• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2870
  • يکشنبه 1384/9/13
  • تاريخ :

قانون از دیدگاه اسلام و غرب قسمت دوم

از دیدگاه اسلام هم قانونگذارى باید به خداوند انتساب داشته باشد و هم متصدى اجراى قانون، یعنى، قانون را یا خداوند مستقیما و از طریق وحى بیان مى‏كند - كه آیات راجع به قوانین اجتماعى بیان كننده آنهاست - یا آن قوانین در بیانات پیامبر و ائمه معصومین علیهم السلام در تبیین و تفسیر آیات بیان شده كه بخشى از سنت را تشكیل مى‏دهند.بخشى از این قوانین همیشگى و ثابت و تغییر ناپذیرند و بخشى هم قوانین متغیر هستند كه تابع شرایط زمانى و مكانى مى‏باشند و در عصر غیبت اختیار تعیین آنها به كسانى داده شده كه هم از نظر آشنایى به مكتب و هم از نظر تقوا و عدالت و هم از نظر آگاهى به مصالح جامعه به امام معصوم نزدیكتر هستند.در بخش اجرایى خداوند خود متصدى اجرا نیست و این كار باید توسط فردى انجام گیرد كه مسؤول اجراى قانون باشد و آن شخص در درجه اول شخص پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و سپس امام معصوم علیه السلام و در درجه سوم كسى است كه از طرف پیامبر و یا امام، به طور خاص و یا به طور عام، تعیین شده باشد.

نظریه فوق مبتنى ‏ بر یك سلسله اصول موضوعه است.اولین اصل عبارت بود از ضرورت قانون براى جامعه، دومین اصل عبارت بود از این كه قانون باید الهى باشد، پس از این دو مرحله به مساله مجرى قانون  پرداخته مى‏شود.بى‏شك براى كسانى كه آن اصول را پذیرفته باشند و مسلمان و معتقد به مبانى اسلامى  باشند، اثبات آن نظریه، با رعایت نظم درون دینى در بحث، دشوار نیست.اما براى كسانى كه به آن اصول و مبانى اسلام معتقد نیستند و یا این كه تمایل دارند مسائل را عمیق‏تر بررسى كنند تا پاسخگوى مخالفان باشند، باید هر یك از اصول به صورت مبسوط ترى بیان شود.

اینک در ادامه بحث قسمت اول به موارد دیگری اشاره می کنیم:

6- قوانین تشریعى و الهى ضامن سعادت و كمال انسان

آیا انسان در محدوده‏اى كه قدرت انتخاب و اختیار دارد، از نظر ارزشى هر طور بخواهد مى‏تواند رفتار كند، یا باید حدود و مرزهایى را رعایت كند؟ آیا در این محدوده نیز قوانینى وجود دارد كه اجراى آنها بر انسان لازم است؟ جواب این است كه در آن محدوده نیز قوانینى وجود دارد، اما نه از سنخ قوانین تكوینى، بلكه از سنخ قوانین تشریعى و اعتبارى و یا قوانین ارزشى و به تعبیرى كه قدما از هزاران سال پیش مطرح كرده‏اند، قوانینى كه در محدوده عقل عملى هستند - در مقابل قوانین واقعى كه در محدوده عقل نظرى هستند - یعنى در آنچه مربوط به رفتار اختیارى انسان است، عقل عملى باید قضاوت كند.بى شك به كار بستن قوانین تشریعى كه اجراى آنها در اختیار انسان قرار داده شده موجب دستیابى به مقصد و هدف نهایى، یعنى، كمال مطلوب است و سرپیچى از آنها موجب سقوط، بلكه پست‏تر شدن انسان از هر جانورى مى‏گردد، قرآن نیز چنین سیرى را تایید مى‏كند و مى‏فرماید:

لقد خلقنا الانسان فى احسن تقویم. ثم رددناه اسفل سافلین.الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات فلهم اجر غیر ممنون. (1) ما انسان را در بهترین صورت و نظام آفریدیم. سپس او را به پایین‏ترین مرحله بازگرداندیم.مگر كسانى كه ایمان آوردند و اعمال صالح انجام داده‏اند كه براى آنها پاداشى تمام نشدنى است.

انسان اوجى دارد كه مى‏تواند، با استفاده از استعدادهاى بى‏شمارى كه خدا در وجود او قرار داده است، به قرب الهى و جوار خدا برسد و همسایه خدا شود، از آن طرف مى‏تواند با مخالفت و عصیان بر علیه قوانین الهى تا حدى سقوط كند كه از هر حیوانى نیز پست‏تر گردد.پس تبعیت از قوانین تشریعى و قوانین اعتبارى و ارزشى و به زبان دین: اطاعت‏خدا و نیز سرپیچى ازآن قوانین و مبارزه با آنها همه در قلمرو و محدوده اختیار انسان است.اگر انسان تبعیت كرد و آن قوانین را پذیرفت، به تعالى و آرامش و سلامتى روحى و معنوى مى‏رسد، در غیر این صورت سقوط مى‏كند.نظیر قوانین و دستورات بهداشتى كه علم پزشكى به ما توصیه مى‏كند و رعایت آنها تامین كننده سلامت ماست و عدم رعایت آنها موجب بیمارى و به خطر افتادن سلامتى و جان انسان است.

حال با توجه به این كه انسان مختار است‏به آن دستورات بهداشتى و پزشكى عمل كند و یا عمل نكند، اگر خواهان سلامتى خویش است و مى‏خواهد كماكان نیرومند و با نشاط باقى بماند باید به آن قوانین عمل كند و اگر نخواست ‏سالم بماند و به بیمارى رضایت داد، آن قوانین را رعایت نمى‏كند.پس واقعیت این است كه سلامتى بدون رعایت قوانین بهداشتى میسر نیست، البته چنین امرى موجب جبر نیست، چون از آن سو رعایت قوانین بهداشتى و تامین سلامتى و یا نادیده گرفتن آنها در اختیار خود انسان است و او به اختیار خویش یا آن قوانین را رعایت مى‏كند و در نتیجه سالم مى‏ماند و یا از رعایت آنها سرباز مى‏زند و خطر و بیمارى را به جان مى‏خرد.

آنچه درباره تن و جسم گفته شد، درباره روح و روان نیز صادق است و چنانكه تن سلامتى و بیمارى دارد، روح نیز مى‏تواند از سلامت و یا بیمارى برخوردار شود.سعادت و سلامت روح هم بستگى به رعایت قواعد و قوانینى دارد و رعایت آن قوانین و ارزشهاى معنوى كمال و آرامش و سلامتى روح  انسان را تضمین مى‏كند، در غیر این صورت روح انسان بیمار مى‏گردد، خداوند در این باره مى‏فرماید:

فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا... (2)

انسانى كه در سراشیبى قرار دارد، مى‏تواند چنان با شتاب و سرعت‏بدود كه نتواند خودرا كنترل كند كه در نتیجه سقوط مى‏كند و جان از كف مى‏دهد، اما او اگر بخواهد سالم بماند باید با احتیاط حركت كند و چنان خود را كنترل كند كه اگر در هنگام حركت و فرود از بلندى به نقطه خطر رسید توقف كند.در مسائل معنوى نیز ضوابط و روابط واقعى وجود دارد و در پرتو رعایت قوانین الهى انسان به سلامت روح و سعادت ابدى مى‏رسد و نمى‏توان بدون رعایت آن قوانین واقعى به سعادت ابدى دست‏یافت.البته انسان آزاد و مختار است و مى‏تواند بگوید من نمى‏خواهم به سعادت برسم و مى‏خواهم به جهنم بروم، كسى مانع او نمى‏شود و آزادى تكوینى انتخاب را براى او هموار ساخته است.اما اگر بخواهد به سعادت و قرب خدا برسد، باید تابع حكم خدا باشد و نمى‏تواند به خواست دل خود عمل كند، چون پیروى خواست دل و هواى نفس موجب گمراهى و انحراف از حق است:

افرایت من اتخذ الهه هواه و اضله الله على علم و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة فمن یهدیه من بعد الله افلا تذكرون. (3)

آیا دیدى كسى را كه معبود خود را هواى نفس خویش قرار داده است و خداوند او را با آگاهى گمراه ساخته، بر گوش و قلبش مهر زده، بر چشمش پرده‏اى افكنده است؟ با این حال چه كسى مى‏تواند غیر از خدا او را هدایت كند؟ آیا متذكر نمى‏شوید؟

كسى كه تابع هواهاى نفس و خواست دل شد، كر و كور مى‏گردد و نمى‏تواند واقعیت و حقیقت را درك كند و حتى اگر انبوهى از معلومات را كسب كرده باشد، پرده‏اى بر چشم او مى‏افتد و حقایق را از او مى‏پوشاند.در این زمینه، داستان بلعم باعورا براى همه ما آموزنده و عبرت‏آور است كه چسان با آن مقامات علمى كه كسب كرد و در زمان خود داراى بالاترین درجات علمى و سرآمد دانشمندان بود، به چنان انحطاط و فرجامى رسید كه خداوند درباره او فرمود:

و اتل علیهم نبا الذى ءاتیناه ءایاتنا فانسلخ منها فاتبعه الشیطان فكان من الغاوین...فمثله كمثل الكلب ان تحمل علیه یلهث او تتركه یلهث... (4)

و بر آنها بخوان سرگذشت آن كسى را كه آیات خود را به او دادیم، ولى (سرانجام) خود را از آن تهى ساخت و شیطان او را در پى آورد و از گمراهان شد...مثل او همچون سگ (هار) است كه اگربه او حمله كنى، دهانش را باز و زبانش را بیرون مى‏آورد و اگر او را به حال خود واگذارى، باز همین كار را كند.

بله در پرتو آزادى‏اى كه خداوند به انسان داده مى‏تواند تا این حد سقوط كند، اما اگر انسان خواهان سعادت است ‏باید یك سلسله قوانین را رعایت كند و این قوانین در یك حوزه جاى نمى‏گیرند، بلكه به چند حوزه و چند نوع قابل تقسیم‏اند.بر این اساس، ضرورت دارد براى آگاهان به فرهنگ اسلامى و علاقه‏مندان به ارتقاى فرهنگى تبیین شود كه ما در زندگى خویش به چند نوع قانون نیاز داریم.

7- تفاوت قوانین حقوقى  با قوانین اخلاقى

منظور از آنچه به نام قانون در بین ما معروف است قوانین حقوقى است.آن قوانین عبارت‏اند از یك سلسله مقرراتى كه از طرف منبع معتبرى وضع مى‏شود و قوه‏اى به نام قوه مجریه (دولت) ضامن اجراى آنها مى‏شود و در صورت ضرورت، با توسل به قوه قهریه آن قوانین را بر مردم تحمیل مى‏كند و جلوى متخلفان را مى‏گیرد.قوانین حقوقى به معناى عام شامل قوانین كیفرى نیز مى‏شود كه در علم حقوق بیان مى‏گردد.در اینجا اگر كسى بگوید كه وظیفه دولت تنها این است كه قانون را به مردم توصیه كند، به آنها بگوید دزدى نكنید و به ناموس مردم تجاوز نكنید، اما نمى‏تواند متخلف را مجازات كند، زیرا این كار با آزادى انسان منافات دارد، مسلما كسى از او نمى‏پذیرد.معناى این سخن كه «چون انسان آزاد است، اگر با قوانین حقوقى مخالفت كرد نباید كسى او را تعقیب كند» این است كه بود و نبود قوانین حقوقى یكسان است، در حالى كه فلسفه وجودى قوانین حقوقى این است كه ضامن اجرا داشته باشد و فرق اساسى آنها با قوانین اخلاقى  در همین است، گرچه فرقهاى دیگرى نیز دارند.مثلا در اخلاق آمده است كه: «امانت را رعایت كنید و در آن خیانت نكنید.» این یك دستور اخلاقى است، حال اگر كسى در امانت خیانت كرد، به عنوان فعالیت ضد اخلاقى مجازات و یا زندانى نمى‏شود، اما به عنوان مخالفت ‏با قانون حقوقى تحت تعقیب قرار مى‏گیرد و روانه زندان مى‏گردد. به عنوان كلاه بردار، با توجه به قوانین كیفرى، مجازات خاصى بر او اعمال مى‏شود.پس باید نیروى قاهره‏اى باشد كه با متخلفان برخورد كند و به زور قوانین را در حق آنان به اجرا درآورد و اعمال زور لازمه قوانین حقوقى است كه با نبود آن وجود قوانین حقوقى ‏بى‏معناست.اما قوانین  اخلاقى  چنین نیست و نیازمند قوه قهریه نیست، مگر این كه بعد حقوقى داشته باشد.

بدون شك در دین یك سلسله احكام الهى وجود دارد كه مربوط به ارتباط انسان با خداست، مثل قانون نماز، روزه، حج و امثال آنها. این احكام فقط در ادیان مطرح مى‏شوند.در اینجا این سؤال مطرح مى‏شود كه آیا دین مى‏تواند قوانین حقوقى نیز داشته باشد، یا دین تنها باید تبیین كننده رابطه انسان با خدا باشد؟ این شبهه و سؤالى است كه امروزه در سطح گسترده، در دانشگاهها و مطبوعات، مطرح است و همه عزیزان، چه طیف دانشگاهى كه مستقیما با این مسائل سر و كار دارند و چه پدران و مادران و بستگان آنها، باید به این شبهات توجه داشته باشند.چه این كه این سخنان بالاخره از طریق دانشجویان و قشر تحصیلكرده به سایر اقشار جامعه راه مى‏یابد و فرهنگ عمومى ما را تحت تاثیر خود قرار مى‏دهد.بالاخره روزى همین دانشجویان جوان جاى پدران و مادران را مى‏گیرند و به عنوان نیروهاى مؤثر، اقشار اصلى جامعه را تشكیل خواهند داد.حال اگر فرهنگ این طیف وسیع دگرگون شود، پس از نسلى فرهنگ جامعه ما بكلى تغییر خواهد كرد.پس باید ما بهوش باشیم و بدانیم و مواظب باشیم كه چه فرهنگى در حال شكل گیرى و رواج در جامعه ماست.

8- تفاوت گرایش اسلام با گرایش لیبرالیسم

یكى از مسائلى كه امروزه مطرح مى‏شود این است كه در وضع قانون باید به حد اقل اكتفا كرد.این یك گرایش لیبرالیستى است كه در حال حاضر در دنیا مطرح است و در باب آن بحثهاى زیادى صورت گرفته و كتابهاى فراوانى به تحریر درآمده است.بر اساس همین گرایش، كسانى معتقدند كه قانونگذار و دولت نباید در سطح گسترده در زندگى و امور مردم دخالت كنند، چون هر چه دخالت دولت كمتر باشد، جامعه رشد بیشترى خواهد داشت.البته این گرایش تبعات و لوازمى دارد كه به سایر شؤون اجتماع نیز سرایت‏خواهد كرد.

گرایش فوق ریشه جامعه شناختى دارد و مبتنى بر یكى از دو دیدگاهى است كه در جامعه شناسى مطرح است: در دیدگاه اول، اصالت ‏با جامعه است، بر این اساس قوانین ‏باید فراگیر باشد و همه عرصه‏هاى زندگى بشر را فرا گیرد و آزادى فرد باید به حد اقل برسد.در دیدگاه دوم، اصالت‏با فرد است و بر اساس آن فرد باید از حد اكثر آزادى برخوردار گردد و قوانین اجتماعى باید به حد اقل برسند تا كمتر انسان را محدود كنند.آنچه امروزه در جامعه غربى حاكم است همین گرایش فرد محورى و فردگرایى است كه لیبرالیسم هم از آن نشات گرفته است، گرایشى كه معتقد است قوانین به حد اقل برسد و مردم از حد اكثر آزادى بهره‏مند گردند و هر گونه كه خواستند رفتار كنند.قبل از بیان دیدگاه و نگرش اسلام ذكر این نكته را لازم مى‏دانم كه موضوع گرایش به قانون حد اقل و یا قانون حد اكثر به چند بخش از شاخه‏هاى علوم انسانى ارتباط پیدا مى‏كند، مانند: جامعه شناسى فلسفى (اصالت جامعه یا اصالت فرد)، فلسفه اخلاق، براى پى بردن به این كه ملاك ارزشها چیست؟ آیا اخلاق و ارزشها بر قانون حاكم‏اند و یا ارزشها را قانون تعیین مى‏كند؟ همچنین فلسفه حقوق و بالاخره فلسفه سیاست.

از دیدگاه اسلام، همه شؤون زندگى انسان با سرنوشت نهایى او ارتباط دارد، یعنى، هر گونه تلاشى در این زندگى در سعادت ابدى و یا شقاوت ابدى ما تاثیر خواهد داشت.بینش اسلامى عبارت است از این كه: «الدنیا مزرعة الاخرة‏» یعنى هر چه انسان در دنیا مى‏كارد و هر رفتارى كه دارد، نتیجه‏اش در آخرت ظاهر خواهد شد و یا موجب سعادت او خواهد شد و یا موجب شقاوت و سقوط او.اگر ما این بینش را اصل قرار بدهیم، آیا در زندگى انسان چیزى باقى مى‏ماند كه نیازمند قانون نباشد؟ در اینجا، نیازمند قانون بودن، یعنى قانون نشان بدهد كه انسان از چه راهى و با گزینش چه روش و شیوه‏اى به هدف مى‏رسد. یعنى اگر جامعه امنیت مى‏خواهد، نباید كسى به مال و ناموس مردم تجاوز كند والا به مال و ناموس او نیز تجاوز مى‏شود، چنان نباشد كه:

ببرى مال مسلمان و چون مالت‏ببرند

داد و فریاد برآرى كه مسلمانى نیست

طبع انسان منفعت طلب است و تنها به منافع خویش مى‏اندیشد و در این راه از هیچ كوششى دریغ ندارد، اما وقتى منافعش در خطر قرار گرفت‏به قانون پناه مى‏آورد.پس براى رفع تضادها و تزاحمات و ایجاد تعاون و امنیت در جامعه، باید قانون وجود داشته باشد كه ما را از تجاوز و ظلم به دیگران باز دارد و حقوق هركس را بیان كند و محدوده عدل و ظلم در آن مشخص شود و بر اساس آن مردم بدانند چه كارى ظالمانه و چه كارى‏منطبق بر عدل است. در غیر این صورت، هركس به حقوق دیگران تجاوز مى‏كند و دیگران نیز به حقوق او تجاوز مى‏كنند و در نتیجه، نه امنیتى باقى مى‏ماند و نه آرامش و آسایش و نه سعادت اخروى و هیچ كس به خواسته‏هاى فطرى خود نمى‏رسد.

بنابراین، در بینش اسلامى همه حركات و سكنات ما چه در بعد زندگى فردى و خانوادگى و چه زندگى اجتماعى و حتى روابط بین المللى داراى نظام و مقررات است و اسلام براى همه شؤون زندگى بشر قانون دارد، كه از جمله آنها قوانین حقوقى و اجتماعى است.اسلام حتى درباره خطورات ذهنى انسان نیز قانون دارد و مى‏گوید: حق ندارى هر چه مى‏خواهى در دلت ‏بگذرانى و هر خیالى را به سرت راه دهى و گمان بد به دیگران ببرى:

ان بعض الظن اثم. (5) به همان میزان كه عدم رعایت مقررات بهداشتى باعث‏بیمارى و به خطر افتادن سلامت فرد و جامعه مى‏شود، از عدم رعایت مقررات اسلام جامعه زیان مى‏بیند.

آنچه گفته شد - كه هیچ یك از شؤون زندگى انسان خارج از محدوده قوانین اسلامى نیست و انسان حتى باید دل و خیال و فكرش را نیز كنترل كند - به معناى سلب آزادى انسان نیست، بلكه راه استفاده درست از آزادى را در اختیار او مى‏نهد و چراغى فرا راه اوست تا بتواند استفاده شایسته از آزادى بكند.البته این قوانین تا آنجا كه به زندگى اجتماعى انسان مربوط نمى‏شود، كیفر دنیوى ندارد و تنها كیفر اخروى دارد: كسى كه به برادر مؤمنش سوء ظن مى‏برد، در دنیا مجازات نمى‏شود و در آخرت كیفر مى‏بیند.اما اگر با مقررات و قوانین اجتماعى مخالفت‏ شد و مصالح اجتماعى زیر پا نهاده شد، كیفر دنیوى در نظر گرفته مى‏شود و در واقع كیفر دنیوى لازمه همه قوانین حقوقى است و منحصر به قوانین حقوقى اسلام نیست.هر دستگاه قانونى كه بخواهد براى حفظ نظم و نظام اجتماعى  قانون وضع كند، ناچار است كه براى تخلفات و سرپیچى‏ها مقررات تنبیهى در نظر بگیرد.حاصل آن كه زندگى اجتماعى بدون قوانین محدود كننده آزادى‏ها به سامان نمى‏رسد و هر قدر روابط اجتماعى بیشتر و گسترده‏تر شود، نیاز بیشترى به قوانین اجتماعى و ضمانت اجراى آنها خواهد داشت.

پى‏نوشت‏ها:

1- التین/4- 6.

2- بقره/10.

3- جاثیه/23.

4- اعراف/175- 176.

5- الحجرات/12.

منبع: «نظریه سیاسى اسلام» ص 125 - نویسنده: آیت الله مصباح یزدی

UserName