• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1761
  • دوشنبه 1384/10/12
  • تاريخ :

كعبه او را مى‏شناسد...


هشام بن عبدالملك با آنكه مقام ولایت عهدى داشت و آن روزگار - یعنى دهه اول قرن دوم هجرى - از اوقاتى بود كه حكومت اموى به اوج قدرت خود رسیده بود، هرچه خواست‏ بعد از طواف كعبه خود را به «حجرالاسود» برساند و با دست ‏خود آن را لمس كند میسر نشد. مردم همه یك نوع جامه ساده كه جامه احرام بود پوشیده بودند، یك نوع سخن كه ذكر خدا بود به زبان داشتند، یك نوع عمل مى‏كردند، و چنان در احساسات پاك خود غرق بودند كه نمى‏توانستند در باره شخصیت دنیایى هشام و مقام اجتماعى او بیندیشند. افراد و اشخاصى كه او از شام با خود آورده بود تا حرمت و حشمت او را حفظ كنند، در مقابل ابهت و عظمت معنوى عمل حج ناچیز به نظر مى‏رسیدند.

هشام هرچه كرد خود را به «حجرالاسود» برساند و طبق آداب حج آن را لمس كند، به علت كثرت و ازدحام مردم میسر نشد. ناچار برگشت و در جاى بلندى برایش كرسى گذاشتند. او از بالاى آن كرسى به تماشاى جمعیت پرداخت. شامیانی كه همراهش آمده بودند دورش را گرفتند. آنها نیز به تماشاى منظره پرازدحام جمعیت پرداختند.

در این میان مردى ظاهر شد در سیماى پرهیزكاران. او نیز مانند همه یك جامه ساده بیشتر به تن نداشت. آثار عبادت و بندگى خدا بر چهره‏اش نمودار بود. اول رفت و به دور كعبه طواف كرد. بعد با قیافه‏اى آرام و قدم هایى مطمئن به طرف حجر الاسود آمد. جمعیت ‏با همه ازدحامى كه بود، همین كه او را دیدند فوراً كوچه دادند و او خود را به حجر الاسود نزدیك ساخت. شامیان كه این منظره را دیدند، و قبلاً دیده بودند كه مقام ولایت عهد با آن اهمیت و طمطراق موفق نشده بود كه خود را به حجرالاسود نزدیك كند، چشم هایشان خیره شد و غرق در تعجب گشتند. یكى از آنها از خود هشام پرسید: «این شخص كیست؟» هشام با آنكه كاملاً مى‏شناخت كه این شخص «على بن الحسین زین العابدین» است، خود را به ناشناسى زد و گفت: «نمى‏شناسم.»

در این هنگام چه كسى بود - از ترس هشام كه از شمشیرش خون مى‏چكید - که به خود جرات دهد و او را معرفى كند؟! ولى در همین وقت همام بن غالب، معروف به «فرزدق‏»، شاعر زبردست و تواناى عرب، با آنكه به واسطه كار و شغل و هنر مخصوصش بیش از هر كس دیگر مى‏بایست ‏حرمت و حشمت هشام را حفظ كند، چنان وجدانش تحریك شد و احساساتش به جوش آمد كه فوراً گفت: «لكن من او را مى‏شناسم‏» و به معرفى ساده قناعت نكرد، بر روى بلندى ایستاده قصیده‏اى غرّا - كه از شاهكارهاى ادبیات عرب است و فقط در مواقع حساس پر از هیجان كه روح شاعر مثل دریا موج بزند مى‏تواند چنان سخنى ابداع شود - بالبدیهه سرود و انشاء كرد. در ضمن اشعارش چنین گفت:

«این شخص كسى است كه تمام سنگریزه‏هاى سرزمین بطحا او را مى‏شناسند، این كعبه او را مى‏شناسد، زمین حرم و زمین خارج حرم او را مى‏شناسند..»

«این، فرزند بهترین بندگان خداست. این است آن پرهیزكار پاك پاكیزه مشهور.»

«اینكه تو مى‏گویى او را نمى‏شناسم، زیانى به او نمى‏رساند. اگر تو یك نفر فرضاً نشناسى، عرب و عجم او را مى‏شناسند...» (1)

هشام از شنیدن این قصیده و این منطق و این بیان، از خشم و غضب آتش گرفت و دستور داد مستمرى فرزدق را از بیت‏المال قطع كردند و خودش را در «عسفان‏» بین مكه و مدینه زندانى كردند. ولى فرزدق هیچ اهمیتى به این حوادث - كه در نتیجه شجاعت در اظهار عقیده برایش پیش آمده بود - نداد، نه به قطع حقوق و مستمرى اهمیت داد و نه به زندانى شدن; و در همان زندان نیز با انشاء اشعار آبدار از هجو و انتقاد هشام خوددارى نمى‏كرد.

على بن الحسین علیه السلام مبلغى پول براى فرزدق - كه راه درآمدش بسته شده بود - به زندان فرستاد. فرزدق از قبول آن امتناع كرد و گفت: «من آن قصیده را فقط در راه عقیده و ایمان براى خدا انشاء كردم و میل ندارم در مقابل آن پولى دریافت دارم.» بار دوم على بن الحسین آن پول را براى فرزدق فرستاد و به او پیغام داد كه: «خداوند خودش از نیت و قصد تو آگاه است و تو را مطابق همان نیت و قصدت پاداش نیك خواهد داد. تو اگر این را بپذیرى به اجر و پاداش تو در نزد خدا زیان نمى‏رساند» و فرزدق را قسم داد كه حتماً آن كمك را بپذیر. فرزدق هم پذیرفت. (2)

مجموعه آثار استاد شهید مرتضى مطهرى ، جلد 18، صفحه 268 .

پى‏نوشت‏ها:

1)هذا الذى تعرف البطحاء و طاته و البیت‏یعرفه و الحل و الحرام هذا ابن خیر عباد الله كلهم هذا التقى النقى الطاهر العلم و لیس قولك من هذا بضائره العرب تعرف من انكرت و العجم

2) بحار، ج 11 ص 36

 HTTP://WWW.HAWZAH.NET/ 

 احادیث حج 

 روایات حج 

 آموزش مناسک حج 

 حج در قرآن و روایات 

 آداب و احکام حج تمتع 

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
8 حکايت عارفانه

8 حکايت عارفانه

8 حکايت عارفانه
خرید بی شمار با پول ناچیز!

خرید بی شمار با پول ناچیز!

خرید بی شمار با پول ناچیز!
از حیوان هم می شود آموخت

از حیوان هم می شود آموخت

از حیوان هم می شود آموخت
داستانی از جهان برزخ محدث قمی

داستانی از جهان برزخ محدث قمی

داستانی از جهان برزخ محدث قمی
UserName
عضویت در خبرنامه