• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2744
  • چهارشنبه 1385/1/16
  • تاريخ :

تكرار مباهله در عصر امام

عسکری علیه السلام


آفتاب سوزان، با سنگدلى تمام بر چهره رنجور شهر مى‏تابد. هواى دلگیر و غیرقابل تحملى، فضاى دم كرده شهر را پر كرده است. مردم، مدتهاست صداى چك چك باران را نشنیده‏اند. همه جا خشك و آفتاب خورده است. رودخانه خشك شهر، سینه عریانش را در امتداد شهر گسترانیده است. انبوه درختچه‏ها، علف‏زارها و نیزارهاى اطرافش، پژمرده و بى‏طراوت و از نفس افتاده به نظر مى‏رسند.

از گاو و گوسفندان مردم كه نپرس، لاغر و رنجور؛ در اسارت لشكر عطشند. همین طور حیوانات صحرا و مرغان هوا كه همه تشنه و افسرده‏اند. زمین و زمان در چنگ آفتاب است. هیولاى مرگ، در آسمان شهر به پرواز آمده است.

انسان‏ها نیز در وضعیت بدترى به سر مى‏برند. آنها براى رهایى از عفریت مرگ و نجات از كابوس خشكسالى، دست به هر كارى زده‏اند؛ در فرجام تكاپوهاى بى‏حاصل، ناگزیر، روانه دربار مى‏شوند و مشكل خود را با خلیفه در میان مى‏گذارند. خلیفه، بزرگان شهر را فرا مى‏خواند و با آنها به مشورت مى‏پردازد. بعد از ساعت‏ها شور و مشورت، بهترین راه نجات را، «خواندن نماز باران» مى‏یابند...

زن و مرد، پیر و جوان، كوچك و بزرگ، در حالى كه روزه‏دار هستند، به سوى خارج شهر رهسپار مى‏شوند. عشق و امید، در چهره‏هاى رنجور و آفتاب‏ زده‏شان نهفته است. ورد زبانشان ذكر و دعا است. جز نزول باران، خواسته دیگرى ندارند. خیلى زود، صف‏ها بسته مى‏شود. از صف‌هاى طولانى و پشت سر هم نمازگزاران، صحنه‏هاى جالب و به یادماندنى به وجود مى‏آید. همهمه التماس‏آمیز، فضاى بیابان را پر كرده است. طولى نمى‏كشد كه نماز به پایان مى‏رسد. چشم‏هاى امیدوار به آسمان دوخته مى‏شوند. آفتاب همچنان مى‏تابد و گرماى نفس‏گیرش زمین و زمان را آتشگون ساخته است. كم‏كم یأس و ناامیدى بر دل‌ها سایه مى‏افكند. بر اضطراب و افسردگى ‏نمازگزاران افزوده مى‏شود؛ هر یك بى‏صبرانه، بیابان را ترك مى‏كنند. روز دوم و سوم نیز مراسم نماز، با همان كیفیت و شكوه بیشتر ادامه مى‏یابد؛ ولى ابرهاى باران‏زا، همچنان نایاب و رؤیایى، و تنها در عالم ذهن آنان باقى مى‏ماند و حسرت چند قطره اشكِ آسمان، دل‏هایشان را به درد مى‏آورد!

«جاثلیق»، بزرگ اسقفان مسیحى، رو به راهبان مسیحى مى‏كند و با لحن غرورآمیزى مى‏گوید:

ـ سه روز است كه مسلمانان به صحرا رفته‏اند و با اداى نماز، از خدا خواسته‏اند تا باران رحمتش را نازل سازد؛ اما هنوز باران نیامده است. اگر آنان بر حق بودند، حتماً تا حالا باران آمده بود؛ امروز نوبت ماست تا حقانیت خود را به آنان نشان دهیم.

سخنانش كه تمام مى‏شود، راه مى‏افتد. راهبان و سایر مسیحیان نیز از دنبالش گام برمى‏دارند و لحظاتى بعد، ناقوس عبادت به طنین در مى‏آید و آنان طبق شیوه خویش به نماز و عبادت مى‏پردازند و از خداوند، طلب باران مى‏كنند. طولى نمى‏كشد كه ابرهاى تیره و باران‏آور، كران تا كران آسمان را فرامى‏گیرند و قطره‏هاى بارانِ درشت و پُر آب، از دل آسمان گرم و دم كرده « سامرّا» فرو مى‏ریزند.

صحنه عجیبى است! مثل این كه معجزه بزرگى رخ داده است. به همین جهت، مسیحیان را شادى و شادابى فرامى‏گیرد. و به پاس این موفقیت بزرگ، به یكدیگر دست مى‏دهند و حقانیت خویش را به رخ مسلمانان مى‏كشند. مسلمانان نیز با دیدن آن همه باران، به تحسین آنان مى‏پردازند و به دین و آیین آنها متمایل مى‏شوند. راهبان مسیحى براى جلب توجه بیشتر مسلمانان و تسخیر قلب‏هاى آنان، روز بعد نیز مراسم ویژه عبادى خود را در دامن صحرا انجام مى‏دهند. این ‏بار نیز از دل آسمان، شكافى گشوده مى‏شود و سرانجام جویبارهاى سرمستى از دامن دشت‏ها و كوهساران جارى شده و از به ‏هم پیوستن آنها، سیلاب‏هاى خشمگین و موّاج ایجاد مى‏شود و رودخانه تفتیده شهر را پر آب مى‏سازند.

مسیحیان با آب و تاب، از ایجاد یك معجزه بزرگ سخن مى‏گویند. كرامت آنان، زبان به زبان به گوش خلیفه مى‏رسد. لحظه به لحظه بر عزت و آبرومندى آنان افزوده مى‏شود. تمایل مسلمانان به مسیحیت، خلیفه را به وحشت مى‏اندازد. احساس شرم، از قیافه پریشانش به خوبى قابل تشخیص است. به فكر فرو مى‏رود. طولى نمى‏كشد كه در ذهنش جرقه‏اى جان مى‏گیرد. او بعد از چند لحظه تفكر، «صالح بن وصیف» را فرامى‏خواند و خطاب به او مى‏گوید:

ـ كلید این معما در دست «ابن‏الرّضا»(1) است؛ هر چه زودتر او را حاضر كن.

ابن‏الرّضا را از زندان مى‏آورند. خلیفه با دیدن چهره مصمّم و با صفاى او، به سخن مى‏آید:

ـ ابامحمد!(2) امت جدت را دریاب كه گمراه شدند!

امام علیه‏السلام آرام و خونسرد، خطاب به وى مى‏فرماید:

ـ از جاثلیق و دیگر راهبان مسیحى بخواهید تا فردا نیز به صحرا بروند!

ـ به صحرا بروند؟! براى چه؟

ـ براى اداى نماز باران.

ـ در این چند روز به اندازه لازم باران آمده است؛ مردم دیگر احتیاجى به باران ندارند!

ـ مى‏خواهم به كمك خداى متعال، شك و شبهه‏ها را برطرف سازم.

ـ در این صورت، مردم را نیز باید فرابخوانیم.

آنگاه به صالح بن وصیف، كه در كنارش ایستاده است، چشم مى‏دوزد و با لحن آمرانه‏اى مى‏گوید:

ـ به بزرگ اسقفان و راهبان مسیحى اطلاع بده تا فردا به صحرا بیایند؛ به جارچیان هم بگو مردم را خبر كنند تا شاهد كشف «حقیقت» باشند.

ساعتى نمى‏گذرد كه جمعیت زیادى در صحرا جمع مى‏شوند. گویا محشرى برپا شده است. در یك سو، جاثلیق و راهبان مسیحى ایستاده‏اند؛ لباس‏هاى بلند و مخصوصى به تن دارند. گردن‏بندهاى صلیبى كه روى سینه‏هایشان آویخته شده است، در مقابل نور خورشید مى‏درخشند. جاثلیق مغرور و گردن برافراشته، قدم مى‏زند. گاهى بعضى از راهبان با خنده و شادمانى، خودشان را به او نزدیك مى‏كنند و درگوشى با او سخن مى‏گویند. جاثلیق نیز با لبخندهاى پى درپى و جنباندن سر، سخنان آنان را تأیید مى‏كند.

طرف دیگر بیابان، محل استقرار مسلمانان است. آنان نیز دسته دسته دورهم حلقه زده‏اند و در انتظار آمدن خلیفه و درباریان، لحظه شمارى مى‏كنند. برخى از آنان كه شیفته جاه و جلال مسیحیان شده‏اند، سخنان مأیوس كننده‏اى بر زبان مى‏آورند. یكى مى‏پرسد:

ـ چرا اینجا جمع شده‏ایم؛ مگر روزهاى قبل، آنها را نیازمودیم؟

دیگرى پاسخ مى‏دهد:

ـ چرا، آزموده‏ایم؛ این ‏بار مى‏خواهیم رسماً مسیحى شویم .

صداى خنده در فضاى گسترده صحرا مى‏پیچد. مرد مؤمنى كه تاب شنیدن چنین حرف‌هایى را ندارد؛ بى‏صبرانه رو به جمعیت كرده، مى‏گوید:

ـ اگر صبر كنید، همه چیز روشن مى‏شود؛ این بار «ابن‏الرّضا» در بین ماست. او از بهترین بازماندگان خاندان رسول خداست. مگر اجداد او در جریان «مباهله»،(3) باعث سرافكندگى مسیحیان نجران نشدند؟!

یكى دیگر از مسلمانان كه تا حال سكوت اختیار كرده است، با بى‏حوصلگى مى‏گوید:

ـ چرا، این را شنیده‏ایم؛ ولى رسول خدا كجا و ابن الرّضا كجا؟ از دست یك فرد زندانى چه كارى ساخته است؟

صداى خشمگینانه‏اى در فضاى بى‏ حد و حصر صحرا به طنین مى‏آید. چشم‏ها به وى دوخته مى‏شود. او پیرمردى است با محاسن سفید، قامت كشیده و چهره جذاب و دوست ‏داشتنى. با این كه لحنش دلسوزانه است؛ اما در صدایش نوعى غضب نهفته است. او كه از شنیدن سخنان هم‏كیشانش دلتنگ شده است، مى‏گوید:

ـ اى مردم! رسول خدا، پیامبر ما و ابن‏الرّضا، جانشین اوست. تمام فضل و كمال پیامبر، در او تجلى یافته است. براى این كه سخنانم را باور كنید، ناگزیرم كرامتى عجیب از آن حضرت برایتان تعریف كنم؛ به خدا سوگند! از «ابوهاشم ‏جعفرى»(4) شنیدم كه مى‏گفت:

ـ «روزى خدمت ابن‏الرّضا بودم، حضرت سوار بر اسب، به جانب صحرا مى‏رفت. من نیز او را همراهى مى‏كردم. در مسیر راه به فكر فرو رفتم. در عالم ذهن، به یادم آمد كه:

ـ زمان اداى بدهى‏ام فرا رسیده است و اكنون براى پرداخت آن چیزى در بساط ندارم!

هنوز در عالم ذهن سیر مى‏كردم كه حضرت رو به من كرد و فرمود:

ـ غصه نخور! خداوند آن را ادا مى‏كند.

آنگاه از فراز اسبش به سوى زمین خم شد و با تازیانه‏اى كه در دست داشت، خطى كوچك بر زمین كشید و فرمود:

ـ اى ابوهاشم! پیاده شو و آن را بردار و مخفى كن.

پیاده شدم و دیدم قطعه طلایى است كه بر زمین افتاده است. آن را برداشتم و مخفى كردم .

همچنان به مسیر ادامه دادیم. در حال پیمودن راه بودیم كه بار دیگر در ذهنم خطور كرد:

ـ امیدوارم به اندازه طلبم باشد؛ به هر صورت، طلبكارم را با این مقدار راضى مى‏كنم و بعد از آن، براى رفع نیازهاى زمستان خانواده‏ام تلاش می‌کنم .

صداى دلرباى ابن‏الرّضا، رشته افكارم را پاره كرد. نگاه كردم؛ در حالى كه به طرف زمین مایل شده بود، با تازیانه‏اش خطى دیگر كشید و فرمود:

ـ پیاده شو و آن را نیز بردار و مخفى كن.

پیاده شدم. چشمم به قطعه نقره‏اى افتاد، آن را نیز برداشتم و مخفى كردم .

طولى نكشید كه از آن حضرت جدا شدم، قطعه طلا را فروختم. پول آن، درست معادل قرضى بود كه به عهده داشتم. آن را به مرد طلبكار دادم. سپس قطعه نقره را فروختم و با قیمت آن، مخارج زمستان خانواده‏ام را بدون كم و كاست، تهیه كردم.»(5)

پیرمرد بعد از نقل این كرامت، به سخنش چنین ادامه داد:

حال، از آنهایى كه نسبت به فضایل خاندان رسول خدا شك و شبهه دارند، مى‏پرسم:

ـ چه كسى چنین قدرتى دارد؟

صدایى از آن سوى جمعیت بلند مى‏شود:

ـ هر چه در فضائل و كمالات خاندان پیغمبر بگویى، كم گفته‏اى؛ من هم خاطره‏اى شنیدنى از ابن‏الرّضا دارم كه... .

ـ چه خاطره‏اى؟ اسماعیل بن محمد!(6) پس چرا آن را تعریف نمى‏كنى؟

ـ «یك روز در مسیر حركت ابن‏الرّضا به انتظار نشستم . هنگامى كه از مقابلم عبور مى‏كرد، از فقر و بدبختى‏ام شكایت كردم و گفتم:

ـ به خدا سوگند! بیش از یك درهم ندارم...

حضرت رو به من نمود و فرمود:

ـ چرا سوگند دروغ مى‏خورى؛ در حالى كه دویست دینار زیر خاك دفن كرده‏اى؟

آنگاه رو به غلامش كرد و فرمود:

ـ هر چه پول به همراه دارى، به او بده.

بعد از آن كه غلام «صد دینار» به من داد، حضرت فرمود:

ـ هنگام نیاز، از دینارهایى كه مخفى كرده‏اى، محروم خواهى شد.

كلامش كه تمام شد، به مسیرش ادامه داد و رفت. طولى نكشید كه آن صد دینارى كه از حضرت گرفته بودم، مصرف شد. چند روز بعد، نیاز شدیدى پیدا كردم. به ناچار دنبال دینارهایى كه مخفى كرده بودم، رفتم. هر چه آن محل را گشتم، آنها را نیافتم. بعدها فهمیدم كه پسر عمویم (پسرم) آنها را برداشته و گریخته است.»(7)

سخن از كرامات ابن‏الرّضا و فضل و كمالات خاندان رسول خدا صلى ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله ‏و سلم همچنان ادامه دارد كه خبر ورود خلیفه و اطرافیانش در بین جمعیت مى‏پیچد.

خلیفه و درباریانش قدم به صحرا مى‏نهند. ابن‏الرّضا نیز در بین آنها جلوه مى‏نماید. فروغ نگاه‏هاى مردم به جمال زیبا و سیماى نورانى امام مى‏افتد. خلیفه، فرمان مى‏دهد تا جاثلیق و راهبان مسیحى براى طلب باران دست به آسمان بلند كنند و از خداوند بخواهند تا بار دیگر، باران رحمتش را بر آنان نازل كند. طولى نمى‏كشد كه دست‏هاى آنان رو به آسمان برافراشته مى‏شوند. همان دم در آسمان پُر حرارت و آفتابى، انبوه ابرهاى باران‏زا ظاهر شده و قطره‏هاى درشت باران، مرواریدگونه فرو مى‏ریزند. همه نگاه‏ها به ابن‏الرّضا دوخته شده است. او راهبى را نشان داده، فرمان جست و جوى لابه لاى انگشتان او را صادر مى‏كند. خلیفه بیش از دیگران شگفت‏زده به نظر مى‏رسد. او از خودش مى‏پرسد:

ـ آیا ممكن است چیزى در میان انگشتان آن راهب وجود داشته باشد كه به وسیله آن باران ببارد؟!

غلام حضرت به تندى دور آن راهب را مى‏گیرد و در مقابل چشمان مردم، به جست و جوى دستش مى‏پردازد. شى‏ء كوچك و سیاه فامى را از میان انگشتانش بیرون مى‏آورد و به ابن‏الرّضا تحویل مى‏دهد. گویا آن حضرت، شى‏ء مورد نظر را به خوبى مى‏شناسد. به همین جهت، آن را با احترام خاص در پارچه‏اى مى‏پیچد و سپس خطاب به آن راهب مسیحى مى‏فرماید:

ـ اینك، طلب باران كن.

راهب بار دیگر دست‏هایش را به سوى آسمان بلند مى‏كند. این بار نیز چشم‏ها به آسمان دوخته مى‏شوند. ابرها در حال جا به جایى است و خورشید از پشت تراكم ابرهاى سرگردان، نمایان مى‏شود.

رنگ از صورت جاثلیق و راهبان مسیحى پریده است. آنها بیش از این، تحمل نگاه‏هاى ملامت‌گر و نیشخندهاى مردم را ندارند؛ با سرافكندگى به سوى خانه‏هاى خود باز مى‏گردند. مردم كه حسابى شگفت‏زده شده‏اند، به ابن‏الرّضا چشم مى‏دوزند. خلیفه در حالى كه به آن شى‏ء خیره شده است، مى‏پرسد:

ـ اى پسر رسول خدا! آن چیست؟

ـ این، استخوان پیامبرى از رسولان الهى است كه راهبان مسیحى از قبور آنان برداشته‏اند؛ استخوان هیچ پیامبرى ظاهر نمى‏گردد، مگر آن كه «باران» نازل شود .

خلیفه در حالى كه هنوز نگاهش را از آن استخوان برنداشته است، به تحسین او مى‏پردازد و همان لحظه، دستور آزادى آن حضرت را صادر مى‏كند. امام حسن عسكرى علیه‏السلام كه فرصت را مناسب مى‏یابد، تقاضا مى‏كند تا یاران زندانى‏اش را نیز آزاد كنند. خلیفه، لحظه‏اى به فكر فرو مى‏رود؛ مثل این كه چاره‏اى جز پذیرش سخن آن حضرت را ندارد. (8)

پى‏نوشت‏ها:

1. امامان جواد، هادى و عسكرى علیهم السلام را به احترام انتساب‏شان به امام رضا علیه السلام، «ابن‏الرّضا» مى‏گویند.

2. كنیه امام حسن عسكرى علیه السلام .

3. ر.ك: آل عمران / 61.

4. یكى از یاران امام عسكرى علیه السلام و راوى ‏كرامت.

5. مناقب آل ابیطالب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص431.

6. از هم‏عصران امام حسن عسكرى علیه السلام و راوى كرامت.

7. بحارالانوار، ج 50، ص 280، ح 56/ مناقب آل ابیطالب، ج 4، ص 432.

8. مناقب آل‏ابیطالب، ج 4، ص 425/ اثبات الهداة، شیخ حرّ عاملى، شرح و ترجمه احمد جنتى، ج 6، ص 319 و 320.

منبع:

مجله كوثر، شماره 60.

"سید على‏نقى میرحسینى"

لینک مقالات مرتبط:

- لبیک به ندای ملکوتی

- شیعه یا محب؟!

- درس‌هایی برای زندگی

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName