• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1108
  • چهارشنبه 1384/11/26
  • تاريخ :

گفت و گوى كیومرث پوراحمد با احمد طالبى نژاد

یك تراژدى غم انگیز ، یك كمدى گرم


سال ?? در جشنواره فیلم كودكان و نوجوانان اصفهان من، غلامرضا موسوى، فرهاد توحیدى، فریدون حسن پور و خانم جواهریان داوران مجمع سینماى كودك و نوجوان بودیم.در میان معدود فیلم هاى خوب و تاثیرگذار، «من بن لادن نیستم» ساخته احمد طالبى نژاد را بیشتر دوست داشتم. دیگر دوستان نیز همین طور. و با یك توافق جمعى، به اتفاق آرا، جایزه بهترین كارگردانى را به احمد طالبى نژاد اهدا كردیم. به راستى خوشحال بودم كه طالبى نژاد توانسته است فیلم گرم و جذابى بسازد چرا كه او یكى از موثرترین منتقدین سینمایى این سال ها بوده است و...یك سال و اندى بعد فیلم «من بن لادن نیستم» را دوباره روى پرده دیدم، باز هم دوست داشتم. به احمد طالبى نژاد تلفن كردم و گفتم مى خواهم با تو مصاحبه كنم. موافقى؟موافق بود.نمى دانم كدام یك از ما روزنامه شرق را پیشنهاد كردیم. با مینا اكبرى تماس گرفتم، قرار مصاحبه را گذاشتم.به جز فیلم «بن لادن» از خیلى چیزهاى دیگر حرف زدیم. مصاحبه طولانى شده است.آن را در دو روز مى خوانید.

• از خود فیلم شروع كنیم یا از قبل ترش؟

تو فیلم را پارسال توى جشنواره اصفهان دیدى. تازگى هم دیده اى؟

•آره، همین چند هفته پیش.

همان نظر پارسال را دارى؟

•دوباره كه فیلم را دیدم، همچنان دوست داشتنى بود. یك تراژدى غم انگیز توأم با یك كمدى گرم و جذاب و اهمیت كارگردانى تو این است كه روى لبه تیغ درست حركت كرده اى. مرزهاى تراژدى و كمدى به شكلى درست و حساب شده در هم تنیده شده است و بخش هاى كمدى، آگاهانه به مضحكه اى تبدیل مى شود كه لایه دیگرى به فیلم اضافه مى كند... حالا از كجا شروع كنیم؟

از شروع نمایش عمومى فیلم چند تا مصاحبه كرده ام ولى این مصاحبه فرق مى كند. قرار است به سئوال هاى كسى جواب بدهم كه به عنوان منتقد چندبار با او گفت وگو كرده ام.

• اولین گفت وگوى اساسى و مفصلى كه با من شد، كار تو بود. در آن گفت وگو بعضى از نكات كلیدى كه در كارهاى من به طور ناخودآگاه تكرار شده بود را روشن كردى و در واقع به سطح آگاه ذهن من منتقل كردى.

خب من از بیست وپنج سال پیش كارهاى تو را تعقیب كرده ام و دوست داشته ام. الگوى من در سینما- به نوعى- خود تو بوده اى. البته منظورم فیلم هاى قدیمى تر تو است. مثلاً مجموعه آیندگان كه در یزد ساختى.

•منظورت آن فیلم هاى خاك وخلى است؟

آره، و یك بار گفتى كه دیگر دوست ندارى فیلم هاى خاك وخلى بسازى. راستى چرا؟

•خودم درست نمى دانم. حتماً در این مورد با هم حرف مى زنیم. بعداً، شاید باز هم تو بتوانى علتش را پیدا كنى. حالا از كجا شروع كنیم؟

اِ...! هنوز شروع نكرده ایم؟

•قرار است درباره من بن لادن نیستم حرف بزنیم، این اولین فیلم بلند تو است. قبل از این چه فیلم هایى ساخته اى؟

از مجموعه كودكان سرزمین من یك فیلم شانزده میلى مترى ساختم به اسم آروس كه یكى از ده، بیست فیلم بلاتكلیف این مجموعه است و هیچ وقت نشان داده نشد. یك فیلم كوتاه سى وپنج هم ساخته ام به اسم باغ. سال هفتاد فكر مى كنم. كه با همان فیلم مجوز كارگردانى گرفتم و قرار بود یك فیلم بلند بسازم كه نشد. فیلمنامه اى نوشته بودم به اسم راز گنجینه كه تصویب شده بود. قرار بود آن را بفروشم. آن موقع هم خوب مى خریدند. فریدون جیرانى پیشنهاد كرد كه فیلم را خودت بساز. قرار شد تهیه كننده هم پیدا كند، پیدا هم كرد. خود جیرانى هم شد مجرى طرح، رفتیم تا مرحله قرارداد. قرارداد عجیب و غریبى بود، من یك قرارداد با تهیه كننده داشتم یك قرارداد هم با جیرانى...

•از آن قراردادهاى استثمارى؟

به نوعى... یكى دو جلسه كه با جیرانى صحبت كردیم پیشنهاد كرد فیلمنامه خودم را بگذارم كنار و خودش فیلمنامه دیگرى بنویسد براساس طرحى كه داشت و از یك فیلم روسى برداشت شده بود. جیرانى مى گفت كه با برگه تصویب فیلمنامه من، فیلمنامه او را بسازم. آن زمانى بود كه برگه تصویب یك فیلمنامه به خودى خود قیمت داشت و اصلاً برگه تصویب خرید و فروش مى شد و بعد فیلمنامه دیگرى مى نوشتند كه گاهى هیچ ربطى به فیلمنامه تصویبى نداشت.

•یادم هست. واقعاً چه مصیبت هایى ما كشیده ایم توى این سینما از دست بعضى نابغه ها... خب؟

آره، پیشنهاد جیرانى باعث شد خیلى با خودم كلنجار بروم. دوره اى بود كه در مجله فیلم خیلى پركار بودم و به عنوان منتقد و نویسنده سینمایى- در حد خودم- شهرت و اعتبار داشتم. با خودم فكر كردم با پیشنهاد جیرانى مثلاً قرار است چه اتفاقى بیفتد؟ من یك فیلمساز حرفه اى بشوم كه مى تواند فیلم تجارى بسازد؟

•جیرانى آن موقع اولین فیلم اش را ساخته بود؟

آره، صعود را ساخته بود و عملاً خیلى علاقه مند به ادامه كار فیلمسازى نبود. بیشتر فیلمنامه كار مى كرد. بعضى فیلمنامه هایش را هم دوست داشتم. به هر حال پیشنهاد جیرانى مرا جذب نكرد. فكر كردم چرا باید اعتبار مطبوعاتى خودم را خدشه دار كنم و تبدیل بشوم به یك فیلمساز زیر متوسط!

•از فیلمنامه راز گنجینه یك چیزهایى یادم هست. در فضاى خودت مى گذشت. كویرى بود نه؟

آره... به هر حال فكر كردم براى ساختن فیلم بلند حرفه اى باید منتظر بمانم تا امكانش پیش بیاید و كارى كه دوست دارم دست بگیرم. بعد از آن باز فیلم هاى كوتاه ساختم. در دفتر تكنولوژى كه كار مى كنم یك مجموعه فیلم هاى آموزشى ساختم مثلاً درباره زبان فارسى، درباره نقش هاى سنتى... به هر حال تجربه هاى خوبى بود ولى وسوسه فیلم بلند رهایم نكرد. در مرز پنجاه سالگى فكر كردم دیگر زیاد فرصت ندارم و باید شروع كنم و شروع كردم.

•كه حاصلش شد همین بن لادن؟

كه حاصلش شد همین من بن لادن نیستم.

•فكر اولیه فیلم از كجا آمد؟

یادم نیست. فقط یادم هست كه یك ایده داشتم. اینكه اگر یك دزد تحت تعقیب به یك مدرسه برود و بچه ها را گروگان بگیرد، مى تواند موقعیت جذابى ایجاد شود. ایده را با علیرضا معتمدى در میان گذاشتم. معتمدى یك خلاصه فیلمنامه نوشت و كلاس معمولى را تبدیل كرد به كلاس موسیقى و سرود.تا اینكه یك روز از رادیو شنیدم افغانى هاى مقیم ایران باید تا پایان سال ???? ایران را ترك كنند. به نظر مى رسید ضرب الاجل خیلى جدى اى است كه طبق معمول _بعداً _ معلوم شد خیلى هم جدى نبوده است. این خبر تاثیر گذاشت. فكر كردم افغانى هایى كه سال ها در ایران كار و زندگى كرده اند، ازدواج كرده اند، بچه دار شده اند و... تكلیف اینها چه مى شود. آنجا بود كه فكر كردم دزد را تبدیل كنم به یك افغانى فرارى. و چون متاسفانه افغانى ها متهم به خشونت و تبهكارى بودند فكر كردم باید شخصیت فیلمنامه من یك افغانى هنرمند باشد. شنیده بودم كه در ایران افغانى هاى هنرمند هم هستند كه كار تئاتر مى كنند، موسیقى كار مى كنند و به خصوص در زمینه ادبیات كارهاى شاخصى كرده اند كه خوانده بودم.حسن ناظرى مشاور افغانى ما در این فیلم یك افغانى است كه فارغ التحصیل سینما است دستیار نصرت كریمى بوده و الان هم برگشته افغانستان و گویا در تلویزیون كابل كار مى كند.

•تفاوت فیلمنامه اولیه با فیلمنامه نهایى در همین حد بود؟ تبدیل شدن دزد گروگان گیر به افغانى هنرمند مستاصل؟

نه. فیلمنامه اولیه خیلى گسترده تر بود. پرجمعیت بود. پر شخصیت بود. بعد از گروگان گیرى همه والدین بچه ها، اهالى محل، كسبه، دوره گردها، همه جمع مى شدند جلوى مدرسه و خیلى اتفاقات ریز و درشت مى افتاد. تهیه كننده فیلم زنده یاد محمدرضا سرهنگى اصرار داشت فیلمنامه كوچك و جمع و جور بشود تا او بتواند با بودجه اى كه مى گفت خیلى محدود است (و بعد معلوم شد خیلى هم محدود نبوده) فیلم را تمام كند.

•چند وقت پیش یك فیلمنامه جنگى به من پیشنهاد شد كه گفتند از پول و امكانات خیالت راحت باشد. من فكر كردم گیرم كه چند هزار تا سیاهى لشكر بدهند به من، چند صد توپ و تانك و هواپیما بدهند و چه و چه... خب من اصلاً بلد نیستم با اینها چه كار كنم.حالا در مورد تو، اگر فشار تهیه كننده نبود و هر امكانى مى خواستى در اختیارت بود، جمعیت و اولیاى بچه ها و یك گردان نیرو...بلد بودى؟غیر از بلد بودن اصلاً تمایلى به امكانات گسترده داشتى؟

در حد نیاز فیلمنامه آره تمایل داشتم ولى این ترس را هم داشتم كه باید حواسم به همه جزئیات باشد و شاید با یك مجموعه گسترده از آدم ها و شخصیت ها، نتوانم كار را درست دربیاورم. یكى از دلایلى كه به خواست تهیه كننده تن دادم همین نگرانى بود. چون به هر حال این فیلم، اولین كار بلند حرفه اى ام بود. مى دانستم جمع و جور كردن و كوچولوكردن كار از جذابیت آن كم مى كند ولى فكر كردم فعلاً اگر بتوانم قصه را در همین اندازه جمع و جور درست تعریف كنم، كفایت مى كند.البته در همین حدش هم به نوع دیگرى سخت بود. مثل تجربه خودت در شب یلدا. یك بازیگر داشتى و یك آپارتمان. حتماً كار سختى بوده كه با میزانسن هاى متنوع و متناسب، آن كشش و جذابیت را ایجاد كنى.

•آره. واقعاً سخت بود. براى پیداكردن آن آپارتمان بیشتر از یك ماه جست و جو كردیم. مى خواستم خانه اى باشد كه در معمارى اش شكستگى داشته باشد، اختلاف سطح داشته باشد، اینها را براى ایجاد تنوع بصرى لازم داشتم. در ضمن كلى هم كار كردیم توى خانه و دكور زدیم و تغییرات دادیم تا بتوانیم با زوایاى مختلف و متنوع كار كنیم.

... ولى دوسوم فیلم ما در یك سالن مى گذشت كه كاملاً تخت بود. پول و امكان ساخت دكور هم (ظاهراً) نداشتیم.

•ولى تخت بودن را احساس نمى كردى. با حركت دوربین، حركت شخصیت ها، تنوع شخصیت بچه ها. به نظرم چیزى كه كار تو را مشكل مى كرد حفظ راكورد نور بوده، چون داستان فیلم در چند ساعت اتفاق مى افتد. فیلمبردارى چه مدت طول كشید؟

یك ماه. آن هم اسفندماه كه هوا خیلى بى ثبات بود و لحظه به لحظه تغییر مى كرد. خیلى سخت بود. اصلاً یك ماه زمان كمى بود براى فیلمبردارى این فیلم ولى باز مشكل بودجه بود ظاهراً.

•این فقر مالى همیشه به فیلم هاى ما لطمه مى زند. ظاهر و باطن.

الان فكر مى كنم كاش در بعضى موارد كوتاه نمى آمدم و پافشارى مى كردم. مثل دكور براى سالن مدرسه. اما چون كار اول بود خیلى كوتاه آمدم مى خواستم رعایت تهیه كننده را بكنم. اصلاً هیچ تصورى از هزینه ها نداشتم با كوتاه آمدن هاى من بودجه تولید خیلى كمتر از پیش بینى آقاى سرهنگى تمام شد. یعنى اگر آنقدر مرا نمى ترساندند از هزینه ها و مى دانستم اگر در مواردى هم كوتاه نیایم آسمان به زمین نمى آید، كوتاه نمى آمدم.

•فیلم بعدى ات هم كوتاه مى آیى. من هم همین جورم. این مشكل خود ما است كه زیادى رعایت مى كنیم. من هم در اولین فیلمم تاتوره در مواردى خیلى كوتاه مى آمدم. یك روز داوود رشیدى گفت كوتاه نیا. رعایت نكن. بعدها هرگز نخواهند گفت این فیلم در یك ماه ساخته شده یا دوماه. با ?? میلیون ساخته شده یا ??? میلیون. با ??? حلقه نگاتیو ساخته شده یا ??? حلقه. بعدها این فیلم است كه مى ماند و قضاوت مى شود، نه حواشى آن. نه اینكه تو امكانات داشته اى یا نداشته اى، رعایت كرده اى یا نكرده اى. سر فیلم هاى بعدى سعى كردم رعایت نكنم ولى یك چیزهایى جزء ذات آدم است.

باید هر جور شده این ذات را عوض كرد.

•یك چیز ذاتى دیگر! فارغ از داشتن یا نداشتن امكانات، تمایل خود فیلمساز به پروداكشن كوچك یا بزرگ است. من اصلاً ذهنم به سمت پروداكشن بزرگ نمى رود. فكر مى كنم تو هم همین جورى.

آندره ژید مى گوید عظمت باید در نگاه تو باشد نه در چیزى كه به آن مى نگرى فیلم هاى عظیم را معمولاً دوباره نگاه نمى كنم. البته ما در سینماى ایران به اصطلاح «بیگ پروداكشن» نداریم. فوقش تا حد دوئل مى توانیم برویم جلو.

•به هر حال من بن لادن نیستم در همین كوچولو بودنش در آمده است. من به عنوان یك تماشاگر از خودم نپرسیدم براى یك گروگان گیرى مسلحانه چرا فقط دو تا درجه دار قراضه و یك سرهنگ قلابى وارد صحنه شده اند. نمایشى (كه در خود فیلم هم به آن اشاره مى شود) در اندازه خودش درآمده است. نمایشى كه سه پرده دارد. یك پرده اش پایین مى گذرد كه نظامى ها هستند و ناظم و فراش. دو پرده اش هم در سالن بالا مى گذرد. دو پرده بالا مثل صحنه اى است كه به شیوه تئاتر به دو بخش تقسیم شده. یك بخش یا یك وجه آن تراژدى زندگى لطیف است و یك وجه دیگرش، وجه كودكانه و شیرین آن. تلفیق این سه پرده و دیزالو مرزهاى آن درست و پذیرفتنى است.

اولین گروهى كه فیلم را دیدند كمیته انتخاب جشنواره اصفهان بود. كه زاون قوكاسیان هم جزء آنها بود. با زاون تماس گرفتم و نظرش را پرسیدم. زاون گفت: «خیلى خوب است دستت درد نكند. اگر هم خوب اكران بشود، خوب مى فروشد.» به دلیل رابطه خیلى قدیمى و صمیمانه با زاون رودربایستى نداریم با این حال فكر كردم تعارف مى كند و مى خواهد دلدارى بدهد. جشنواره كه شروع شد نرفتم اصفهان. خیلى نگران عكس العمل ها بودم. زنگ زدم اصفهان به فرهاد مهران فر، گفت فیلم آبرومندانه و خوبى شده و واكنش تماشاگران هم خوب بوده. یك كم دلگرم شدم و آمدم اصفهان.نمایش بعدى نمایشى بود كه داوران هم مى دیدند، كه تو هم جزء آنها بودى. نمایش بدى بود. آپارات دوم سینما اشكال داشت و صدا ناسنیك مى رفت. بدو بدو رفتم آپارات خانه گفتم صدا ناسنیك است. آپارات چى گفت صبح تا حالا همین جور بود. گفته ایم بیایند درست كنند، هنوز نیامده اند. دق مرگ شدم تا فیلم تمام شد.در كمال یاس و بیچارگى و عصبانیت آمدم هتل، در اتاق را كه باز كردم یادداشت تو را دیدم با آن دسته گل.فكر كردم كیومرث هم اگر بخواهد تعارف كند در حد یكى دو جمله اى دلدارى دهنده است. ولى این دسته گل و این یادداشت تقدیرآمیز كه كیومرث از طرف همه داورها نوشته دیگر نمى تواند تعارف باشد. خیلى آرام شدم. در آن یادداشت به تعادل فضاى تراژیك و كمیك فیلم اشاره كرده بودى و كارگردانى حساب شده فیلم. یادم آمدكه در تمام طول كار عمده ترین مشغله ذهنى ام همین تعادل بود و اینكه هیچ كدام از این دو فضا و دو لحن بر دیگرى غالب نشود.

• اساساً چرا به سمت این دوگانگى مشكل رفتى؟

سفارش دهنده فیلم دفتر تكنولوژى آموزش و پرورش بود و از من یك فیلم شیرین كودكانه مى خواستند. از طرف دیگر دلمشغولى خودم زندگى آدم بزرگ ها بود. ترورها، خشونت ها، عواقب جنگ.فكر كردم باید این مسئله رعب آور را به یك بازى كودكانه تبدیل كنم و بگویم خشونت به هر شكلش كریه و ناخوشایند است و از طریق گفت وگو و روابط انسانى مى شود جلوى این خشونت را گرفت. وقتى بچه ها مى فهمند این گروگانگیر ظاهراً خشن یك هنرمند است و خواسته هایش انسانى و معقول است نگاهشان به او عوض مى شود و به راحتى با او رابطه برقرار مى كنند و حتى بعد كه مى توانند به راحتى فرار كنند، فرار نمى كنند. مثل بچه اى كه مى رود توالت و دوباره برمى گردد. چون دیگر احساس خطر نمى كنند. در ضمن وضعیت تراژیك این هنرمند مظلوم برایشان مهم مى شود و مى خواهند كمكش كنند.

•یكى از لحظه هاى خیلى خوب سالن بالا لحظه اى است كه لطیف اسلحه اش را روى دسته صندلى جا گذاشته، بچه ها مى آیند سراغ اسلحه و با آن بازى مى كنند، لطیف مى بیند ولى فقط لبخند مى زند. انگار دیگر نگران نیست كه بچه ها بدانند اسلحه او قلابى است. چون رابطه انسانى برقرار شده و عاطفه فراتر از اسلحه عمل مى كند.

فراتر از عاطفه و رابطه، احساس و انگیزش هنر و هنرمند است. چیزى كه مى تواند انسان ها را به هم نزدیك كند. هم لطیف كه گروگانگیر است یك هنرمند است، هم آن خانم معلم و هم بچه ها كه كار هنرى مى كنند. اساساً اهالى هنر یك جور همدلى و یك كشش درونى به هم دارند. مثل جشنواره هاى خارج. آن جور جاها انگار هیچ كس با هیچ كس مشكل زبان، مشكل ملیت و مذهب و رنگ و نژاد ندارد. همه یك جور به هم نزدیك مى شوند. همدل مى شوند. در سالن بالا هم در واقع روحیه هنرمندانه دو طرف است كه آنها را به هم نزدیك مى كند.

•حتى در یك جبهه قرار مى گیرند. گروگان ها و گروگانگیر همدل مى شوند و پایینى ها یعنى نیروهاى نظامى و ناظم و نگهبان اصلاً متوجه این همدلى نیستند. اصلاً پایینى ها بیشتر كاریكاتورى هستند از اصل شان.

فكر كردم پایینى ها بچه هایى باشند كه فقط هیكل شان قد آدم بزرگ ها است. در ضمن هیچ كدام واقعاً به فكر بچه ها نیستند.ناظم نگران موقعیتش است چون قرار است سال آینده مدیر بشود. استوار نگران پاك كردن پرونده اش است. سرایدار هم كه نگهبان آن مجموعه است و باید نگهبانى كند اصلاً تا آخر نمى فهمد چه خبر شده حتى وقتى به عنوان مامور ویژه و به بهانه چاى دادن مى رود بالا كه درباره موقعیت آنجا اطلاعات بیاورد، وقتى برمى گردد فقط چاى دادنش را گزارش مى دهد و توصیه اش را به بچه ها كه قند نخورند، چون قند دندان هایشان را خراب مى كند.

•این ظرایف، طنز جذاب و چندلایه دارد.

پدر آن دختربچه هم فقط مى گوید بچه من، بچه من!

و البته سعى كردم هیچ كدام از شخصیت ها سیاه نباشند.

•خاكسترى اند. آنجا كه پدر دختر (فرهاد اصلانى) به سرهنگ پیشنهاد رشوه مى دهد براى آزادى دخترش سرهنگ مى گوید بچه هاى دیگر هم هستند.

سرهنگ به عنوان یك قدرت مضمحل شده، فرصتى پیدا كرده كه خودنمایى كند، اما نه ابزارش را دارد و نه قدرتش را. نه اسلحه دارد، نه قپه دارد. فقط یك لباس قراضه نیم بند دارد و یك عصا.

•نفس تنگى هم دارد. یك جور اشاره ظریف است به از نفس افتادن یك قدر قدرت سابق. در ضمن آن قرینه سازى كه كرد ه اى بین لطیف و پدر دختربچه خیلى خوب است. اگر لطیف با یك اسلحه اسباب بازى و فقط براى یك خواسته طبیعى و انسانى گروگانگیرى مى كند، پدر دختر با اسلحه واقعى لطیف را تهدید به مرگ مى كند و همه این كارها را مى كند كه دخترش را از همسر سابقش بدزدد و بى خبر از مادر، بچه را به خارج ببرد.

ممنون كه به این ظرافت ها دقت كرده اى. در واقع انگار دختربچه گروگان پدر و مادرش است. فكرم این بود كه بچه ها به یك حال گروگان هستند، گروگان لطیف افغانى هم كه نباشند، گروگان خانواده خودشان هستند.

•یا گروگان نظام مدرسه، ناظم، مدیر، معلم و...نكته ظریف دیگر این است كه لطیف بازیگر و كارگردان تئاتر است و در غربت مجبور شده لوطى عنترى باشد. انتخاب لوكیشن تئاتر شهر هم براى پس زمینه صحنه اى كه لطیف با عنتر گدایى مى كند خیلى خوب است پشت سرش پوستر نمایشى هم هست به اسم زائر.

آره. غم انگیز است. لطیف در واقع مى توانست توى تئاتر شهر بازیگر باشد.

•انتخاب خط نوشته هاى تیتراژ هم خیلى خوب است.

كار پسرم است. ضربدر قرمز روى اسم بن لادن (در تیتراژ) هم كار او بود. به این خط توى كامپیوتر مى گویند خط پاكستانى. پسرم كارهاى گرافیك ماهنامه هفت را هم انجام مى دهد.

•خط به جز اینكه با حس و حال شخصیت افغانى فیلم مناسبت دارد، یك حس و حال كودكانه هم دارد.

آره. كاركرد خط دوسویه است.

•صحنه اى كه هلیكوپتر مى آید، یك نفر را مى بینیم روى پشت بام كه دیش ماهواره اش را با یك برزنت مى پوشاند. نكته ظریف و خوبى است. از این جور ظرافت هاى حاشیه اى...

باید بیشتر مى بود. نه؟ مى دانم. هم در ذهنم داشتم هم در فیلمنامه ولى نشد. فرصت نكردیم به آنها بپردازیم. وقت كم بود. آن پلان را آخرین روز سال و آخرین روزى كه مدرسه را در اختیار داشتیم فیلمبردارى كردیم. تازه برف هم آمده بود. جورى گرفتیم كه برف دیده نشود. خیلى دلم مى خواست بعد از تعطیلى عید هم ادامه بدهیم و صحنه هاى مورد نظرم را بگیرم ولى آقاى سرهنگى مى گفت امكان ندارد، پول نداریم.شاید خیلى پیش پا افتاده و مضحك باشد. پلان ساده اى كه قرار بود كبوتر (با نامه اى كه بچه ها براى سازمان ملل نوشته اند و به پاى كبوتر بسته است) پرواز كند و دور شود آنقدر سخت بود و غیرعملى كه آخر از خیرش گذشتیم. كبوتر را رها مى كردیم بلافاصله برمى گشت مى آمد سر جایش. فقط یك نماى بسته گرفتیم كه از كادر خارج مى شود، بعد نمایى از یك كبوتر دیگر در آسمان گرفتیم و نماى دیگرى از یك فوج كبوتر. خوشبختانه آن منطقه، منطقه كفترباز ها بود.اعلامیه هایى هم از هلیكوپتر مى ریخت، تصور ما این بود كه وقتى هلیكوپتر اعلامیه ها را مى ریزد روى مدرسه حیاط مدرسه پر مى شود از اعلامیه، ولى به محض اینكه اعلامیه ها ریخته مى شد، باد هلیكوپتر و بادى كه مى وزید اعلامیه ها را مى برد خیلى دورتر. مصیبتى كشیدیم تا آن چند پلان را گرفتیم و البته در هواى برفى و بارانى كه به همت محمدرضا سكوت فیلمبردارمان و گروهش اصلاً لو نمى رود كه هوا آفتابى نیست.

•این دیگر ربطى به پروداكشن بزرگ ندارد. اندكى پول مى خواهد كه متخصص هر كارى را بیاورى تا برایت انجام بدهد و كارگردان بینوا اینقدر دق نخورد.

متاسفانه! دائم تذكر مى دادند كه بودجه محدود است، از خیر فلان چیز یا فلان صحنه بگذر. گذشتم و تتمه پول ماند براى وارث زنده یاد سرهنگى. به خودش وفا نكرد.

UserName