• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3141
  • سه شنبه 1384/11/11
  • تاريخ :

گفت و گو با رفیع پیتز کارگردان فیلم « زمستان است»

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...


رفیع پیتز امسال با فیلم « زمستان است» در جشنواره فیلم فجر حضور دارد. زمستان است، اگر چه مانند دو ساخته قبلی او« فصل پنجم» و « صنم» در فضایی روستایی می گذرد، اما نشانی از فضاهای شهری را نیز می توان در آن ملاحظه کرد. مهمترین ویژگی هایی که قبل از نمایش فیلم نیز مطرح شد اما، اقتباس آن از داستان « سفر» نوشته محمود دولت آبادی و استفاده از شعر مهدی اخوان ثالث و آواز محمدرضا شجریان است...

سال 52 بعد از اقتباسی که مسعود کیمیایی از داستان «خاک» محمود دولت آبادی برای ساخت فیلمی با همین نام کرد و حاصل کار ناضایتی دولت آبادی را در پی داشت، منجر به این شد که تا امروز او دیگر به هیچ کارگردانی اجازه تولید فیلم از آثارش را نداده است. چه تعاملی با دولت آبادی که احتمالاً ذهنیت بدی نسبت به این مسئله دارد داشتید تا رضایت او برای استفاده از داستان سفر جلب شد و فکر می کنید تا چه حد در این اقتباس موفق بوده اید؟

من از فیلم اولم، « فصل پنجم» که بر اساس نوشته آقای بیضایی بود، همیشه اجازه را گرفته ام و این برایم خیلی مهم است، اما می گویم که فیلم من« برگرفته» است. چون هر چقدر که سعی کنم، باز هم نمی توانم جزء به جزء قصه و آن چیزی که در نظر نویشنده بوده را به تصویر بکشم، چون جای نویسنده نیستم. به همین دلیل مجبورم با حس درونی خودم جلو بروم. جدا از این در فیلم حس بازیگران و برخی دیگر از عوامل اصلی نیز جاری است. مثلاً حس طراح صحنه، خانم خزاعی هم به نوعی وارد فیلم می شود. در این شرایط که بجز حس و نگاه نویسنده، تو به عنوان کارگردان با حضور عوامل تولید در فیلم مواجه هستی و آنان دنیای خود را هم به فیلم می آورند، باید سعی کنی تا آنجا که می توانی دیدگاه خودت را بیان کنی. من تلاش کردم انتخاب های مختلفم را به دیدگاه خودم نزدیک کنم و ضمناً همه آنان را با هم هماهنگ کنم؛ تدوین ، صدا، بازی و ... و همچنین متن را در « زمستان است» در یک سطح به ایده های خودم نزدیک کردم. حالا که موفق شدم به این نقطه برسم، البته که علاقه مندم نظر آقای دولت آبادی را هم درباره فیلم بدانم.

نگفتید که چطور آقای دولت آبادی را برای اقتباس از داستانش راضی کردید؟

... راستش این سوالی است که باید از ایشان بپرسید.

یعنی حتی در صحبت های مقدماتی هم آقای دولت آبادی روی موضوع خاصی تاکید نداشت؟

آقای دولت آبادی حتی یک فیلنمامه هم از همین داستان نوشته بودند، ولی من آن را نخواندم. به خاطر اینکه باز آن یک اثر شخصی و نزدیک به ذهنیات و دنیای ایشان است. گرچه قصه ایشان هم شخصی است. با همه احترامی که به ایشان و آثارشان قائلم، اما تا وقتی راهی را که مورد نظر خودم است نروم، نمی توانم مدعی کارگردانی یک اثر مستقل باشم.

درباره حضور پررنگ شعر زنده یاد اخوان ثالث و آواز شجریان هم بر همین عقیده اید؟

شعر زمستان است و داستان آقای دولت آبادی دردی را مطرح می کنند که مثلاً آقای نیک صولت( بازیگر نقش مرحب) هم آن را می شناسد. موضوع این فیلم نه داستان آن، نه شعر اخوان ثالث، نه من و نه خلاصه یک فرد خاص است.

موضوع فیلم مجموعی از اینهاست که به فرهنگ ایرانی برمی گردد.

شعر زمستان است اخوان ثالث غیر از شاخصه های ادبی اش، از رویکرد انتقادی صریحی هم برخوردار است. آیا همین وجوه سیاسی شعر موجب نشده که شما از ارائه مقطع زمانی و حتی مکان فیلم خودداری کنید؟

حرف شما درباره مضمون سیاسی شعر آقای اخوان ثالث درست است، اما زیبایی شعر ایشان و داستان آقای دولت آبادی این است که هیچ کدام یک خطی نیستند. چند خط و چند رنگ در بطم این دو اثر و حتی در صدای استاد شجریان وجود دارد و وظیفه من بوده که تعادل آنها را حفظ کنم. حسی که در بیان آقای شجریان هست در هر دو بار که می شنویم، متناسب با روند قصه است.

درباره بی زمانی فیلم دردی که اینجا بیان می شود، صرفاً مربوط به کشور ما نیست و الان شاید حدود 80 درصد از مردم جهان به علت موقعیت اقتصادی دنیای امروز مبتلا به آن هستند و نمی توانیم فقر را ناشی از نحوه حکومت یک دولت در یک ناحیه خاص بدانیم. جذابیت این عوامل و آثار هنری، در بی مرز بودن آنهاست و اینکه چقدر « همه ما در قایقی نشسته ایم». این برای من مهمترین نکته در ساخت فیلم بوده است. شعر آقای اخوان ثالث مربوط به 50 سال پیش استف اما انگار درد امروز را بیان کرده. حتی 50 سال اینده هم این مشکل وجود دارد. چرا که اقتضای زندگی انسان در هر دوره ای بوده است. بی زمانی فیلم که طراحی خانم خزاعی هم به آن سمت رفته، به همین مسئله برمی گردد. یا مثال بیاورم از مرحوم شهید ثالث که خیلی هم تحت تاثیر ایشان هستم. در مرور فیلم طبیعت بی جان فکر می کنی که انگار شهید ثالث هفته پیش آن را کلید زده است. فیلم در مکان و زمان خاصی محصور نیست.

میترا حجار در اغلب نقش هایش به نوعی حس تفرعن و مرموز بودن را تداعی می کند. در حالی که اینجا با محدودیت در به کارگیری میمک، بازی او کاملاً با نابازیگران فیلم هماهنگ است. چقدر روی این نکته تمرکز کردید؟

خب این بدیهی ترین وظیفه کارگردان است که نگذارد چیزی از فیلم بیرون بزند. ضمناً من با لفظ نابازیگر موافق نیستم. بعضی ها اولشان را بازی می کنند و بعضی هم فیلم های چندمشان را. اگر بازی ها یکدست و خوب شده، به دلیل این است که تمام بازیگران از خانم حجار گرفته تا آقای نیک صولت، سعید اورکنی و هاشم عبدی ( بازیگر نقش مختار که او را هم نباید فراموش کنیم) حس خودشان را به فیلم بخشیدند که به شدت هم واقعی بود و به همین خاطر ار همه آنان متشکرم.

من وظیفه داشتم بستری را ایجاد کنم که همه آنان بتوانند حس واقعی خود را داشته باشند. تمام لحظه های فیلم «شکار» من کارگردان از احساس بازیگرانم است. بحث بازیگر و نابازیگر برای من بی ربط است. وقتی شما فیلمی را می سازی اگر حست طبیعی نباشد، حتی اگر داستانی غیر واقعی داشته باشی و اگر آن را باور نکنی، باید شغل خودت را عوض کنی.

فکر نمی کنید اگر از 20 دقیقه اول فیلم کم می کردید و قدری به رابطه مرحب و زن جوان و دختر او می پرداختید، بهتر می بود؟

نه، موافق نیستم، چون اگر موافق بودم این زمان در فیلم وجود نداشت و قیچی می خورد.

در آغاز فیلم ، یک شعر، فصلی را تصویرسازی می کند و شما با آن شعر داستان را شروع می کنید. آن 20 دقیقه اول به نظرم کاملاً پذیرای شعر است. 20 دقیقه آخر باز هم آن شعر برمی گردد و خودش را بیان می کند، اما دیدگاهی که در بار دوم شنیدن شعر داریم، آن دیدگاهی نیست که در نخستین بار داشته ایم. این دو بار باید در فیلم باشد تا انعکاس داشته باشند.

انعکاسی که می گویید، همان حس امیدواری نیست که در بار دوم شنیدن شعر القا می شود؟ خصوصاً نگاه آخری که مرحب به خانه می اندازد؟

به نظر من که این نما صددر صد امیدوار کننده است، چون شخصیت مرحب تصمیم می گیرد که بماند و از خواسته های قبلی خودش بگذرد و به زندگی اش با آن زن و دخترش ادامه دهد. اخوان ثالث هم در پایان شعرش وقتی می گوید: زمستان است، باز امیدی در آن وجود دارد.

به نظرم جذابیت این «زمستان است» آخر در آن است که تمام فرهنگ و اخلاق مردم ما را نشان می دهد، هوا سرد است، بس ناجوانمردانه هم سرد است. ولی زمستان است، یعنی ما بالاخره از پس آن برمی آییم.

چرا ما فصلی را در فیلم نمی بینیم که درباره چرایی قبول پشنهاد ازدواج مرحب از سوی زن جوان توجیه شویم؟

این مسئله موضوع فیلم نیست.

ولی این قضیه در بار دراماتیک قصه موثر است؟

خب، تاثیر داشته باشد.

اما تماشاگر جواب سوال خود را نمی گیرد؟

اما به نظر من، آن فصلی که مرحب و خاتون( زن جوان) در خیابان با هم حرف می زنند و می خندند، واقعیتی به قدر کفایت است. دوست نداشتم به آن زاویه دیگری بدهم و روی جزئیات این رابطه تاکید کنم، چون هر شخصی که در سالن سینما نشسته می داندعشق چیست. اکثر ما عشق را تجربه کرده ایم، پس چرا بیاییم عشق و عاشقی را توضیح دهیم. تماشاگر آن حس را از رابطه این دو می گیرد، ولی چون موضوع فیلم و شعر نبوده، از آن گذشتیم.

UserName