• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3970
  • يکشنبه 1381/11/6
  • تاريخ :

نقد فیلم بمانی ساخته داریوش مهر جویی

سوختن در آتش اعتراض

فیلم پایان می گیرد. چراغ ها روشن می شوند. تماشاگران ، ساکت ، مبهوت ، پریشان حال و بی حوصله تالار نمایش را ترک می کنند. هر کس سر به سوی خودش دارد. نه خنده ای، نه حرفی، نه بحثی، انگار همه عزا گرفته اند یا از اتفاق ناخوشایندی دلخور هستند. این آشکار ترین تأثیر فیلم "بمانی" بر ذهن و روان تماشاگرانش است. احساسی مرعوب کننده و دل آزار که نمی دانم تا کی دوام خواهد آورد. شاید چند ساعت بعد جای خود را به حس و حال دیگری بدهد و همه نگرانی ها ، تشویش ها و پریشان حالی ها، در هیاهوی روزمرگی از یاد بروند و سرنوشت تلخ و غمبار " بمانی" و هم نسلانش، زیر سایه سنگین "عادتها" رنگ ببازد و غبار فراموشی بر آن بنشیند. با این همه، ارزش و اعتبار " بمانی" به عنوان یک دستاورد تأثیر گذار سینمایی پایدار خواهد ماند. چون تصویر تأمل برانگیز واقعیت است و از ستمی حرف می زند که ریشه هایش را باید در شرایط زیستی، آداب اجتماعی، با ورهای اخلاقی و سنت های تاریخی جست . هر چند فیلم در پی ریشه یابی و کشف و اثبات علتها نیست و نمی خواهد، چرایی واقعیت را بکاود بلکه فقط می کوشد، نمایشگر وضع موجود جامعه ای نیمه عشیره ای باشد و حدیث مکرر رنج و ناکامی زن را در پنجره مناسبات بدوی، به زبانی دیگر باز گوید.

بمانی در قیاس با آثار پیشین داریوش مهرجویی، تجربه ای متفاوت به نظر می رسد. شکل و ساختاری گزارش گونه دارد و بیشتر بر قواعد سینمای مستند شانه می ساید، ماجرایش الهام از واقعیت هاست ، عمده نقش آفرینانش چهره های بومی و محلی هستند. لحن و شیوه روایت بر قراردادهای آشنا و کلیشه ای سینمای قصه گو، پشت پا می زند. حوادث در پیچ و خم روندی ضد قصه، هر از گاه، ناگهان مثل خبری تکان دهنده، عواطفمان را به آشوب می کشند و تا خبر بهت آور حادثه ای دیگر، تشویش و دلهره راحتمان نمی گذارد.

با چنین حس و حالی، اضطراب حاکم بر فضای زندگی و تنش های روانی مردم اسیر فقر ، جهل و تعصب در یک جامعه بسته ، به تماشاگر نیز منتقل می شود.

نشانه های این حس تهدید آمیز اجتماعی را در رفتار وحشت آلود دخترانی می بینیم که از خبر سربریده شدن زنی به دست برادران شکاک و متعصب ، سراسیمه هیاهو می کنند و همچون موجوداتی کابوس زده ، گریز گاهی امن می جویند. نگاه ناظر دوربین فیلمبرداری به چهره های هراسان دختران و کاربرد تمهیداتی مانند حرکت روی دست و دوربین، انتخاب زوایایی هم سطح قد و قواره آدمها،  ضرباهنگ (ریتم) شتابان، تصاویر و کیفیت نور و رنگ و ترکیب بندی نماها، حال و هوای گزارشی مستند را به وجود می آورد و بدین ترتیب تماشاگر با قرار گرفتن در کانون تنش ها، همدل و همراه جمعیت کنجکاو، برای تماشای سربریده می شتابد و... سرانجام به نقطه اوج حادثه می رسد. جایی که می توان چهره تباه واقعیت را آشکارا دید ؛ سربریده ملیحه صابر، زنی زحمتکش و پاک دامن که در آغاز فیلم او را شناخته ایم و از راز عشقش خبر داریم، حالا روی میز رئیس کلانتری، پایمال شدن آرزویی ساده در پای سنت های جاهلانه است.

هر تهدید مرگ ، مردم را به تکاپو می اندازد. لحن مستند گونه فیلم نیز جلوه چشمگیرتری دارد. واقع نمایی صحنه های مربوط به خود سوزی "نسیم پویان" و "بمانی" دو نمونه دیگر از کوشش موفق داریوش مهرجویی برای درگیر کردن تماشاگران با فضای عصبی جامعه است. نمایش واکنش های هراس آلود اهالی محل، به ویژه زنان و دختران، هنگام رویارویی با چنین حوادث مرگباری، در واقع گوشه ای از آسیب روانی جامعه را هشدار می دهد و بر نکته ای انگشت می گذارد که تکرار و تداوم آن می تواند روحیه اجتماعی را به ویرانی بکشد و زمینه ساز ناهنجاری روانی نسل های آینده باشد.

زنانی که طی ماجراهای فیلم ، قربانی رفتار مستبدانه مردان می شوند هر یک نمودار و قابلیت های سازنده اجتماعی هستند که به رغم شرایط  نامساعد زندگی و محدودیت امکانات و محرومیت از حضور در عرصه جامعه، می کوشند موجوداتی متعالی باشند.

ملیحه صابر با نیروی سرانگشتان هنرمندش، زیبایی خلق می کند، فرشهای خوش نقش و نگار می بافد. نسیم پویان، اهل درس ، کتاب و علم و آگاهی است و می خواهد در مقام پزشک، راه خدمت به مردم را پیش بگیرد و بمانی، مسؤولیت رتق و فتق امور خانواده ای تنگدست را بر عهده دارد و او را دایم در حال شست و شوی و رفت و روب می بینیم. به قول مهرجویی: «انگار می خواهد، نیروهای منفی و غبار روح اطرافیانش را پاک کند.» و در عین حال با رنج و تلاش خود برای دیگران محل امن وآسایش بسازد. اما این فضیلت ها از چشم مردان خود کامه و کج اندیش پنهان می ماند و زنان جز ناکامی و حسرت و شکست، چیزی نصیب نمی برند.

عیب کار اینجاست که سازندگان فیلم همه دقت ، ظرافت و نکته سنجی ها را برای شناساندن زیر و بم  موقعیت و شخصیت زنان به کار می برند و هرگز مجالی فراهم نمی آورند تا با زوایای پنهان وموجودیت مردان ماجرا نیز آشنا شویم و انگیزه های فردی و اجتماعی رفتار نابهنجار را بشناسیم و راز آن خود کامگی ها و کج اندیشی ها را بدانیم. بنابراین  تصویر مردان همه جا، تک بعدی و بی تعمق به چشم می آید و بیشتر خوی پلید و منش حیوانی شان را به رخ می کشد و گاه چنان مبالغه آمیز می نماید که باور کردنش آسان نیست. در سینما، بی اعتنایی به اصل سببیت، حاصلی جز ابهام و ناباوری نخواهد داشت. به هر حال، هر کنش و واکنشی باید علت روشنی داشته باشد و مهرجویی در "بمانی"، خواسته یا ناخواسته از تحلیل و توجیه انگیزه خشم و خشونت مردان طفره می رود و هیچ روزنه ای برای راه یافتن به دغدغه های  درونی شان باز نمی گذارد و در نهایت شمایلی که از مردان می بینیم احساسی جز نفرت و بدبینی را بر نمی انگیزد.

 از ورای این نگاه بدبین و نفرت پرور، برادران شکاک ملیحه، پدر قلدر نسیم و پدر ابله بمانی را می شناسیم و دست آخر به شخصیت بدخیمی چون خالو(شوهر پیربمانی) بر می خوریم، پیر مردی بدقواره، تریاکی، پول پرست، شکمباره، عقب مانده، هوس ران و... سراپا عیب و ایراد که دختر نازنینی مثل بمانی، ناگزیر باید زیر دست و پایش لهیده شود و سرانجام از فرط رنج و درد و حسرت خود را در آتش اعتراض بسوزاند ! گرچه مصداق واقعی موجوداتی هم سنخ مردان فیلم "بمانی" را در هر جامعه می توان یافت اما آیا پلیدی ها یک سر از سرشت مرد سر بر می زند و زنها همه فرشته اند ؟! آیا سیاه و سفید دیدن آدمها با اصول واقعگرایی مغایرت ندارد؟

نخستین نمای فیلم تصویر طبیعت را در حصار سیم خاردار نشان می دهد اشاره نمادینی که بر اسارت یک اقلیم کنایه می زند و با این تمهید به نظر می رسد، مهرجویی می خواهد، سرنوشت آنان را در شرایط جبرآمیز سرزمینی بدوی و جدا افتاده بکاود و بار دیگر خاطره فیلم "گاو" (1348) را زنده کند ؛ اما هر چه بیشتر پیش می رویم از معنای آن اشاره نمادین دورتر می افتیم و شرح محدودیت ها و محرومیت ها اقلیمی به چند یادآوری مختصر ختم می شود. مثلاً جایی پدر بمانی از دشواریهای زندگی می نالد و می گوید:«زمان جنگ هشت سال زیر بمباران بودیم... چه کسی به داد ما می رسد؟»

 جایی دیگر مرده شوی چشم کبود (حبیب رضایی)، خاطره کشته شدن دوستان را توسط جت های ارتش عراق شرح می دهد و... یادآوری نقش ویرانگر جنگ به عنوان حادثه ای جبرآمیز و باز دارنده رشد اجتماعی با همین اشاره های گذرا خاتمه می گیرد.

بالاخره با پرسشی بی پاسخ درباره تقدیر شوم یک نسل به پایان ماجرا می رسیم؛ فصلی در گورستان، جایی که فرجام تقدیر بمانی رقم می خورد. او گریزان از کابوس باورهای تباهی آور هم ولایتی هایش، آسایش خود را در قلمرو مردگان باز می یابد و این جا هم دوباره می شوید و می روبد تا غبار مرگ بر چهره زندگی ننشیند.

به نقل از روزنامه ایران شماره 2357

UserName