• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • رویتِ روح
  • در اوایل پاییزِ ۱۸۰۹ در حوالیِ شْلان (شهر کوچکی در شش کیلومتری پراگ در جاده ی منتهی به زاکسِن) شایعه ی رؤیت یک روح توسط پسرک دهقان زاده ای از اهالیِ شْتْرِدوکْلوک[۱] (روستایی در نیمه راهِ شْلان به پراگ) پخش شد.
  • وَلی جان
  • داستانی از رضا فکری نویسنده جوان کشورمان.
  • گرگ هار؛ داستانی از قباد آذرآیین
  • بی بی می گفت میت به من بدهکار است، نقدم را به نسیه نمی دهم وتا قرضش را نکند نمی گذارم برود آسوده بخوابد زیر خاک و من، بعد از او یقه ام را بدهم دست یتیم یسیرها و گدا گشنه هاش و خون دل بخورم و سگدو بزنم دنبال طلبم
  • نگاه آخر اسمعیل
  • جمعه آخر ماه بود و آفتاب هنوز پهن نشده بود و اسمعیل از شب قبل نشسته بود و زمین را می پایید و معلوم نبود که توی این برهوت ملخ زده دنبال چه می گردد
  • آخرین لگد/ داستانک
  • برای نجات مردم عرب خوزستان باید اسلحه به دست گرفت و لباس رزم پوشید. سی و چهار سال بود آن لباس را به تن او کرده بودند، لباس قتل، غارت و کشتار. پیش خود فکر کرد، کدام اعراب. به اسلحه اش نگاه کرد یک تفنگ «گالیل» اسرائیلی بود.
  • سه داستان کوتاه
  • سه داستان مینی مال از نویسنده کشورمان، راضیه تجار با عناوین «مرگ»، «روزنه» و «بعد از باران» و یک داستان از سپیده رضوی.
  • مهمان
  • کلی از همسایه های قدیمی از این محل رفته بودند اما همشون همین موقع که می شد جمع میشدند تو خونه ی حاجی
  • بچه ها مرده بودند!
  • حسن احمدی نویسنده ادبیات کودک و نوجوان درباره کودکان غزه داستانکی تحت عنوان «بچه ها مرده بودند!» نوشته، که در ذیل آن را می خوانید.
  • حلالیت رادیویی
  • یک هفته مانده به عید فطر خواب های ناجوری میدیدم.خواب آدم هایی که به سحری خوردن نرسیده بودند و همه اش تقصیر من بود.
  • داستانک هایی با بهانه های رمضانی
  • داستانک هایی با عناوین: حاجتم را به همه گفتم جز، دعوتنامه، سنگر تشنه، شیرین تر از عسل و مرگ تلخ، اثر محمدرضا مهاجر که با موضوعات رمضانی نوشته شده است.
  • بازار؛ داستانی ازخالد نویسا
  • داستان، ماجرای نویسنده ای است که در کوچه ها و در واقع در محیط اطرافش به دنبال سوژه می گردد، سوژه هایی که یکی پس از دیگری خط می خورد
  • کوه ها چطور به سوییس آمدند؟
  • داستانی از فرانتس هولر با ترجمه ی علی عبداللهی/ بندیکت ماتر که بادقت به حرف هایشان گوش می داد، از هلندی ها پرسید: «خب می خواهید با زمین های هموار چی کار کنید؟»همه شان یک صدا و بی معطلی فریاد زدند: «می خواهیم در آن ها لاله بکاریم. کار پر زحمتی نیست!»بندیکت
  • قرعه کشی های بزرگ
  • فوتبال هایی که تو بچگی دیده باشی توی خاطرت می ماند . دقیقه به دقیقه .بازی فرانسه - برزیل 86 اما سالت که بالا می رود ...
  • صبحانه در نمک آبرود
  • از تهران که راه افتادیم از همان وقتی که ماشینش را جلوی خانه ما پارک کرده بود و رفته بود بانک از همان موقعی که اسکناس جعلی اش را توی بانک دیده بودند از همان وقتی که مامور آگاهی سوال پیچش کرده بود، حرفی نزده بودیم
  • آرام تر از همیشه
  • دبیرستان تخت جمشید می رفتم توی بلوار الیزابت که بعدتر اسمش بلوار کشاورز شد و اسم مدرسه را هم عوض کردند و گذاشتند شهید آیت الله سعیدی
  • شناسنامه ای برای ...
  • هیاهوی تعطیلی مدرسه نگذاشت بچه ها و معلم ها بفهمند چه بلایی قرار است سرمدرسه شان بیاید. مدرسه مثل همیشه اول مهر باز نمی شد
  • گزارش یک قتل
  • قاضی صامت چهل و پنج سال بود که قضاوت می کرد . می توانست پانزده سال پیش بازنشسته بشود و برود دنبال پرورش گل و گیاه که همیشه دوست داشت . می توانست پانزده سال پیش بازنشسته بشود و برود یک دفتر وکالت بزند و پول بهتری دربیاورد.
  • یک بیماری عجیب
  • بیماری به صورت ناگهانی ظاهر می‌شود، بدون بروز تب، کسالت یا علایمی از این قبیل. از آنجا که بیماری به شکل یک تغییر اساسی در دیدن واقعیت خودش را نشان می‌دهد، به آن می‌گویند مرض واقعیت.
  • آن شب اراجیف می گفت
  • با بچه های روزنامه جمع شده بودند توی اتاق سردبیر و فوتبال میدیدند. همه صفحه مونده بود وسر دبیر هم تا یک ساعت دیگه می رسید.
  • چراغ خانه ی مش حیدر
  • حیدر از پنج سال پیش به این طرف کم حرف تر شده بود . از همان روزی که توی سردخانه جنازه ی پسرش را نشانش دادند .
  • خودش تنهایی جنگ جهانی را تمام کرد
  • ماجرا مربوط می‌شود به آخرین روزهای جنگ جهانی، شاید هم آخرین روز، هیچ بعید نیست. به عراده‌ی توپ آلمانی‌ها شلیک کرده بوده، محض تفنن. آلمانی‌ها هم وقتی دیده‌اند که به توپ‌شان شلیک شده جواب داده‌اند، به طرف جوانک شلیک کرده‌اند. بیست سالش بوده.
  • دیدار؛ داستانی از قباد آذرآیین
  • بعد پنجاه سال سر رویک بالشت گذاشتن باش،هنوز خجالت می کشی اسمش رابیاوری؟!...کاشکی سر بلند می کردی یواشکی می آمدی سر می کشیدی تو حیاط می دیدیش! انگار نه انگار که دارد پا می گذارد تو هفتاد ...سر و ریشی رنگ می کند بیا ببین...شبق!
  • از شما بعید بود
  • ساعت پنج و نیم اتوبوس رسید و همه ی مسافرها پیاده شدند و رفتند . خبری از نکیسا نبود .
  • همه خوابند
  • علی و مرضیه خوابیده‌اند. مادر هنوز بیدار است. ژاکت قرمز قدیمی‌اش را باز کرده و می‌خواهد برای مرضیه شال گردن می‌بافد. این کار چند شبش شده است. بوی اسپند و صدای ترق و تروق آن و ترس از پرش دانه‌های اسپند روی صورتم خواب را از سرم پراند. این اتاق مثل یک آکواری
  • میز میز است
  • می‌خواهم داستان پیرمردی را تعریف کنم. داستان مردی که دیگر حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زند. مردی که چهره‌ای خسته دارد. خسته‌تر از آنکه حتی بخندد و یا عصبانی بشود.
  • پرونده آمستردام
  • شب را توی همان هتل ماندیم نزدیک مرز.غیر از ما هشت ،نه نفر دیگر هم بودند.
  • حکایت عیدی گرفتن آقای سرلک
  • پسرها و دخترهای آقای سرلک رفته بودند سرکار . پدر خانم آقای سرلک هم عمرش را داده بود به شما و ارث و میراثش را به خانم آقای سرلک . همین بود که وضع همه ی اهل خانه توپ توپ شده بود شب عیدی و آقای سرلک امیدوار بود که خرجی نداشته باشد و تازه عیدی هم بگیرد .
  • خانه ای امن برای عکاس ها
  • همه ی عکاس ها جمع شده بودند توی خانه ی واسیلی . زن و بچه اش رفته بودند و حالا امن ترین جا برای این همه عکاس خانه ی واسیلی بود
  • قطارهای ژنو
  • قطار ساعت هشت، از راه نرسیده بود . هنوز پنج دقیقه به هشت مانده بود . اهالی این شهر می گفتند قطارهای این جا هرگز تاخیر نمی کنند حتی اگر از مبدا دیرتر راه افتاده باشند . روی صندلی های سکو نشسته بودم . دخترم جلوی چشمم مثلا بازی می کرد . عروسک شکم گنده اش
  • مادر، از تشنگی مردم
  • این داستانک ها ازکتاب 12هم مجموعه ی روزگاران – کتاب عطش تقدیم می شوند و بیشتربرای استفاده ی مخاطبان، نمونه گیری نویسندگان، وتاثیرپذیری اهل دل اند.
  • می دونم که هرگز ازدواج نخواهم کرد!
  • داستان به این ترتیب آغاز می شود که راوی می رود پدرش را از فرودگاه بیاورد. مادر دوباره پدر را از خانه بیرون کرده است و این بار به خاطر اضافه وزن. و تا وقتی که پدر وزنش از صد و بیست کیلو پایین تر نیاید حق برگشتن به خانه را نخواهد داشت.
  • معضلِ پیشرفت!
  • لوینستون Levinson مردی است 42 ساله که از زندگی در میانه ی شهری شلوغ دست کشیده و کارش را به شهری کوچک و در حال رشد منتقل کرده است. به عبارتی، تبعید خودخواسته از زندگی شلوغ و پر سرعت کلان شهری که متروهای کثیف و ترافیک سنگین و شتابی توان فرسا دارد.
  • سایه ی مهمانی
  • در این یکی مهمانی کسی را نمی شناختم . همه غریبه بودند . حتی اسمشان را هم نشنیده بودم . تعجبم از این بود که عمه جان برای چه من را دعوت کرده است ، میان این همه آدمی که هیچ کدام را تا به حال ندیده ام .
  • سه داستان از فرانتس هولر
  • صبح روز بعد وقتی مرغِ نمایشگاه‌ رفته، تصویر خودش و تخمی را که گذاشته بود توی روزنامه‌ها دید، به مرغ‌های دیگر مرغ‌دانی گفت: «هی، تماشاکنید! حالا که دنیا به مرغ‌دانی ما نمی‌آید، مرغ‌دانی خودمان را می‌بریم به تمام دنیا.»
  • همین طور است آقای رئیس !
  • خمیازه ی دم صبح یک آدم پولدار تنهای بی کس وکار با خمیازه ی من که سه تا بچه دارم و یک زن بی زبان که مادرش را هم آورده است پیش ما خیلی فرق دارد
  • غریب تر نمی شوم که تو هستی مدام
  • پای چال خوابش برده بود. خواب مادرش را دید، توی یک لباس سفید و آبی نشسته ، روی همان ایوان خانه ی خانمجان، همان خانه ای که تابستان ها با مادرش می رفتند که از گرمای تهران خلاص شوند و بابا هیچ وقت نمی آمد
  • مغازه گروگذاری
  • پیرزنی بود شفاف مثل تار عنکبوت و آن قدر لاغر که گویا به سختی وزن دگمه های چوبی پالتو خود را تحمل می کند.