• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2796
  • سه شنبه 1385/1/15
  • تاريخ :

به خاطر خودم زندگى مى كنم

ابتدا پاى عشق  به میان مى آید سپس مسئله ازدواج مطرح مى شود و مسلماً بعد از مدتى بچه ها یكى پس از دیگرى مى آیند. اما چه اتفاقى مى افتد اگر زندگى شما با زندگی سایر مردم مطابقت نداشته باشد؟

همیشه خدا آدم وقت شناسى بوده ام. كارهایم را روى جدول منظم و از پیش تعیین شده اى انجام مى دادم. توانستم در عرض 3سال تحصیلات دبیرستانى ام را به پایان برسانم، در چهار سال تحصیلات دانشگاهى را تمام كردم، یك ماه بعد از پایان دانشگاه توانستم شغل مناسبى پیدا كنم. 3 سال بعد عاشق شدم و در 25 سالگى ازدواج كردم.

اما با یك چنین سیر یكنواخت و منطقى، براى تمام افرادى كه من را مى شناختند جاى تعجب بود كه چطور بعد از گذشت هفت سال، من هنوز به مرحله بعدى زندگى كه مرحله مادر شدن بود، وارد نشده ام.

گرچه بچه ها را دوست داشتم و تمام دوستانم كه بچه داشتند بچه هایشان را گاهى براى نگهدارى به من مى سپردند؛ ولى من خودم بچه نداشتم. البته من و همسرم دوست داشتیم كه تشكیل یك خانواده بدهیم، اما احساس مى كردیم كه نه از نظر احساسى و نه از نظر مالى هنوز استطاعت ِ داشتن و بزرگ كردن یك كودك را نداریم. ما مى خواستیم وقت بیشترى را براى توسعه دادن شغل و حرفه خود بگذاریم و بتوانیم تا آنجا كه ممكن است كارها و تفریحات مورد علاقه خود را انجام دهیم و بعد از آن به فكر به وجود آمدن موجودی باشیم كه ما را محدود خواهد كرد و زندگى ما را تحت الشعاع خود قرار خواهد داد و با این كار به دنیاى خودمان زندگى جدیدى ببخشیم.

من و همسرم ساعت ها و روزها در این مورد با هم صحبت كردیم. اما من اغلب احساس مى كنم كه چون ما بعد از گذشت مدت طولانى از ازدواجمان هنوز بچه دار نشده ایم، نظم و ترتیب طبیعى جهان را برهم زده ایم. مادرم به بچه هاى دیگران خیلى توجه مى كند. با آنها بازى مى كند و امیدوار است با این كارها حس مادرانه من را تحریك كند. شنیده ام كه پدر همسرم در یك مهمانى به همه گفته كه براى پدربزرگ شدن كاملاً آماده است و اخیراً احساس مى كنم كه

همسایه ها وقتی مرا مى بینند دوست دارند بگویند : «فكر نمى كنى دیگر وقت اش است؟ 32 سالت شده.»

چرا بعضى از دوستان (كه به نظر خودشان رفتارهایشان درست و صحیح است) و افراد فامیل، هنگامى كه زنی آرام تر و كندتر از گام هاى سنتى قدم برمى دارد،خود را موظف به بیان عقاید خویش و انتقاد از او می بینند ؟

اگرچه فرهنگ و تكنولوژى تغییر كرده، و زنان فرصت یافته اند تا در جامعه انعطاف پذیرى بیشترى داشته باشند و گستره انتخاب های آنها در زندگى و در تمامى موارد گسترش پیدا كرده است اما هنوز غالب مردم معتقدند ازدواج، شغل و داشتن خانواده باید به موقع و وقت خود انجام گیرد؛ زیرا منحرف شدن و كج كردن مسیر از راه سنتى و قدیمى به نظرشان داراى دورنماى تهدیدآمیز و خطرناكى است.

مردم از اینكه شما بخواهید الگوهاى از پیش تعیین شده آنها را به هم بزنید و الگوى جدیدی بسازید احساس خوشایندى ندارند چون این امر براى آنها ناشناخته و غریب است. اما تجربه من ثابت مى كند كه ازدواج كردن تا حدى باعث مى شود جلوى حرف هاى تند و تیز و عكس العمل ها گرفته شود. بعد از مدتى حرف هایى در لفافه زده مى شود در مورد اینكه هر كس باید بچه داشته باشد اما وقتى از زمان ازدواج مدت طولانى بگذرد سیلى از حرف ها و سخن ها به سوى شما سرازیر مى شود. یك زن 30 ساله كه 5 سال از ازدواجش مى گذرد در این مورد مى گوید: هر كس كه به من مى رسد یك حرفى مى زند. مادرم، مادربزرگ همسرم، تمام دوستانم ... گاهی فكر مى كنم تا مدتى دیگر عابران خیابان هم این مسئله را به من یادآورى كنند!

بعضى از دوستانم به من مى گویند تو بالاخره از این كه بچه ندارى پشیمان خواهى شد. حتى یكى از آنها داستانى برایم تعریف كرد در مورد این كه چگونه دوستش بعد از داشتن یك ازدواج خوب و موفق از بچه دار شدن طفره مى رفت ولی زمانی که همسرش به صورت غیرمنتظره اى مُرد، او بعد از آن براى همیشه تنها ماند. حتى بعضى از دوستانم مثلث «ازدواج، عشق و فرزند» را نیز مطمئن نمى دانستند.

لیدا 30 ساله، براى بار دوم ازدواج كرده؛ او از ازدواج اولش داراى یك پسر بود. شغل او خانه دارى بود، اما به صورت پاره وقت در یك شركت به عنوان منشى كار مى كرد. 3 سال بعد او به شهر دیگرى نقل مكان كرد تا در یك دانشگاه تحصیلات خود را ادامه دهد. همیشه آرزوى تحصیلات عالیه را داشت ولى هیچ كس در زندگى مشوق او نبود و حمایتش نمى كرد. به خاطر مى آورد كه پدربزرگش به او گفته بود كه تو خیلى خودخواه هستى؛ باید اولین هدف تو در زندگى پسرت باشد و تمام این مسئولیت ها بر عهده تو است و ادامه تحصیل براى فردى به سن و سال تو غیرممكن و وقت تلف كردن است. او می گوید: از هدفم چشم پوشى كردم اما بار دیگر مطالعاتم را آغاز كردم و این بار دیگر كسى نمى توانست مانع كار من شود.

این زن در حال حاضر در سن 48 سالگى است و تدریس مى كند. این حقیقتی است که همچنان كه زندگى شما تغییر مى كند، روابط تان نیز تغییر مى كند. هنگامى كه شما بتوانید از عهده این تغییرات به خوبى برآیید آن موقع است كه شاهكار كرده اید.

زندگى همیشه دستخوش پستى و بلندى هاى گوناگونى است به این علت ارتباطات ما نیز دستخوش این رویدادها قرار مى شوند. اما چگونه مى توان شكایات فامیل و دوستان را به طریقى تحت كنترل خود درآورد و از این چرخه اجتماعى قدیمى خلاص شد؟

بودن در كنار افرادى كه با شما هم عقیده هستند اهمیت دارد زیرا باعث قدرتمند شدن شما مى شود و همین موضوع باعث مى شود تمام مدت مجبور نباشید با عقاید منفى دست و پنجه نرم كنید. با خودتان و در مورد چیزى كه واقعاً مى خواهید رو راست باشید. در نتیجه مى توانید با تصمیمات خود احساس راحتى و امنیت كنید باید به خود بگویید: چه كارى را دارم انجام مى دهم؟ و چرا؟

براى من كه ازدواج كرده ام و هنوز بچه ندارم، شدت مخالفت ها به تدریج كم مى شود، شاید بتوان گفت بالاخره بعد از مدتى همه خسته مى شوند و كلاً موضوع را کنار می گذارند. از طرف دیگر، من و همسرم سعى كردیم دوستانى را پیدا كنیم كه آنها نیز بچه ندارند، یا این كه هنوز ازدواج نكرده اند و اگر هم كسى دوباره بخواهد چیزى بگوید او را كنار مى كشم و به او توضیح مى دهم ممكن است حرف هاى او به زندگى من صدمه بزند. به هر حال تنها چیزى كه در حال حاضر براى من اهمیت دارد این است كه سعى كنم باز هم انسان وقت شناسى باشم.

مهسا مقدمى

کتاب های « خانواده » ، « روان شناسی » و « متفرقه » در فروشگاه اینترنتی تبیان

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName