• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 5677
  • پنج شنبه 1384/11/20
  • تاريخ :

در زندان های عراق بر بچه های اسیر ما چه می گذشت؟ ( حتماً بخوانید)

مصاحبه با یکی از مفقودین جنگ تحمیلی


در زندان های عراق بر بچه های اسیر ما چه می گذشت؟ ( حتماً بخوانید)

لطفاً خودتان را معرفی کنید و بگویید در کجا خدمت می کردید؟

حمید حیدری هستم. در سال 66 عازم جبهه شدم و محل خدمتم در جبهه نفت شهر- قصرشیرین بود . شغل اصلی من در آنجا بیسیمچی قسمت ادوات بود.

در زندان های عراق بر بچه های اسیر ما چه می گذشت؟ ( حتماً بخوانید)

کی و چگونه اسیر شدید؟

من در تاریخ 31 تیر ماه سال 67 اسیر شدم. داستان آن خیلی زیاد است ولی این طوری می توانم برایتان توضیح دهم: بعد از عملیاتی که عراقی ها انجام دادند و به ما حمله کردند ما در سر پل ذهاب بودیم (فاصله قصرشیرین تا سر پل ذهاب بیش از50 کیلومتر است) ما شش نفر بودیم و فاصله از سرپل ذهاب تا قصر شیرین را در مدت 2 روز پیاده روی کردیم؛ در واقع گم شده بودیم چون عراقی ها عملیاتشان را به صورت هلی بورد انجام داده بودند و دور تا دور ما را گرفته بودند. بیش از 2روز در جاده ها و کوه ها بدون آب و غذا ماندیم تا رسیدیم به سراب گرد سرپل ذهاب. در آنجا به یک سنگر ایرانی که از قبل خالی شده بود رسیدیم. در این 2 روز غذا نخورده بودیم و برای رفع تشنگی در بیابان جاهایی را که آب در آنجا بود جستجو می کردیم ولی چون آب ساکن بود بعضی از آنها کرم داشت؛ عرق گیرهایمان را در می آوردیم آب را روی عرق گیر می ریختیم تا گل و لای و کرم هایش گرفته شود و همان را می نوشیدیم.) رفتیم سنگر را جستجو کردیم و مقداری جیره جنگی مثل شکلات، مقداری نان خشک، و کنسرو پیدا کردیم و در قسمت جلوی سنگر هم سبزی کاشته بودند. غذا را که خوردیم عراقی ها حمله کردند و ناچار شدیم داخل همان سنگر برویم. دو تا تیربار گذاشتند. ما زبان عربی بلد نبودیم . آنها می گفتند بیایید بیرون؛ ولی ما متوجه نمی شدیم و بیرون نرفتیم ؛ دوباره تیربار را گذاشتند و شروع کردند به شلیک کردن توی سنگر؛ من پشت یک صندلی پناه گرفته بودم ( البته فکر نمی کردم جان سالم به در ببرم ولی از آنجایی که خدا نخواست، یک گلوله هم به من نخورد) با این همه بیرون نرفتیم. این بار دو تا نارنجک انداختند داخل سنگر. باز هم بیرون نرفتیم و ناچاراً مثل اینکه تصمیم گرفتند سنگر را آتش بزنند. جلوی سنگر هم نی بود، نی های خشک شده را آتش زدند و داخل سنگر هم که مانند همه ی سنگرها کف آن با پتو فرش شده بود آتش گرفت. فکر می کنم از سقف حدود 50 سانتی مانده بود به زمین دود جمع شده بود و وقتی دیدیم نمی توانیم تحمل کنیم، آمدیم بیرون.

در زندان های عراق بر بچه های اسیر ما چه می گذشت؟ ( حتماً بخوانید)

عراقی ها از کجا فهمیده بودند که شما آنجا هستید؟

آنها دیده بودند که ما رفتیم داخل سنگر؛ دیده بانان آنها ما را دیده بود. در واقع پشت سنگر دیده بانان، قسمت فرماندهی آنها بود و ما با آنها بیش از 50 متر فاصله نداشتیم.

بعد از اسارت، شما را کجا بردند؟

ما را بردند در سنگری که مال ایرانی ها بود و آنجا را تخلیه کرده و رفته بودند. تمام افرادی را که اسیر می کردند به همان سنگر می بردند. دست هایمان را بسته بودند؛ زمانی که من اسیر شدم 31 تیر ماه بود و هوا خیلی گرم بود. بچه ها تشنه می شدند وقتی از آنها آب می خواستیم از جوی آب که معلوم نبود بهداشتی است یا نه ، سطل را پر از آب می کردند و به ما آب می دادند.

بالاخره ما را سوار کامیون های آیفا کردند و به پشت جبهه های خودشان انتقال دادند. ما را به شهری بردند به نام دیاله یا جلولا که اصطلاحاً خودشان این طوری می گفتند. 12 روز در آنجا بودیم؛ بعد از آن ما را به آسایشگاهی بردند که فکر نمی کنم 100 نفر بتواند راحت زندگی کنند ولی 250 نفر را در آنجا نگه می داشتند.

قبل از آسایشگاه ، ما را به دژبان مرکزی بغداد بردند و در آنجا از لحاظ روحی شکنجه سختی به ما دادند. یکی از افسران نگهبان آنها بین ما راه می رفت و با تفنگی که در دست داشت چند نفر را انتخاب کرد و کشت. در آنجا5 نفر از بچه های ما به شهادت رسیدند. لازم به ذکر است که این آقا مست بود؛ بچه ها خیلی ترسیده بودند. سرانجام ما را به آسایشگاه بردند. 8 روز به ما فقط آب دادند و حتی 1 لقمه هم نان ندادند. برای خوابیدن فقط می توانستیم حالت نشسته بخوابیم ، دراز کردن پا برای همه ما تبدیل به یک آرزو شده بود. بعد از8 روز به ما غذا دادند. در واقع آن لحظه دیدنی بود نان ها را خرد کرده بودند (به اندازه یک نان باگت) تکه های کوچک در سینی های خیلی بزرگ. بادمجان را هم جوشانده بودند بدون اینکه پوست آن را کنده باشند روی آن ریخته بودند. سه تا سینی آوردند و گذاشتند وسط آسایشگاه. باور کردنی نیست به خاطر بهداشتی که وجود نداشت دست های نـَشـُسته و ... همه حمله می کردیم به طرف دیس ها و هر کس هر چه به دستش می رسید برمی داشت ... . بعد از 12 روز ما را به شهر "تکریت" شهر خود صدام بردند. در آسایشگاه های خیلی کثیف، بدون تهویه و وسایل گرمایی یا خنک کننده و 2 تا پتو داده بودند چه زمستان و چه تابستان باید از همان پتوها استفاده می کردیم. غذایی که به ما می دادند در طول 24 ساعت 2 تکه نان بود آن هم بعد از ظهرها؛ به اندازه 10قاشق برنج برای ناهارمی دادند و باور کردنی نیست که بگویم بعضی از اوقات یک ران مرغ را می پختند بدون ادویه و ... فقط با کمی نمک برای شام 10 نفر. چای هم در طول 24 ساعت به اندازه نصف استکان کوچک.

صلیب سرخ برای شما چه می کرد ؟

در مدت 25 یا 26 ماهی که من در آنجا بودم صلیب سرخ به دیدن ما نیامد، چون ما جزو مفقودین بودیم و اسامی ما اعلام نشده بود و اجازه نداده بودند صلیب سرخ ما را ببیند؛ تا روزی که می خواستیم به ایران بیاییم. 14 شهریور 1367 صلیب سرخ ساعت 4 صبح آمد ما را دید و ثبت نام کرد. 3 نفر بودند؛ از جایی که ما زندگی می کردیم دیدن کردند، از حمام ، جای خواب یا همان آسایشگاه، لباس ها و از نحوه غذا. فقط چون صبح بود به آنجاها نرسید؛ گفته ی خودشان این بود که شما در بدترین شرایط زندگی می کنید حرفی که آنها زدند دقیقاً این بود که "سگ هم این جا زندگی نمی کند شما چطور اینجا زندگی می کنید" حمام که نداشتیم؛ چه در تابستان، چه در زمستان، آب گرم نداشتیم. تابستان های بسیار گرم و زمستان های بسیار سردی داشتیم. در تمام فصول باید از آب سرد برای استحمام استفاده می کردیم. در6 ماه اول اسارت اجازه ندادند که حمام برویم و به نظر من فکر می کنم بدترین نوع شکنجه ای که می توانستند به ما بدهند این بود که اجازه حمام رفتن به ما داده نمی شد. ریش و سبیل و موهای بسیار بلندی داشتیم چون حتی وسایل اصلاح هم نداشتیم . بالاخره بچه ها از بعضی از فرصت ها استفاده می کردند و خودشان را یکجوری تمیز می کردند؛ مثلاً وقتی ما را دستشویی می بردند در آنجا با کمی آب زیربغل و دست و صورت هایشان را می شستند .

وضعیت حمام آنجا چگونه بود؟

حمام ما دوش نداشت؛ فقط یک شیر آب بود که بسیار کوتاه و تقریباً چسبیده به دیوار مانند شیرآب دستشویی؛ که به زور می توانستیم سرمان را زیر آن بگیریم و خودمان را بشوییم. بعد از 6 ماه از نگهبان اجازه گرفتیم برویم حمام برای اینکه وضعیت جسمانی مان از لحاظ لباس و بدن خیلی کثیف بود. گفتند آب داغ نداریم ولی قبول کردیم چون این وضعیت را نمی توانستیم تحمل کنم با یکی از دوستان رفتیم حمام، به قدری آب سرد بود که وقتی سرمان را زیر آب می گرفتیم سینوس هایمان درد می گرفت و سردرد می گرفتیم ولی حمام می کردیم. راه حمام از آن به بعد باز شد و هر از گاهی اجازه می گرفتیم و حمام می رفتیم.

آنها به ما می گفتند ایرانی ها خیلی کثیف هستند ولی جالب است بدانید که خودشان با عرق گیرهایشان حمام می کردند و صابون را روی عرق گیرهایشان می کشیدند و روی سرشان آب می ریختند بعد به ما می گفتند شماها کثیف هستید!

چه خاطره دیگری دارید؟

خاطرات دوران اسارت خیلی زیاد است؛ همه اش خاطره است و هیچوقت آدم فراموش نمی کند. یکی از خاطرات بد من این بود که از من پرسیدند با دوستت چه صحبتی کردی و من به آنها نگفتم که چه گفته ام ( در مورد یکی از نگهبانان صحبت می کردیم). آنها تنبیهم کردند: 4 ماه حق حرف زدن با کسی نداشتم؛ اجازه نمی دادند. مأمور داشتم و حق حرف زدن باهیچکس را نداشتم، حتی سلام. جای مرا از پیش آن 10 نفری که با هم بودیم عوض کردند، مرا بردند پیش مسئول آسایشگاه که یک عرب بود. خبرهای آسایشگاه را عرب های ایرانی می بردند به بالا و ما را اذیت می کردند. باز جایم را عوض کرده بودند، دو سه تا مأمور داشتم اجازه نمی دادند که حتی صبح ها که با بچه ها پیاده روی می کردیم با کسی صحبت کنم حتی سلام. یک ماه زندان انفرادی بودم. زندان انفرادی که آنها درست کرده بودند به این صورت نبود که اتاقی مثلاً2 در 3 یا 3 در4 باشد، نور نداشته باشد دید نداشته باشد: یک اتاقک فلزی درست کرده بودند به ارتفاع1 متر ، طول1  در عرض 5/1 یعنی یک مربع مستطیل یک در یک. این اتاقک را طوری طراحی کرده بودند که صبح وقتی آفتاب می آمد روی اتاقک بوده تا آخر شب وقتی آفتاب می خواست غروب کند روی این اقاقک بود. یک لیوان آب صبح می دادند فقط حدود ساعت 1 الی 2 ما را برای دستشویی بیرون می آوردند. داخل این اتاقک ها به قدری گرم بود که وقتی می نشستیم به شدت عرق می کردیم و بعد از نیم تا یک ساعت عرق بدن مان روی زمین سرازیر می شد. اگر می خواستیم به دیوارها تکیه بدهیم به قدری داغ بود که پوست بدنمان به محض خوردن به دیوارها می سوخت و تاول می زد. یک ماه به این صورت بود.

دیگر اینکه پنکه سقفی برای شکنجه درست کرده بودند. بچه ها را به پنکه می بستند البته از پا و با دستان بسته؛ و به مدت 220 دقیقه. پنکه را روشن می کردند و می چرخاندند. یک تنبیه اینطوری هم شدم، خیلی سخت بود. ولی هیچ وقت یادم نمی رود وقتی مرا پایین آوردند هیچ جا را نمی دیدم چون وقتی خون به مغز می رسد و سرازیر می شود مخچه آدم نمی تواند تعادلی را که باید ایجاد کند و با کابل به زور بلندم کردند و آنقدر مرا زدند که هیچوقت یادم نمی رود.

اما در واقع باید دانست که این ها فقط شمه ای از اتفاقاتی است که بر ما گذشته . نمی شود همه چیز را تعریف کرد.

روزتان را چطور می گذراندید؟ تنبیهات نظامی هم انجام می دادند ؟

تنبیهات نظامی نداشتیم. مثلاً در زمستان که هوا سرد بود و بچه ها دوست داشتند قدم بزنند تا گرم شوند، می گفتند باید روی زمین سرد بنشینید. لازم به ذکر است که لباس بچه ها اصلاً مناسب و گرم نبود. همه تقریباً با یک عرق گیر بودند و در آفتاب داغ و سوزان تابستان که بچه ها دنبال سایه بودند آنها را مجبور می کردند در آفتاب راه بروند. در واقع از لحاظ چهره ای لاله های گوش سوخته ، تمام صورت سیاه بود و از لحاظ ظاهری شرایط مان خیلی با فرد عادی فرق داشت. بعضی وقت ها برای اینکه اذیت مان کنند می گفتند زمین خاکی حیاط آسایشگاه را با دستانتان جارو کنید ، دستانتان را بکشید روی زمین و در واقع سنگ هایش را جمع کنید. ناچار بودیم انجام دهیم . اجازه نوشتن خاطره یا خواندن و مطالعه را هم نداشتیم برای اینکه امکاناتی در اختیار ما نمی گذاشتند.

بیشترین غذای شما چه چیزی بود؟

سه الی چهار نوع خورش به ما می دادند: خورش گوجه فرنگی که بچه ها بیشتر این را می پسندیدند، گوجه فرنگی آب پز شده یا بادمجان آب پز شده با پوست، پیاز آب پز شده ، خورش شلغم که فکر نمی کنم کسی به عمرش چنین خورشی را خورده باشد. البته تمام این ها بدون گوشت بود و فقط کمی نمک داشت، همراه با ده قاشق برنج . آدم از خوردن یا نخوردن هیچ لطمه ای بهش نمی خورد! تازه منت بر سر ما می گذاشتند که بهترین غذاهایمان را برایتان می پزیم.

میوه هم می دادند؟

سالی یک بار هندوانه می آوردند؛ یک بار انگور برای هر نفر 7 حبه؛ سالی یک بار پرتقال برای هر دو نفر 1 پرتقال. در مدتی که من آنجا بودم میوه دیگری ندیدیم.

رفتارشان با شما چگونه بود؟

در تمام دنیا با اسیران خوب برخورد نمی شود. عراقی ها قبل از انقلاب هم با ایرانی ها رفتار دوستانه ای نداشتند به خاطر جنگ اولی که ایران با عراق داشت. بعد از اینکه جنگ شد و ما اسیر شدیم در واقع این ها با ما دشمنی بیشتری داشتند و بچه ها را بیشتر اذیت می کردند. بعضی از آثارش در اسیران قدیمی تر دیده می شود. آنها می گفتند وقتی ایران حمله می کرد و در حمله ها پیروز می شد عراقی ها با کابل و نبشی بچه ها را می زدند. دیگر طوری شده بود که اسیران ایرانی گارد می گرفتند و با آنها می جنگیدند ، جنگ تن به تن . ولی با دست خالی که نمی شود جلوی کابل و باتوم و نبشی ایستاد. خلاصه خیلی ایرانی ها را خیلی اذیت کردند.

با بیماران چطور برخورد می کردند؟

مسلماً در جایی که انسان به طور جمعی زندگی می کند لازم است بهداشت بیشتری را رعایت کند و در این جاها بیماری بیشتر است، مخصوصاً جایی که بهداشت هم درست نبود. در آنجا بیشتر اسرا از بیماری هایی مانند اسهال خونی و گال (نوعی بیماری پوستی) اذیت می شدند و رنج می بردند. کسانی هم که مریض می شدند و دکتر آنها را ویزیت می کرد آمپولی چیزی می داد تا به آنها تزریق شود. ولی اجازه دراز کشیدن برای زدن آمپول به آنها داده نمی شد باید حتماً سر پا می ایستادند و تزریق می کردند.

در آسایشگاهی که من بودم 5 نفر از بچه ها به خاطر بیماری اسهال خونی شهید شدند. داروی اسهال خونی یک آمپول است که به آنها نمی زدند و قرص ها هم تأثیری نداشت. بیماری اسهال خونی تب بالایی می آورد و وقتی دوستان هذیان می گفتند مثلاً به صدام فحش می دادند یا به پدر و مادرشان؛ یک بار نگهبانان آمدند و بیمار را آنقدر با باتوم زدند که شهید شد.

بیماران را از بقیه جدا می کردند؟

افرادی که مریض می شدند را از ما جدا نمی کردند مگر این که می مردند.

در طول این مدت کاری انجام دادید که به قول معروف سر عراقی ها را کلاه بگذارید یا آنها متوجه نشوند؟ و به ریش آنها بخندید؟

ما در محیطی بودیم که جلوی چشم آنها بودیم. تنها کاری که انجام دادیم در واقع یک دزدی کوچک بود از خود عراقی ها . ماشین های نان می آمد و برای گرفتن نان 4 نفر را با یک پتو می بردند مثلاً می گفتند به اندازه هر یک نفر دو تکه نان بردارید ما حدود 120 الی 130 نفر بودیم به جای 240 عدد نان 350 عدد نان بر می داشتیم ؛ یعنی حدود 3 نان برای هر نفر؛ که یک روز نگهبان فهمید و چنان کتکی به ما زدند که نگو و نپرس. (نان آنها 15سانت طول داشت و قطر نان باگت ولی خمیر خیلی بدی بود؛ در واقع از خمیرش نمی شد استفاده کرد و ما فقط از پوست رویش می خوردیم)

شما را چگونه به ایران انتقال دادند ؟

ما را با اتوبوس به مرز خسروی انتقال دادند و بعد به خاک ایران. با همان اتوبوس آمدیم به پادگانی که بین سنندج و کرمانشاه بود. البته شاید همیشه بخت یار ما بود! اتوبوس ما اول خیلی اتوبوس شیک و قشنگی بود، خنک بود کولر داشت ... گفتیم بعد از آنهمه سختی حالا به نوایی رسیده ایم و خوشحال بودیم که در اتوبوس خنک نشسته ایم ولی از بدشانسی هنوز مسافتی نرفته بودیم که اتوبوس بین راه خراب شد و ما را با اتوبوس دیگری آوردند، اتوبوسی که صندلی های آن چوبی بود و شیشه نداشت. وقتی از اتوبوس پیاده شدیم چنان خاکی روی سر و صورتمان نشسته بود که همدیگر را نمی شناختیم! ما را به پادگان بین سنندج و کرمانشاه بردند و گفتند که لازم نیست به خانواده هایتان اطلاع دهید. شب ما را در آنجا نگه داشتند. از این که به راحتی می توانستیم دراز بکشیم همه خوشحالی می کردیم، ولی چون در این مدت عادت کرده بودیم فشرده بخوابیم باز هم خودمان را جمع می کردیم و خوابیدیم. شب به ما زرشک پلو با مرغ دادند و بعضی از بچه ها فکر می کردند که می توانند دو پرس غذا بخورند و به مسئول توزیع غذا می داد گفتند ما 2 پرس می خواهیم. آن آقا گفت شما این را بخورید، اگر خواستید و میل داشتید باز هم به شما می دهیم؛ اینجا غذا زیاد است. ولی هیچکس نتوانست حتی نصف پرس را هم بخورد، چون عادت کرده بودیم.

در آنجا مردم به استقبالتان آمدند؟

بله - مردمی که در آنجا بودند به دیدارمان آمدند و به ما تبریک گفتند و می گفتند اگر تلفنی دارید بدهید ما به خانواده هایتان اطلاع می دهیم؛ ولی چون به ما گفته بودند این کار را انجام ندهید ما هم انجام ندادیم. با هواپیما، آمدیم تا تهران ما را به فرودگاه مهرآباد آوردند و از آنجا به مرقد امام انتقال دادند. البته همه ما همه جا دنبال خانواده هایمان می گشتیم در فرودگاه یا در مرقد امام، چون آنها گفته بودند ما اطلاع می دهیم. فکر می کردیم اگر فرودگاه نیامده اند حداقل در مرقد امام منتظر ما خواهند بود؛ ولی این طور نبود. تا اینکه ما را آوردند به پایگاه بسیج محل. وقتی رسیدیم آنجا، به ما گفتند به خانواده هایتان زنگ بزنید و بگویید که ما از اسارت آمده ایم. آن موقع شما فکر کنید خانواده هایی که فرزندان یا همسرانشان در طول 25 یا 26 ماه مفقود بودند و معلوم نبود زنده هستند یا مرده ، زنگ بزنی و بگویی "سلام"، "من آمدم" چه حالتی برای خانواده پیش می آید. اگر پدر و مادرهایی که بچه هایشان اسیر بودند در این مدت فوت نکرده بودند، در این حالت حتماً سکته می کردند و می مردند. ولی چاره ای نداشتیم باید این کار را می کردیم .

من چون شماره منزلمان تغییر پیدا کرده بود، با منزل عمه ام که در همان کوچه ساکن بود تماس گرفتم و ایشان وقتی صدای مرا شنید آنقدر خوشحال شد که نپرسید کجا هستی فقط گوشی را انداخت و شروع کرد به فریاد زدن. پسرعمه ام گوشی را برداشت و من آدرس را به او دادم تا با خانواده ام دنبالم بیایند.

شرایط ما اسرا طوری بود که هیچکدام از خانواده ها بچه هایشان را نمی شناختند. در واقع برای من همین اتفاق پیش آمد. خانواده ی من در 5 متری من ایستاده بودند و دنبال من می گشتند چون از لحاظ جسمانی، ظاهری خیلی تغییر کرده بودیم. همه ما حداقل بین 25- 20 کیلو لاغر شده بودیم. سیاه، آفتاب خورده، موها تراشیده یعنی هیچ کس چنین انتظاری را از بازگشت فرزندش نداشت، چون دوست داشتند به همان صورت که رفته بودند برگردند.

وقتی خانواده ام مرا دیدند خواهر بزرگم دو دستی محکم زد توی سرش و شروع کرد به کندن موهایش و گریه و زاری کردن که : "برادرم را معتاد کردند، چه خاکی بر سرمان بریزیم؟" که دخترخاله ام گفت "مثل اینکه یادت رفته این ها اسیر بودند."

خاطره ای از دوران بازگشت دارید؟

روز سومی که من از اسارت آزاد شده بودم، رفتم بقالی سر کوچه تا سیگار بخرم. نیروی انتظامی آمد و مرا گرفت و گفت شما را به جرم این که معتاد هستید دستگیر می کنیم و شما باید بروی جزیره. بعد از اینکه کارت اسارتم را نشان دادم، عذرخواهی کردند و من برگشتم منزل.

چه خاطره ی دیگری دارید؟

برای اولین بار که بعد از گذشت 6 - 5 ماه به ما تیغ دادند که سر و صورت و موهایمان را اصلاح کنیم خیلی جالب بود. آمدند توی آسایشگاه ریختند و گفتند چه کسانی با تیغ و ماشین ریش تراش کار کرده اند؟ خوب بچه ها می ترسیدند جواب بدهند و نمی دانستند که چه پیش می آید و نمی دانستند برای چه کاری آنها را می خواهند. مسلم است که دست گرفتن یک ماشین ریش تراشی خیلی ساده است و همه می توانند این کار را انجام دهند، ولی چون می ترسیدند کسی دست بلند نمی کرد. بالاخره 10 نفراز دوستان - که یکی از آنها من بودم- دستشان را بلند کردند. نفری یک ماشین و یک تیغ به ما دادند و گفتند روبروی هر یک نفر 12 نفر بنشیند. بعد نگهبانان گفتند شروع کن سر و صورت نفر اول را بزن. با یک تیغ سر و صورت نفر اول و دوم... الی هشتمین نفر را زدم. نفر هشتم وقتی با همان تیغ اولی صورتش را می زدم داشت گریه می کرد و می گفت ترا به خدا، من نمی خواهم سر و صورتم را بزنید چون صورتم را می کـَنـَد، تیغ نمی بُرد. با هشت نفر باید با یک تیغ سر و صورتشان را اصلاح می کردند و بعد هم هر 15 روز یک بار یک نصفه تیغ می دادند برای سر و صورت.

نتایج اسارت برای شما چه بود؟

اسارت مثل یک دانشگاه است؛ دانشگاهی که انواع و اقسام کارهای خوب و انواع و اقسام آدم های خوب و بد در آنجا دیده می شود. انسان می تواند خیلی چیزها یاد بگیرد. مثلاً من در آنجا خیاطی یاد گرفتم چون دوستم خیاط بود و نگهبانان پارچه می آوردند و ما با دست برای بچه های آنها لباس می دوختیم (نوزادی- بچگانه)؛ ولی نتایج خیلی منفی هم داشت، از لحاظ روانی تأثیرات نامطلوبی داشت که همه ی آن اثرات هنوز روی ما وجود دارد.

مثلا ً خیلی ها مثل من سیگار نمی کشیدند ولی آنجا سیگاری شدند.

خود شما چطور شد سیگاری شدید؟

در شرایطی که ما داشتیم اگر چیزهای دیگری هم برایمان مهیا می کردند استفاده می کردیم، چون از لحاظ روحی وضعیتمان خیلی خراب بود و اصلاً فکر نمی کردیم به ایران برگردیم روزی که ما اسیر شدیم 6 الی7 نفر بودیم که در یک آیفا بودیم و ما را به آسایشگاه انتقال می دادند. نگهبان عراقی که یک مرد مسیحی حدوداً 40 ساله بود سیگاری از جیبش در آورد و به یکی از دوستان تعارف کرد و به من هم گفت سیگار و من هم آن را در آن شرایط قبول کردم و همان سیگار باعث شد من سیگاری شوم.

الان مشکلاتمان زیاد است. اغلب ما اعصابمان خوب نیست، دندان های خراب، استخوان درد در 80 درصد بچه ها به خاطر سرما و وسایل گرمایی که نداشتیم.

بعد از اینکه از آنجا برگشتیم تا حدود 12 سال پیش سیگار می کشیدم. الان ترک کرده ام ولی خیلی ها هستند که هنوز هم سیگار می کشند.

چه تقاضایی از مسئولین دارید؟

از مسئولین تقاضا دارم به آنچه می گویند عمل کنند. خیلی ها هستند که در خانه های خوب زندگی می کنند ولی ما هنوز صاحب 50 متر جا هم نیستیم. به خواسته های اسرا و مفقودین رسیدگی کنند. نه خواسته های نامعقول ؛ بلکه به خواسته هایی که خودشان گفته اند عمل کنند.

ستاد آزادگان چه کاری برای شما انجام داد؟

ستاد آزادگان برای هیچ کس کاری نکرد. اگر پارتی داشته باشید کاری انجام می دهند. باور کردنی نیست که هنوز بعد از 16 - 15 سال هنوز یک تکه زمینی که قرار بود به 5000 هزار آزاده تهرانی بدهند هنوز هیچ کاری در موردش انجام نداده اند و خیلی از آزاده ها هنوز بعد از این همه سال هنوز مستأجرند، حتی 50 متر زمین ندارند که در آن زندگی کنند یا حتی کار درست و حسابی. برای شخص خود من هیچ کاری نکردند. چرا به ما تلفن دادند تلفنی که به شما افراد عادی 100هزار تومان می دهند، به من 105 هزار تومان فروختند.

بعد از گذشت این سال ها که از اسارت برگشتید رفتار مردم و مسئولین با شما چگونه است؟

سوال جالب و خوبی است . بعضی از مردم خیلی برخورد خوبی دارند از آدم قدردانی می کنند؛ البته ما هیچ توقعی از هیچکس نداریم، ولی بعضی ها متاسفانه می گویند "مگر برای من رفتی؟ می خواستی نروی." وقتی آدم این حرف را می شنود قدری سنگین است که چندین ماه و سال را در خدمت و اسارت و جبهه گذرانده باشی و بعد چنین حرفی را بشنوی. مسلم است هر چه زمان بگذرد تدریجاً مسئله جنگ کمرنگ تر می شود. اسارت و جانبازی و شهادت در این مملکت نسبت به قبل کمی کمرنگ شده و در حال پاک شدن است؛ بعد از گذشتن این همه مدت، لطمه آن مخصوص قشر خاصی بوده که من هم جزء همان قشر هستم.

مصاحبه: زهره پری نوش

تهیه و تنظیم برای سایت تبیان: زهره پری نوش

لینک ها

 آلبوم تصاویر آزادگان 

 آلبوم تصاویر وداع رزمندگان 

 آلبوم تصاویر عملیات مرصاد 

 آلبوم تصویری عملیات والفجر هشت 

من را آمپول زدند ،حالا شما خوب شو

من را آمپول زدند ،حالا شما خوب شو

من را آمپول زدند ،حالا شما خوب شو
خاطرات اسارت

خاطرات اسارت

خاطرات اسارت
جاسوسی که گوشش بریده شد

جاسوسی که گوشش بریده شد

جاسوسی که گوشش بریده شد
اسير شماره 5898

اسير شماره 5898

اسير شماره 5898
UserName
عضویت در خبرنامه