• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1767
  • چهارشنبه 1384/11/12
  • تاريخ :

شهر دوزخی جایی بسیار دور از خدا

نقد فیلم «شهر خدا» به مناسبت نمایش فیلم در بخش چشم انداز آمریکای لاتین


نام این بخش فقیرنشینی در ریودوژانیروی برزیل، نامی کنایی دارد: «شهر خدا»، شهر در اصل مشحون است از خشونتی غیرقابل تصور بسیار لجام گسیخته و بدوی. شهر را دزدی، قاچاق مواد، قتل در برگرفته است طوری که آدم کشی گویی کاری پیش و پا افتاده است و اسلحه از وسایل اولیه زندگی این مردم است. سکانس اول فیلم مرغی را نشان می دهد که چون می فهمد که می خواهند او را بکشند پا به فرار می گذارد، اما رییس خشن تبهکاران (لیتل دیدز) و دارودسته اش گام به گام مرغ را تعقیب می کنند حتی برای کشتن او مرتب به او شلیک می کنند. گوی این تمثیلی از وضعیت این شهر هم هست. گویی زندگی خشن این مردم چه اجبار چه به صورت روزانه و طبیعی این نحوه زندگی را اقتضا می کند. چرا که کار شرافتمندانه در «شهر خدا» مترادف است با بدبختی. بنابراین دایره ای بسته است که امکان گریز از آن ممکن نیست. حتی گاه تبهکاران خشمگین هم که مانع عبور از این دایره نمی شوند این محدودیت با قضا و قدر شکل می گیرد گویی این شهر نفرین شده است. به یاد بیاوریم «بنی» یکی از سردسته های تبهکاران را که عاشق دختری می شود و می خواهد به خواهش دختر و تصمیم شخصی، خودش را از انجام کارهای بزه کارانه کنار بکشد و زندگی سالمی را ادامه دهد، اما به طور تصادفی به جای دوست و شریک تبهکارش «لیتل دیدز» (سردسته بی رحم تبهکاران) قتل عام شده اند نامزدش هم توسط او هتک حرکت شده است با اینکه «ناک هر» می خواهد سالم زندگی کند برای حفظ جانش و در ضمن انتقام گیری مجبور می شود به تبهکاران گروه رقیب بپیوندند او در آغاز معتقد است که ضمن سرقت و عملیات تبهکارانه، هیچ بی گناهی نباید کشته شود ولی اقتضائات بی رحمانه اعمال تبهکارانه در این شهر دوزخی او را هم به سوی جنایت سوق می دهد. فقر و خشونت چنان در این شهر رخنه کرده است که بسیاری از بچه ها اسلحه به دست دارند و آدم می کشند و امیدوارند در آینده تبهکاران بزرگی شوند. «لیتل دیدز» هم از کودکی تشنه خون بوده است گویی او تبهکار و آدم کشی بالفطره است. او در دوران کودکی وقتی که سه بزرگسال همراهش هتلی را غارت می کند با بی رحمی جنون آمیزی به داخل هتل می رود و همه را به گلوله می بندد. او در بزرگسالی هم در نهایت بی رحمی هر مخالفتی را با اسلحه خاموش می کند به یاد بیاوریم صحنه ای که «لیتل دیدز» به پاهای بچه هایی که بی اجازه او، دله دزدی کرده اند شلیک می کند و در برابر گریه های آنها و زجری که می کشند قهقهه سر می دهد. در این میان کاراکتر پسری به نام «راکت» به عنوان کاراکتر مرکزی داستان معرفی می شود. او به قول خودش عرضه کارهای خلاف ندارد و دوباری که برای سرقت می رود دلش به حال دختر مغازه دار و بلیط فروش می سوزد و از حمله به آنها صرف نظر می کند. «راکت» که مدتی هم در سوپرمارکت کار می کند می گوید: «کم کم داشتم درک می کردم که درستکاری در زندگی بزرگترین حماقته» «راکت» به جای اعمال خشونت آمیز علاقه مند به عکاسی و تجربه های خلاقانه است. او به انعکاس خشونت «شهر خدا» توسط عکس هایش در مطبوعات می پردازد و همین عکاسی است که برای «راکت» وسیله پیشرفت در حرفه عکاسی است که برای «راکت» وسیله پیشرفت در حرفه عکاسی خبری می شود و به یاد بیاوریم که او از پشت دوربین با چشم هایی مضطرب و مشتاق عکس می گیرد تصاویر پشت ویزور لرزان دوربین او که جنایات و سرقت ها را لحظه به لحظه ثبت می کند. تبهکاران هم گویی از ثبت وقایع بدشان نمی آید. «لیتل دیدز» وقتی عکسش در روزنامه چاپ می شود تمام روزنامه های دکه روزنامه فروشی را می خرد و به دوستانش نشان می دهد و می گوید: «حالا معلوم شد که رییس اصلی چه کسی است» به یاد بیاوریم عکس های او را که با افتخار و ژستی پوشالی اسلحه ها را به دست گرفته که نشان از خشونت بدوی و ابلهانه او دارد که حس می کند با جنایات بی شمارش حالا سلطان همه جهان شده است. از نظر سینمایی و امکانات تصویری «شهر خدا» فیلمی بسیار خارج از انتظار است که آن هم از فیلمی برزیلی و در آمریکای جنوبی. به یاد بیاوریم تدوین دینامیک سکانس اول فیلم که با نماهایی گذرا از تیز کردن چاقو که سریع به هم قطع می شوند، پایکوبی بچه ها، دوربین روی دست و پرحرکت به دنبال مرغ فراری، نماهای نقطه نظر افراد تعقیب کننده که همه به نحو مؤثر و پرشتاب و هیجان انگیزی به هم پیوند یافته اند. یا تمهیدی بصری را در «شهر خدا» می بینیم که پیش از این در فیلم ماتریکس شاهد آن بوده ایم یعنی چرخش دوربین به صورت 360 درجه به دور کاراکتر «راکت» در میدان که این تمهید با دوربین های فراوان تک فیلمی دور تا دور کاراکتر انجام می گیرد و این چرخش سپس با تمهیدی کامپیوتری شکل نهایی خود را می یابد. در این صحنه در ضمن چرخش 360 درجه دوربین به دور «راکت» توسط جلوه ای ویژه به تدریج فضا و خود کاراکتر به روزهای کودکی اش باز می گردد. یا به یاد بیاوریم معرفی جالب و مؤثر سه رفیق دزد در اپیزود اول که با فیکس فریم روی هر کدام و زوم به چهره شان انجام می گیرد یا پیوند نماهای اورهد (از بالای سر) به یکدیگر از محله های مختلف که «لیتل دیدز» گروه هی مختلف رقیب را قتل عام می کند که نشان از ماشین قصابی و خشونت و بی رحمی «لیتل دیدز» دارد که گوی نمی توان آن را متوقف کرد یا در خانه فروش مواد مخدر می بینیم که در نمای ثابت از داخل خانه گذر سال ها را در آن می بینیم وسایل خانه عوض می شوند بارها و بارها افراد مختلف می ایند و می روند و همه این تغییرات را در نمایی ثابت از داخل خانه داریم. یا به یاد بیاوریم نیروهای اجیر شده توسط پلیس وقتی مردی را به اشتباه می کشند هفت تیری در دست او می گذارند و با آن شلیک می کنند که قتل او در اثر درگیری به نظر بیاید. در این صحنه دنبال کردن گلوله توسط دوربین که به جاهای مختلف برخورد می کند و کمانه می کند و مسیرش عوض می شود ما را به یاد فیلم های هالیوودی می اندازد. سرانجام سکانس نهایی به کشته و دستگیر شدن دو گروه تبهکار و رؤسایشان می انجام و سرانجام همان بچه های کوچک که از «لیتل دیدز» (تبهکار بزرگ) دل پری دارند (صحنه های خشونت آمیز او با کودکان را به یاد بیاورید) بدن او را با اسلحه هایشان سوراخ سوراخ می کنند «راکت» هم با عکس هایی که از این واقعه مهم و خونین تهیه می کند معروف می شود و وضعش هم خوب می شود و برای اولین بار اسم کامل و شغلش را به ما می گوید: «ویلسون رودریگز، عکاس» بنابراین سرانجام «راکت» می تواند با کوشش و پشتکار و با تکیه بر ذهن خلاق خود از دایره بسته «شهر خدا» بگذر و به یک زندگی سالم و پردرآمد برسد، اما شاید معدودی از این بچه ها از چنین محله های مخوف و فقیری بتوانند از این زندگی نکبت بار در شهرهای فقیر آمریکای جنوبی نجات یابند. نیروهای پلیس هم در چنین محله هایی کاری به کار کسی ندارند انگار که مکان هایی فراموش شده هستند هر کس هر کاری که می خواهد می کند و تنها هنگامی پلیس فعال می شود که «لیتل دیدز» پول خرید اسلحه از دلالان را نمی دهد و اداره پلیس فاسد تحت نفوذ دلالان اسلحه بساط گروه تبهکاری را بر می چینند، اما به غیر پلیس افراد متمکن شهر هم گویی اصلاً از چنین مکانی بی خبر هستند چرا که به قول «راکت»: «پولدارها درد ما را نمی فهمیدند کارت پستال های ریودوژانیرو و شهر خدا رامی دیدند که آنجا را چون بهشت نشان می داد». اسم این شهر نفرین شده نام کنایی «شهر خدا» را دارد، اما در حقیقت بهشت تبهکاران و خیابان هایش به رنگ گلگون خون بی گناهان است شهری دوزخی که گویی خیلی از خداوند دور است.

شهر خدا (CITY OF GOD)

کارگردان: فرناندو میره یس، بازیگران: اسکاندر رودریگز، لئوناردو دی هورافلیپه، جاناتان هاگنسون، سئو جورج، محصول 2003، برزیل – فرانسه – آمریکا، 133 دقیقه

شهر خدا داستان تبهکاران شهری فقیر و نکبت زده در حومه ریودوژانیروی برزیل است این فیلم داستان این تبهکاران را براساس یک داستان واقعی از دهه 1960 تا دهه 1980 دنبال می کند دو گروه تبهکاری که یکی به رهبری «لیتل دیدز» که مردی خشن و بی رحم است که عاشق کشتن انسان هاست و دیگری به رهبری کاروت هستند می خواهند همدیگر را از دور خارج کنند تا توزیع مواد مخدر شهر را خود در دست بگیرند ماه ها جنگ های خونین بین آنها ادامه دارد سرانجام به دلیل اینکه «لیتل دیدز» پول قاچاقچی اسلحه را نمی دهد پلیس ها دو گروه را محاصره می کنند و آنها را می کشند و دستگیر می کنند در این میان «راکت» پسر جوانی است که از صحنه های درگیری دو گروه عکس هایی خبری تهیه می کند به شهرت و تمکن مالی می رسد.

UserName