• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1606
  • يکشنبه 1384/11/9
  • تاريخ :

گفت و گو با سامان سالور کارگردان "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین"

چند حلقه نگاتیو برای مراسم فیلمبرداری


سامان سالور جزو فعالان فیلم کوتاه است که از چند سال پیش تصمیم گرفت به فیلم بلند روی آورد. او روی تصمیمش پافشاری کرد و با وجود تمام سنگ هایی که برای ساخت فیلم اولش جلوی پایش بود به مستقل ترین حالت ممکن اولین فیلمش "ساکنین سرزمین سکوت" را ساخت و با آن علاوه بر حضوردر جشنواره فجر در چندین و چند جشنواره خارجی حضور پیدا کرد.

سالور امسال با فاصله نسبتاً کمی دومین فیلمش یعنی "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" را ساخت و با آن به جشنواره فجر آمد، فیلمی که به گفته کسانی که به تماشای آن نشستند فیلمی خاص و قابل دفاع شده است...

کسانی که فیلم اولشان حال و هوای خاصی دارد و نسبت به تولیدات رایج سینمای ایران مهجور می ماند معمولاً برای ساخت فیلم دوم دچار مشکل می شوند یعنی کسی حاضر نیست روی آنها سرمایه گذاری کند، بعد در این نقطه یا قید می شوند یا به سینمای گیشه کشیده می شوند. البته عده ای هم آنقدر پا فشاری می کنند تا بتوانند همان راه قبل را ادامه دهند. فیلم اول شما هم فیلم خاصی بود چطور توانستید با فاصله ای نسبتاً کم فیلم دوم را بسازید؟

- ساکنین سرزمین سکوت خیلی هم فیلم مهجوری به حساب نمی آید. البته درست است که در ایران همه سعی کردند در برابر آن سکوت کنند، اما با این حال فیلم همان سال در بخش مسابقه سینمای ایران جشنواره قبول شد و حتی چند نقد خوب هم بر فیلم نوشته شد. همچنین کار موفقیت های جهانی خیلی خوبی هم داشت. همان سال فیلم جزو هفت فیلم برگزیده منتقدان جشنواره و نیز شد بعد از آن هم به 17 فستیوال جهانی رفت و چهار جایزه بین المللی را کسب کرد.

به نظر من این خیلی خوب بود چون به هر حال این فیلم باعث شد من در بخش بین المللی و آن نوع سینمایی که در آن کار می کنم یک معرفی کامل شوم و حداقل با اسمم آشنا شوند از این نظر احساس می کنم ساکنین سرزمین سکوت در حوزه بین المللی فیلم مهجوری به حساب نمی آید.

برای ساخت فیلم دوم دچار مشکلی نشدی؟

- خب، چند کیلو خرما برای مراسم تدفین را من قصد داشتم به عنوان اولین فیلم بلندم بسازم و حتی فیلمنامه آن را هم با نام "نجوای باد" آماده داشتم، اما چون برای فیلم اولم نتوانستم تهیه کننده پیدا کنم و این قصه کار پرخرجی بود آن را کنار گذاشتم و ساکنین سرزمین سکوت را ساختم.

بعد برای فیلم دوم تصمیم گرفتم نجوای باد را کار کنم تغییراتی در فیلمنامه ایجاد کردیم و نام کار را هم گذاشتم چند کیلو خرما برای... بعد به دنبال تهیه کننده گشتم تا کار را جلو دوربین ببرم چون به هر حال تا یک جایی می شد مستقل کار کرد و حالا باید دنبال تهیه کننده می گشتم. با دو تهیه کننده به توافق رسیدم، اما بعد از چند مدت یکی از آنها کنار رفت و حسین صابری و محمود فلاح که تهیه کنندگان دیگر به حساب می آمدند، ماندند. آنها هم مدام کار را عقب می انداختند من هم وقتی دیدم دارم فصل را از دست می دهم و اگر دیر بجنبم ممکن است کار به سال بعد موکول شود. به کمک تورج اصلانی عزیز که خیلی به من کمک کرد خودمان کار را به شکل مستقل کلید زدیم تا فصل را از دست ندهیم. البته خوشبختانه بعد از دو هفته حسین صابری و محمود فلاح هم به عنوان تهیه کننده به گروه پیوستند و سرانجا توانستیم کار را به سرانجام برسانیم.

چرا سراغ سیاه و سفید رفتی؟ داستان مطلبید یا خودت چنین حال و هوایی را دوست داشتی؟

- بستر اصلی داستان ما در یک پمپ بنزین دور افتاده است و تمام داستان در سرما و یخ می گذرد، در واقع رنگ زیاد تاثیری بر کار ندارد. یعنی درست چیزی که در اولین کارم هم بود، در ساکنین سرزمین سکوت چون رنگ تاثیری نداشت ما سعی کردیم به سمت بی رنگی برویم، اما این بار حس کردم چون کار قابلیتش را دارد می توانم آن را سیاه و سفید بگیرم و به همین دلیل به سمت فیلمبرداری سیاه و سفید رفتم.

پس علاوه بر داستان خودت هم وسوسه سیاه و سفید کار کردن داشتی؟

- بله، سیاه و سفید فیلمبرداری کردن تجربه فوق العاده ای است و من هم چون دوست داشتم چنین تجربه ای را کسب کنم وقتی دیدم داستان قابلیتش را دارد خیلی زود تصمیم گرفتم آنه را سیاه و سفید بگیرم.

پیدا کردن نگاتیو سیاه و سفید هم حسابی دردسر است نگاتیو از کجا گیر آوردید؟

- بله، در ایران اگر کمی بخواهی نامتعارف کار کنی به درد سر خواهی افتاد.

ما هم هر چه تلاش کردیم نتواستیم نگاتیو سیاه و سفید در ایران پیدا کنیم به همین دلیل به کمک تورج اصلانی با کمپانی کداک که یک شعبه هم در ایران داشت ارتباط برقرار کردیم و به آنها نگاتیو سیاه و سفید سفارش دادیم و مجبور شدیم به طور آزاد برای کار از این کمپانی نگاتیو بخریم.

البته این خرید هم باز دردسرهای فراوانی داشت چون در ابتدا تنها21حلقه چهار دقیقه ای نگاتیو به ما داده شد و قول دادند که بعد از یک هفته بقیه نگاتیوها را به ما برسانند، اما به دلیل وضعیت آب وهوایی که در آن زمان ایران داشت هواپیما به ایران نمی آمد و به همین دلیل نگاتیوهای ما بجای ایران به آمستردام رفت. ما هم مجبور شدیم وسط فیلمبرداری و درست زمانی که در اوج کار بودیم چهار روز کار را تعطیل کنیم تا دوباره به ما نگاتیو برسد، به هر حال ما این چهار روز را هم در خوابگاهی که خودم برای گروه از نهادی گرفته بودم سر کردیم تا نگاتیو رسید و بعد دوباره کار را شروع کردیم. اما حالا که به کار نگاه می کنم می بینم سیاه و سفید فیلمبرداری کردن به دردسرهایش می ارزید و به همین دلیل از سیاه و سفید فیلمبرداری کردن اصلاً پشیمان نیستم.

این ایده اولیه که حالا دو نفر در یک پمپ بنزین متروک زندگی می کنند ایده جالبی هست و جا دارد که آن را دستمایه داستان های مختلف قرار داد چطور به این ایده رسیدید؟

- همان طور که گفتم فیلمنامه "چند کیلو خرما..."

از خیلی وقت قبل نوشته شده بود و نام آن هم نجوای باد بود در آن فیلمنامه داستان ما در یک پاسگاه دور افتاده مرزی می گذشت و در واقع عشق یک پستچی و سرباز به یک دختر را روایت می کرد. در آن داستان دختر یک بار زن پستچی می شد یک بار زن سرباز و یک بار هم زن هیچکدام نمی شد، اما بعد به دلیل اینکه دیدیم فیلم یکی از دوستان ماجرایش در سرباز خانه بوده و ممکن است کار ما هم با آنها شبیه شود به دنبال این گشتیم تا بستر دیگری پیدا کنیم و داستان را در آن بستر بیان کنیم. خلاصه بعد از چند بار بازنویسی و همفکری با دوستان بستر قصه را پمپ بنزینی متروک در جاده ای قدیمی که دیگر رفت و آمدی در آن نمی شود کردیم و سعی کردیم قصه را در این بستر بیان کنیم.

حالا اتفاقاً من فکر می کردم ایده اولیه شما آن پمپ بنزین بوده و بعد طبق آن ماجرای بعدی شکل گرفته است...

- نه این طور نبود ایده پمپ بنزین بعداً در ذهن ما آمد و ما آنرا بستر اصلی قصه کردیم تا قصه را در قالب آن روایت کنم.

جالب اینجاست که دردسرهای زیادی هم کشیدیم آن پمپ بنزین که در فیلم دیده می شود اصلاً وجود خارجی ندارد و ما آن را کاملاً ساختیم و اگر الان آنجا بروید دیگر هیچ اثری از آن پمپ بنزین نیست. ساخت این لوکیشن سختی زیادی داشت که ما هر طور بود این سختی ها را تحمل کردیم و با کمک برادرم که در این کار به عنوان مدیر تولید حضور داشت توانستیم آنرا آن طور که می خواستیم، آماده کنیم.

داستان کار قابلیت این را داشت که به سراغ بازیگر بروید چه شد تصمیم گرفتید از بازیگران ناشناخته استفاده کنید؟

- بله کار یک داستان و سناریو کامل داشت و ما می توانستیم در این کار از بازیگران چهره هم استفاده کنیم، اما من به این نتیجه رسیدم که بهتر است در این فیلم به دلیل حال و هوایی که قصه و ساختار دارد به سراغ بازیگرانی که مخاطب از آنان ذهنیتی ندارد، در حال حاضر هم که فیلم را می بینم احساس می کنم تصمیم درستی گرفته ام و بازیگرانی که برایم بازی کرده اند خوب از پس نقش هایشان برآمده اند. من با اصطلاح نابازیگر برای کسانی که در این فیلم بازی کرده اند مخالفم چون واقعاً آنها بازیگر هستند و درس این کار را خوانده اند و تنها تفاوتشان چهره نبودنشان است که اتفاقاً این امر به فیلم من کمک می کرد چون من بازیگرانی را می خواستم که کسی نسبت به آنها ذهنیتی نداشته باشد.

"چند کیلو خرما برای تدفین" اسم خاصی است که شاید هر کسی برای فیلمش در نظر نگیرد...

- من بین دوستان به این معروفم که معمولاً برای کارهایم اسم های خاص انتخاب می کنم حالا این اسم ها خیلی وقت ها هم مخالفان سرسختی دارد به عنوان مثال برای همین فیلم خیلی ها می گفتند اسم کوتاه تر، انتخاب کنم، اما من ترجیح دادم این اسم را انتخاب کنم فکر هم می کنم دوستانی که فیلم را دیده اند با این اسم موافق باشند.

در ایران عده کمی هستند که سینمای مستقل را پیش گرفتند سامان سالور هم یکی از آنان است آیا به این راه ادامه می دهی...

- نمی دانم فکر می کنم دقیق ترین کلمه همین نمی دانم، باشد. من فیلمی را که دوست داشته باشم و در آن اندیشه های نو باشد را می سازم.

بازتاب فیلم در جشنواره چطور است؟

- خیلی خوب است مردمی که فیلم را دیدند آن را دوست داشتند و این خیلی برای من مهم است باز هم به همه توصیه می کنم فیلم را ببینند.

توقع جایزه داری...

- اگر حقیقت را بخواهید بله توقع دارم جایزه بگیرم. چون فیلم کار قابل قبول و قابل دفاعی شده... .

UserName