• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
مطالب مرتبط
  • چرا فرار نکردي؟
    چرا فرار نکردي؟
    بچه ها، همه فرار کردند. از خيابان گذشتند وداخل خرابه اي شدند. سربازان مي آمدند. پسري فرياد زد: «محمد بيا اينجا!» سوار سياه پوشي آمد، از مردم خواست کنار بروند و گذشت؛ اما محمد تکان نخورد.
  • خرما ... و خرما
    خرما ... و خرما
    مرد تنگدستي نزد رسول خدا (صلي الله عليه واله وسلم) آمد و از او صدقه خواست. پيامبر دستور داد که به او خرما يي بدهند. مرد نگاهي به خرما انداخت و با خود گفت: «چه اندک !» و آن را نپذيرفت.
  • مایه رحمت
    مایه رحمت
    در جريان جنگ اُحد، دندان هاي پيشين دهان پيامبر خدا شکست و صورت ايشان شکاف برداشت. اصحاب آن بزرگوار بسيار ناراحت شدند و از آن حضرت خواستند که دشمن را نفرين کند.
عضویت در خبرنامه
  • تعداد بازديد :
  • 4503
  • شنبه 16/7/1390
  • تاريخ :

پیامبر و کودکان

پیامبر و کودکان

صدای خنده و شادی کوچه را پر کرده بود؛ پیامبر همراه بلال و چند تن از یاران شان داخل کوچه آمدند. :

 پیامبر آمد، پیامبر.

بچه ها به طرف پیامبر دویدند. فاطمه: پیامبر با ما بازی می کنید؟

بلال: پیامبر کار دارند.

پیامبر لبخندی زد و گفت: چرا بازی نکنم. و به سوی بچه ها رفت.

صدای خنده ی پیامبر با شادی بچه ها درآمیخت. بلال با دیدن چهره ی شاد پیامبر لبخند زد؛ لحظه ای گذشت، صدای اذان بلند شد.

بلال گفت: یا رسول الله لطفاً عجله کنید وقت نماز است.

پیامبر به چهره ی بچه ها نگاه کرد. آن ها هنوز دوست داشتند بازی کنند.

پیامبر به بلال گفت: بلال به خانه ی من برو و هر چه یافتی بیاور.

لحظاتی بعد بلال با تعدادی گردو برگشت.

پیامبر گردوها را میان بچه ها تقسیم کرد و فرمود:

کودکان را دوست بدارید و با آن ها مهربان باشید.

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع:ماهنامه ملیکا

مطالب مرتبط:

یه دختر نمونه

فضیلت میهمان بر میزبان

شمشیر در محراب

به خاطر مهمان

خدیجه،اولین زن مسلمان

امام مهربان و مظلوم

5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
UserName