• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 5554
  • شنبه 16/7/1390
  • تاريخ :

پیامبر و کودکان

پیامبر و کودکان

صدای خنده و شادی کوچه را پر کرده بود؛ پیامبر همراه بلال و چند تن از یاران شان داخل کوچه آمدند. :

 پیامبر آمد، پیامبر.

بچه ها به طرف پیامبر دویدند. فاطمه: پیامبر با ما بازی می کنید؟

بلال: پیامبر کار دارند.

پیامبر لبخندی زد و گفت: چرا بازی نکنم. و به سوی بچه ها رفت.

صدای خنده ی پیامبر با شادی بچه ها درآمیخت. بلال با دیدن چهره ی شاد پیامبر لبخند زد؛ لحظه ای گذشت، صدای اذان بلند شد.

بلال گفت: یا رسول الله لطفاً عجله کنید وقت نماز است.

پیامبر به چهره ی بچه ها نگاه کرد. آن ها هنوز دوست داشتند بازی کنند.

پیامبر به بلال گفت: بلال به خانه ی من برو و هر چه یافتی بیاور.

لحظاتی بعد بلال با تعدادی گردو برگشت.

پیامبر گردوها را میان بچه ها تقسیم کرد و فرمود:

کودکان را دوست بدارید و با آن ها مهربان باشید.

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع:ماهنامه ملیکا

مطالب مرتبط:

یه دختر نمونه

فضیلت میهمان بر میزبان

شمشیر در محراب

به خاطر مهمان

خدیجه،اولین زن مسلمان

امام مهربان و مظلوم

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید.
عضویت در کانال تلگرام تبیان
چرا فرار نکردي؟

چرا فرار نکردي؟

بچه ها، همه فرار کردند. از خيابان گذشتند وداخل خرابه اي شدند. سربازان مي آمدند. پسري فرياد زد: «محمد بيا اينجا!» سوار سياه پوشي آمد، از مردم خواست کنار بروند و گذشت؛ اما محمد تکان نخورد.
خرما ... و خرما

خرما ... و خرما

مرد تنگدستي نزد رسول خدا (صلي الله عليه واله وسلم) آمد و از او صدقه خواست. پيامبر دستور داد که به او خرما يي بدهند. مرد نگاهي به خرما انداخت و با خود گفت: «چه اندک !» و آن را نپذيرفت.
مایه رحمت

مایه رحمت

در جريان جنگ اُحد، دندان هاي پيشين دهان پيامبر خدا شکست و صورت ايشان شکاف برداشت. اصحاب آن بزرگوار بسيار ناراحت شدند و از آن حضرت خواستند که دشمن را نفرين کند.
UserName