• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2981
  • يکشنبه 1384/12/28
  • تاريخ :

فوتبال، ورزش، انقلاب و یادگار امام


مقدمه

 سیداحمد، فرزند بزرگوار امام خمینی بنیانگذار کبیرانقلاب اسلامی که در ابعاد سیاسی، اجتماعی امین پدر و رهبر انقلاب بود که از ورزشکاران و علاقه مندان به ورزش و حتی در مقطعی نیز از خوانندگان پر و پاقرص کیهان ورزشی بوده است.

چندی پیش در روزنامه همشهری، مقاله ای پیرامون ابعاد زندگی ورزشی سیداحمد خمینی به قلم «جهانگیر کوثری» بازیکن اسبق فوتبال و دبیر سرویس ورزشی روزنامه همشهری به چاپ رسیده بود که بی مناسبت نیست که در سالگرد درگذشت سیداحمد خمینی این نوشته را به نقل از «همشهری» برای خوانندگان کیهان ورزشی انعکاس دهیم.

در جامعه ورزش و در بین ورزشکاران حاج احمدآقا وجهه عجیبی داشت.

در مکتب شاهین فوتبال آموخته بود و گاه از قم می کوبید تا خود را به زمین شماره دو امجدیه (شهید شیرودی) برساند. حکایت تمرینات حاج احمدآقا در بین بچه های شاهین، همیشه بحث روز بود. کمتر اتفاق می افتاد که سرموقع به تمرینات برسد، اما مرحوم پرویز دهداری نسبت به ایشان علاقه خاصی داشت. یک روز که تمرین تیم شاهین در زمین شماره دو شیرودی انجام می شد، برای چندمین بار حاج احمدآقا دیر رسید. پرویز دهداری در کنار زمین تمرینات بچه ها را زیر نظر داشت.

حاج احمدآقا قبل از پوشیدن لباس ورزشی و کسب اجازه برای تمرین خود را به کنار زمین رساند. سلام کرد و اجازه تمرین خواست. پرویز خان نگاهی به چهره عرق کرده حاج احمد کرد وگفت: حاجی، تو فوتبالیست بشو نیستی، کارت زیاده و حسابی درگیری، لباستو بپوش، برو دنبال همون راه که اتفاقاً خیلی براش وقت می زاری، مردم به تو در اون لباس بیشتر نیاز دارن.

از اونجا که حرف پرویزخان برای همه بازیکنان حکم یک خواسته صد درصد را داشت، حاج احمدآقا عمامه را برسر گذاشت دستی بر پیشانی عرق کرده خود کشید و نگاهش را از پرویزخان گرفت و متوجه بچه های در حال تمرین شد. کمی مات و مبهوت به آنها نگاه کرد و رفت در سکوهای مقابل نشست.

پس از آن دیگر حاج احمدآقا را در زمین فوتبال ندیدم، اما هرگز شاهین و فوتبال را فراموش نکرد تا روزی که انقلاب شد و مدرسه علوی و مسئولیت های سنگین سیاسی. خیلی از ورزشکاران را به کمیته علوی آوردند که اکثراً به دلیل آشنایی حاج آقا آزاد شدند و پایه های اولیه ورزش نیز به دلیل حضور حاج احمدآقا خیلی زود گذاشته شد و فوتبال نیز دچار وقفه نشد.

آشنایی با زندگی مرحوم حاج احمدآقا ما را به دنیای درونی و علاقه بیش از حد ایشان به فوتبال بیشتر نزدیک می کند.

حاج احمدآقا: من و ورزش

در سنین کودکی و نوجوانی علاقه عجیبی به ورزش و جنب و جوش داشتم و این خود ناشی از خصیصه های دوران نوجوانی هر کسی است. ورزش بهترین وسیله کنترل و هدایت صحیح انرژی متراکم دوران بحرانی نوجوانی است و هر جوانی نیاز مبرمی به فعالیت های جسمی و روانی دارد. از همان بچگی توپی را که برای من خریده بودند، در بغل می گرفتم و حتی در شب های سرد زمستان آن را از خودم جدا نمی کردم و در زیر کرسی کنار خودم نگه می داشتم. آن موقع شنیده بودم که اگر چربی دنبه را بر روی جدار توپ چرمی بمالند آن توپ دیر خراب و مستهلک می شود. من هم چنین می کردم و برای نگهداری درست از توپ چرمی اینکار را انجام می دادم. به خاطر همین شیطنت های دوران نوجوانی و بچگی داد مادرم و خواهرانم را در می آوردم. من هم گوشم به این حرف ها بدهکار نبود. در همان حدود یواش یواش مسابقات محلی فوتبال را شروع کردیم. از بس علاقه مند به مسابقه بودیم، شب مسابقه تا صبح در فصل زمستان می آمدیم کنار پنجره و به آسمان خیره می شدیم که ببینیم آیا باران می آید یا نه؟ اگر باران می آمد مثل اینکه کوهی را به سرمان می زدند که فردا نمی توانیم مسابقه بدهیم. از این محله به آن محله راه می افتادیم برای مسابقه در رشته های فوتبال، والیبال، دوومیدانی و امثال این ورزش ها، و هر وقت می بردیم از میزبان کتک می خوردیم و گاهی چند دقیقه به پایان بازی فرار می کردیم. وقتی دوران ابتدایی یعنی کلاس ششم را تمام کردم و وارد کلاس هفتم شدم، عضو تیم فوتبال، بسکتبال و والیبال شدم و از بازیکنان محبوب دبیرستان بودم. من الان از آن دوران چیز زیادی خاطرم نیست.

خاطره دیگری که الان به ذهنم رسید به گیوه های یکی از دوستان مربوط می شود. من و بعضی دیگر از دوستان چون کفش ورزشی نداشتیم و با کفش های معمولی هم نمی شد بازی کنیم مرتباً گیوه های یکی از دوستان دیگرمان را از او می گرفتیم. از بس که گیوه هایش را قرض کرده بودیم، بر روی گیوه هایش نوشته بود: ممنوع! هر وقت ما به او می گفتیم گیوه هایت را برای بازی به ما قرض بده فقط با دستش به نوشته «ممنوع»! روی آنها اشاره می کرد. بیچاره بیشتر اوقات بچه ها گیوه هایش را قرض می کردند و فقط هنگام رفتن به منزل گیوه هایش مال خودش بود و آنها را می پوشید. رفته رفته رشته های ورزشی دیگری مانند کشتی، ژیمناستیک و شنا را هم امتحان کردم. شهر قم آن موقع استخر شنا نداشت. در فصل تابستان که به اتفاق خانواده به تهران می آمدیم بیشتر اوقات فراغت خود را در زمین های شماره 1 و 2 ورزشگاه شهید شیرودی (امجدیه) و شماره 3 شهباز و استخرشنای ورزشگاه های مختلف در نقاط مختلف سپری می کردم و مرتب گوش به زنگ بودم که در کجا تیم ملی فوتبال یا باشگاههای تهران تمرین دارند، فوراً خودم را به آنجا می رساندم. مواقعی هم که در سایر فصول سال در قم بودیم، با دوستان دیگر پولهایمان را جمع می کردیم تا کرایه ماشین داشته باشیم و از قم راهی تهران می شدیم. کرایه ماشین قم تا تهران 3تومان بود، ولی ما آن قدر با شوفرها چانه می زدیم که به 25 ریال راضی بشنوند. حتی در سرمای زمستان روی علاقه ای که به ورزش داشتیم از گاراژ ایستگاه ماشین های مسافربری قم تا امجدیه را گاهی پیاده با دوستان می رفتیم و شب هم به قم برمی گشتیم. بازی تمام تیمها را تعقیب می کردیم. تمام بازیکنان تیمهای باشگاهی و ملی کشورها را می شناختیم. کیفیت بازی تیمها و تکنیکهای فردی و تیمی را حلاجی می کردیم و با دوستان بحث و گفت و گو می کردیم. روزی من با مسئولان ورزش فوتبال قم اختلاف نظر پیدا کردم و رفتم در مسابقات دوومیدانی در رشته 1500متر شرکت کردم. در دور اول با فاصله صد و پنجاه متر نفر دوم را که نفر اول این رشته در قم بود جا گذاشتم و اول شدم. دوره بعدی علی الظاهر مسابقات در شهرستان زنجان بود. در این دوره دوم شدم، علی رغم این که هیچ تجربه ای در این گونه مسابقات نداشتم ولی تا حدود سی متر آخر اول بودم ولی در سی متر مانده به خط پایان احتمالاً دونده ای از کرج مثل یک اتومبیل سواری که از بغل یک کامیون سبقت بگیرد و بگذرد تند و تیز از کنار من رد شد و مسابقه را برد. یک موقع من در کنار زمین شماره 3 بودم. مربی تیم شاهین آن زمان که مرا می شناخت و اطلاع داشت که خوب بازی می کنم به من گفت آماده باش و برو توی زمین بازی کن، من مات و مبهوت مانده بودم، چون در تیم دسته دوم بازی می کردم، به او گفتم که من الان در دسته دوم بازی می کنم. او گفت: پس نمی توانی بازی کنی. از این ماجرا خیلی تاسف خوردم. واقعاً برای بچه ای مثل من در آن موقع خیلی مشکل بود که موقعیت و فرصت بازی در باشگاههای دسته اول را از دست بدهد. به طور کلی در زمینه ورزش و بخصوص کشتی من طرفدار ورزشکاران سمج و جنگنده بودم.

مرحوم تختی را از نظر خصایل جوانمردی و پهلوانی خیلی قبول داشتم. چون که در قضایای اجتماعی و سیاسی به عنوان یک پهلوان همیشه حاضر در فداکاری و اخلاص بود. او یک جوانمرد به تمام معنا بود که از نظر سجایای اخلاقی و روحیه نوعدوستی بسیار با ارزش قابل احترام بود.

همه ما به یاد داریم که در جریان زلزله بوئین زهرا، تختی از حیثیت پهلوانی خود استفاده کرد و به جمع آوری کمک برای زلزله زدگان پرداخت و در جریان زلزله اخیر شمال ایران هم واقعاً او سرمشقی برای بقیه ورزشکاران و قهرمانان کشورمان بود. ولی به نظر من «موحد» از نظر تکنیک بهترین کشتی گیر ایران تاکنون بوده است. فکر می کنم از بقیه قهرمانان کشتی کشورمان هم بیشتر مدال آورده باشد.

در مسابقات گوناگون ورزشی آرنج و دست چپم شکسته است، بازوی دست راستم نیز شکسته است، پای چپم هشت بار و پای راستم یازده بار در رفته است، مچ دستهایم از بس در می رفت یادم نیست، بیشتر انگشتان دستم شکسته است و اینها همه در حین بازی فوتبال یا بسکتبال اتفاق افتاده اند. بارها مسابقات بسکتبال و فوتبال را به عنوان داور قضاوت کرده ام و از کل این قضایا، خاطرات واقعی شیرین دارم.

حاج احمدآقا از زبان رهبر معظم انقلاب

آقای حاج احمدآقا یک عنصر قابل و لایقی بود. اولاً ایشان خیلی باهوش بود، به طوری که اگر انسان بخواهد یک صفت ذاتی و خصوصیت برجسته را از حاج احمدآقا بشمرد، هوش اوست. بسیار مرد باهوش و زیرکی بود. ثانیاً بعضی از صفات خوب امام را هم من در ایشان دیده ام، مثلاً بی رودربایستی بود، امام همه همین طور بودند، مرحوم حاج آقا مصطفی هم همین گونه بود. من از نزدیک با ایشان هم معاشرت و رفاقت داشتم، رودربایستی نداشت. جایی که لازم بود یک حالت صراحت خوبی را داشت، البته نه در همه جا، که تعبیر درست آن «رودربایستی نداشتن» است.

از دیگر خصوصیات وی اینکه مرد عاقلی بود و بشدت به امام عشق می ورزید و علاقه مند بود و از بن دندان به این انقلاب اعتقاد داشت و به همین دلیل آن هوش سرشار در خدمت انقلاب و امام واصل برای ایشان همین بود.

بعداً، من بودم که ایشان در وصیتنامه هم همین مطلب را تصریح کرد و حقیقت است. من خودم دیده ام که در درجه اول برای او امام و انقلاب مطرح بود. رفاقت ها، دوستی ها، جبهه ها و باندها هیچ مطرح نبود. اینها جهات خیلی خوب ایشان بود و البته من درباره درس ایشان که هم در قم و هم در نجف خوانده بودند، و از خصوصیات و میزان معلوماتشان مطلع نیستم و علتش این است که در این چند سال بعد از انقلاب که ارتباطات کاری مختلفی داشتیم، بحث علمی مطرح نشد تا بتوانم از میزان علمی ایشان آگاه شوم. خود ایشان می گفت که در نجف ظاهراً مکاسب می گفته اند و این یک طرح خوبی است.

و در کل، ایشان شخصیت ارزنده، با ارزش و خیلی مفیدی بود.

UserName