كه تو نمی دانی چه جوری است، برای اقامت مناسب تر است. به هر حال ثبت نام كردیم و رفتیم.

این مجموعة تورهای ورزشی، همان تورهای اكبر غمخوار بود؟

- آره، زیرنظر آقای غمخوار بود.

انگیزه اصلی ات برای سفر به آلمان چی بود؟ این انگیزه، همان نیمه ورزشی تو نیست؟

- چرا. ببین سفر به آلمان كه راحت است. یعنی هر وقت شما اقدام كنی، می توانی بروی. ولی انگیزة رفتن من، دیدن یك فضای متفاوت در جشنواره جام جهانی بود. چون در كشور خود ما بازی های آسیایی، المپیك یا جام جهانی را ندیده ایم. در نتیجه جالب بود. این كه آن فضا را تجربه كنیم. شما ببینید، 32 كشور قرار است در یك كشور فوتبال بازی كنند و مردم 32 كشور بیایند و تیم هایشان را تشویق كنند. نحوه خوشحالی و ناراحتی شان را می بینی كه هر كدام یك قصه برای خودشان دارند

عشق به فوتبال پژمان بازغی، كجای این داستان بود؟

- همان دیدن فوتبال در استادیوم، در حالی كه مملو شده از نظم و انضباط و فرهنگ های مختلف.

كی حركت كردید و به آلمان رسیدید؟

- ما روز هفدهم یعنی دو روز قبل از بازی ایران رسیدیم. اولین بازی هم در نورنبرگ بود. از نورنبرگ تا محل اقامت ما، فاصلة بسیار زیادی بود. ما در افن باخ بودیم. حدود 20 كیلومتری فرانكفورت.

پس چطور به بازی اول رفتید؟ امكانات به چه شكلی بود؟

- روز اول كه اقامت داشتیم، فردا صبحش گفتند ساعت 8 صبح در لابی هتل باشید كه حركت كنیم. این را من اضافه كنم، قبل از این كه برویم آلمان، رفتم و یكی دو دست لباس تیم ملی طرح پوما خریدم و تنم كردم. رنگ هم خریدم تا صورتم را رنگ كنم. پرچم و بوق هم برده بودم.

خودت تهیه كردی یا تور خرید؟

- خودم آورده بودم. آخر قبلش قرار بود توی فرودگاه مهرآباد، به هر كس یك ساك ورزشی بدهند كه توی آن ها، یك سری ادوات باشد. كلی هم رسید گرفتند كه این ها را گم نكنید. بماند كه می گفتند به خیلی از كسانی كه ثبت نام كرده بودند، ویزا ندادند و همه هم شاكی بودند. چون در قرارداد قید شده بود در صورتی كه ویزا تعلق نگیرد، پول ها را پس نمی دهند. یعنی شاید 4 میلیون تومان نابود می شد.

جمعیتی كه رفته بودید، چند نفر بودید؟

- دو هزار و دویست نفر بودیم. بعد اتاق فلان اندازه را فلان تومان پول گرفته اند. حالا این ها مهم نیست. مهم این است كه به خیلی از بچه ها آن ساك ورزشی هم نرسید. یك ساك ورزشی كه كل وسایل اش 20 هزار تومان هم نمی شد: دو دست لباس تیم ملی طرح ایرانول قدیمی، در حالی كه طرح جدید را پوما زده بود، یك شال، یك كوله پشتی و...

یعنی یك جورهایی سر و ته قضیه را هم آورده بودند؟

- می دانی چیه، این ها خیلی زشت است. بحث من پول و این چیزها نیست، بحث من آبروی ماست.

ما آن جا بعد از بازی با تماشاگران لباس هایمان را عوض می كردیم. من لباس آنگولایی ها را دارم. نخ خالص است. لباس را كه تنت می كنی، مشخص است كیفیت اش بالاست.

چه جوری این كار را می كردید؟

- خب بعد از بازی، لباس هایمان را با هم عوض می كردیم دیگر. اتوبوس هایمان هم روبه روی هم پارك شده بود. بحث من این جاست كه تو وقتی تبلیغات كشورهای دیگر را می بینی، خجالت می كشی. ما یك كشوری داریم كه تیم ملی آن می رود آلمان و قرار است سفیر ورزشی مان باشد. تماشاگران هم قرار است سفیرهای فرهنگی این كشور باشند. متولیان هم كه قرار است این حركت را انجام بدهند، می بایست دو هزار دست لباس مرغوب می خریدند. والا هزینه ای ندارد. قرار نیست 70 میلیون ایرانی را لباس ورزشی تنشان كنند. دو هزار نفر پول دادند كه بروند تیمشان را تشویق كنند. شما حداقل برای این ها یك دست لباس خوب می خریدید.

پولش را هم كه گرفته بودند.

- آره، تازه بلیت 300 یورویی را 1350 یورو حساب كردند. یعنی یکهزار یورو بیشتر پول گرفتند (یك میلیون تومان). حداقل 200 هزار تومان آن را خرج مردم می كردند. یك كوله پشتی خوب، یك پرچم خوب، یك دست لباس تمیز و طرح جدید می زدند.

تو خودت چه چیزهایی برده بودی؟

- یك پرچم پنج شش متری، ده تا پرچم یك متری، رنگ، لباس، بوق و اتفاقا همه اش را گذاشتیم و آمدیم.

هتل چهار ستاره تان چطور بود؟ راضی بودید؟

- آره، ولی شما می خواستی بروی فرانكفورت، باید 35 یورو پول كرایه تاكسی می دادی، خب هزینه زیاد بود دیگر. یك بطری آب 3 هزار تومان می شد. در منطقه ای هم كه ما اسكان داشتیم، هیچ اثری از جام جهانی نبود. نه شلوغی بود، نه هیجان. بعدش هم ما برای همه كارهایمان می بایست می رفتیم فرانكفورت. توی فرانكفورت، تلویزیون های بزرگی نصب كرده بودند؛ یكی شان در وسط یك رودخانه بود. مردم هم می نشستند و فوتبال را تماشا می كردند و تیمشان را تشویق می كردند.

محل اقامت شما یك جورهایی ورامین بود؟

- نه، كرج بود

برویم سراغ اولین بازی ایران و جو حاكم بر مردم در آلمان؟

- شما بازی را در استادیوم ندیدید. ببینید، كسی كه می رود استادیوم، می رود برای این كه تیمش را تشویق كند. نمی رود فوتبال ببیند. اگر قرار است فوتبال ببیند، باید بنشیند توی خانه، زیر باد كولر و تخمه اش را بشكند.نكته این جاست كه چون هزینه تور گران بود، اكثر آدم های تور، بالای 40 سال بودند. در نتیجه، تشویق كننده های خوبی نداشتیم. ولی من اگر با تو و 10 نفر از بچه های همشهری جوان می رفتیم استادیوم، آن جا را روی سرمان می گذاشتیم. بازی با مكزیك، مثلا من بلند می شدم داد بزنم، یك نفر از عقب می گفت: آقا بشین تورو خدا، می خوایم فوتبال ببینیم. من هم گفتم: می خوای فوتبال نگاه كنی، می نشستی خونه. ما اومدیم داد بزنیم برای تیممان. ما اومدیم روحیه بدیم. شما نمی دانید جو استادیوم چقدر وحشتناك بود. یك دفعه 35 هزار مكزیكی داد می زدند مكزیكو، مكزیكو، مكزیكو . اصلا مو به تن آدم سیخ می شد. یعنی ما كه توی تماشاگرها نشسته بودیم، می ترسیدیم، چه برسد به آدم هایی كه دارند داخل زمین بازی می كنند. ما فرهنگ تشویق نداریم. ما یك شعار متحد نداریم.

یعنی از قبل هماهنگ نشده بود كه چه شعارهایی داده شود ؟

- نه بابا. ببین، 5 هزار نفر آمده بودند. دو هزار نفر از ایران و سه هزار نفر ایرانی های مقیم خارج. سه نفرشان هم نمی توانستند همزمان با هم بگویند ایران . بعد 35 هزار نفر مكزیكی، موج مكزیكی می رفتند. بدون این كه یك نفر خطا كند. موج كه به منطقة ایرانی ها می رسید، یكی نشسته بود، یكی بلند می شد، یكی تازه دست هایش را بالا می برد، اصلا موج بنده های خدا را به هم می ریختند. این یعنی بی نظمی عجیب و غریب مخصوص ایرانی ها. بعد تو حرص می خوردی وقتی این صحنه ها را می دیدی. من بعد از بازی اول، سه روز صدایم در نمی آمد. حالا این همه پول دادی جایت گوشة كرنر است. بدترین جای استادیوم.

من شنیده ام ایرانی های مقیم خارج فعالیت شان بهتر بود.

- دقیقا همین طور است. آن ها با اشتیاق بیشتری تشویق می كردند. مثلا قبل از بازی با مكزیك، مقابل استادیوم یك سری سكو بود كه تماشاگران روی آن می رفتند و تیمشان را تشویق می كردند. آن قدر با اشتیاق كه حساب ندارد. بعد به شان می گفتیم برویم داخل استادیوم، الان بازی شروع می شود، می گفتند ما بلیت نداریم. یعنی یك سری جوان های پراشتیاق كه حضورشان در استادیوم خیلی به جو حاكم كمك می كرد، بلیت بازی را نداشتند. آن قدر با شور و هیجان قبل از بازی روی این سكوها می رفتند و داد می زدند مكزیك به من گفت‎/ چی گفت‎/ در گوش من گفت‎/ چی گفت‎/ من از ایران می ترسم...

فدراسیون یك سری لیدر هم به آلمان برده بود. سهراب بوقی، حسین شلغم و... آن ها چه كار می كردند؟

- آن ها بودند، ولی كسی به حرفشان گوش نمی كرد. من مقایسه می كنم با كره ای ها. مثلا كره ای ها روز قبل از بازی شان آمدند توی فرانكفورت در میدان اصلی شهر. یکصد نفر كره ای دور هم جمع شدند، لباس هایشان یكدست بود. از این كلاه های بنددار گذاشته بودند و بعد شروع كردند با طبل تیمشان را تشویق كردند. این اتفاق ها در فرانكفورت افتاد، ولی كره در اشتوتگارت بازی داشت. این ها آن قدر منظم تشویق می كردند كه دو هزار نفر فقط جمع شده بودند و از این ها عكس و فیلم می گرفتند. بعد وقتی ما توی شهر می رفتیم، یك سری من را می شناختند، می گفتند آقای بازغی می شود عكس بگیریم؟ می گفتم بله، ولی شما چرا لباس تیم ملی نپوشیدید؟ می گفتند: ول كن بابا. حالا زوده. هر وقت بازی داشتیم می پوشیم. در حالی كه تمام مردم دنیا توی این مدت به شكل های مختلف، لباس تیم ملی شان را می پوشیدند.

تماشاگران انگلیسی چطور بودند؟

- فوق العاده هماهنگ. مثلا اگر 5 نفر انگلیسی یك جا جمع می شدند و شروع می كردند به شعار دادن، یك دفعه تبدیل می شدند به هزار نفر. یك شعار واحد هم داشتند: اوله...اوله...اوله... ولی معلوم بود همه شان استادیوم برو هستند.

پس شما با این همه هزینه ای كه كرده بودید، در مقایسه با آن ها هیچ كاری نكردید؟

- آره. مثلا با مكزیكی ها كه صحبت می كردیم، می گفتند فدراسیون فوتبال فراخوان داده كه برای سفر به آلمان جوان های زیر 40 سال ثبت نام كنند. از بین آن ها 35 هزار نفر انتخاب شدند و رایگان به آلمان آمدند.

كاملا برعكس ایران؟

- آره. حالا آن ها كه آمده بودند، لباس هایشان یكدست بود. شال و كلاهشان یكدست بود. كاپشن هم داده بودند كه اگر باران آمد، كاپشن هایشان هم یكدست باشد. یعنی وقتی می گویم همه چی یكدست، تا داخل استادیوم نباشی باور نمی كنی. یكدفعه چشم می چرخانی سمت راست، می بینی همه سبزند؛ سمت چپ همه سبزند، روبه رو همه سبزند. یادم می آید روز آخر، بازی ایران و آنگولا، به تماشاگران آنگولایی یك ساك داده بودند كه سه دست لباس و شال، كلاه، باكس غذا، نوشابه، ساندویچ و... بود. یعنی برای هر بازی تدارك دیده بودند. بعد به ما هم ساندویچ دادند. یك پر كالباس دادند با یك دانه خیارشور. این غذای صبح تا شب ما بود كه برویم تا نورنبرگ و برگردیم. یك سری داستان های این جوری، آدم را اذیت می كرد.

برنامه میعادگاه ایرانیان چی بود؟ استقبال خوب بود یا نه؟

- من یك بار رفتم و آن هم یك ساعت دیر برگزار شد. امیر تاجیك، احسان خواجه امیری، قاسم افشار و... آمده بودند و هر كدام آهنگ هایشان را اجرا كردند. یك بی نظمی خاصی هم آن جا بود.

توی استادیوم انگار همه ایرانی ها یك جا نبودند. دلیلش چی بود؟

- ایرانی هایی كه از ایران آمده بودند، یك جا نشسته بودند (بدترین جای استادیوم، گوشه كرنر) ولی بقیه پراكنده بودند. حالا اگر فدراسیون جایگاهی را پیش بینی می كرد كه همه یك جا می نشستند، چقدر خوب بود.

اتفاقاتی هم در تمرینات تیم، بین بازیكنان رخ داد كه این جا خیلی ها روی آن موضوع مانور دادند. مثل موضوع علی دایی، میرزاپور و علی كریمی. جو آلمان چطور بود؟

- بعد از بازی اول اكثرا میرزاپور را مقصر می دانستند. ولی مثل این كه در ایران همه علی دایی را مقصر می دانستند. خودت هم چند تا SMS زدی كه چه حرف هایی علیه دایی زدند. ولی یك نكته در مورد علی كریمی جالب بود. همان صحنه ای كه وقتی تعویض می شود، با لگد به ساك ورزشی می كوبد و... خود من شاهد بودم كه بعد از بازی، تلویزیون آلمان 200 دفعه این صحنه را نشان داد. وقتی توی بازی با آنگولا، به كریمی گفتند بیا برو توی زمین و گفت نمی روم، همین صحنه را 100 بار نشان داد. چون كریمی بازیكن بایرن مونیخ آلمان بود ، خیلی رویش مانور دادند. این خیلی برای ما بد بود.

قبل از بازی با مكزیك چقدر انتظار داشتید ایران مسابقه را ببرد؟

- خب انتظار داشتیم. به هر حال تحت تأثیر هم قرار می گرفتیم. مثلا وقتی لهستان بازی اول را به اكوادور باخت، دیدن خوشحالی اكوادوری ها باعث می شد ما هم امیدوار شویم. یعنی احساس می كردی این خوشحالی فردا برای تو هم تكرار می شود. حتی خانم هایی كه با ما آمده بودند، توی اتوبوس از كیفشان دعا در می آوردند و می خواندند.

بعد از باخت چه حالی داشتید؟

- من خودم وقتی ایران عقب بود، چند دقیقه مانده به آخر بازی از استادیوم خارج شدم. چون نمی توانستم ببینم داور سوت باخت ایران را می كشد. البته توقع بیجایی بود. چون سطح فوتبال ما همین است. شما ببینید، هنوز جام جهانی تمام نشده، روزنامه های ورزشی همه اش درباره این كه كدام بازیكن دویست میلیون گرفته، كدام سیصد میلیون و كی رفت استقلال و كی رفت پرسپولیس، می نویسند. اصلا دنبال این نیستند كه ما چرا پدیده نداریم. اصلا الان پدیدة تیم ملی ما كی است؟ لیونل مسی تیم ما چه كسی است؟ رونالدینیوی تیم ما چه كسی است؟ دكوی ما؟ رافائل ماركز ما چه كسی است؟ شوچنكوی فوتبال ایران چه كسی است؟ هنوز تماشاگر ما نمی داند چطور وارد استادیوم شود. بعد از بازی استقلال ـ پرسپولیس، هفتاد دستگاه اتوبوس خراب می شود.

كسی می توانست یواشكی وارد استادیوم شود؟

- نه بابا، اصلا امكان پذیر نبود. خود مأمور استادیوم هم نمی توانست این كار را بكند. گیت ها كاملا حساب شده بود و فقط با هر بار باز شدن، یك نفر داخل استادیوم می شد. به خاطر همین بود كه وقتی اعلام می شد 38 هزار نفر داخل استادیوم هستند، دقیقا 38 هزار نفر بودند.

راستی، درباره علی دایی نگفتی؟

- خب جو خوبی نبود. ولی ما جایگزین مناسب هم نداشتیم. مشكل ما علی دایی نبود. مشكل ما مربی بود. ما مربی بزرگ نداشتیم. در هر بازی از دقیقه 60 به بعد كم می آوردیم. ما از دكو دقیقه 60 گل خوردیم. ولی شما نگاه كنید ضربة پای دكو در دقیقه 60 ، مثل ضربه پای یك بازیكن در دقیقه یك بود. برعكس، بازیكنان ما از دقیقة 60 به بعد نمی توانستند توپ را به یك متری خودشان بفرستند.نگاه كنید، برانكو باعث افت محبوبیت میرزاپور شد. چون وقتی او را تعویض نمی كرد، او هم آمادگی نداشت و خوب بازی نمی كرد. ببینید الیور كان چقدر راحت روی نیمكت می نشیند. معلوم است كه یك مربی بزرگ روی نیمكت آلمان نشسته

روزهایی كه ایران مسابقه نداشت چكار می كردید؟

- می رفتیم فرانكفورت، بیشتر وقتمان صرف تماشای بازی ها از تلویزیون های شهری می شد. چون فضای آن جا مثل استادیوم بود همان تشویق ها و همان برخورد های تماشاگران. مثلا وقتی بكام پشت توپ می رفت، تمام انگلیسی ها، پا می كوبیدند و بكام را تشویق می كردند. واقعا انگار داخل استادیوم نشسته ای.

قبل از بازی با پرتغال چه حسی داشتی؟ حتما انتظار نداشتی كه ببریم.

- نه. چون اگر می بردیم، باید به جام جهانی شك می كردیم. ولی خوشحال بودم كه مسابقه ای را تماشا می كردم كه فیگو، رونالدو، مانیش، دكو، اسكولاری و... را از نزدیك می بینم. بعد از باخت هم وقتی سایت های ایرانی را دیدم، به نكتة جالبی برخوردم. این كه آن قدر جو در ایران خراب بود كه كار به مجلس كشیده شده بود.

و بازی با آنگولا؟

- یك ساعت زودتر به لایپزیك رسیدیم. آن جا هم كه باز گل اول را ما خوردیم. 38 هزار نفر جمعیت بود. 5 هزار نفر ایرانی بودند، 6 هزار نفر آنگولایی. ولی وقتی آنگولا گل زد، بقیة استادیوم هم شادی كردند. معلوم شد بقیة تماشاگران هم طرفدار آنگولا بودند.

هر 3 بازی، صورتت را رنگ كردی و پرچم و بوق بردی؟

- بله، ولی چه فایده؟ آدم این همه با ذوق و شوق تلاش می كند و هزینه می كند تا یك بازی خوب از تیمش ببیند، ولی هیچ اتفاقی نمی افتد. چند دستگی حاكم بر تیم ملی باعث این شكست ها شد، در حالی كه ما بهترین تیم تاریخ را داشتیم. ولی...

بهترین تیم كه جام جهانی 98 فرانسه بود؟

- آن ها هم خوب بودند. ولی كدام یك از آن ها در لیگ های اروپا و تیم های معتبر بازی می كردند؟ ولی یك مربی كوچك این تیم را خراب كرد و همة آرزوهای ما را به باد داد.

چقدر هزینه سفرت شد؟

- حدود هفت هشت میلیون تومان.

این پول را از كجا آوردی؟

- پیدا كردم!

این سفر برایت خسته كننده نبود؟

- نه، خیلی خوب بود. خیلی چیزها را دیدم. یاد گرفتم. آشنا شدن با فرهنگ های مختلف، خیلی مسأله مهمی است.

سوغاتی هم آوردی؟

- آره، برای خانواده. برای تو هم كه این عروسك گولئو (شیرجام جهانی) را آوردم. این را هم بنویس.

خودت یك جوری مصاحبه را تمام كن؟

- ببین، ما همیشه فكر می كنیم پرانگیزه ترین آدم ها هستیم، منظم ترین آدم ها هستیم. فكر می كنیم بهترین فكرها برای ماست. ولی بقیه، فكر شده تر از ما كار می كنند

UserName