• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1249
  • چهارشنبه 1385/5/4
  • تاريخ :

صدای خدا

یه شهر دشنه خورده بود

نه زنده بود نه مرده بود

یه شهر درد، یه شهر سرد

یه شهر بى‏غریو بود

روزاش كه اصلاً روز نبود

شب، مثل ِ چاه دیو بود

جنگل ِكرم شب‌تاب‏

نه بركه داشت نه مهتاب‏

***

یه قلعه تو شاهنومه بود

نه رستم و نه گیو داشت‏

هر كى می‌گه دروغ می‌گه

یه قلعه بود، یه دیو داشت‏

دیو سیاه زنگى

حاكم شهر سنگى‏

***

پنجره‏هاى رو به باغ همیشه بسته بودن‏

از كار مردم نمی‌گم كه خوار و خسته بودن‏

هیشكى دل و دماغ نداشت، دل‌ها شكسته بودن‏

انگار تو دخمه مُرده‏ها با هم نشسته بودن‏

آفتابُ هیچ كس نمی‌دید، كولاك ابر و سایه بود

رمزى با هم حرف مى‏زدن، زبونشون كنایه بود

یه روز خدا رحمش اومد

***

شب و سیاه و تیره كرد

برقى تو آسمون شكفت‏

چشم زمین و خیره كرد

***

یكى اومد كه هیبتش

طلسم قلعه رو شكست‏

قفلاى كهنه رو گشود،

بنداى بسته رو گسست‏

یكى اومد مثه بهار

گفت: مُردن و خزون می‌گن‏

***

از دخمه‏ها بیرون بیاین،

صبحه دارن اذون می‌گن‏

دروغ بَده، دروغ چرا؛

ماها هم خدارو ندیدیم‏

امّا تو كوچه‏هاى شهر،

یه شب

صداشو شنیدیم‏

«علی معلم دامغانی»

لینک :

 پای صحبت «علی معلم» 

 معلم روایت گر آخر الزمانی ترین اشعار(قسمت اول) 

 تفاوت قصه با تاریخ 

UserName