• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4482
  • سه شنبه 1389/11/19
  • تاريخ :

خاطره ای از راوی جنگ محمدحسین یکتا

قصه ،قصه ی آنجاست !

 

راهیان نور

راهیان نور میهمانی شهداست .وقتی که زائران به آنجا می آیند آنقدر این مهمانی زیبا و معنـوی است که آثـار خـاصـی برای آنهـا دارد . وقـتـی مـن نـگـاه مـی کـنــم آن زائـر دانـشـجـو کــه می گـوید :"همه خـانـواده ام آلمان هستنـد و مـن در ایران کاری داشتم بعد با دوستان راه افتادیم و به اینـ جـا آمـدیـم بـه عـنـوان اینـکـه پـروژه هـای عمرانـی را بازدید کنیم حالا مـا را به شلمچـه و طلائیه آورده اند اصلاً نمی دانم شماها چی می گویید و کجا بـودید .ولی همین چند روزی که اینجا گشـتـم قـول مـی دهـم که هر کجـا یـک بچـه رزمنده آمد تـوی اداره ، توی محل کـارم و حتی به داداشم که دکتر است هم می گویم که اینـهـا بـا آن چیـزی که می شـنـیـدیـم و در فـیـلـم می دیدم خیلی فرق می کنند ..."یک روزی که رفتیم سه راهی شهادت و خاطره گفتیم بعد که تمام شد دیـدم خـواهـری نامـه نـوشتـه بـود که : حاج حسین وقتی که شما صحبت می کـردید " ما شهدا را زیر خـاک می دیدم ، پلاک هایشـان هم پیدا بود ولی هر چقدر می خواستم به شما بـگـویـم اجـازه نداشـتـیـم بـگـویـیـم و مـن هـمـانـی هستم که از همین طریق سال قبل یک شهید را نـشـان دادم و بـچـه هـای تـفـحـص آن را بـیـرون آوردند وقتی من خاطره این بنده خدا را که اسمش را هم نـنـوشـتـه بـود دو روز بعـد سـر سـه راهی شهادت برای یک جمعی گفتم :یک دانشجوی پسر دانشگـاه تـبـریز آمد و گفـت ::" حـاجـی هـر چه گفتی من هم دیدم ."پیداست که آنجا فضا رقیق اسـت و همه چیز شفاف بـا آدم صـحـبـت می کند .

 وقــتــی در ارونــد غــروب جــمــعــه بــه آنــهـــا می گفتیم شما روی شناور کربلا هستید، روی آب فرات ، بیایید بـا امـام زمان بیعـت کنید و بـا خـدا رفیـق شـویـد، بـیـایـیـد یـک وضو بـا ایـن آب بگیـرید که آن خـواهر دانشجو نـوشته بـود کـه : حاجی می خواهم همه عمرم را در سفر بـا آن  چفیه ای که به من دادند سر کنم .تا آن چـفـیـه بیاید و با دل ها این کار را بکند ."قصه ، قصه چفیه و چهار تار نخ نیست ، قصه ، قصه سیم دل و نخ دل است که ارتباطش وصل می شود . ولی قـصـه ایـن اسـت کـه شـهـدا بـه مـیـدان آمدند، چون بعضـی از ایـن کـاروانی ها بـه مـن گفتند :" حاجی من حاج همت را در خواب دیدم . گفت بلند شو به منطقه بیا و صبح دیدم بسیج دانشجویی ما را دعوت کرد ."این قصه ، قصه آنجاست .

بخش فرهنگ پایداری تبیان

طلائیه با من سخن بگو

طلائیه با من سخن بگو

طلائیه با من سخن بگو
نمي دانم چرا بايد اينجا را كند...

نمي دانم چرا بايد اينجا را كند...

نمي دانم چرا بايد اينجا را كند...
وقتي شهيد صدايمان مي کند

وقتي شهيد صدايمان مي کند

وقتي شهيد صدايمان مي کند
سلام، آمدم، بپذير

سلام، آمدم، بپذير

سلام، آمدم، بپذير
UserName
عضویت در خبرنامه