• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
  • بچه ها مرده بودند!
  • حسن احمدی نویسنده ادبیات کودک و نوجوان درباره کودکان غزه داستانکی تحت عنوان «بچه ها مرده بودند!» نوشته، که در ذیل آن را می خوانید.
  • حلالیت رادیویی
  • یک هفته مانده به عید فطر خواب های ناجوری میدیدم.خواب آدم هایی که به سحری خوردن نرسیده بودند و همه اش تقصیر من بود.
  • داستانک هایی با بهانه های رمضانی
  • داستانک هایی با عناوین: حاجتم را به همه گفتم جز، دعوتنامه، سنگر تشنه، شیرین تر از عسل و مرگ تلخ، اثر محمدرضا مهاجر که با موضوعات رمضانی نوشته شده است.
  • بازار؛ داستانی ازخالد نویسا
  • داستان، ماجرای نویسنده ای است که در کوچه ها و در واقع در محیط اطرافش به دنبال سوژه می گردد، سوژه هایی که یکی پس از دیگری خط می خورد
  • کوه ها چطور به سوییس آمدند؟
  • داستانی از فرانتس هولر با ترجمه ی علی عبداللهی/ بندیکت ماتر که بادقت به حرف هایشان گوش می داد، از هلندی ها پرسید: «خب می خواهید با زمین های هموار چی کار کنید؟»همه شان یک صدا و بی معطلی فریاد زدند: «می خواهیم در آن ها لاله بکاریم. کار پر زحمتی نیست!»بندیکت
  • قرعه کشی های بزرگ
  • فوتبال هایی که تو بچگی دیده باشی توی خاطرت می ماند . دقیقه به دقیقه .بازی فرانسه - برزیل 86 اما سالت که بالا می رود ...
  • صبحانه در نمک آبرود
  • از تهران که راه افتادیم از همان وقتی که ماشینش را جلوی خانه ما پارک کرده بود و رفته بود بانک از همان موقعی که اسکناس جعلی اش را توی بانک دیده بودند از همان وقتی که مامور آگاهی سوال پیچش کرده بود، حرفی نزده بودیم
  • آرام تر از همیشه
  • دبیرستان تخت جمشید می رفتم توی بلوار الیزابت که بعدتر اسمش بلوار کشاورز شد و اسم مدرسه را هم عوض کردند و گذاشتند شهید آیت الله سعیدی
  • شناسنامه ای برای ...
  • هیاهوی تعطیلی مدرسه نگذاشت بچه ها و معلم ها بفهمند چه بلایی قرار است سرمدرسه شان بیاید. مدرسه مثل همیشه اول مهر باز نمی شد
  • گزارش یک قتل
  • قاضی صامت چهل و پنج سال بود که قضاوت می کرد . می توانست پانزده سال پیش بازنشسته بشود و برود دنبال پرورش گل و گیاه که همیشه دوست داشت . می توانست پانزده سال پیش بازنشسته بشود و برود یک دفتر وکالت بزند و پول بهتری دربیاورد.
  • یک بیماری عجیب
  • بیماری به صورت ناگهانی ظاهر می‌شود، بدون بروز تب، کسالت یا علایمی از این قبیل. از آنجا که بیماری به شکل یک تغییر اساسی در دیدن واقعیت خودش را نشان می‌دهد، به آن می‌گویند مرض واقعیت.
  • آن شب اراجیف می گفت
  • با بچه های روزنامه جمع شده بودند توی اتاق سردبیر و فوتبال میدیدند. همه صفحه مونده بود وسر دبیر هم تا یک ساعت دیگه می رسید.
  • چراغ خانه ی مش حیدر
  • حیدر از پنج سال پیش به این طرف کم حرف تر شده بود . از همان روزی که توی سردخانه جنازه ی پسرش را نشانش دادند .
  • خودش تنهایی جنگ جهانی را تمام کرد
  • ماجرا مربوط می‌شود به آخرین روزهای جنگ جهانی، شاید هم آخرین روز، هیچ بعید نیست. به عراده‌ی توپ آلمانی‌ها شلیک کرده بوده، محض تفنن. آلمانی‌ها هم وقتی دیده‌اند که به توپ‌شان شلیک شده جواب داده‌اند، به طرف جوانک شلیک کرده‌اند. بیست سالش بوده.
  • دیدار؛ داستانی از قباد آذرآیین
  • بعد پنجاه سال سر رویک بالشت گذاشتن باش،هنوز خجالت می کشی اسمش رابیاوری؟!...کاشکی سر بلند می کردی یواشکی می آمدی سر می کشیدی تو حیاط می دیدیش! انگار نه انگار که دارد پا می گذارد تو هفتاد ...سر و ریشی رنگ می کند بیا ببین...شبق!
  • از شما بعید بود
  • ساعت پنج و نیم اتوبوس رسید و همه ی مسافرها پیاده شدند و رفتند . خبری از نکیسا نبود .
  • همه خوابند
  • علی و مرضیه خوابیده‌اند. مادر هنوز بیدار است. ژاکت قرمز قدیمی‌اش را باز کرده و می‌خواهد برای مرضیه شال گردن می‌بافد. این کار چند شبش شده است. بوی اسپند و صدای ترق و تروق آن و ترس از پرش دانه‌های اسپند روی صورتم خواب را از سرم پراند. این اتاق مثل یک آکواری
  • میز میز است
  • می‌خواهم داستان پیرمردی را تعریف کنم. داستان مردی که دیگر حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زند. مردی که چهره‌ای خسته دارد. خسته‌تر از آنکه حتی بخندد و یا عصبانی بشود.
  • پرونده آمستردام
  • شب را توی همان هتل ماندیم نزدیک مرز.غیر از ما هشت ،نه نفر دیگر هم بودند.
  • حکایت عیدی گرفتن آقای سرلک
  • پسرها و دخترهای آقای سرلک رفته بودند سرکار . پدر خانم آقای سرلک هم عمرش را داده بود به شما و ارث و میراثش را به خانم آقای سرلک . همین بود که وضع همه ی اهل خانه توپ توپ شده بود شب عیدی و آقای سرلک امیدوار بود که خرجی نداشته باشد و تازه عیدی هم بگیرد .
  • خانه ای امن برای عکاس ها
  • همه ی عکاس ها جمع شده بودند توی خانه ی واسیلی . زن و بچه اش رفته بودند و حالا امن ترین جا برای این همه عکاس خانه ی واسیلی بود
  • قطارهای ژنو
  • قطار ساعت هشت، از راه نرسیده بود . هنوز پنج دقیقه به هشت مانده بود . اهالی این شهر می گفتند قطارهای این جا هرگز تاخیر نمی کنند حتی اگر از مبدا دیرتر راه افتاده باشند . روی صندلی های سکو نشسته بودم . دخترم جلوی چشمم مثلا بازی می کرد . عروسک شکم گنده اش
  • مادر، از تشنگی مردم
  • این داستانک ها ازکتاب 12هم مجموعه ی روزگاران – کتاب عطش تقدیم می شوند و بیشتربرای استفاده ی مخاطبان، نمونه گیری نویسندگان، وتاثیرپذیری اهل دل اند.
  • می دونم که هرگز ازدواج نخواهم کرد!
  • داستان به این ترتیب آغاز می شود که راوی می رود پدرش را از فرودگاه بیاورد. مادر دوباره پدر را از خانه بیرون کرده است و این بار به خاطر اضافه وزن. و تا وقتی که پدر وزنش از صد و بیست کیلو پایین تر نیاید حق برگشتن به خانه را نخواهد داشت.
  • معضلِ پیشرفت!
  • لوینستون Levinson مردی است 42 ساله که از زندگی در میانه ی شهری شلوغ دست کشیده و کارش را به شهری کوچک و در حال رشد منتقل کرده است. به عبارتی، تبعید خودخواسته از زندگی شلوغ و پر سرعت کلان شهری که متروهای کثیف و ترافیک سنگین و شتابی توان فرسا دارد.
  • سایه ی مهمانی
  • در این یکی مهمانی کسی را نمی شناختم . همه غریبه بودند . حتی اسمشان را هم نشنیده بودم . تعجبم از این بود که عمه جان برای چه من را دعوت کرده است ، میان این همه آدمی که هیچ کدام را تا به حال ندیده ام .
  • سه داستان از فرانتس هولر
  • صبح روز بعد وقتی مرغِ نمایشگاه‌ رفته، تصویر خودش و تخمی را که گذاشته بود توی روزنامه‌ها دید، به مرغ‌های دیگر مرغ‌دانی گفت: «هی، تماشاکنید! حالا که دنیا به مرغ‌دانی ما نمی‌آید، مرغ‌دانی خودمان را می‌بریم به تمام دنیا.»
  • همین طور است آقای رئیس !
  • خمیازه ی دم صبح یک آدم پولدار تنهای بی کس وکار با خمیازه ی من که سه تا بچه دارم و یک زن بی زبان که مادرش را هم آورده است پیش ما خیلی فرق دارد
  • غریب تر نمی شوم که تو هستی مدام
  • پای چال خوابش برده بود. خواب مادرش را دید، توی یک لباس سفید و آبی نشسته ، روی همان ایوان خانه ی خانمجان، همان خانه ای که تابستان ها با مادرش می رفتند که از گرمای تهران خلاص شوند و بابا هیچ وقت نمی آمد
  • مغازه گروگذاری
  • پیرزنی بود شفاف مثل تار عنکبوت و آن قدر لاغر که گویا به سختی وزن دگمه های چوبی پالتو خود را تحمل می کند.
  • وقتی بازی تمام شود تو نیستی
  • ساعت هفت مسابقه شروع می شه . دلیلی نداره که برای اهل خونه توضیح بدم که تو این مسابقه قراره چی سرم بیاد . شاید هم چیزی نشه . کسی چه میدونه . وقتی بازی تموم بشه ، همه می فهمن که چه بلایی سرم آوردن .
  • عروسکم اسم جدیدش را دوست ندارد
  • چی فکر کردی ؟ خیالات برت داشته ! برای چی باید از تو بترسم ؟ همین دیشب رفتم قبرستون ، تا خود صبح تو قبر خوابیدم . هفته ی پیش کلید باغ جعفر رو گرفتم و تک و تنها تا صبح توی قفس سگ هاش خوابیدم .
  • خرده بحث های زن و شوهری
  • قبلنا ، قهرکردن ، تموم کردن ، کات کردن آسونتر بود . الان باید صد جا طرف رو بلاک کنی . فیس بوک ، توییتر ، بدوو، پلاس ، وی چت ، ... . هفت خوان رستمه .
  • «اپرای ماه» اثر ژاک پره ور
  • روز و روزگار دیگر دیگری بود، اما پسربچه، همان بود که صداش می‌زدند «میشل مورن»، پسرکوچولوی ماه. چون وقتی ماه را می‌دید، شاد می‌شد.
  • افتادن زردها و ...
  • پشت پرده ی انجارهای اخیر ، کسی بود که از هیچ گروه و فرقه ای حمایت نمی شد . اصلا این چیزها حالی اش نبود . او می خواست خودی نشان بدهد .
  • سرمه های خواهرم یلدا
  • صدای عزیز از ته چاه می آمد ، نه مثل ضرب المثلش . بلند بلند . انگار که یک نفر کنار دستت ، داد بزند . صدای عزیز از ته چاه می آمد و همه ی ما عاجز بودیم از این که کاری برایش بکنیم .
  • شرمنده‌ام آقای من
  • علی اکبر والایی در داستانی کوتاه به نقد برخی سبک‌های عزاداری در عصر امروز و اموری که موجب سوءاستفاده و وهن دین می‌شود، پرداخته است.
  • باریده بود عشق به صحرای کربلا
  • باید می رفتم منزل مادربزرگ . همه آمده بودند و چشم انتظار من بودند که کی می روم و وقتی هم که می روم رمقی از ایمانم مانده است یا نه .
  • شهر خاموش لیانا
  • مردم لیانا چراغ هایشان وچترهایشان و هر آن چه که از آن خاطره داشتند ، آوردند وسط میدان بزرگ شهر . جمع کردند روی ازدحام اندیشه ای که در حال فروپاشی بود
  • حکایت مردمی بدون باران
  • همه چیز خوب پیش می رفت . همه چیز خوب پیش می رفت و اعضای گروه هم برای هدفی که متحدشان کرده بود ، امید داشتند . سرپرست ها ، مدیرها ، کارگرها و همه ی مردمی که از کنارشان عبور می کردند .
  • سه داستانک
  • سه بیمار در مطب دکتر درحال گفت وگو با هم بودند. هر سه جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند و دکتر به هر سه گفته بود بر اساس این آزمایش ها به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند و تا چند وقت دیگر بیشتر زنده نیستند.
  • پوتین های سرگرد حمید
  • ستاره های روی شانه ی حمید جایش را به یک قپه داده بود. یک قپه ی نقره ای معمولی. بعد از دوره ی دانشکده روزی که قرار بود از سردوشی خارج بشوند و ستاره روی شانه هایشان بنشانند از طرف رکن سوم ستاره های طلایی برای همه ی ستوان دوهای تازه فارغ التحصیل تهیه کرده بو