• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2081
  • سه شنبه 1385/4/13
  • تاريخ :

دیگر صدای بچه هایم را نمی شنوم !


ناشنوایی شدید و ناگهانی یک مادر، زندگی او را برای همیشه دگرگون ساخت. بخوانید و ببینید که اوچطور با این مشکل برخورد کرد و چگونه برآن فائق آمد.

مری صبحی را به خاطر می آورد که شنواییش را از دست داد. صبح زود بود . پسر دو ساله و نیمه اش پاتریک به اتاق خواب آنها آمده بود. دختر چهار ماهه اش الیزابت در تختش خواب بود. پاتریک همان طور که خودش را بین او و پدرش جا می کرد، گفت :" مامان دوستت دارم."

واین سه کلمه ، آخرین کلماتی بودند که مری به وضوح شنید. چند دقیقه بعد شنوایی او رو به نقصان گذاشت، انگار کسی داشت، پیچ کم وزیاد کردن قدرت شنوائیش را به سمت کم شدن می پیچاند. یک ساعت بعد او در اتاق اورژانس بیمارستان بود.

این زن 26 ساله با اعتماد به نفس زیاد و پرتوان به طورناگهانی به دنیایی رانده شده بود که برهیچ چیز آن کنترل نداشت. مری ده روز در بیمارستان بستری بود و مورد آزمایشهای زیادی قرار گرفت و سرانجام هم معلوم نشد که دلیل ناشنوایی ناگهانیش چه بوده است. البته چند سال قبل شنوایی یک گوشش را از دست داده بود، اما پزشکان به او اطمینان داده بودند که اصلا نگران شنوایی گوش دیگرش نباشد. آنها گفته بودند که این حادثه ای بوده مثل صاعقه زدگی و هرگز تکرار نخواهد شد.

از دست دادن شنوایی یک گوش تاثیر زیادی بر نحوه عملکرد قابلیتهای او نگذاشته بود. اما هنگامی که برای بار دوم مورد " صاعقه زدگی " واقع شد و شنوایی گوش دیگرش را از دست داد، ارتباطش با دنیا از طریق یکی از حواس پنجگانه ( شنوایی) به کلی قطع شد. او که از بستری بودن و درمانهای جورواجور خسته شده بود، می ترسید که زندگی هیچ وقت دیگر مثل گذشته نباشد. او به خاطر می آورد که در بیمارستان چه فکرهایی به سرش می رسیده :" نمی دانستم به خانه که بروم چه کار می توانم بکنم . چه طوراز بچه هایم پرستاری کنم. و موقعی که فهمیدم که دیگر هیچ وقت نمی توانم صدای دخترم الیزابت، و" مامان دوستت دارم، پاتریک" را بشنوم با تمام وجود گریه کردم."

همچنان که ملاقات کنندگان می آمدند و می رفتند، او بیشتر متوجه می شد که در ایجاد ارتباط با مردم چقدر مشکل خواهد داشت. تلا ش می کرد که با لب خوانی در صبحها شرکت جوید، اما خیلی زود خسته می شد، آن قدر که چشمانش را می بست. " هنگامی که چشمانم را می بستم، انگار تنهای تنها بودم ."

صداهای آشنای خانه

وقتی که مری از بیمارستان مرخص شد، برای یک هفته به خانه پدرو مادرش رفت و تلاش کرد که توانایی پرستاری از فرزندانش را دوباره به دست آورد. بعد به خانه خودش رفت. همه چیز از یک لحاظ مثل سابق بود و از لحاظی دیگر برایش غریبه می نمود. " خیلی خوب بود که در محیط آشنای خانه بودم ولی چون هیچ یک از صداهای آشنای خانه را نمی شنیدم، احساس غریبگی و ناخوشایندی داشتم." زمانی که او همچنان اندکی از بعضی از صداهای فرکانس پایین را می شنید، صدای تیک تیک ساعت آشپزخانه و خش خش رواندازهای پاتریک و خرخر ملایم دخترش را اصلا نمی شنید. همچنین صدای تلفن، به هم خوردن ظروف درآشپزخانه، کشیده شدن صندلیها روی زمین، صدای رادیو و تلویزیون و صدای آمد و رفت اتومبیلها در خیابان را نمی توانست بشنود.

برای مواظبت کردن از بچه ها واشراف داشتن به وضعیت آنها، زمانی که در خانه تنها بود، درتمام جاهایی را که نمی توانست آن سوی آنها را ببیند، می بست. اوایل فقط در پذیرایی وهال زندگی می کردند " آن قدر نگران و مضطرب بودم که متوجه کارهایی که از طریق آنها خودم را داشتم خسته می کردم و از پای در می آوردم، نبودم. می خواستم به همه چیز، مشرف باشم و همه چیز را ببینم . مدام کنار بچه ها بودم، دست کم تا زمانی که مطمئن می شدم د رامنیت هستند!"

او که نگران بود صدای گریه دختر خرد سالش را نشنود، به پسرش پاتریک خاطر نشان ساخت که او را متوجه گریه خواهرش بکند. خوشبختانه فرزندانش برنامه پیش بینی شده ای داشتند و مطابق همان رفتار می کردند.

چون می ترسید چشم از بچه ها بردارد، دیگر تا بازگشت شوهرش جیم از سر کار برای درست کردن غذا به آشپزخانه نمی رفت. تا وقتی که او بیاید، همه گرسنه و ناراحت می ماندند. روزهایی که جیم می خواست دیر به خانه بیاید، نمی توانست تلفنی این مسئله را به مری خبر دهد، بنابر این آنها فقط انتظار می کشیدند.

ایجاد ارتباط ، مستلزم تمرکز شدید او بود." به خاطر فشاری که برای شنیدن یا لب خوانی به خود می آوردم ، هر روز

سردرد می گرفتم، طوری که وقتی جیم از سرکار باز می گشت، از فرط خستگی می رفتم می خوابیدم ."

برای کمک به روند ایجاد ارتباط، جیم به کلاس آموزش زبان علایم واشارات رفت. مری زمانی که شنوایی گوش اولش را از دست داده بود، زبان علایم را آموخته بود و حتی به فکر افتاده بود که به عنوان مفسر و مترجم کرها کار کند. با اینکه در زبان اشارات در سطح بالاتری بود، ولی همراه شوهرش درکلاس شرکت کرد. " این کار به من کمک می کرد که بدانم او چه یاد می گرفت، همچنین زمانی که او می خواست به من کمک کند، می توانستم این کار را برایش ساده کنم ."

مری بی درنگ شروع به آموزش زبان اشاره به بچه هایش کرد. تحقیقات نشان داده است که بچه ها حتی پیش از آنکه به حرف بیایند، می توانند زبان اشاره را یاد بگیرند ، و الیزابت هفت ماهه بود که توانست از زبان اشاره استفاده کند. نخستین علامت گفتن کلمه " نه " درزمانی بود که به عکسی می رسید که مادرش گفته بود به آن دست نزند.

با این حال، زبان اشاره بسیاری از مشکلات او را برای برقراری ارتباط حل نمی کرد. برای مثال، موقعی که الیزابت با اشاره می گفت که غذای بیشتری می خواهد، مری از همان چیزی که او تازه خورده بود، به او می داد. " این همیشه آن چیزی نبود که او می خواست. ممکن بود که چیزمتفاوتی خواسته باشد، چیزی که حتی در بشقاب یا سرمیز نبوده باشد." این سوء تفاهمها سبب سرخوردگیها ی شدید برای هر دو طرف می شد.

ادامه دارد...

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName