• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2852
  • سه شنبه 1385/2/19
  • تاريخ :

اجزاء عشق ( عشق و تأثیر آن در زندگی (2))


غیر از گهر عشق که پاینده و باقی است                            باقی همه چون موج ز دریا گذرانند ( صائب)

عشق در درجه اول نثار کردن است، نه گرفتن. عده ای نثار کردن را با محروم شدن و قربانی گشتن یکی می دانند. دیدگاه ها نسبت به این کلمه متفاوت است. کسی که شخصیت سوداگرانه دارد چیزی را می دهد، اما فقط در صورتی که متقابلاً بتواند بگیرد. «دادن» بدون «گرفتن»، به معنای فریب خوردن است. کسی که منش اصیل بارور و سازنده ندارد احساس می کند نثار کردن فقر می آورد و به همین دلیل از آن می پرهیزد. اما برای کسی که دارای منش بارور و سازنده است نثار کردن مفهوم کاملاً متفاوتی دارد؛ به معنای برترین مظهر قدرت آدمی است، انسان را غرق در شادی می کند؛برای او نثار کردن از دریافت کردن شیرین تر است، نه به این خاطر که به محرومیتی تن در می دهد بلکه به این خاطر که زنده بودن خود را احساس می کند.

گذشته از عنصر نثار کردن، عشق متضمن عناصر دیگری است که همه در جلوه های گوناگون عشق مشترک اند، دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام، شناخت و دانایی.این که عشق نیاز به دلسوزی دارد به وضوح در عشق مادر و فرزند دیده می شود.

عشق عبارت است از رغبت جدی به زندگی و پرورش آنچه بدان مهر می ورزیم. آنجا که رغبت جدی به زندگی وجود ندارد، عشق هم نیست. جوهر عشق، رنج بردن برای چیزی و پروردن آن است. آدمی چیزی را دوست می دارد که برای آن همواره رنج برده باشد و رنج چیزی را بر خویشتن هموار می سازد که عاشقش باشد.

دلسوزی و توجه جنبه دیگری از عشق را در برمی گیرند و آناحساس مسئولیت است. معمولاً احساس مسئولیت با اجرای وظیفه ای که در خارج به ما تحمیل شده است، اشتباه می شود؛ احساس مسئولیت تحمیلی نیست، امری است کاملاً ارادی و پاسخ آدمی است به احتیاجات یک انسان دیگر. خواه این احتیاجات بیان شده باشند و خواه بیان نشده باشند.

جزء سوم عشق، احترام است. اگراحترام وجود نداشته باشد، احساس مسئولیت سقوط می کند. احترام یعنی علاقه به این مطلب که دیگری آن طور که هست باید رشد کند و شکوفا شود. آنجایی که احترام هست استثمار نیست. احترام، یعنی فردی را به خاطر خودش و نه به خاطر منافع شخصی دوست داشتن. رعایت احترام دیگری بدون شناختن او میسر نیست.

یکی دیگر از اجزای عشق،شناخت است. اگر دلسوزی و مسئولیت توأم با شناخت نباشد هر دو آنها کور خواهند بود. و شناختی که زاده عشق است سطحی نیست، بلکه عمق دارد، چنین شناختی وقتی میسر است که من بتوانم بر علاقه خود فائق آیم و دیگری را چنان که هست ببینم. مثلاً ممکن است از ظاهر او قضاوت کنم که فلان شخص آدم تندخو و عصبانی است، ولی اگر عمیق تر او را بشناسم، شاید بگویم او مضطرب و نگران است، احساس تنهایی می کند، یا احساس گناه می نماید. بدین ترتیب در می یابیم که اوقات تلخی او معلول چیزی عمیق تر است و لذا او را انسانی می بینیم که رنج می کشد، نه آدمی که بدخو و عصبانی است.

منبع: مقدمه ای بر روان شناسی ازدواج

تألیف : زهره رئیسی

لینک ها

 قدرت سازگاری در عشق 

 عشق هدفی بزرگتر از آن دارد كه صرفاً راحتی ما را فراهم آورد 

 فقط دوست بدارید تا به رمز عشق دست یابید. 

کتاب های « روان شناسی»  ، « خانواده » و « متفرقه » در فروشگاه اینترنتی تبیان

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName