• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2276
  • پنج شنبه 1389/11/21
  • تاريخ :

22 بهمن در اسارت

حکایت برگزاری مراسم جشن سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی در دوران اسارت برای آزادگان سرافراز ایران اسلامی شنیدنی است، آن هم از زبان فرزندان مقاوم و مؤمن ایران.

آزادگان عزیز، آن گونه که در خاطرات زیر آمده است با کمترین امکانات و در سخت ترین موقعیت ها و در اوج محدودیت ها، توانستند یاد و خاطره پیروزی مسلمانان ایران را به رهبری پیر و مرادشان امام خمینی (ره) در بهمن سال 1357، گرامی بدارند.

ایام 22 بهمن کم کم نزدیک می شد و بچه ها درصدد انجام کارهایی برای بزرگداشت آن بودند. گروهی مشغول اجرای یک نمایش سیاسی شدند که راهی از جنگ را دنبال می کرد و شخصیت های آن همچون امام، صدام، فرماندهان نظامی و... بودند.

آزادگان

من و چند نفر دیگر مسئول تدارکات آن بودیم. ما در طول آماده سازی نمایش با چوب و مقوا تعداد بسیاری از ماکت وسایل مورد نیاز را ساختیم. مثل اسلحه، دوربین عکاسی و... سرنگ و قرص را از بچه های بهداری تأمین کردیم. تنها جای پنهان کردن این وسایل از دید عراقی ها تا روز اجرا، درون کیسه نان خشک ها بود.

ما در آسایشگاه، تعدادی کیسه نان خشک داشتیم که آنها را برای روز مبادا کنار گذاشته بودیم. تفتیش های گاه و بیگاه عراقی ها، گاه به هفته ای دو بار می انجامید. وقتی از تفتیش می رفتند، ما چیزی نزدیک یک ساعت، باید صرف می کردیم تا وسایل به هم ریخته مان را از هم جدا می کردیم. این کار همیشگی شان بود.

آن روز نگهبان عراقی درون کیسه نان خشک ها را هم گشت و متوجه ماکت های نمایش شد. تندی به طرف مقر دوید تا فرماندهی را خبر کند. توی این فاصله بچه ها سریع دور هم جمع شدیم تا چاره ای بیندیشیم و حرف هایمان را یکی کنیم.

بروبچه های نمایشنامه نویس، پیشنهاد دادند این گونه بگوییم، چون تازه قطعنامه 598 از سوی ایران پذیرفته شده و عید نوروز نیز نزدیک است، ما تصمیم گرفته ایم برای شادی این روزها، نمایش کمدی بازی کنیم؛ اینها وسایل نمایش کمدی است.

ده دقیقه بعد ضابط خلیل، افسر اردوگاه با چند نفر از نیروهایش وارد آسایشگاهمان شدند و یکراست رفتند سراغ وسایل نمایش. علت را پرسیدند، همان جواب آماده شده را تحویلشان دادیم.

او دستمان را خوانده بود. گفت: اشکالی ندارد من از شما می خواهم که همگی به مقر رفته و در آنجا این نمایش را برایم بازی کنید.

عجب رو دستی خورده بودیم. ما در شب های شعر خود، اشعار نانوشته بسیاری را فی البداهه سروده بودیم و تجربه کافی در این زمینه داشتیم اما نمایش نانوشته آن هم با بازی دوازده نفره به گونه ای که وسایل نمایشنامه هم به کار بیاید را اصلا تجربه نکرده بودیم. دل را به دریا زدیم و گفتیم: می آییم.

گفت: اشکالی ندارد من از شما می خواهم که همگی به مقر رفته و در آنجا این نمایش را برایم بازی کنید.

عجب رو دستی خورده بودیم. دل را به دریا زدیم و گفتیم: می آییم.

ضابط خلیل، مترجمی مورد اعتماد از خودشان را هم آورده بود که سکانس ها را برایش ترجمه کند. بچه ها با هنرمندی خاصی، آنقدر زیبا بازی کردند که مترجم از بس خنده اش گرفته بود، فرصت نمی کرد برای فرمانده ترجمه کند

ضابط خلیل، مترجمی مورد اعتماد از خودشان را هم آورده بود که سکانس ها را برایش ترجمه کند. بچه ها با هنرمندی خاصی، آنقدر زیبا بازی کردند که مترجم از بس خنده اش گرفته بود، فرصت نمی کرد برای فرمانده ترجمه کند. معلوم نبود بچه ها آن همه دیالوگ خنده دار و صحنه های مربوط به استفاده هنرمندانه از وسایل نمایش را چگونه خلق کرده بودند؟!

آن روز فرمانده با شلاقش به ستون میانی زد و گفت: من اگر در این سال ها می خواستم هر تقشی را حک کنم، موفق می شدم اما روی مغز شما هرگز. اگر خبردار شوم در هر جای این کره زمین، صابونی هست که می شود با آن مغز شما را شستشو داد، حتما آن را پیدا می کردم و با آن، مغز همه شما را می شستم. آن روز واقعاً به خیر گذشت.

***

 

هر ساله در سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی در دهه فجر مسابقات حفظ حدیث و قرآن برگزار می کردیم. حاج آقا ابوترابی، برای جایزه بچه هایی که قرآن حفظ می کردند، گفته بود که از امام خمینی برای شما وقت ملاقات حضوری می گیریم. نزدیک به چهارصد نفر در اردوگاه موصل چهار، حافظ قرآن شدند. تعدادی از بچه ها حتی بخش های بسیاری از نهج البلاغه را هم حفظ کردند... دیوارهای بغداد. صفحه 33

***

ما روزهای دهه فجر را نه مطابق با ایران که به مقتضیات مکان نام گذاری کرده بودیم؛ برای نمونه یک روز به  نام «اسیر و رسالتش» نام گرفته بود که همه برنامه ها در این روز به گونه ای وظایف یک رزمنده اسیرا در قبال انقلاب اسلامی و خون شهدا بیان می کرد.

در روز دیگری که عنوانش «روز خادمین اسرا» بود، از زحمات بی شایبه و مخلصانه افرادی تجلیل و قدردانی می شود که اندک وقت آسایش خود را هم بی منت وقف خدمت به دیگر اسرا کرده بودند، در صورتی که شرایط و امکاناتشان هیچ فرقی با دیگران نداشت، حتی ممکن بود به علت چهره شناخته شده شان، بیشتر از سوی عراقی ها مورد اذیت و آزار قرار گیرند مثل مسئولان نظافت، آشپز، فرمانده ایرانی اردوگاه، دکتر مسئول بهداری و ...

(موصل 3، صفحه 103)

***

در ماه بهمن برنامه مسابقه فوتبال و دو میدانی را برنامه ریزی کردیم. مرحله مقدماتی پیش از 22 بهمن برگزار شد و فینال هم در روز 22 بهمن.

هر روز مسابقات را با خواندن آیاتی از کلام الله مجید آغاز می کردیم. بچه ها در آسایشگاه می دویدند و خود را برای مسابقه آماده می کردند. جوایز قرار بود به سه دسته و سه نفر داده شود؛ یکی به تیم برنده، یکی به تیمی که بیشتر گل زده و یکی هم به تیمی که در مسابقه اخلاق اسلامی را بیشتر رعایت کرده است. جوایز هم همه معنوی بود. برای برندگان یک یا دو جزء قرآن ختم می شد، تعدادی صلوات فرستاده می شد و برنده ها عموما این جوایز معنوی را به امام خمینی هدیه می کردند...

(یک قفس، صد پرنده، هزار پرواز. صفحه 24)

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان


برگرفته از تابناک

شاهنشاه عاری از مهر

شاهنشاه عاری از مهر

شاهنشاه عاری از مهر
خاطرات اسارت یک پزشک

خاطرات اسارت یک پزشک

خاطرات اسارت یک پزشک
جشن انقلاب در اسارت

جشن انقلاب در اسارت

جشن انقلاب در اسارت
روایتی از زنده به گور کردن اسرا

روایتی از زنده به گور کردن اسرا

روایتی از زنده به گور کردن اسرا
UserName
عضویت در خبرنامه