• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • غواصی توی ابرها
  • محمدحسن ابوحمزه، نویسنده کشورمان داستانی کوتاه به یاد 175 شهید غواص در وبلاگ شخصی خود نوشته است که در ادامه می خوانید.
  • نوازش نسیم روی گلبرگ نسترن
  • کریم خواب دیده بود و به هیچ کس نگفته بود و فقط از وقتی که خواب دیده بود حال دیگری داشت . شش سال پیش ، شش سال پیش همین موقع ها . همین اواخر بهار که معلوم نیست بوی بهار می دهد یا تابستان کریم را از محل کارش اخراج کردند و کریم خانه نشین شد . هیچ کس نفهمید
  • یک داستان جدی
  • داستان زیگریست به چاپ رسید و با استقبال بی نظیری روبرو شد. روی میز هر خانه، زیر بالش هر کسی این اثر خواب آور جای خودش را پیدا کرد.
  • حکم / داستانی از هاینتس ریسه
  • و بالاخره به این نتیجه رسید که نه اوربینی و نه ویگیلیو هیچ کدام قاتل تاجر نیستند. با این وجود، در آزاد کردن آن دو مردد بود. یک شب در کشاکش تردید ها این فکر به ذهنش رسید که تصمیم را به خدا واگذار کند.
  • کلید ؛ داستانی از میترا داور
  • همین طور که با کفش روی قالیچه قدم می زد گفت : البته نقشه ی جالبی دارد ، من تا به حال روی هیچ فرشی چهره زنی را ندید ه بودم که.
  • سرجوخه ؛ داستانی از ریچارد براتیگان
  • خیلی جالب بود و کارها را اینطور تقسیم کرده بودند: اگر بیست و پنج کیلو کاغذ تحویل می دادی سرباز می شدی، با حدود سی و پنج کیلو کاغذ سرجوخه. پنجاه کیلو کاغذ به نوار سرگروهبانی ختم می شد. هر چه وزن کاغذ بالا می رفت درجه اعطایی ارتقا می یافت
  • رویتِ روح
  • در اوایل پاییزِ ۱۸۰۹ در حوالیِ شْلان (شهر کوچکی در شش کیلومتری پراگ در جاده ی منتهی به زاکسِن) شایعه ی رؤیت یک روح توسط پسرک دهقان زاده ای از اهالیِ شْتْرِدوکْلوک[۱] (روستایی در نیمه راهِ شْلان به پراگ) پخش شد.
  • وَلی جان
  • داستانی از رضا فکری نویسنده جوان کشورمان.
  • گرگ هار؛ داستانی از قباد آذرآیین
  • بی بی می گفت میت به من بدهکار است، نقدم را به نسیه نمی دهم وتا قرضش را نکند نمی گذارم برود آسوده بخوابد زیر خاک و من، بعد از او یقه ام را بدهم دست یتیم یسیرها و گدا گشنه هاش و خون دل بخورم و سگدو بزنم دنبال طلبم
  • نگاه آخر اسمعیل
  • جمعه آخر ماه بود و آفتاب هنوز پهن نشده بود و اسمعیل از شب قبل نشسته بود و زمین را می پایید و معلوم نبود که توی این برهوت ملخ زده دنبال چه می گردد
  • آخرین لگد/ داستانک
  • برای نجات مردم عرب خوزستان باید اسلحه به دست گرفت و لباس رزم پوشید. سی و چهار سال بود آن لباس را به تن او کرده بودند، لباس قتل، غارت و کشتار. پیش خود فکر کرد، کدام اعراب. به اسلحه اش نگاه کرد یک تفنگ «گالیل» اسرائیلی بود.
  • سه داستان کوتاه
  • سه داستان مینی مال از نویسنده کشورمان، راضیه تجار با عناوین «مرگ»، «روزنه» و «بعد از باران» و یک داستان از سپیده رضوی.
  • مهمان
  • کلی از همسایه های قدیمی از این محل رفته بودند اما همشون همین موقع که می شد جمع میشدند تو خونه ی حاجی
  • بچه ها مرده بودند!
  • حسن احمدی نویسنده ادبیات کودک و نوجوان درباره کودکان غزه داستانکی تحت عنوان «بچه ها مرده بودند!» نوشته، که در ذیل آن را می خوانید.
  • حلالیت رادیویی
  • یک هفته مانده به عید فطر خواب های ناجوری میدیدم.خواب آدم هایی که به سحری خوردن نرسیده بودند و همه اش تقصیر من بود.
  • داستانک هایی با بهانه های رمضانی
  • داستانک هایی با عناوین: حاجتم را به همه گفتم جز، دعوتنامه، سنگر تشنه، شیرین تر از عسل و مرگ تلخ، اثر محمدرضا مهاجر که با موضوعات رمضانی نوشته شده است.
  • بازار؛ داستانی ازخالد نویسا
  • داستان، ماجرای نویسنده ای است که در کوچه ها و در واقع در محیط اطرافش به دنبال سوژه می گردد، سوژه هایی که یکی پس از دیگری خط می خورد
  • کوه ها چطور به سوییس آمدند؟
  • داستانی از فرانتس هولر با ترجمه ی علی عبداللهی/ بندیکت ماتر که بادقت به حرف هایشان گوش می داد، از هلندی ها پرسید: «خب می خواهید با زمین های هموار چی کار کنید؟»همه شان یک صدا و بی معطلی فریاد زدند: «می خواهیم در آن ها لاله بکاریم. کار پر زحمتی نیست!»بندیکت
  • قرعه کشی های بزرگ
  • فوتبال هایی که تو بچگی دیده باشی توی خاطرت می ماند . دقیقه به دقیقه .بازی فرانسه - برزیل 86 اما سالت که بالا می رود ...
  • صبحانه در نمک آبرود
  • از تهران که راه افتادیم از همان وقتی که ماشینش را جلوی خانه ما پارک کرده بود و رفته بود بانک از همان موقعی که اسکناس جعلی اش را توی بانک دیده بودند از همان وقتی که مامور آگاهی سوال پیچش کرده بود، حرفی نزده بودیم
  • آرام تر از همیشه
  • دبیرستان تخت جمشید می رفتم توی بلوار الیزابت که بعدتر اسمش بلوار کشاورز شد و اسم مدرسه را هم عوض کردند و گذاشتند شهید آیت الله سعیدی
  • شناسنامه ای برای ...
  • هیاهوی تعطیلی مدرسه نگذاشت بچه ها و معلم ها بفهمند چه بلایی قرار است سرمدرسه شان بیاید. مدرسه مثل همیشه اول مهر باز نمی شد
  • گزارش یک قتل
  • قاضی صامت چهل و پنج سال بود که قضاوت می کرد . می توانست پانزده سال پیش بازنشسته بشود و برود دنبال پرورش گل و گیاه که همیشه دوست داشت . می توانست پانزده سال پیش بازنشسته بشود و برود یک دفتر وکالت بزند و پول بهتری دربیاورد.
  • یک بیماری عجیب
  • بیماری به صورت ناگهانی ظاهر می‌شود، بدون بروز تب، کسالت یا علایمی از این قبیل. از آنجا که بیماری به شکل یک تغییر اساسی در دیدن واقعیت خودش را نشان می‌دهد، به آن می‌گویند مرض واقعیت.
  • آن شب اراجیف می گفت
  • با بچه های روزنامه جمع شده بودند توی اتاق سردبیر و فوتبال میدیدند. همه صفحه مونده بود وسر دبیر هم تا یک ساعت دیگه می رسید.
  • چراغ خانه ی مش حیدر
  • حیدر از پنج سال پیش به این طرف کم حرف تر شده بود . از همان روزی که توی سردخانه جنازه ی پسرش را نشانش دادند .