• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1379
  • دوشنبه 1384/10/12
  • تاريخ :

رد امانت، قبل از سفر حج


عبدالرحمن بن سیابه كوفى، جوانى نورس بود كه پدرش از دنیا رفت. مرگ پدر از یك طرف، فقر و بیكارى از طرف دیگر روح حساس او را رنج مى‏داد. روزى در خانه نشسته بود كه كسى در خانه را زد. یكى از دوستان پدرش بود. به او تسلیت گفت و دلدارى داد. سپس پرسید: «آیا از پدرت سرمایه‏اى باقى مانده است؟»

- نه.

- این هزار درهم را بگیر، اما بكوش كه اینها را سرمایه كنى و از منافع آنها خرج كنى.

این را گفت و از دم در برگشت و رفت.

عبدالرحمن خوشحال و خرم پیش مادرش رفت و كیسه پول را به او نشان داد و جریان را نقل كرد. طبق توصیه دوست پدرش به فكر كاسبى افتاد. نگذاشت ‏به فردا بكشد. تا شب آن پول را تبدیل به كالا كرد. دكانى براى خود در نظر گرفت و مشغول كار و كسب شد. طولى نكشید كه كار و كسبش بالا گرفت. حساب كرد دید گذشته از اینكه با این سرمایه زندگى خود را اداره كرده، مبلغ زیادى نیز بر سرمایه افزوده شده است. فكر كرد به حج‏ برود. با مادرش مشورت كرد؛ مادر گفت:

«اول برو پیش همان دوست پدرت و هزار درهم او را كه سرمایه بركت زندگى ما شده پس بده، بعد برو به مكه.»

عبدالرحمن پیش آن مرد رفت و كیسه‏اى داراى هزار درهم جلو او گذاشت و گفت: «پولتان را بگیرید.» آن مرد اول خیال كرد كه مبلغ پول كم بوده است و عبدالرحمن پس از چندى عین پول را به او برگردانیده است، گفت:

«اگر این مبلغ كم است، مبلغى دیگر بیافزایم؟»

عبدالرحمن گفت: «خیر، كم نیست، بسیار پول پربركتى بود. و چون من اكنون از خودم داراى سرمایه‏اى هستم و به این مبلغ نیازمند نیستم، آمدم ضمن اظهار تشكر از لطف شما پولتان را رد كنم، خصوصاً كه الان عازم سفر حج هستم و میل داشتم پول شما خدمت‏خودتان باشد.» عبدالرحمن این را گفت و از آن خانه خارج شد و بار سفر حج‏بست.

پس از انجام مراسم حج ‏به مدینه آمد، همراه جمعیت‏ به محضر امام صادق علیه السلام رفت. جمعیت انبوهى در خانه حضرت گرد آمده بودند. عبدالرحمن كه جوانى نورس بود، رفت پشت‏سر همه نشست و شاهد رفت و آمدها و سؤال و جواب هایى كه از امام مى‏شد بود. همینكه مجلس كمى خلوت شد، امام صادق با اشاره او را نزدیك طلبید و پرسید:

- شما كارى دارید؟

- من عبدالرحمن پسر سیابه كوفى هستم.

- احوال پدرت چطور است؟

- پدرم به رحمت‏خدا رفت.

- اى واى، اى واى، خدا او را رحمت كند. آیا از پدرت ارثى هم براى شما باقى ماند؟

- خیر، هیچ چیز از او باقى نماند.

- پس چطور توانستى حج كنى؟

- قضیه از این قرار است: ما بعد از پدرمان خیلى پریشان بودیم. مرگ پدر از یك طرف و فقر و پریشانى از طرف دیگر بر ما فشار مى‏آورد، تا آنكه روزى یكى از دوستان پدرم هزار درهم آورد و ضمن تسلیت ‏به ما، گفت من این پول را سرمایه كنم. همین كار را كردم و از سود آن اقدام به سفر حج نمودم...

همین كه سخن عبدالرحمن به اینجا رسید، امام پیش از اینكه او داستان را به آخر برساند فرمود:

«بگو هزار درهم دوست پدرت را چه كردى؟»

- با اشاره مادرم، قبل از حركت‏به خودش رد كردم.

- احسنت. حالا میل دارى نصیحتى بكنم؟!

- قربانت گردم، البته!

- بر تو باد به راستى و درستى. آدم راست و درست‏شریك مال مردم است... (1)

منبع: مجموعه آثار استاد مطهری، جلد 18، صفحه 409

پى‏نوشت:

1) سفینة البحار، جلد 2، ماده «عبد»

 WWW.HAWZAH.NET 

 احادیث حج 

 روایات حج 

 آموزش مناسک حج 

 حج در قرآن و روایات 

 آداب و احکام حج تمتع 

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
7 گام در ارتباط مؤثر و دینداری!

7 گام در ارتباط مؤثر و دینداری!

7 گام در ارتباط مؤثر و دینداری!
تفاوت اخلاق با ادب !

تفاوت اخلاق با ادب !

تفاوت اخلاق با ادب !
راهی برای کسب ملکه صبر

راهی برای کسب ملکه صبر

راهی برای کسب ملکه صبر
بی خبری از یک توانمندی عجیبمان

بی خبری از یک توانمندی عجیبمان

بی خبری از یک توانمندی عجیبمان
UserName
عضویت در خبرنامه