• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
    سوره : آل عمران آیه : 169
متن عربی آیه : وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ
شان نزول آیه


ترجمه به زبانهای مختلف
  • کسانی را که در راه خدا کشته شده اند مرده مپندار ، بلکه زنده اند و نزدپروردگارشان به ايشان روزی می دهند

  • ترجمه فولادوند
    هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شده‏اند، مرده مپندار، بلكه زنده‏اند كه نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند.

  • ترجمه مجتبوی
    و كسانى را كه در راه خدا كشته شدند مرده مپندار، بلكه زندگانند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند

  • ترجمه مشکینی
    و هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند مرده‏اند، بلكه زنده‏اند و در نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند

  • ترجمه بهرام پور
    و كسانى را كه در راه خدا كشته شده‏اند مرده مپندار، بلكه آنها زنده‏اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ
  • 169. And reckon not those who are killed in Allah's way as dead; nay, they are alive (and) are provided sustenance from their Lord;
  • Traduction 1
    Ne pense pas que ceux qui ont été tués dans le sentier d'Allah, soient morts. Au contraire, ils sont vivants, auprès de leur Seigneur, bien pourvus

  • Traduction 2
    Ne pense pas que ceux qui ont été tués dans le sentier de Dieu, soient morts. Au contraire, ils sont vivants, auprès de leur Seigneur, bien pourvus

  • Traduction 3
    Ne pense pas que ceux qui ont été tués dans le sentier de Dieu, soient morts. Au contraire, ils sont vivants, auprès de leur Seigneur, bien pourvus

  • Traduction 4
    Ne pense pas que ceux qui ont été tués dans le sentier d'Allah, soient morts. Au contraire, ils sont vivants, auprès de leur Seigneur, bien pourvus
  • Und du darfst ja nicht meinen, daك diejenigen, die um Gottes willen getِtet worden sind, (wirklich) tot sind. Nein, (sie sind) lebendig (im Jenseits), und ihnen wird bei ihrem Herrn (himmlische Speise) beschert.
  • Y no penséis que quienes han caído por Alá hayan muerto. ¡Al contrario! Están vivos y sustentados junto a su Señor.
  • Allah yolunda öldürülenleri ölü sanma. Onlar diridir ve rableri katında rızıklanırlar,

  • Abdülbaki Gölpınarlı Meali
    Allah yolunda öldürülenleri sakın ölüler sanma. Bilakis onlar diridirler, Rab'leri katında rızıklanmaktadırlar.

  • Süleyman Ateş Meali
    Allâh yolunda öldürülenleri ölüler sanma; hayır, (onlar) diridirler, Rableri katında rızıklanmaktadırlar.

  • Muhammed Esed Meali
    Allah yolunda öldürülenleri ölü sanma. Onlar diridir ve Rableri katında rızıklanırlar.

  • Ali Bulaç Meali
    Allah yolunda öldürülenleri sakın 'ölüler' saymayın. Hayır, onlar, Rableri katında diridirler, rızıklanmaktadırlar.

  • Elmalılı Hamdi Yazır Meali
    Fakat, Allah yolunda öldürülenleri ölü saymayın. Hayır, onlar diridir! Rızıkları, Rableri katındadır;
  • Janganlah engkau kira mati, orang2 yang telah terbunuh pada jalan Allah, bahkan mereka itu hidup disisi Tuhannya, serta diberi rezeki.
  • Nipošto ne smatrajte mrtvima one koj su poginuli na Božjem putu. Naprovtiv kod Boga živi i nagradeni.
  • اور جو لوگ راہ خدا میں مارے گئے ہیں قطعاً انہیں مردہ نہ سمجھوبلکہ وہ زندہ ہیں، اپنے رب کے پاس سے رزق پا رہے ہیں 
  • Османов
    169.  Не считай же покойниками тех, которые были убиты [в сражении] во имя Аллаха. Нет, живы они и получают удел от Господа своего,

  • Кулиев
    169.   Никоим образом не считай мертвыми тех, которые были убиты на пути Аллаха. Нет, они живы и получают удел у своего Господа,

  • Крачковский
    163.   (169). И никак не считай тех, которые убиты на пути Аллаха, мертвыми. Нет, живые! Они у своего Господа получают удел,



تفاسیر مختلف قرآن
تفسیر مجمع البيان
ترجمه‏
169. و كسانى را كه درراه خدا كشته شده‏اند، مرده مپندار؛ بلكه [ آنان ]زندگانى هستند كه نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند.
170. در حاليكه به آنچه خدا از فزون‏بخشى خود به آنان ارزانى داشته است، شادمانند و به [ پاداش پرشكوه‏] آنانى كه [ قهرمانانه جهاد كرده امّا ]هنوز [ به‏افتخار شهادت نائل نيامده و] به آنان نپيوسته‏اند، شادى مى‏كنند كه نه بر آنان بيمى است و نه اندوهگين خواهند شد.
171. بر نعمت و بخششى از خدا [ و بر] اينكه خداوند پاداش ايمان آوردگان را تباه نمى‏سازد، شادى مى‏كنند.
172. آن كسانى كه به [ فراخوان‏] خدا و پيامبر [ آنهم‏] پس از آنكه [ در اُحُد] زخم [ بسيارى‏] برآنان وارد آمده بود، پاسخ گفتند، براى كسانى از آنان كه نيكوكارى و پروا پيشه ساختند، پاداشى پر شكوه خواهد بود.
173. همانان كه [ پاره‏اى از] مردم [ بدانديش‏] به آنان گفتند: «مردم [شرك‏گرا] براى [رويارويى با] شما [سپاهى گران‏] گرد آورده‏اند؛ پس از آنان بترسيد.» امّا [ اين تهديد، تنها] بر ايمان آنان افزود و گفتند: «خدا ما را بسنده است؛ و [ او چه ]نيكوكار سازى است!»
174. آنگاه با نعمت و بخششى از سوى خدا، در حاليكه هيچ آسيبى به آنان نرسيده بود، [ از ميدان كارزار به خانه‏هاى خود ]باز آمدند و [ با پاسخ به فراخوان پيامبر،] خشنودى خدا را پيروى كردند. و خدا داراى بخششى پرشكوه است.
175. اين تنها شيطان است كه هواخواهان خود را از [ شرك‏گرايان ]به‏هراس مى‏افكند؛ پس شما از آنان نهراسيد و از من پروا كنيد، اگر [ براستى ]ايمان داريد.
نگرشى بر واژه‏ها
«استجاب» و «اجاب»: هر دو به يك معنا بكار رفته‏اند، گرچه برخى برآنند كه واژه نخست براى درخواست پذيرش و دوّمى براى انجام آن خواسته است.
«قرح»: زخم؛ و در اصل به‏معناى «خالص‏بودن آب از كدورت و تيرگى» است و «ماء قراح» يعنى «آب خالص» و زمين «قراح»، زمينى است كه خاكش از خار و خاشاك پاكيزه است و «قريحه» نيز به‏معناى «طبيعت خالص» است.
«احسان»: نيكى كردن، سود رسانيدن.
«فضل»: بخشش.
«حسبنااللّه»: خدا ما را بسنده است. اصل اين واژه از «حساب» است و «حسبان» نيز از همين مادّه است.
«وكيل»: كارساز، حافظ، ولىّ، كسى كه تدبير امورى را بعهده مى‏گيرد؛ و به خدا از آن روى وكيل و ولىّ گفته‏اند كه تدبير امور جهان هستى و انسانها برعهده اوست.
شأن نزول
در داستان فرود آيات اوّل تا سوّم اين بحث ديدگاهها متفاوت است:
1. بعضى معتقدند كه اين آيات درمورد چهارده شهيد پاكباخته «بدر» - كه هشت تن آنان از انصار و شش تن از مهاجران بودند - فرود آمد.
2. برخى ديگر گفته‏اند: اين آيه‏ها درباره هفتاد شهيد اُحُد كه چهارتن آنان - «حمزه»، «مصعب»، عبداللّه بن جحش»، عثمان‏بن شماس» - از مهاجرين بودند و بقيه از انصار، نازل شد.
3. از بسيارى از مفسّران و نيز امام باقر آورده‏اند كه اين آيات درمورد هر دو گروه فرود آمده است.
4. و گروهى را اعتقاد بر آن است كه اين آيه‏ها درخصوص شهيدان «بئرمعونه» فرود آمد كه داستان آن چنين است:
الف - فردى به‏نام «عامربن مالك» در مدينه به محضر پيامبر شرفياب شد و هديه‏اى به آن‏گرانمايه عصرها تقديم داشت؛ امّا پيامبر فرمود: «من از كسى كه اسلام را بعنوان راه و رسم زندگى برنگزيند و شرك‏گرا باشد، هديه‏اى نمى‏پذيرم.» و آنگاه آياتى از قرآن را براى او تلاوت كرد.
«عامر اسلام نياورد؛ امّا گفت: «اى پيامبر خدا! آيات و مفاهيم بلندى كه براى من آورده‏اى، بسيار زيبا و پرجاذبه است. اگر سفيرانى به منطقه نجد بفرستى كه اين آيات را به‏شايستگى بر مردم تلاوت كنند، بر آن اميدم كه مردم به اسلام گرايش يابند.» و خود نيز بدينصورت تمايل قلبى خويش را نشان داد.
پيامبر گرامى در پاسخ او فرمود: من براى فرستادن سفيران خويش و رساندن پيام خدا به بندگانش آماده‏ام؛ امّا بر امنيّت و سلامت آنان بيمناكم.
«عامر» گفت: من آنان را پناه مى‏دهم و امنيّت‏شان را تضمين مى‏كنم.
پيامبر بعد از اين دعوت و تعهّد بر امنيّت سفيران كه ازسوى بزرگ يكى از قبايل اعلان شد، يكى از چهره‏هاى آگاه و آماده به‏نام «منذربن عمرو» را به‏همراه هفتاد تن از نيكان و آگاهان، بعنوان پيام رسان خويش، به آن منطقه گسيل داشت. و آنان در ماه صفر سال چهارم هجرى - چهارده ماه بعد از پيكار «اُحُد» - براى رساندن پيام پيامبر حركت كردند و پس از پيمايش راه، به نقطه مورد نظر رسيدند و در آنجا پس از تبادل نظر، تصميم گرفتند كه نامه پيامبر را «ابن ملحان» براى يكى از سران قبايل منطقه به‏نام «عامربن طفيل» ببرد و چكيده دعوت اسلام را به مردم برساند.
«ابن ملحان» نامه را در كمال ادب و شهامت به رئيس آن قبيله رساند؛ امّا نامبرده چندان بهايى به نامه نداد و نامه‏رسان شجاع در همان فرصت كوتاه، نخست خود را بعنوان بنده خدا و سفير پيامبرش، محمّد(ص) معرّفى كرد و آنگاه رو به انبوه مردم، پيام توحيد و رسالت و عدالت اسلامى را ابلاغ كرد و از مردم خواست تا بينديشند و به پيامبر اسلام ايمان آورند و راه و رسم آسمانى او را برنامه زندگى خويش سازند.
«عامر» آخرين جملات را بيان مى‏كرد كه عنصرى شرارت‏پيشه گام به پيش نهاد و نيزه‏اى بر پهلويش فرود آورد و او، درحاليكه نام خدا را بر لب داشت و سوگند ياد مى‏كرد كه رستگار شده است، به شرف شهادت نائل آمد. آنگاه سردمدار قبيله بجاى جلوگيرى از شرارت عناصر فرومايه و نادان، همه قبيله را برضدّ پيام‏رسانان پيامبر شورانيد؛ امّا افراد قبيله گفتند كه ما با «عامربن مالك» پيمان صلح و سازش بسته‏ايم، بنابراين با يورش بر ميهمانان او، عهد خود را نمى‏شكنيم. سردمدار قبيله سرانجام توانست گروهى از قبايل ديگر را عليه فرستادگان پيامبر برانگيزد. و مسلمانان درمقابل يورش آنان، چاره‏اى جز دفاع قهرمانانه نداشتند تا همه آنان جز «كعب‏بن زيد» كشته شدند و تنها او را كه هنوز رمقى داشت ميان پيكرهاى بى‏جان رها ساختند، كه او نيز پس از مدّتى، همزمان با جنگ خندق، براثر همان زخمها، به‏شهادت رسيد.
به هرحال، «عمروضمرى» و يكى از انصار كه به‏دنبال فرستادگان پيامبر حركت مى‏كردند، از دور ديدند كه مرغانى در آسمان آن منطقه به پرواز درآمده‏اند؛ از اين رو، بسرعت به آنجا نزديك شدند و بعد از مشاهده صحنه دلخراش ميدان كارزار و پيكرهاى بخون‏خفته ياران پيامبر نخست تصميم گرفتند كه خبر آن رويداد تكان‏دهنده را به پيامبر برسانند؛ امّا مرد انصارى با بيان اين جمله كه «زندگى پس از ياران، برايش ارزشى ندارد»، دست به قبضه شمشير برد و قهرمانانه به‏شهادت رسيد و «عمرو» نيز به اسارت درآمد. كه سردمدار شرور قبيله بعد از نواختن مُهر بردگى بر پيشانى او، رهايش ساخت. عمرو خود را به مدينه رسانيد و جريان را به پيامبر گزارش كرد. آن حضرت بشدّت اندوهگين شد و فرمود: من از آغاز بر جان ياران خويش در رفتن به‏سوى «نجد» و رساندن پيام اسلام نگران بودم؛ و چون «عامربن مالك» امنيّت آنان را تضمين كرد، او مسئول اين رويداد غمبار است.
سرانجام موضوع ناراحتى پيامبر و سخنان او، به گوش «عامربن مالك» رسيد و او كه اندوه آن بزرگوار در سوك يارانش بر او بسيار گران آمده بود وافزون بر آن با شنيدن شعر بسيار قوى «حسّان» - شاعر معاصر آن حضرت - كه در آن، وى را به دفاع از پناهى كه داده بود و تجاوز و بيدادى كه بر ميهمانانش وارد آمده بود، برانگيخت، به همراه افراد قبيله‏اش بر «عامر بن طفيل» عامل اصلى آن تجاوز و كشتار - يورش بردند و با نيزه‏اى كار او را ساختند...
و آنگاه بود كه در تجليل و گراميداشت اين هفتاد تن از ياران پيامبر، آيات مورد بحث فرود آمد. و لاتحسيّن‏الذين قتلوا فى‏سبيل‏الله...
ب - در شأن نزول آيات مورد بحث، دو روايت نقل شده است:
1. به‏روايت گروهى از مفسّران، اين آيات پس از پيكار «اُحُد» فرود آمد؛ و جريان به اينصورت بود كه: وقتى سپاه شرك به سركردگى ابوسفيان در پايان جنگ «اُحُد»، راه مكّه را درپيش گرفتند، درمنطقه‏اى به نام «وحاد» از بازگشت شتاب‏آلود خود پشيمان شدند و گفتند: «چرا ما كه كار جنگ را به‏سود خود تغيير داديم، در چند قدمى پيروزى كامل، آن را رها كرديم و بى‏آنكه محمّد يا خانواده او را به‏اسارت بگيريم، ميدان كارزار را ترك كرديم؟!»
پس از گفتگوى بسيار، تصميم گرفتند بازگردند و كار اسلام و پيامبر را يكسره كنند. خبر اين تصميم شرارت‏بار دشمن كه به گوش پيامبر رسيد، آن حضرت براى ترساندن افراد دشمن و قوّت قلب بخشيدن به مسلمانان، به مانور جديدى دست زد و بر آن شد تا باهمراه ياران، براى تعقيب سپاه شرك، از مدينه حركت كند.
به‏دستور آن حضرت ندا داده شد كه «هان اى توحيدگرايان! آيا آماده‏ايد كه درراه خدا استوار و پرصلابت بپاخيزيد و در دفاع از حقّ و عدالت، پايمردى و شهامت نشان دهيد و با تعقيب شجاعانه دشمن تجاوز كار، آنان را به ذلّت و خفت كشيد؟».
دربرابر نداى پيامبر گروهى از ياران بااينكه زخمهاى بسيارى در بدن داشتند، اعلان آمادگى كردند. و آن حضرت فرمان داد «تنها كسانى حركت كنند كه ديروز در كارزار اُحُد با ما بودند، نه تخلّف كنندگان». و هدف پيامبر اين بود كه تجاوزكاران را بترساند تا از شرارت جديد آنان جلوگيرى شود و آنان دريابند كه كشتار ديروزشان در ميدان «اُحُد» - آنگونه كه خود مى‏پندارند - نه‏تنها مسلمانان را از پا درنياورده و آنان را سست و متزلزل نساخته است، بلكه آنان را در دفاع از خود و آرمانهاى اسلام سرسخت‏تر كرده است.
پيامبر گرامى به همراه هفتاد تن از ياران، تا منطقه «حمراء الاسد» در پى دشمن آمدند و خبر حركت آنان به ابوسفيان رسيد و به خواست خدا، چنان هراسى در دل او و سپاه شرك افتاد كه از بازگشت خود منصرف شدند و راه مكّه را درپيش گرفتند. و مسلمانان سربلند و سرفراز بازگشتند.
و درست در اينجا بود كه آيه‏هاى 172 تا 175 سوره مباركه آل عمران فرود آمد.
«على بن ابراهيم قمّى» در تفسير خود دراين‏باره آورده است كه: پيامبر گرامى پس از دريافت گزارش شرارت جديد ابوسفيان، به مسلمانان فرمود: «آيا كسى حاضر است به‏سوى دشمن برود و از وضعيت آنان برايم گزارش بياورد؟» كه جز امير مؤمنان، كسى پاسخ مثبت نداد. و پيامبر به آن حضرت فرمود: «على جان! به آنان نزديك شو و شرايط آنان را بنگر. اگر بر اسب سوارند و شترها را رها كرده‏اند، معلوم است كه تصميم به بازگشت دارند و اگر چنين نيست، به‏سوى «مكّه» مى‏روند».
امير مؤمنان با آنكه دهها زخم دردناك در بدن داشت، براى انجام فرمان پيامبر حركت كرد و خود را تا نزديك دشمن رساند و دريافتش را از شرايط دشمن به پيشواى بزرگ توحيد گزارش كرد و روشن ساخت كه آنان به‏سوى مكّه مى‏روند و نشانى از بازگشت به‏سوى مدينه در سپاه شرك بچشم نمى‏خورد. امّا همزمان با رسيدن اميرمؤمنان به‏حضور پيامبر فرشته وحى نيز فرود آمد و گفت كه شما بايد با وجود رفع خطر دشمن، به تعقيب آنان بپردازيد و جز كسانى را كه در كارزار ديروز شركت داشته و زخمى شده‏اند، با خود نبريد.
هنوز از رسيدن سپاه اسلام به مدينه چيزى نگذشته و مجروحان به درمان زخمها مشغول بودند كه فرمان حركت صادر شد. پيامبر نيز خود آماده حركت شد. با بيرون‏آمدن آن حضرت، همه مجروحان نيز به اردوگاه شتافتند و شور و شوق به جايى رسيد كه مورّخان به نقل از يكى از ياران پيامبر كه خود و برادرش در ميدان «اُحُد» مجروح شده بودند، چنين گزارش كرده‏اند:
من و برادرم هر دو مجروح شده بوديم؛ امّا هنگامى كه از سوى پيامبر نداى حركت طنين افكند و دريافتيم كه بايد به‏دستور آن حضرت، دشمن تبهكار را تعقيب كنيم، درنگ را جايز ندانستيم و سوگند ياد كرديم كه در هيچ پيكار و دفاعى، او را تنها نگذاريم. پس با همان زخمها و رنجها حركت كرديم. سپاه اسلام رفته بود و ما بدون مركت از پى آن روان شديم و كار به‏گونه‏اى دشوار بود كه من گاه برادرم را بر دوش مى‏كشيدم و گاه دست در دست او، به راه خويش ادامه داديم؛ تا در منطقه «حمراء الاسد» به پيامبر رسيديم.
در آنجا، [معبد]، يكى از مردان قبيله «خزاعه» - كه با پيامبر هم‏پيمان بودند و در «تهامه» مى‏زيستند، به سپاه اسلام برخورد كرد و گفت: «اى پيامبر! به خداى سوگند، آنچه بر شما و يارانت رسيده، بر من گران است؛ و من دوست داشتم شما پيروز مى‏شديد». امّا از قوّت قلب و اراده آهنين پيامبر و مسلمانان شگفت‏زده شد.
او پس از طىّ مسافتى به سپاه شرك رسيد. ابوسفيان از او پرسيد: خبر تازه، چه دارى ؟»
«معبد» كه هنوز مشرك بود، گفت: بهوش باشيد كه محمد(ص) با سپاهى گران درپى شماست. شمار همراهان او آنقدر زياد است كه تاكنون سپاهى بسان ياران او نديده‏ام؛ و همه از سالم گرفته تا زخمى و كسانى كه از پيكار تخلّف ورزيده بودند، آمده‏اند.
ابوسفيان بر خود لرزيد و گفت: واى بر تو! چه مى‏گويى؟
«معبد» گفت: به خداى سوگند! چيزى نخواهد گذشت كه پيشانى مركب آنان نمايان خواهد شد.
ابوسفيان گفت: ما تصميم گرفته‏ايم بازگرديم و كار آنان را يكسره كنيم. «معبد» گفت: تو را از اين كار پرخطر بازمى‏دارم. و اشعارى نيز در اين باره و نيز عظمت سپاه محمد(ص) سرود كه ابوسفيان و همراهانش او را تحسين‏كردند.
در همين اوضاع و احوال، سورانى از قيبله «عبد قيس» كه آهنگ مدينه داشتند، به آنان برخورد كردند. ابوسفيان از مقصد آنان جويا شد و آنان گفتند كه به مدينه مى‏رويم. ابوسفيان گفت: پيام مرا به محمّد برسانيد؛ تا به پاداش كارتان در آينده و در بازار «عكاظ»، بار شترانتان را از «مويز» ببندم.
گفتند: پيامت را بگو تا به پيامبر برسانيم.
گفت: «هنگامى كه به پيامبر رسيديد، بگوييد ما برآنيم كه يكبار ديگر بر شما بتازيم و همه شما را نابود كنيم»، امّا برخلاف پيام شرربار خويش، ديگر جرأت ماندن هم نداشت؛ و به همراه سپاه خود راه مكّه را در پيش گرفت و رفت.
آن سواران در «حمراءالاسد» به پيامبر گرامى رسيدند و پيام تهديدآميز «ابوسفيان» را باز گفتند. و او با آرامش خاطر فرمود: «خداى ما را بسنده است و او نيكوكار ساز و ياورى است».
2. جمعى ديگر گفته‏اند كه اين آيه‏ها در غزوه «بدر صغرى»(223) فرود آمد و داستان نزول آنها چنين بود كه: در روز كارزار «اُحُد» ، آنگاه كه «ابوسفيان» آهنگ مكّه كرد، در آخرين لحظات نعره برآورد كه: «هان اى محمّد! قرار ما با شما سال آينده در «بدر صغرى». پيامبر گرامى نيز در پاسخ تهديد او فرمود: «باشد».
هنگامى كه موعد مقرّر نزديك شد، سپاه شرك به فرماندهى «ابوسفيان» از مكّه حركت كرد و در منطقه‏اى به‏نام «ظهران» فرود آمد. امّا خداى توانا چنان وحشتى بر دل آنان افكند كه از كار خويش پشيمان شدند. در اين هنگام، «ابوسفيان» به «نعيم‏بن مسعود» كه براى انجام «عمره» آمده بود، برخورد كرد و گفت: من با محمّد و يارانش، قرارى براى كارزار نهاده‏ام كه طبق آن، امروز بايد در منطقه «بدر صغرى» حاضر شوم؛ امّا به‏دليل خشكسالى، از جنگ گذشته‏ام تا در سالى پر باران و سرسبز كه درختان سيراب و پر بار و پستان حيوانات پرشير باشد، به پيكار با او بروم. از سوى ديگر، نمى‏خواهم كه او نيز به همراه يارانش آماده پيكار شود و آنگاه با نيامدن ما، جسارت مسلمانان زياد شود؛ از اين رو، تو به مدينه برو و آنان را از كارزار بترسان. كه در پاداش اين كار، ده شتر به تو خواهم داد.
«نعيم بن مسعود» به مدينه آمد و ديد مردم به‏دستور پيامبر گرامى براى جهاد آماده شده‏اند. او براى منصرف‏ساختن آنان گفت: من فرجام كار شما را موفّقيت‏آميز نمى‏نگرم؛ زيرا در پيكار «اُحُد» كه سپاه شرك به خانه و سرزمينتان يورش آورد و شما در وطن خود دفاع مى‏كرديد، آن شكست و خسارت نصيبتان شد و مشركان جز رمقى از شما باقى نگذاردند. اينك چگونه مى‏خواهيد آنان را كه در اوج آمادگى دفاعى هستند و با بسيج نيروها و امكانات خويش در قرارگاهشان به انتظار شما نشسته‏اند، در سرزمينشان به شكست واداريد؟ به خداى سوگند، اگر برويد، يك نفر از شما نيز جان سالم بدر نخواهد برد.
پيامبر گرامى دربرابر سمپاشى «نعيم» فرمود: «به خداى سوگند، اگر تنهاى تنها هم باشم، به ميدان كارزار خواهم شتافت؛ و اينك هر كه مايل است به‏همراه باشد و شهامت رويارويى با سپاه شرك را دارد، حركت كند و بداند كه خدا بهترين ياور و برترين كارساز، و ما را بسنده است».آنگاه خود حركت كرد و به‏همراه ياران در «بدر صغرى» فرود آمد و در انتظار دشمن نشست؛ امّا سپاه شرك به‏دليل هراسى كه خدا بر دل «ابوسفيان» افكنده بود، به مكّه بازگشت. در آنجا، زنان و كودكان، لشكر شرك را به‏باد تمسخر گرفتند و آن را به «سپاه پوشالى» يا «سپاه سويق» لقب دادند.
آرى؛ در اين مانور سازنده دفاعى، سپاه اسلام بدون هيچ رويارويى با دشمن، جرأت و شهامت خويش را در منقطه نشان داد و علاوه بر آنكه شرك گرايان را به هراس افكند، با خريد و فروش كالا در بازار موسمى «بنى كنانه»، سود سرشارى نيز نصيب افرادش شد.
گفتنى است كه اين شأن نزول، از پنجمين امام نور نيز نقل شده است.
تفسير مقام والاى شهيدان راستين‏
در آيات پيش، آفريدگار هستى بافته‏هاى پوچ دورويان را - در مورد شهيدان راه خدا كه به‏منظور افشاندن بذر سستى بر دلها مى‏بافتند - ترسيم فرمود و اينك در اين آيات، مقام والاى آنان را به تصوير مى‏كشد.
ولاتحسبّن‏الّذين قتلوافى سبيل‏اللّه امواتاً بل احياءٌ عند ربّهم يرزقون»
در آيه شريفه، روى سخن با پيامبر گرامى يا هر شنونده خردمند و حقپويى است كه: هان اى پيامبر! و يا هان اى انسان! خردمند و حقجو! هرگز كسانى را كه درراه خدا و يارى دين او كشته شده‏اند، مرده مپندار و بسان كسانى كه در راهى جز راه خدا و يارى حقّ و عدالت، جان خود را نثار كرده‏اند ننگر؛ نه، هرگز؛ اين دو گروه همانند هم نيستند؛ آنها مرده‏اند امّا كسانى كه درراه خدا كشته شده‏اند، زنده‏اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند.
در مفهوم «عندربّهم»، دو نظر ارائه شده است:
1. به‏اعتقاد دسته‏اى از مفسّران، منظور از آن، نه نزديكى در مكان و جايگاه است كه اين از ويژگيهاى مادّه و جسم است و آفريدگار هستى، نه چنين است، و نه مكانى دارد؛ بلكه مقصود، اين است كه اينان به مقامى اوج گرفته‏اند كه جز خدا هيچكس ديگر سرنوشت آنان را به كف ندارد و حسابشان تنها با خدا است و بس.
2. و به‏عقيده عدّه‏اى ديگر، منظور از «عند ربّهم» (نزد خدا)، «علم» او است و چون آفريدگار هستى از زندگى آنان آگاه است و مردم بى‏خبرند از اين تعبير استفاده شده است.
در اين باره از پيامبر گرامى آورده‏اند كه فرمود: بعد از آنكه برادران باايمان شما در كارزار «اُحُد» كشته شدند، خداوند آنان را به بهشت پرطراوت و زيباى خويش فرستاد تا از نعمتهاى گوناگون آن بهره‏مند شوند.
و نيز درمورد «جعفر طيّار» فرمود: او را در حالى ديدم كه خداوند دو بال به او داده و در بهشت پرطراوت و زيباى خدا با فرشتگان در پرواز بود.
يك نكته ظريف‏
برخى، روايات مربوط به ارواح و بهره‏مندى آنان از نعمتهاى بهشت را با اين پندار انكار مى‏كنند كه روح واقعيتى است كه بدون جسم، توان لذّت و احساس ندارد و تنها هنگامى كه در بدن باشد، فعّال و حسّاس است. امّا اين پندار بى‏اساسى بيش نيست؛ چرا كه روح، بسيار ظريف و رقيق و لطيف است و واژه «روح» كه از «ريح» برگرفته شده، خود گوياى اين مطلب است؛ از اين رو، هم از بدن خارج مى‏شود و هم به آن باز مى‏گردد و بدون كالبد نيز حسّاس و پرتلاش است.
جلوه‏اى از زندگى عالم برزخ‏
در دومين آيه مورد بحث، در ترسيم، جلوه‏اى از زندگى جهان برزخ مى‏فرمايد:
«فر حين بما آتاهم اللّه من فضله»
آنان از نعمتهاى گرانى كه خدا از فزونبخشى خود به آنها ارزانى داشته است، شادمانند
و پاره‏اى نيز معتقدند: مقصود اين است كه شهيدان راه خدا، از پاداش پرشكوه شهادت در راه حق كه نصيب آنان شده است، شادى مى‏كنند.
«و يستبشرون بالّذين لم‏يلحقوا بهم من خلفهم»
آنان براى برادران باايمان خويش كه در دنيا زندگى مى‏كنند و بعد از آنان در راه خدا به جهاد برمى‏خيزند، شادمانند؛ زيرا مى‏دانند كه اگر به‏شهادت رسند، نزد آنان خواهند شتافت و فرجام كارشان خانه جاودانه شكوه و عظمت و مقام والاى بهشتى است كه خود بدان دست يافته‏اند.
بعضى گفته‏اند: مقصود اين است كه نامه‏اى به شهيدان راه حقّ و عدالت داده مى‏شود كه در آن نام برادران باايمان و پرواپيشه آنان كه به مقام شهادت نائل خواهند آمد و به آنها خواهند پيوست، بطور دقيق آمده است و آنان با ديدن آن نامه و نام و نشان ياران، شادمان مى‏شوند؛ درست همانند افرادى كه در انتظار رسيدن مسافرى، لحظه شمارى مى‏كنند و به يكديگر نويد مى‏دهند.
برخى ديگر از مفسّران نيز گفته‏اند: منظور اين است كه آنان براى برادران باايمان خويش كه در موقعيت والاى معنوى به آنها نرسيده‏اند، امّا به‏جهت ايمان و جهاد، از مقام پرشكوهى برخوردارند، شادى مى‏كنند.
اّلا خوفٌ عليهم و لاهم يحزنون»
كه نه بر آنان بيمى است و نه اندوهگين خواهند شد.
اين جمله، بدل از جمله پيش است و معناى آيه چنين است كه: آنان... شادى مى‏كنند كه براى بازماندگان و برادران باايمانشان نه بيمى خواهد بود و نه اندوهگين مى‏شوند؛ چرا كه ازسويى مى‏دانند بعد از شهادتشان، خداوند سرپرستى آنان را بهتر از همشه بعهده خواهد داشت و از سوى دگر ايمان دارند و به چشم مى‏بينند كه آنچه از دست داده‏اند، در برابر نعمتهاى فناناپذير و مقام پرشكوهى كه بدست آورده‏اند، وصف‏ناپذير است.
و جمعى نيز اين جمله را چنين تفسير كرده‏اند: آنان از گناهان گذشته بيمى ندارند؛ چرا كه پروردگار به‏بركت شهادت درراه حق، گناهانشان را از آنان مى‏زدايد و از جدايى از دنيا غمگين نمى‏شوند؛ چرا كه از ديدار جهان ديگر و مقام عظيم خود و نعمتهاى خدا، بى‏اندازه خرسند و شادمانند.
* * *
«يستبشرون بنعمةٍ من‏اللّه و فضلٍ»
آنان بر بخشش و نعمتى از خدا و بر اين حقيقت كه خدا پاداش ايمان‏آوردگان را تباه نمى‏سازد، شادى مى‏كنند.
روشن است كه منظور از «آنان»، شهيدان راه حقّ‏اند و نعمت و بخشش نيز، انواع موهبتهايى است كه آفريدگار هستى از فزونبخشى خود به آنان ارزانى داشته است.
به‏اعتقاد گروهى از مفسّران، دو واژه «فضل» و «نعمت» يك معنا دارند؛ و به دو دليل هر دو واژه بكار رفته، است:
1. نخست اينكه تفاوت اندكى ميان اين دو وجود دارد؛ چرا كه: نعمت، آن است كه انسان دربرابر فرمانبردارى از خدا، شايسته برخوردارى از آن مى‏شود، امّا «فضل»، نعمتهايى است كه از سرفزونبخشى پروردگار به انسان ارزانى شود.
2. ديگر اينكه، براى تأكيد و بهتر رساندن معنا بكار رفته‏اند.
«و انّ‏اللّه لا يضيع اجرالمؤمنين»
و دليل ديگر شادى شهيدان راه حق آن است كه مى‏بينند خداوند نه پاداش ايمان‏آوردگان را تباه مى‏سازد و نه اجر مجاهدان و شهيدان راه حقّ و عدالت را.
علّت بيان اين جمله و نسبت‏دادن آن به شهيدان اين است كه آنان پس از مرگ، اين واقعيت را با چشم مى‏نگرند؛ امّا ديگران در دنيا از راه دليل و برهان به آن ايمان آورده‏اند؛ و روشن است كه دليل و برهان، هيچگاه جاى مشاهده را نمى‏گيرد. افزون بر آن از اين جمله چنين برمى‏آيد كه كار شايسته، درخور پاداش است و پروردگار هرگز آن را تباه نمى‏سازد؛ و چون ارزانى داشتن ثواب و پاداش تنها دردست خداست، آيه شريفه تأكيد مى‏كند كه خدا ثواب و پاداش اعمال نيك را تباه نمى‏سازد.
پرتوى از روايات در مورد جهاد و شهادت‏
روايات رسيده از پيامبر گرامى و خاندان وحى و رسالت درباره پاداش شهيد و شهادت بسيار است؛ امّا شايد بهترين و عالى‏ترين آنها روايتى باشد كه هشتمين امام نور از امام حسين(ع) آورده است كه مى‏فرمايد: روزى پدر گرانمايه‏ام امير مؤمنان با سخنان شورانگيز و الهام‏بخش خويش، مردم را به جهاد درراه حقّ و عدالت فرا مى‏خواند كه جوانى ازميان مردم بپا خاست و گفت: اى امير مؤمنان! از برترى و پاداش مجاهدان، سخنى بگو!
آن حضرت فرمود: هنگام بازگشت از پيكار «ذات‏السّلاسل»، پيامبر بر مركب خود نشسته بود و من به همراه آن حضرت راه مى‏پيمودم كه همين پرسش را از آن گرانمايه عصرها و نسلها كردم و او فرمود:
هنگامى كه مجاهدان راه حق، آهنگ حركت به ميدان كارزار مى‏كنند، خداى پرمهر سند آزادى آنان از آتش دوزخ را مى‏نويسد؛ و آنگاه كه آماده پيكار مى‏شوند، خدا به وجود آنان بر فرشتگان مباهات مى‏كند؛ و چون با خاندان خويش خداحافظى مى‏كنند، ماهيان دريا و خانه‏هاى روى زمين برايشان مى‏گريند و گناهان آنان يكجا و يكسره پاك مى‏شود و پروردگار بر هر مبارز باايمانى چهل فرشته نگهبان از چهار سو مى‏گمارد تا او را محافظت كنند و هر كار شايسته‏اى كه انجام دهد، پاداشش دو برابر نوشته مى‏شود؛ و هر روز، پاداش عبادت هزار بنده شايسته كردارى را دارند كه هر كدام هزار سال كه هر سال آن سيصد و شصت روز و هر روز آن به‏قدر عمر دنيا است، عبادت خدا كرده باشند، و اينان هنگامى كه دربرابر دشمن قرار گيرند، دانش جهانيان از شكوه و عظمت پاداش كارشان حيرت‏زده و ناتوان ماند؛ و چون پيكار شروع شود و آنان با انواع سلاحهاى خويش بر تجاوركاران حقّ ستيز يورش برند، فرشتگان بالهاى خود را بر آنها مى‏پيچند و براى پايدارى و پيروزيشان دعا مى‏كنند و نداگرى ندا مى‏دهد كه: «الجنّة تحت ظلال‏السّيوف...» (بهشت زير سايه شمشيرهاى ستم‏ستيز است؛ و زخم نيزه و شمشير، بر مجاهد راه خدا، از نوشيدن آب سرد در تابستان گرم و سوزان گواراتر است). و آنگاه كه شهيدى براثر ضربات دشمن در خون خود مى‏غلطد، خداوند ميان زمين و آسمان همسرى از حوريان بر بالين او گسيل مى‏دارد تا نعمتهاى سرشار و مقامات پرفراز را به او نويد دهد؛ و هنگامى كه به زمين مى‏افتد، زمين به او مى‏گويد: «مرحبا به آن روح پاكى كه از اين تن برون رفت! و نويدت باد كه براى تو نعمتها و مقامات والايى است كه نه چشمى آنها را ديده، نه گوشى شنيده و نه از دلى گذشته است»؛ و خدا مى‏فرمايد: «من در ميان خاندانت جانشين تو هستم؛ از اين رو، هر كه آنان را خشنود سازد، مرا شاد ساخته و هر كه آنان را به‏خشم آورد مرا به خشم آورده است».
تدبير و شهامتى وصف‏ناپذير
در چهارمين آيه مورد بحث، داستان ديگرى از قهرمانيها و فداكاريهاى ياران آگاه و راستين پيامبر به تابلو مى‏رود:
«الّذين‏استجابوا للّه و الرّسول من بعد ما اصابهم القرح للّذين احسنوا منهم واتّقوا اجرٌ عظيمٌ»
آن كسانى كه فراخوان خدا و پيامبر را، آنهم بعد از آنكه زخمهاى بسيارى در اُحُد به آنان رسيده بود، پاسخ دادند؛ و هنوز جراحات پيكار اُحُد بهبود نيافته، براى تعقيب سپاه شرك حركت كردند. ازميان آنان، براى كسانى كه با اطاعت فرمان خدا و پيامبر، به ميعادگاه جهاد رفتند و براى دورى‏جستن از گناه، پرواى خدا را پيشه ساختند، پاداشى پرشكوه خواهد بود.
* * *
در پنجمين آيه مورد بحث مى‏افزايد:
الّذين قال لهم‏النّاس اِنّ‏النّاس قدجمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايماناً و قالوا حسبينااللّه و نعم‏الوكيل »
اين آيه شريفه به جنگ روانى دشمن و آنگاه پايدارى و ايمان ياران پيامبر اشاره دارد و مى‏فرمايد: اين مردم باايمان كه به فراخوان خدا و پيامبرش پاسخ مثبت دادند، همانان بودند كه وقتى عدّه‏اى بدانديش به آنان گفتند «شرك گرايان به‏سركردگى ابوسفيان، براى پيكار با شما نيروها و امكانات بسيارى گرد آورده‏اند و آماده رويارويى با شما هستند، پس از آنان بترسيد و تعقيبشان نكنيد»، نه تنها نترسيدند و از ادامه راه باز نماندند، بلكه بر ايمان وپايدارى خود افزودند و درراه يارى دين و پيامبر آماده‏تر شدند و گفتند «خدا ما را بسنده است. او كارساز و سررشته دار امور ماست. و راستى كه چه نيكوكارساز و پناه و مورد اعتمادى است كه انسان كارهايش را به او واگذارد!»
در اينكه واژه «النّاس» در اين آيه مباركه، چه كسانى هستند، چند نظر ارائه شده است:
1. به‏اعتقاد گروهى از مفسّران، منظور سوارانى هستند كه «ابوسفيان» گسيل داشت تا با ترفندهاى گوناگون، پيامبر و يارانش را از تعقيب سپاه شرك منصرف سازند و آنان را بترسانند.
2. عدّه‏اى ديگر گفته‏اند: مقصود، «نعيم‏بن مسعود» است؛ و در اين مورد، روايتى هم از پنجمين و ششمين امام نور نقل شده است.
3. و پاره‏اى نير برآنند كه منظور، منافقان مى‏باشند.
* * *
در ششمين آيه مورد بحث مى‏فرمايد:
«فانقلبوا بنعمةٍ من‏اللّه و فضلٍ لم‏يمسهم سوءٌ»
آنگاه پيامبر و همراهانش، با سلامت و بى‏هيچ رنج ناراحتى و با سود سرشارى از تجارت و دادوستد، از اين ميدان آزمون بازگشتند و بدون برخورد با دشمن، سپاه شرك را بشدّت به هراس افكندند و خود با روحيه‏اى بسيار قوى باز آمدند.
بعضى معتقدند كه واژه «نعمت» در اين آيه شريفه، به‏معناى «پايدارى درراه فرمانبردارى از خدا و پيامبر است و واژه «فضل» به سود تجارت و داد و ستدى اشاره دارد كه در اين راه، نصيب آنان شد.
بباور برخى از مفسران واژه نعمت به مفهوم ضروريات زندگى است كه خدا به بندگانش ارزانى مى‏دارد و افزون بر آنها، فضل و فزونبخشى است.
و تفاوت نعمت با سود آن است كه اوّلى همواره نيكو و شايسته و در خور سپاس نهادن است، و دوّمى گاه نيكو و گاه نكوهيده و زشت است؛ و سپاسگزارى بر نكوهيده، نارواست.
«واتّبعوا رضوان‏اللّه واللّه ذوفضلٍ عظيمٍ»
و آنان با حركت خود براى ترساندن دشمن، ازپى خشنودى خدا رفتند؛ و خداوند نسبت به بندگان، داراى بخششى بزرگ و پرشكوه است‏
آيه شريفه بر اين نكته دلالت دارد كه هر گاه گرفتارى تكان‏دهنده‏اى انسان را پريشان‏حال ساخت، بايد به اين فراز جانبخش پناه برد و از فضل و فزونبخشى خدا يارى جويد.
از امام صادق (ع) روايت كرده‏اند كه فرمود: من از كسى كه گرفتار و ترسان است و جمله «حسبنااللّه و نعم‏الوكيل » را بر زبان نمى‏آورد و بدينگونه خالصانه به خدا پناه نمى‏برد، درشگفتيم! چرا پيامبر گرامى براى دورساختن هر بيم و پريشانى، اين آيه را تلاوت مى‏كرد.
و از «ابن عبّاس» است كه آخرين سخن ابراهيم به‏هنگام افكنده‏شدن در آتش اين بود: «حسبنااللّه و نعم‏الوكيل...»؛ و پيامبر گرامى نيز در شدّت فشارها و گرفتاريها همين آيه شريفه را تلاوت مى‏كرد.
هشدار از وسوسه شيطانها
در آخرين آيه مورد بحث، خداى پرمهر خاطرنشان مى‏سازد كه دو آفت ترس و كوتاهى در اداى تكليف، از وسوسه‏هاى شيطان است.
«انّما ذلكم‏الشيطان يخوّف اوليائه»
همانا شيطان است كه در دل دوستان خود بيم مى‏افكند.
واژه «ذلكم» اشاره به كسانى است كه در انديشه ترساندن مسلمانان و منصرف - ساختن آنان از تعقيب سپاه شرك بودند؛ و در اينكه اين افراد چه كسانى بودند، ديدگاهها متفاوت است:
1. عدّه‏اى گفته‏اند: منظور «نعيم‏بن مسعود» است كه سخنان او در افشاندن بذر سستى بر دلها، به وسوسه شيطان تعبير شده است.
2. گروهى معتقدند: مقصود، كفرگرايانى هستند كه شيطان، مؤمنان را ازطريق آنان مى‏ترسانيد.
3. و دسته‏اى برآنند كه تقدير آيه چنين است كه: «و يخوّفكم اوليائه فلا تخافوهم...» ( شيطان به كمك دوستان خود شما را مى‏ترساند؛ پس شما از آنان نترسيد...).
«فلا تخافوهم و خافون ان كنتم مؤمنين»
پس از آنان نترسيد؛ و اگر براستى به خدا و پيامبرش ايمان داريد، تنها از من بترسيد، و بدانيد كه من شما را درمقابل كفر گرايان يارى خواهم كرد.
به‏اعتقاد جمعى از مفسّران، معناى كامل آيه مباركه بدينصورت است‏كه: هان اى مردم باايمان! شيطان، دورويان را كه دوستان اويند، از دشمن و اقتدار پوشالى او مى‏ترساند و آنانند كه همچون «نعيم‏بن مسعود» از اين سخنان تهديد آميز مى‏ترسند؛ چرا كه شيطان با وسوسه‏هاى گمراهگرانه خويش، دشمن را درنظر آنان شكست‏ناپذير جلوه مى‏دهد تا جايى كه از پيروى پيامبر باز مى‏ايستند. امّا مردم باايمان از اين وسوسه‏ها نمى‏هراسند؛ چه، آنان به يارى خدا دلگرمند و با اميدبستن به كمك و مهر او، براى هرگونه فداكارى آماده‏اند.
شايان ذكر است كه معناى اوّل بهتر بنظر مى‏رسد.
پاورقی :