موسسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
در حال بار گزاری ....
ورود کاربر
×
شناسه کاربری :
رمز عبور :
مرا به خاطر بسپار
عددی که در زیر می بینید را وارد کنید :
رمز خود را فراموش کرده ام ؟
مشکی
سفید
سبز
آبی
قرمز
نارنجی
بنفش
طلایی
همه
متن
فیلم
صدا
تصویر
دانلود
Persian
Persian
کوردی
العربیة
اردو
Türkçe
Русский
English
Français
مرور بخشها
دین
قرآن
اعتقادات شیعه
نهج البلاغه
اخلاق و عرفان
احکام
مهدویت
تاریخ و سیره معصومین
دین و اندیشه
زندگی
خانواده ایرانی
کلوب ازدواج
تغذیه و آشپزی
سلامت
مخصوص متاهلین
دانش و زندگی
گردشگری
کودک و نوجوان
جامعه
سیاست
ورزشی
اجتماعی
ارتباطات
اقتصاد
حقوق
تاریخ ایران و جهان
انتخابات یازدهم
فرهنگ
ادبیات
سینما و تلویزیون
هنری
کتاب و کتابخوانی
فرهنگ پایداری
شبکه اجتماعی
مشاوره
آموزش
حوزه علمیه
فیلم
صوت
تصاویر
کتابخانه
خدمات
دانلود
وبلاگ
ویژهنامهها
سه شنبه 31 ارديبهشت 1392 - 10 رجب 1434 - 21 مي 2013
پنجمین نظرسنجی دوره یازدهم ریاست جمهوری
اعمال ماه مبارک رجب
نظرسنجی شورای اسلامی شهر تهران
كارت تبریك میلاد امام محمد تقی(ع)(باشگاه کاربران)
طومار الکترونیکی محکومیت اقدام سلفیان
صفحه اصلي
>
ادبیات
>
ادبیات داستانی
بازگشت
1
2
3
4
5
6
7
چرخ زنان
میپرسم «جیم چطوره؟» - میگوید پسرش، جیم کوچولو را بهار پارسال در رودخانه از دست داد. «جیم خودش را مقصر میداند.»
قصههایی که دورهات می کنند
همیشه مسیر برگشتن سخت است . اولا که تاکسی گرفتن مکافات دارد و تازه اگر هم گیر بیاید ، همه یشان بوی گند می دهند .
تو با این جاده هم دستی !
رویاهای جدید امانم را بریده بود . ظرفیت این همه خوش بختی را نداشتم . همه اش رویای رویا نبود .اتفاقاتی که می افتاد اذیتم می کرد. نوید زندگی آرام بود.
اسفندیار و ارسطو
اسفندیار از آخرین انشایش عدد 6 گرفت. همه می دانستند که اسفندیار خوب انشا می نویسد. این انشای آخری هم انشای بدی نبود. اما آقای زمانی می گفت که همه ادبیات را به مسخره گرفته است
پس کی زلزله می آد؟
مامان روی کاناپه خوابش برده بود . اگه بیدار بود نمیذاشت تا این وقت شب بشینم پای تلویزیون . سهره های بابا بی خود و بی جهت شروع کردن به صدا در آوردن ، خودشون رو می زدن به دیوار قفس . مامان که بیدار شد ، ملاحظه بابای بیچاره رو نکرد . داد زد که نخوابیدی ؟
سیزده روز در بندر مه آلود
نگاه هایمان آشنا شده بود ، اما حرف خاصی نمی زدیم . گاهی از دور به نشانه ی سلام سری تکان می دادیم . مسجد دیوار به دیوار خانه ی مان بود...
جلسهی سه نفره
دعوای پدر و دختر از وقتی شروع شد که کارنامه های کنکور در آمده بود. رتبه ی عطیه، رتبه ی هفدهم تجربی بود و طبیعی بود که عطیه، همه ی انتخاب هایش پزشکی و دندانپزشکی باشد...
وقتی دوباره ببینمت ...
ملاقات دوباره ی با تو می تواند در آرامش یک شب اتفاق بیوفتد . شب آرامی که مرا ازتبعید خود خواسته بر می گرداند . می تواند در طلوع سپیده دمی باشد که مسافری را بدرقه کرده ام . دیدار من و تو هر جایی و هر زمانی می تواند باشد .
عیدی دایی جان
تنها کسی که عیدی را می گذاشت ، سیزده به در می داد دایی جان بود. سیزده به در موقعی که از باغ آقا جان بر می گشتیم . غروب سیزده ، که حال همه گرفته بود ، عیدی دایی که هیچ وقت اسکناس نبود .
بی عرضه
آخر من که سرتان کلاه گذاشتم! لعنت بر شیطان ، غارتتان کرده ام! علناً دزدی کردهام! « مرسی! » چرا ؟!!
پسته ی خندان
در گیر و دار گرانی پسته ، بابا فقکر بکری کردند . اواخر بهمن بود ، که تب گرانی پسته و البته خرید های مضاعفش داغ شده بود . بابا به همه ی فامیل و دوست و همکارها گفتند ، که به سفر خارج می روند . به همه هم قسم دادند که اگر پسته می گیرید ، زیاد نگیرید .
جای خالی آدم
آدم: کجایی، ای بهشت که به هر قدم من سبزی ات وسعت یافت؟ کجایی، ای نه سرد و نه گرم، ای هوای اعتدال! کاش این چه را که نصیب آن خوردن است، پیش تر از آن که بخورم، می دیدم. خوشا بهشت و بدا زمین!
گلدان چینی
و شروع کرد به برانداز کردن گلدان. از جلو و عقب، از زیر و بالا؛ حتی توی آن را هم به دقت تماشا کرد. در همه ی این مدت چشم صاحب گلدان به دنبال دست او بود. گرچه سعی می کرد خود را بی اعتنا نشان بدهد
پای چپم توقیف است
حسین تنها دانش آموز سال اول دبیرستان بود ، که عضو تیم مدرسه شد. از سال اول فیکس بازی کرد تا سال آخر. تا سال آخر که کاپیتان تیم مدرسه هم بود .
ماهیگیر و آرایشگر
زبونم مو در آورد از بس گفتم: پسر جان! وقتی مهمون دارم، وقتی مشتری دارم، این قدر صدای اون ماس ماسک رو در نیار قربونش برم غیر اون صدای قوزمیت خواننده ی قدیمی هم چیزی گوش نمی دی. من و مشتری بیچاره هم مجبوریم مدام همین صدا رو بشنویم .حالا اگه می ذاشتی آهنگ
جاده ای که از رویا می گذرد
امسال عید، مالیه رو به راه است. شش ماهی است که کارمندی را کنار گذاشته ام. عموجان محبت کردند و راه تأسیس یک پیمانکاری را یادم دادند. آسفالت کاری، سخت است. زحمت دارد. مسئولیت کارگرها و سلامتشان و به همان قدر هم سلامت جاده یا بزرگراهی که آسفالت می کنیم، مهم
دلتنگی های یک دیوانه
برای آدمی مثل من زندگی در این آسایشگاه سخت است. نه دلبستگی به خانواده ام دارم و نه حتی دلم می خواهد که، در شهر آزادانه بگردم. در شهر آزادانه بگردم که چه بشود؟
زیرآب
از آهنگری پسر خاله تا خانه ی ما راه زیادی نبود . هفت ،هشت دقیقه . همه ی دکان ها را بسته بودند ، در مسیر خانه تا آهنگری . جماعت هم راه افتاده بودند توی کوچه ها . دنبال من و بقیه . صدای شیون نمی آمد . همه آرام و مودب گریه می کردند. گرم بود و آفتاب چشم همه ر
درباره ی سی و شش وضعیت
برخی معتقدند ، که فقط سی و شش وضعیت داستانی یا نمایشی وجود دارد. غرض از این سی و شش وضعیت ، انگیزه های عاطفی و یا مبنای تاثر روحی در مفهوم هعر داستان است . بنا بر این نظر نباید خلاقیتی در داستان شکل بگیرد . تنها خلاقیت ، تغییر شیوه های روایت خواهد بود .
پیاز تا چغندر؛ شکر خدا
مردی با زنش مشاورت کرد که یک بار چغندر ببرند خدمت شاه، از شاه بلکه انعامی بگیرند. انعامی بگیرند تا رفع زندگی خودشان بکنند.
خلاقیت انسانی و تکرار عادات
داستان بخشی از انگیزه ی خلاقیتی است که انسان را از انسانیت خویش آگاه می سازد. لطفاً با دید صرفاً اخلاقی به این جمله نگاه نکنید. بیاندیشید، که آگاه شدن از انسانیت، فقط وقوف به خصائل ستوده ی اخلاقی نیست. واقعیت انسان در تقابل خیر و شر است، چه به آن واقف ب
آداب همسایه داری
سگ همسایه بی خوابی به سرش زده بود. مدام پارس می کرد. چند روز قبل که خانم س را توی آسان سر دیدم، شکلات را بغل کرده بود و داشت به دکتر می برد. این را وقتی گفت که بابت بی خوابی و پارس های شبانه اش عذرخواهی می کرد. از دست آقای س هم عصبانی بود. می گفت: آقا
ساعت نیمه راه
چند روز ی بود ، که تمام ساعت ها خراب شده بودن . هیچ کس هم به غیر من این رو نفهمیده بود . من هم سعی نمی کردم به دیگران ، حالی کنم که چند روز ی ساعت ها درست کار نمی کنن. ساعت محل کار عقب می موند و ساعت منزل ابوی هر روز چند دقیقه ای جلو می افتاد .
گفت و گوی الفبا
ج- چطور بود؟
تصلیب شاعران آرکالی!
مردم آرکالی(Arcalie) شاعران را در دروازههای شهر روی تیرکهای افراشته به صلیب میکشیدند. آنها را چند شبانهروز آنجا رها میکردند، با میخهای نازک و حناییرنگی کوبیده در کف دستهاشان و بدنهای برهنهای در معرض باد و نگاهها.
در وزیدن های این بادهای پر از دود
از تلفن شرکت نمی توانستم زنگ بزنم . تلفن دستی ام که حساب خودش را داشت . از شرکت زدم بیرون . از کیوسک روزنامه ی فروشی ، کارت اعتباری تلفن همگانی خریدم . ته جیبم ، پول زیادی نماند . از تلفن همگانی ، تماس گرفتم . گوشی را برداشت . مکثم طولانی شد . قطع کرد .
موش به انبارت نیفتد
سدیف صبر کرد، حاج اسماعیل برسد. می دانست که حاج اسماعیل خوش ندارد سر خود کارها را رفع و رجوع کند. روز اولی که سدیف آمده بود این جا کار کند، حاج اسماعیل همه ی این ها را طی کرده بود. گفته بود که تمیز خمیر بگیرد. گفته بود که تابستان و زمستان مراقب باشد که سر
روضه ی تنهایی
محمدعلی هیچ غصه ای نداشت ، جز این که خیال می کرد تنهاست . شاید هم واقعا تنها بود . یاد پدرش می افتاد ، که سعی کرده بود ، خودش را شبیه او درست کند . اما پدرش تنها نبود . خیال هم نمی کرد تنهاست
شام یلدای امیر
چند روز ی بود که امیر به ماماجانم می گفتند که برای شب یلدا غاز بپزد . امیر می گفت از هندوانه و انار و آجیل شب یلدا خسته شده . باید شام شب چله هم فرق کند . اگر هم غاز نداریم ، می توانیم از همسایه ها مرغ عاریه بگیریم . مگر نمی گویند که مرغ همسایه غاز است
برف می بار به روی خار و خارا سنگ
گذشتن از مرز در این فصل سال کار هر کسی نبود . دره ی سرحد پر از برف و یخ می شد...
مدرسه راحت!
دبیرستان راحت از جمله دبیرستان های قدیمی منطقه بود. مؤسسین مدرسه فکر بکری زده بودند. اسمی برای مدرسه یشان انتخاب کرده بودند که قانونی بود اما با معمول اسم گذاری برای یک واحد آموزشی فرق می کرد. دبیرستان راحت، برعکس نامش مدرسه ی سخت گیری نبود. حتی مطابق نام
گم شده ی اینجا
محدثه را که از بیمارستان آوردیم ، دیدم ماماجانم از راه نرسیده ، رفتند توی آشپزخانه و از توی کابینت زیر ظرفشویی چند تا قابلمه ی بزرگ بیرون آوردند . گفتم چه می کنید ماماجان؟ خسته اید . گفتند که نذر هر ساله است . باید ادا کنیم . گفتم خدا هم می داند که ما حال
آلزایمر دوست داشتنی
وقتی از در وارد شد ، مریم چشمانش را بست تا صدای گام های او را بشنود. درست مثل روزهای کودکی. جای شکرش باقی است که هنوز صدای قدم هایش همانقدر محکم و مقتدر است که صدای نفس هایش گرم و پر اعتماد. هنوز هم با چشمان بسته می توان فهمید که او وارد خانه شده است .
آقای وزیر! وقت رفتن است
پدربزرگم وقتی شطرنج بازی می کردند، هیچ کس اجازه نداشت رجز بخواند. حتی رفقای هم سن و سالش... پدربزرگم وقتی شطرنج بازی می کردند، هیچ کس اجازه نداشت رجز بخواند. حتی رفقای هم سن و سالش هم جرأت نمی کردند. پدربزرگ بازنشسته ی بانک بود. از سی سالی که در بانک کار
مرگ دروازه بان ملی
وصیت کرده بودم که بعد از مرگم مرا در زمین فوتبال به خاک بسپارند به کسی چیزی نگفته بودم فقط داخل وصیت نامه ام نوشته بودم. به همسرم سفارش کرده بودم که قبل از حرکت دادن جنازه وصیت نامه را در حضور تشییع کنندگان باز کند
مسابقه ی شیرینی پزی
شانزده سالم بود که یک روز پدرم، دستم را گرفت و برد گذاشت دم در دکان قنادی دوستش. صادق قناد هم دستم را گرفت و برد توی زیرزمین. همان جایی که شیرینی ها و کیک ها را می پزند. اوستا کارشان، هاج و واج نگاهم می کرد. باورش نمی شد پسر شانزده ساله ای مثل من، این طور
رویای دریای امیر
از پنجره ی اتاق مهمان خانه به خیابان و آدم هایش نگاه کرد. آدم های جورواجور که معلوم نبود در سرشان چه می گذرد. آدم هایی که شاید تا چند ساعت بعد، معلوم شود فکرهایشان چه بوده است. فکرهای خوبشان، فکرهای پلیدشان.
شام آخر امیر
امشب آخرین شبی است که در این شهر می مانم
چراغ های روشن
به ماماجانم گفتم من خوب شدنی نیستم. جواب آزمایش آخری از دو دفعه ی قبل هم بدتر است. باید بپذیری و بعد از این خیلی غصه نخوری. هنوز که نمرده ام. باز هم وضع من خوب است که باخبر شده ام که دارم از پیشتان می روم. اصلاً مگر خودت چند سال دیگر زنده ای.
زال زالک هایم فروشی نیست
به جلسه ی مشاوره ی مدرسه رفتم . مدرسه ی دخترم .دخترم حالا کلاس ششم است . از وقتی هم سرم رفت ، دخترم حتی یک بار هم از ماماجانش چیزی نگفته ، مثل خودش که در تمام زندگی یک بار هم چیزی را به رویم نمی آورد . اصلا چیز بدی به چشمش نمی آمد که بخواهد به زبان بیاور
متکای آقاجان
یک باری عمویم دیده بود که آقاجان پول هایش را داخل متکا جا می دهد. متکایی که از خودش دور نمی کرد با این حال عمویم یک باری فرصت کرده بود پول ها را بشمرد. می گفت آن قدر زیاد بودند که از قیمت خانه ی آقاجان هم بیشتر می شده است.
عطر گیسوی اویس
آهنگ قدم هایی که بر می گردد ، مرا به یاد دست خالی یک پدر در نیاوردن نان برای فرزندان چشم انتظار می اندازد . حالا عاقله مردی شده ام . عاقله مردی که هنوز به یاد حرف پدرش می افتد . یاد هیچ حرف پدرم نیستم ، جز این که صبر کن .
سالاد مدیترانه با سس فراوون
آخرین نمایشی که در آن بازی کردم ، اجرایش سی و هفت شب طول کشید. به استثنای شنبه ها که تئاتر تعطیل است، بدون هیچ وقفه و تأخیری هر شب نمایش اجرا می شد. اول قرار بود چهل و پنج شب اجرا داشته باشیم، امااین طور نشد...
روزهای تابستان
یک آن، مرگ را تجسم کردم. دست های پنهانی مرگ ذره ذره در من رسوخ کردند. دستهایش نزدیک و نزدیک تر شدند و گردنم را طوری گرفتند که احساس تهوع کردم. دلم به هم می خورد.
داستان زندگی خودمان
یکی از راه های نوشتن داستان ، استفاده از برش های زندگی شخصی است . همه ی ما در زندگی با اتفاقاتی مواجه می شویم ، که اگر در نگاه اول هم جذابیت داستانی نداشته باشد ، با تغییر زاویه ی روایت ، شنیدنی می شود
دخمه
محمد هاشم اكبریانی روزنامهنگار، نویسنده و شاعر است. او تا كنون مجموعه داستان آرامبخش می خواهم، كاش به كوچه نمی رسیدم و هذیان را منتشر كرده . داستان دخمه از این نویسنده را در ادامه می خوانید:
آشپزی ایرانی
برای ریختن چای به تخصص نیازی نیست. با این حال دختران دم بخت، وقتی قرار است یک سینی چای را برای مراسم خواستگاریشان آماده کنند، تصور می کنند یکی از فنی ترین کارهای دنیا را انجام می دهند. فرقی نمی کند که برای نتیجه ی مثبت این مجلس خواستگاری قلبشان بتپد یا نه
سایه ای که روی چمن ها افتاده بود
نمی خواهم ترکیب عکس را بهم بزنم. زیبایی این عکس به همین است که پیرمرد، پشتش به ماست و ما از وجنات چهره اش بی خبریم.
زخم عمیق آذربایجان
هفت روایت داستانی تلخ از زلزله آذربایجان نوشته مهدی نورمحمدزاده از تبریز که به بغض های شکسته و نشکسته هم استانی های داغدارش تقدیم کرده است.
بهترین فیلم سال
چهار، پنج سالی بود که مدرسه نمی رفتم و مدام از این شغل به آن شغل وقت گذرانی می کردم. در هر کاری که می رفتم، از شاگردها و همکاری های قدیمی می شد که عده ای را ببینم. موقع بستنی فروشی، رانندگی با تاکسی پدر همسرم، پیتزا و ساندویچ به در خانه ی مردم بردن، طراحی
1
2
3
4
5
6
7
آخرين مطالب
ادبیات
چرخ زنان
شب نشینییهای پراگ
کیومرث شد بر جهان کدخدای
تلاقی دو موتیف افق و تبعید
بوی قیر داغ
سانسور غزل حافظ به دست شاه شجاع !
کــو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
کجا رفت آن دانش و هوش ما
قصههایی که دورهات می کنند
زبان فارسی اهمیتش را از دست داده!
×