• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
  • همه خوابند
  • علی و مرضیه خوابیده‌اند. مادر هنوز بیدار است. ژاکت قرمز قدیمی‌اش را باز کرده و می‌خواهد برای مرضیه شال گردن می‌بافد. این کار چند شبش شده است. بوی اسپند و صدای ترق و تروق آن و ترس از پرش دانه‌های اسپند روی صورتم خواب را از سرم پراند. این اتاق مثل یک آکواری
  • میز میز است
  • می‌خواهم داستان پیرمردی را تعریف کنم. داستان مردی که دیگر حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زند. مردی که چهره‌ای خسته دارد. خسته‌تر از آنکه حتی بخندد و یا عصبانی بشود.
  • پرونده آمستردام
  • شب را توی همان هتل ماندیم نزدیک مرز.غیر از ما هشت ،نه نفر دیگر هم بودند.
  • حکایت عیدی گرفتن آقای سرلک
  • پسرها و دخترهای آقای سرلک رفته بودند سرکار . پدر خانم آقای سرلک هم عمرش را داده بود به شما و ارث و میراثش را به خانم آقای سرلک . همین بود که وضع همه ی اهل خانه توپ توپ شده بود شب عیدی و آقای سرلک امیدوار بود که خرجی نداشته باشد و تازه عیدی هم بگیرد .
  • خانه ای امن برای عکاس ها
  • همه ی عکاس ها جمع شده بودند توی خانه ی واسیلی . زن و بچه اش رفته بودند و حالا امن ترین جا برای این همه عکاس خانه ی واسیلی بود
  • قطارهای ژنو
  • قطار ساعت هشت، از راه نرسیده بود . هنوز پنج دقیقه به هشت مانده بود . اهالی این شهر می گفتند قطارهای این جا هرگز تاخیر نمی کنند حتی اگر از مبدا دیرتر راه افتاده باشند . روی صندلی های سکو نشسته بودم . دخترم جلوی چشمم مثلا بازی می کرد . عروسک شکم گنده اش
  • مادر، از تشنگی مردم
  • این داستانک ها ازکتاب 12هم مجموعه ی روزگاران – کتاب عطش تقدیم می شوند و بیشتربرای استفاده ی مخاطبان، نمونه گیری نویسندگان، وتاثیرپذیری اهل دل اند.
  • می دونم که هرگز ازدواج نخواهم کرد!
  • داستان به این ترتیب آغاز می شود که راوی می رود پدرش را از فرودگاه بیاورد. مادر دوباره پدر را از خانه بیرون کرده است و این بار به خاطر اضافه وزن. و تا وقتی که پدر وزنش از صد و بیست کیلو پایین تر نیاید حق برگشتن به خانه را نخواهد داشت.
  • معضلِ پیشرفت!
  • لوینستون Levinson مردی است 42 ساله که از زندگی در میانه ی شهری شلوغ دست کشیده و کارش را به شهری کوچک و در حال رشد منتقل کرده است. به عبارتی، تبعید خودخواسته از زندگی شلوغ و پر سرعت کلان شهری که متروهای کثیف و ترافیک سنگین و شتابی توان فرسا دارد.
  • سایه ی مهمانی
  • در این یکی مهمانی کسی را نمی شناختم . همه غریبه بودند . حتی اسمشان را هم نشنیده بودم . تعجبم از این بود که عمه جان برای چه من را دعوت کرده است ، میان این همه آدمی که هیچ کدام را تا به حال ندیده ام .
  • سه داستان از فرانتس هولر
  • صبح روز بعد وقتی مرغِ نمایشگاه‌ رفته، تصویر خودش و تخمی را که گذاشته بود توی روزنامه‌ها دید، به مرغ‌های دیگر مرغ‌دانی گفت: «هی، تماشاکنید! حالا که دنیا به مرغ‌دانی ما نمی‌آید، مرغ‌دانی خودمان را می‌بریم به تمام دنیا.»
  • همین طور است آقای رئیس !
  • خمیازه ی دم صبح یک آدم پولدار تنهای بی کس وکار با خمیازه ی من که سه تا بچه دارم و یک زن بی زبان که مادرش را هم آورده است پیش ما خیلی فرق دارد
  • غریب تر نمی شوم که تو هستی مدام
  • پای چال خوابش برده بود. خواب مادرش را دید، توی یک لباس سفید و آبی نشسته ، روی همان ایوان خانه ی خانمجان، همان خانه ای که تابستان ها با مادرش می رفتند که از گرمای تهران خلاص شوند و بابا هیچ وقت نمی آمد
  • مغازه گروگذاری
  • پیرزنی بود شفاف مثل تار عنکبوت و آن قدر لاغر که گویا به سختی وزن دگمه های چوبی پالتو خود را تحمل می کند.
  • وقتی بازی تمام شود تو نیستی
  • ساعت هفت مسابقه شروع می شه . دلیلی نداره که برای اهل خونه توضیح بدم که تو این مسابقه قراره چی سرم بیاد . شاید هم چیزی نشه . کسی چه میدونه . وقتی بازی تموم بشه ، همه می فهمن که چه بلایی سرم آوردن .
  • عروسکم اسم جدیدش را دوست ندارد
  • چی فکر کردی ؟ خیالات برت داشته ! برای چی باید از تو بترسم ؟ همین دیشب رفتم قبرستون ، تا خود صبح تو قبر خوابیدم . هفته ی پیش کلید باغ جعفر رو گرفتم و تک و تنها تا صبح توی قفس سگ هاش خوابیدم .
  • خرده بحث های زن و شوهری
  • قبلنا ، قهرکردن ، تموم کردن ، کات کردن آسونتر بود . الان باید صد جا طرف رو بلاک کنی . فیس بوک ، توییتر ، بدوو، پلاس ، وی چت ، ... . هفت خوان رستمه .
  • «اپرای ماه» اثر ژاک پره ور
  • روز و روزگار دیگر دیگری بود، اما پسربچه، همان بود که صداش می‌زدند «میشل مورن»، پسرکوچولوی ماه. چون وقتی ماه را می‌دید، شاد می‌شد.
  • افتادن زردها و ...
  • پشت پرده ی انجارهای اخیر ، کسی بود که از هیچ گروه و فرقه ای حمایت نمی شد . اصلا این چیزها حالی اش نبود . او می خواست خودی نشان بدهد .
  • سرمه های خواهرم یلدا
  • صدای عزیز از ته چاه می آمد ، نه مثل ضرب المثلش . بلند بلند . انگار که یک نفر کنار دستت ، داد بزند . صدای عزیز از ته چاه می آمد و همه ی ما عاجز بودیم از این که کاری برایش بکنیم .
  • شرمنده‌ام آقای من
  • علی اکبر والایی در داستانی کوتاه به نقد برخی سبک‌های عزاداری در عصر امروز و اموری که موجب سوءاستفاده و وهن دین می‌شود، پرداخته است.
  • باریده بود عشق به صحرای کربلا
  • باید می رفتم منزل مادربزرگ . همه آمده بودند و چشم انتظار من بودند که کی می روم و وقتی هم که می روم رمقی از ایمانم مانده است یا نه .
  • شهر خاموش لیانا
  • مردم لیانا چراغ هایشان وچترهایشان و هر آن چه که از آن خاطره داشتند ، آوردند وسط میدان بزرگ شهر . جمع کردند روی ازدحام اندیشه ای که در حال فروپاشی بود
  • حکایت مردمی بدون باران
  • همه چیز خوب پیش می رفت . همه چیز خوب پیش می رفت و اعضای گروه هم برای هدفی که متحدشان کرده بود ، امید داشتند . سرپرست ها ، مدیرها ، کارگرها و همه ی مردمی که از کنارشان عبور می کردند .
  • سه داستانک
  • سه بیمار در مطب دکتر درحال گفت وگو با هم بودند. هر سه جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند و دکتر به هر سه گفته بود بر اساس این آزمایش ها به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند و تا چند وقت دیگر بیشتر زنده نیستند.
  • پوتین های سرگرد حمید
  • ستاره های روی شانه ی حمید جایش را به یک قپه داده بود. یک قپه ی نقره ای معمولی. بعد از دوره ی دانشکده روزی که قرار بود از سردوشی خارج بشوند و ستاره روی شانه هایشان بنشانند از طرف رکن سوم ستاره های طلایی برای همه ی ستوان دوهای تازه فارغ التحصیل تهیه کرده بو
  • داستانک/ قاتل فراری
  • جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید.
  • خبر از تغییر فصل ها
  • مشتری های بانک حوصله ی شماره گرفتن نداشتند . هر کس می آمد ، بدون این که نگاهی به دستگاه نوبت دهی بیاندازد ، جلوی باجه ها صف می کشید . مثل چند سال پیش که از شماره و نوبت دهی خبری نبود .
  • بخش نوزادان
  • نوزادانی که از سه روز پیش به این طرف به دنیا آمده اند ، شکل عجیبی دارند. هوشیاریشان در حد بلوغ فکری یک جوان بیست ساله ای است که دو سالی در یک دانشکده ی درجه یک فنی درس خوانده و از شانزده ، هفده سالگی هم ، با کتاب های مطهری و شریعتی شروع کرده اند . جوان ها
  • راز خوشبختی زوج 60 ساله!
  • زن و شوهری 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند و بدون هیچ مشکلی همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز.
  • سر افتادن سیب
  • دختر بچه ی هم سایه از مهتابی طبقه ی چهارم افتاد و نمرد . هفته ی قبلش هم یه اتوبوس توی جاده ی اسالم به خلخال زد به عمو مصطفام . هر کی ماشین رو می دید می گفت بیچاره مسافراش . عمو مصطفا مسافری نداشت ، اما خودش هم چیزیش نشده بود .
  • تسبیح
  • هر کس به چیزی دل می‌بندد. عشق من هم همین تسبیحی است که گاه در دست می‌گیرم و گاه در جیب می‌گذارم. سابقه این تسبیح و شرایطی که پشت سرگذاشته، مرا به آن علاقه‌مند کرده است.
  • گشایشی در سراشیبی
  • تو به طور متناوب از کلمه‌های عبور استفاده می‌کنی. این کلمات گوینده‌ی داستان‌های اسرارآمیزی هستند. کلمه‌ی عبور برای آنچه که مهم‌ترین است و آنچه را که نمی‌توان فاش کرد. کلمات و اعدادی به خاطر سپرده‌ شده.
  • آسان سرمایه‌گذاری کنید
  • «تو رو به هر چی می پرستین، نگذارید من رو ببرن. قول می دم. به خدا قول می دم. به هر چی که می پرستین قول می دم. قول می دم دیگه سراغ کیفتون نرم. قول می دم به دخل دست نزم. گذشت کنید. آخه اگه من برم اون تو، یه عوضی دیگه می شم. بدتر از اینی که هستم»
  • تمام ناتمام من
  • باید رودربایستی را کنار می گذاشتم . باید می گفتم که در تمام این مدت اشتباه می کرده اند . باید می گفتم من آنی نیستم که آن ها تصور می کنند .
  • به قدر شب تنهایی هرکس
  • من که رسیدم، خانم باجی اشک می ریخت. اشک می ریخت و اشک ها را با گوشه ی چادرش پاک می کرد. پرسید مادرت نیومد. گفتم چرا تو راهه. من تندتر اومدم، گفتم خدا صبرت بده خانم باجی! نمی گم خوددار باش. گریه کن. خودت رو خالی کن تا، کسی نیومده....
  • مرگ قناری
  • سراغ کتاب های بچگیش رفتم . سراغ عروسک هایی که قایم کرده بود . سراغ داستانی که نیمه کاره رها کرده بود .
  • قلب کوچک
  • «قلب کوچک» داستان کوتاهی است نوشته زنده یاد نادر ابراهیمیو این داستان از نظرتان می گذرد
  • عادت دوست‌داشتن تو
  • از پشت پنجره بیرون را نگاه می کند . کلاغ باغ هم روی رف پنجره نشسته است . نگاه های موربشان مزاحم یکدیگر نمی شود .
  • چه با کلید چه بی کلید
  • از وقتی به خانه ی ایوب و فریده برگشتم احساس غریبی می کنم. این ایوب آن کسی نیست که من می شناختم.
  • مثل هوای سپیده دم
  • لپای نرگس از سرمای دم صبح سرخ شده بود . روی موهای طلاییش شبنم زده بود . اما احساس سرما نمی کرد .
  • رازهایت را به من بگو
  • داره می یاد. معلوم نیست چی تو سرشه. دوباره چه خوابی دیده برام. می دونم می خواد منو از سرش وا کنه.
  • زن و شوهر
  • فرانتس کافکا یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان آلمانی‌زبان در قرن بیستم بود.
  • کنار دریا
  • آلن رب گریه در ایران در اوایل دهه چهل معرفی شد، توسط اصحاب جنگ اصفهان که اولین بار داستان هایی از او و خاصه اثر معروفش پاکن ها ترجمه و منتشر شد. در ادامه یکی از داستانهای رب گریه را با ترجمه ای از نجف دریابندری می خوانید.
  • تعطیلی روزنامه‌ها
  • من اصلا قبول ندارم که قصه گویی ، دروغ بافی است . این را هم قبول ندارم که قصه بافی ، دروغ گویی است . چه فرقی می کند . مهم این است که همسرم و بچه ها مرا دروغ گو می دانند .
  • تحول یك ملت
  • الكساندر پوشكین در دو دهه نخست عصر موسوم به «عصر طلایی» ادبیات روسیه زیست. هر چند كه خود او را می توان از جمله مولفانی دانست كه در شكل گیری این عصر نقشی بارز داشتند، اما عصر طلایی برهه تاریخی 1820 تا 1883 میلادی را در بر می گرفت و پوشكین....