• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3168
  • چهارشنبه 1385/5/4
  • تاريخ :

کرانه های امید (1)

سفرنامه لبنان در تابستان 83 به قلم محسن مومنی

g>

مقدمه

عصر روز یکشنبه بود. ما داشتیم به طرف مرز لبنان و اسرائیل می رفتیم. حالا واقعاً ماشینمان عیب و ایراد داشت و یا آن طور که دوستان گمان می کردند اشكال از راننده رایزنی خودمان بود تا مثلاً شب به آن جا نرسیم، نمی دانم اما بعد از مدتی معطلی و در روز تعطیلی به دنبال تعمیرگاه و میکانیک گشتن، خوشبختانه ماشین خودش درست شده بود و ما با خستگی از میان روستاها می گذاشتیم. یکی از دوستان به سید شریف، راهنمایمان گفت:" جلو قهوه خانه ای نگه دارید چای بخوریم." او که خود ایرانی الاصل است، نگاه معناداری كرد و گفت:" باشد."

بعد چیزی به راننده گفت و او در روستای" انصار" جلو خانه ای نگه داشت. پیاده شد و لحظاتی بعد کامله مردی به استقبالمان آمد و با خوشرویی و بذله گویی ما را به خانه اش برد چای بخوریم و به زودی تعدادی از همسایه‌ها هم که خبر دار شده بود آمدند و آن ها از عشقشان به ایران و انقلاب گفتند و ما شرمنده این همه محبت. صاحبخانه راننده کامیون بود (و هم او بود که آن حدیث مشهور را جعل کرد و رضا امیرخانی در یکی از سرلوحه ها آورد که"الشای شراب المؤمن!") بماند بعد از پذیرایی با چای و قهوه، با چه زحمتی از دستشان خلاص شدیم و برای شام نماندیم!

از شریف به خاطر زحمتی كه به آشنایش داده بودیم، عذر خواهی كردیم، اما گفت:" من قبلاً این آقا و این خانواده‌اش را ندیده بودم. اینجا در هر خانه ای را می‌زدیم و می‌فهمیدند ایرانی هستیم، همین برخورد را می‌كردند. لبنانی‌ها واقعاً ایرانی‌ها را دوست دارند!"

ما آن روز غروب حال خاصی داشتیم. دعا می‌كردیم این حسن ظن همیشه این گونه بماند و حالا "شكوری" خبرنگار صدا وسیما از جنوب لبنان خبر می دهد و از روستاهایی می گوید که مدام زیر آتش اسرائیل هستند و تلفات زیادی داده‌اند در میان آن ها روستای "انصار" را هم نام می‌برد. دردم مضاعف می‌شود و به یاد آن راننده كامیون و خانواده مهربانش می‌افتم. اگر آن‌ها هنوز مانده باشند، شاید توقع كمكی هم از ما داشته باشند اما در چنین روز و در چنین جایی از دست ما چه ساخته است جز این كه دعایشان كنیم و به یادشان باشیم تا شاید ...

من تاکنون دو سفر به لبنان داشته‌ام. سفر اول به اتفاق چند نفر از دوستان نویسنده بود كه به عنوان یكی از خاطرات خوب عمرمان همیشه باقی خواهد ماند. در آن سفر ما خیلی جاهای دیدنی دیدیم و با خیلی از آدم های مشهور مانند جرج جرداق، دیدار داشتیم، اما خاطره دیدار با یکی از نام های ماندگار این قرن و دو ساعت گفت و گوی صمیمی با او چیزی دیگری است که دیگر تکرار نخواهد شد.

البته من در آن سفر گول یادداشت‌های دوستانم را خوردم و چیزی ننوشتم ولی تا امروز از دوستان چیز قابلی منتشر نشده است.

اما سفر دوم من دو سال پیش درست در چنین روزهایی بود. آخرهای تیر 83. همسفران من تعدادی از جانبازان هنرمند بودند. گزارش این سفر در مجله جانباز منتشر شد و حالا هم به بهانه این كه به یاد مردم مهربان و وفادار لبنان هستیم، بخش‌هایی از آن نوشته، تقدیم حضورتان می‌شود.

بیروت!

اگر لبنان رفته باشید، حتماً می دانید هنگام فرود، از آن فراز، بیروت چه قدر دیدنی است• مخصوصاً اگر شب به این شهر برسید و نور چراغ هایش بر آب های ساحل دریا افتاده باشد• بی خود نیست كه این شهر روزگاری طولانی عنوان عروس شهرهای خاورمیانه را داشت! حدود ساعت 9 شب به وقت لبنان هواپیما در ساحل مدیترانه در فرودگاه بیروت به زمین نشست•

دم در هواپیما دخترخانم بی حجابی به استقبال مان آمد تا راهنمایی مان كند كه ما خارجی ها چه گونه فرم اظهارنامه ی پلیس را پر كنیم• این نخستین شوكی بود كه به بعضی از هم سفران وارد شد• آنانی كه حدود سه ساعت از مشهد تا بیروت تحت تأثیر حجاب همسفران لبنانی شان بودند، هرگز گمان نمی كردند چنین موجوداتی هم در سرزمین آن ها پیدا شوند• در آن لحظات ما تنها مسافران خارجی فرودگاه بودیم• ظاهراً پرواز دیگری هم در راه بود و مأموران فرودگاه در تلاش بودند زودتر تشریفات قانونی تمام شود•

در آسمان كه بودیم، هم سفران محترم چنان از ته حلق «واحد، اثنان»ی راه انداخته بودند كه خیال می كردی خیلی عربند و از بابت زبان جای هیچ نگرانی نیست، اما در هنگام پر كردن اظهارنامه ی پلیس، چنان چشمه ای آمدند كه آن ضعیفه حیرت كرد و انگشتانش را گزید! دوستان ما در فرم های شان در مقابل سؤال «جنسیت» کلهم رجلیت شان را به رخ كشیده بودند در حالی كه جنسیت در زبان عربی به معنی «ملیت» است! بنابراین دستور دادند جواب ها را به انگلیسی بنویسند•

وقتی به سالن استقبال كنندگان رسیدیم، جماعت فراوانی از زن و مرد منتظر آمدن پرواز بعدی بودند• البته عمدتاً خانم بودند و آن هم از نوع بی حجابش• برای ما ایرانی ها وقتی نخستین بار وارد بیروت می شویم، طبیعی است كه دچار چنین تعارضاتی بشویم• آنچه كه ما در تلویزیون از لبنان دیده ایم، همه از شیعیان جنوب لبنان بوده، در حالی كه لبنان كشوری است با ملیت ها و مذاهب و تنوع فرهنگی مختلف• لابد می دانید كه بعداز جنگ جهانی اول كه امپراتوری عثمانی در حد كشور تركیه ی امروز به تحلیل رفت، فاتحان جنگ از پیكره ی آن دولت بزرگ اسلامی، كشورهای كوچك تری تراشیدند كه یكی از آن ها لبنان امروزی است• این كشور در آن روز یكی از استان های سوریه بود، اما چون سوریه مستعمره ی فرانسه بود، فرانسوی ها برای روز مبادا و این كه راه این كشور را به سوی آب های مدیترانه ببندند، از تن آن لبنان را بریدند• همان طور كه انگلستان به همین منظور از تن عراق، كویت را جدا كرد•

البته وجود مسیحیان لبنانی هم برای استعمار فرانسه دارای اهمیت بود، آن قدر كه در سال 43 میلادی، وقتی به آن كشور استقلال داد، شرط كرد رییس جمهور آن همیشه باید از مسیحیان باشد! مسیحیان این كشور نیز در طول تاریخ در گسترش فرهنگ فرانسوی سنگ تمام گذاشته اند• در خاطرات كسی خواندم كه نوشته بود مادری مسیحی را دیدم كه وقتی بچه اش عربی حرف زد، چنان ناراحت شد و آن را كسر شأن دانست كه نتوانست خشمش را پیش من پنهان كند و او را تنبیه نكند! در خاطرات نویسنده و متفكر مشهور لبنانی «جبران خلیل جبران»، نیز به این موضوع اشاره شده است.

اتفاقاً عربی لبنانی کاملاً آمیخته به واژه های فرانسوی است. مخصوصاً صدای "ژ" خیلی به گوش می رسد. دیگر این كه در لبنان به علت نفوذ مسیحیان سال های طولانی است سرشماری نشده ، اما مشهور است كه این كشور كوچك حدود 15 میلیون جمعیت دارد كه تنها سه میلیون آن در داخل كشور هستند و بقیه در كشورهای دیگر مقیم اند و عمدتاً كارشان تجارت است• باز مشهور است كه حدود چهل درصد این جمعیت، شیعه، حدود سی درصد سنی، بیست و پنج درصد مسیحی و بقیه هم دارای مذاهب دیگری هستند مانند دروزی و••• و آخر این كه، یكی از منابع درآمد این كشور صنعت توریسم است• از قدیم الایام ساحل های این كشور تفریحگاه فرانسویان و اعراب پولدار بوده است• سال ها بود كه به علت جنگ كم تر كسی برای خوشگذرانی سراغ بیروت را می گرفت، ولی این روزها كه تنور جنگ خاموش شده است، و از سوی دیگر بعداز ماجرای یازده سپتامبر، شیوخ خلیج فارس را به راحتی به كشورهای اروپایی راه نمی دهند، بازهم گردشگری در این كشور رونق گرفته است.

 لابد می توانید حدس بزنید که بخشی از این جماعتی هم كه آن شب به فرودگاه آمده بودند، برای تور زدن توریست بود!

صبح روز شنبه،( 27 تیر 83) ساعتی را در شهر بیروت گذراندیم• محله ی «حمرا» از مناطق اعیان نشین شهر است• خیابان های قدیمی بیروت عمدتاً پر پیچ و خم است• اگر وارد نباشی، چه بسا بعد از كلی سرگردانی نهایتاً برگردی به سر جای اول خودت• این اتفاق چند سال پیش برای خود من افتاد• متأسفانه این شهر زیبای ساحلی سال ها از عمران و آبادی دور بوده است• از چند خیابان اصلی كه بگذریم، كه مركز كمپانی های خارجی است یا اتوبانی كه به فرودگاه می خورد، بقیه خیابان ها نیاز به بازسازی دارند• اوضاع ترافیك هم كه از تهران خودمان بدتر است• در چند خیابان اصلی چراغ راهنما و افسر وجود دارد، اما بقیه ی خیابان ها این طور نیست• گاهی اختلاف نظر دو راننده در باره ی حق تقدم، كل خیابان را چنان می بندد كه اگر همه ی شیوخ عرب هم بیایند، نمی توانند گره از آن بگشایند•

اصولاً عرب جماعت علاقه ی خاصی به بوق دارد! این را جلال آل احمد هم در سفرنامه ی حجش راجع به مردم حجاز آن زمان گفته• گویی این خصلت در ذات شان هست• حتی تشبه به فرنگ هم نتوانسته در جایی مثل لبنان این عادت را اصلاح كند، چه رسد به عربستان، سوریه و مصر و•••

در خیابان حمرا هنوز هم جای گلوله ی جنگ های داخلی دیده می شود• می گویند پیش از جنگ، برای ثروتمندان و جوانان عرب این خیابان یادآور شانزه لیزه ی پاریس بوده است• اما اكنون برای ما كه آن روزش را ندیده ایم، امروزش جلوه ای ندارد•

 پیش از این كه روز سیزده آوریل 1975 (24 فروردین 54) دیوانگان فالانژ اولین گلوله را به سوی یك اتوبوس حامل فلسطینیان پناهنده بگشایند، به همت مطبوعات احزاب، بیروت بشكه ی باروتی شده بود آماده ی انفجار• برای پیدا كردن علل جنگ های داخلی لبنان خیلی لازم نیست زحمت بكشی، وجود امتیازات غیرعادلانه برای اقلیت مسیحی كه به لطف فرانسوی ها بهترین نقاط كشور و بالاترین پست های سیاسی و اجرایی را دارند، دخالت دولت های گوناگون در این كشور برای یافتن منافع، حضور ده ها هزار چریك مسلح فلسطینی كه بعداز قتل عام سپتامبر سیاه اردن، همگی به این كشور سرازیر شده بودند، احزاب دست چپ و راستی كه هر یك به گونه ای خواهان تجزیه ی لبنان یا حافظ منافع بیگانه ای بودند و البته توطئه های قدرت های بزرگ و شیطنت اسراییل و••• هر كدام به تنهایی می توانست یك كشور را به خاك سیاه بنشاند• چنان كه لبنان شد• پول هایی كه باید برای آبادانی لبنان هزینه می شدند، تبدیل به باروت شدند و در پی ویرانی و كشتن مردم دود گشتند و به آسمان رفتند•

در جایی خوانده ام یكی از حزب های مسیحی (كتائب) تنها در سال 81 میلادی 25میلیون دلار هزینه ی خرید اسلحه و حقوق مزدورانش كرده بود!(1) «نزار قبانی»، شاعر مشهور عرب منظومه ی بلندی راجع به این حوادث دارد كه بخشی از آن چنین است:

« بیروت كه در تاریخ های گذشته و در تاریخ های دور و نزدیك، مانند انگشتری زرین در انگشتان دریای مدیترانه بود••• بیروت كه شادی می آفرید و شادی به همه جا می بخشید، اكنون دربه در برای دست یافتن به شادی تلاش می كند••• من از میدان اعدام برای شما می نویسم••• بیروت را دستگیر كردند و گفتند زن مشكوكی است• هیچ كس حاضر نشد ضمانتش را بكند• آنانی كه نانش را خورده بودند، آنانی كه از شرابش سرمست شده بودند، آنانی كه دلالی كرده بودند، تجارت كرده بودند و ثروت هایی كلان از سینه اش اندوخته بودند، همه یك جا گریختند••• با بیروت ـ وقتی كه سرش را بریدند ـ جز معدودی فقیر، كسی باقی نماند•»

سرانجام در سال 90 میلادی (69 خودمان) بعد از 15 سال درگیری و كشت و كشتار، با كوشش جامعه ی بین الملل، از جمله ایران، این جنگ ها به پایان رسید• در هشت سال پایانی این جنگ ها، مردم لبنان در حالی با خود می جنگیدند كه اسراییل تا بیروت آمده بود و تنها جوانان «حزب الله» به فكر عقب راندن آن بودند! اما امروز آتش افروزان داخلی این جنگ ها نادمند و پشیمان• مردم لبنان نیز• اگر امروز می بینید این چنین مسیحی و مسلمان هم دیگر را تحمل می كنند و••• همه از درسی است كه پانزده سال برادركشی به آنان آموخته است•

بگذریم!

« آقایان، این كه سمت راست شما است، دریا است!» با صدای «محمد جواد» راهنمای لبنانی مان از جنگ و خونریزی به آرامش آبی دریا رسیدیم• اگر ایشان بزرگواری نكرده بود و این سخن حكیمانه را نگفته بود، احتمال داشت ما دریا به آن بزرگی را با جنگل و كوه اشتباه بگیریم! اندكی در ساحل دریای مدیترانه درنگ كردیم• با تماشای آبی بی كران دریا آرامش یافتیم• چند تا عكس با دریا گرفتیم• صخره ای بود در وسط دریا كه می گفتند از قدیم رسم است عشاق كه از معشوق ناامید شوند و ••• خود را بالای آن می رسانند و آن گاه با زندگی وداع می كنند و خود را به دریا می اندازند• به قول شاعر معاصر ایرانی علیرضا قزوه،« به درك!»

دیگر این كه یك اتوبوس توریستی آمد كه تمامی توریست هایش ایرانی بودند؛ زایران سوریه كه یك روز هم از طریق تور برای بازدید از لبنان می آیند• جاهایی كه این جماعت از لبنان می بینند، همین ساحل دریاست و كلیسای «مریم مقدس» در «حریصا» و احتمالاً «غار جعیتا»• لابد وقتی هم كه برمی گردند به كشور، خیال می كنند لبنان را دیده اند! این در حالی است كه هر روز توریست های فراوانی از كشورهای اروپایی و عربی به بازدید جنوب لبنان و مرز اسراییل می روند كه ایرانی ها برای دیدن آن جاها مستحق تر از آن هایند• حدود ظهر بود که به خواهش جواد و دوستانش سوار شدیم و راه افتادیم به طرف جنوب.

(ان شاءالله در شماره بعد، راجع به چگونگی پیدایش حزب الله و پیشنه مردم جنوب می خوانید.)

لینک :

 لبنان 

کرانه های امید (2)... و حزب الله می آید

کرانه های امید (2)... و حزب الله می آید

کرانه های امید (2)... و حزب الله می آید
کرانه های امید (3)

کرانه های امید (3)

کرانه های امید (3)
مهدی، مهدی...، محمد؟!

مهدی، مهدی...، محمد؟!

مهدی، مهدی...، محمد؟!
سفرنامه راهيان نور 80

سفرنامه راهيان نور 80

سفرنامه راهيان نور 80
UserName
عضویت در خبرنامه