• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2303
  • پنج شنبه 1384/8/5
  • تاريخ :

گفتگوی خواندنی با گلزن اول استقلال(عنایتی)

چه روزی را بیشتر از روزهای دیگر دنیا دوست داری. خوب فکر کن!

- روز خوب زیاد داشته ام اما خب روزی که آقای گل شدم و رکورد فرشاد را شکستم شادترین روزی بود که پشت سرگذاشته بودم.

**بالاخره آن رکورد را شکستی یا نه؟ بعضی می گویند فرشاد هم 20 تا زده و تور کوردی نزدی. راجع به این قضیه مدتها بحث بود!

- مهم نیست بعضی ها چه می گویند. فرشاد 19 تا زده نه 20 تا. بعد هم من کار خودم را کردم. من یک قولی به دو آتشه های استقلال داده بودم و به قولم عمل کردم.

**فکر می کردی یک روزی با پیراهن آبی 20 تا بزنی؟ شوخی نیست بالاخره!

- شاید فکرش را نمی کردم اما همیشه اطمینان به نفسی که داشته ام کمک زیادی به من کرده. به هر حال استقلال تیم بزرگی است و بیست گل برای این تیم زدن افتخار کمی نیست.

**نمی دانم چرا یکهو یاد روزی افتادم که استقلال با برق بازی داشت. تیم شما دو گل عقب افتاده بود که تو جبران کردی و بعد رفتی سمت تماشاگران را دستت را به علامت تاسف تکان دادی. هیچ فکر نکردی آن تماشاچی احساساتی ممکن است تا آید تو را نبجشد!

- من کاری که اعتقاد داشتم انجام دادم. من همیشه خاک پای این مردم بوده ام اما نمی توانم بعضی چیزها را قبول کنم. تیم عقب افتاده درست. اما این دلیل نمی شود که آدم عشقش را هو کند. تماشاگر سینه چاک باید صبور باشد، نه اینکه با یک گل تیمش را هو کند. آن روز خوب یادم هست. من می خواستم فقط بگویم برای آنها که با یک غوره سردی شان می شود متاسفم.

**اصلاً چی شد که تو آمدی استقلال؟ یادم هست در روزهایی که با پیراهن مشکی ابومسلم گل می زدی بحث رفتنت به پرسپولیس داغ بود اما...

- خب واقع قضینه این است که اولش می خواستم بروم پرسپولیس اما شرایط آنها جالب نبود. من منطقی فکر کردم. به هر حال می خواستم پیشرفت کنم. برای همین استقلال را بعنوان گزینه اصلی انتخاب کردم. برای پیشرفت باید می آمدم جایی که بیشتر توی چشم باشم.

**چه احساسی داشتی وقتی آن پیراهن مشکی را از تن در می آوردی؟ نوستالژی سراغت را گرفت اصلاً!؟

- خب کلاً دل کندن از مشهد سخت بود. من از آن شهر یک دنیا خاطره داشتم اما برای آنکه به تمام چیزهایی که دوست داشتم برسم باید می آمدم تهران. ابومسلم همیسشه برای من عزیز است. به خدا هر وفت که یاد محمد اعظم می افتم دنیا روی سرم آوار می شود. طفلک مظلومانه رفت. ابومسلم هم دوست داشتنی است. چه عنایتی برایش بازی کند وچه نکند!

**یادم هست که یکبار که با هم صحبت می کردیم تو از گذشته هایی حرف زدی که خیلی سخت گذشت. از روزهای کارگری تا این روز های زعفرانی چقدر راه بود رضا؟ فکرمی کردی از دره ها تا قله ها اینقدر فاصله باشد! رک باش بی زحمت!

- خب من فوتبال را دیر شروع کردم. از سربازی که آمد رفتم توی یک کارخانه و کارگری کردم. می خواستم زندگی ام را بچرخانم. گفتم فوتبال هم کنارش. اینجوری از زندگی زده نمی شوم اما کم کم با گل هایی که زدم توی دیدها قرار گرفتم و بعد از عوض کردن چند باشگاه مشهدی بالاخره آمدم ابومسلم. هنوز هم که هنوز هست سالهای سختی را که پشت سر گذاشته ام را فراموش نکرده ام. من افتخار می کنم زمانی یک کارگر بودم و با عرق پیشانی ام پول در می آوردم. حال هم همینطوراست. این نانی که به خانه می بریم به خاطر جنگ هایی است که توی زمین می کنیم و عرقی است که می ریزیم.

**و رضاعنایتی آمد تهران. کم کم قیافه اش عوض شد. تیپش عوض شد. سوار ماکسیما شد و به عمل کردم بینی اش فکر کرد. چی شد که رضا عوض شود؟

- من عوض نشدم. اینکه آدم به جای شلوار ساده شلوارجین بپوشد را که نباید به حساب عوض شدن گذاشت. مهم اصل آدم است. مهم این است آدم خودش را گم نکند. من با وجود این همه اتفاق خوب هنوز خودم را متصل به گذشته می دانم. خب البته تهران شرایط خاص خودش را دارد. تو اینجا فقط مال خودت نیستی. میلیونها نفر چشم به تو دارند. باید جوری باشی که ضایع نشوی. می دانید من وقتی دلم می گیرد چکار می کنم؟

**اتفاقاً می خواستیم همین سوال را از تو بپرسیم. مثل اینکه با ذهن ما تله پاتی داری رضا!

- هر وقت دلم بگیرد مستقیم می روم مشهد. می روم روبروی رواق طلای آقا می نشینم. درست کنار سقاخانه می نشینم و گریه می کنم. می گویم آقا! هر چی دارم از شما دارم. می گویم آقا من غلامرضا هستم. غلام شما هیچ وقت اجازه ندهید غلامتان شرمنده شود. همه اینها را می گویم و گریه می کنم. من مگر آن ضریح را تا وقتی به همه آرزوهایم نرسم ول می کنم؟ من هر چی دارم از امام هشتم دارم. اصلاً اغراق نمی کنم. اگر آقا غلامش را دوست نداشت من تا حالا مرده بودم.

**این اعتقادات خوشرنگ مذهبی توی زمین هم به تو کمک می کند. مثلاً وقتی می خواهی پرواز کنی و گل بزنی. می فهمی چی می خواهم بگویم!

- آره، خیلی کمک کرده. بارها وقتی خواستم بپرم یا شوت بزنم تا خودآگاه گفتم یا امام رضا و بعد توپ چسبیده به تور. یک زیر پیراهن هم دارم که رویش نوشته یا امام رضا.

**از تیم ملی حرف بزنیم. موافقی که؟!

- نمی شود حرف نزنیم!

**به هر حال آقای گل لیگ ایران یا توی این مدت دعوت نشده و یا دعوت شده و به نیمکت دوخته شده و یا اصلاً توی لیست نبوده و به سکوهای سیمانی چسبیده! کالبد شکافی این مسئله شاید خیلی چیزها را روشن کند!

- نیازی به کالبد شکافی نیست. به هر حال مربی تیم ملی حرف اول و آخر را می زند و نظر نهایی با اوست. من جز این که 20 گل بزنم و همه تاییدم کنند کار دیگری نمی توانم بکنم. به نظر سر مربی باید احترام گذاشت. او هم حتماً دلایل خاص خودش را دارد. اعتراض اوضاع را بدتر می کند.

**چقدر محتاط حرف می زنی رضا!

- بحث احتیاط نیست. هر چقدر هم که من اعتراض کنم دردی دوا نمی شود. من باید آنقدر خوب بازی کنم که مجبور شوند مرا فیکس تیم ملی کنند. قول می دهم توی لیگ امسال جوری بازی کنم که بی هیچ قید و شرطی دعوتم کنند. من اطمینان به نفس زیادی دارم و حالا حالا ها ناامید نمی شوم. من اگر به سیر صعودی ام ادامه دهم بدون هیچ شک و تردیدی در جام جهانی حاضر خواهم بود. امیدوارم به من بیش از این اعتماد کنند.

**یعنی اگر رضا عنایتی را در جام جهانی 2006 ببینیم نباید حیرت کنیم!

- چه حیرتی؟ از من لایق تر هم مگر هست؟ خودخواهی نباشد اما دیدید که پارسال 20 تا زدم. امسال هم 30 تا می زنم. اینها شعار نیست. شما مرا خوب می شناسید. من اهل شعار دادن و عمل نکردن نیستم. من اگر بگویم آقای گل جام جهانی هم می شوم حتماً این کار را می کنم.

**ذهنت تا کجاها می رود. خیلی جالب است خدا وکیلی!

- برای من تمام کارها شدنی است. حتی آقای گلی در جام جهانی. کی فکر می کرد رضا عنایتی به جایی برسد که باشگاههای آلمان پایش بایستند. شما فکر می کردید؟

**راستی چی شد که نرفتی؟ بعد از پایان فصل 83 خیلی ها قصه تو و استقلال را تمام شده می دانستند. خب البته آن روزها پیشنهادات جالبی هم از آن سوی مرزها به تو شده بود اما بعد از قدم زدن توی یک برزخ طولانی آخرش ماندی ما بالاخره سردر نیاوردیم چی شد که اینطوری شد؟

- چند باشگاه خوشنام اروپایی مرا می خواستند. هم از آلمان پیشنهاد داشتم هم از ترکیه. چند تا باشگاه اماراتی همه حاضر بودند پول خیلی خوبی به من بدهند. من دوست داشتم بروم اروپا. بالاخره برای پیشتازی بیشتر رفتن به لیگ های معتبر اروپا راه را هموار می کند اما آخرش با یک جمله همه چیز تمام شد.

**چه جمله ای ؟

- با همان جمله امیرخان. امیرخان گفته بود تحت هیچ شرایطی رضا نباید برود. امسال تیم می خواهد قهرمان شود و ما به رضا نیاز داریم.

**تو قانع شدی؟ اروپا و سرنوشتی که انتظارت را می کشید را فراموش کردید و به خاطر یک جمله امیرخان ماندی! واقعاً؟

- بالاخره همه فوتبال ما منطق نیست. اصولاً ما ایرانی ها با عاطفه سرو کار داریم. وقتی می بینم مردی که برایم زحمت زیادی کشیده می خواهد بمانم به خودم می گویم: رضا این فصل را هم بمان. شاید ماندن تو باعث اتفاق فرخنده ای شود. شاید استقلال قهرمان شود و چند میلیون نفر غمهایشان را فراموش کنند.

**حالا واقعاً این تیم امسال قهرمان می شود؟ همه تیمها تا بن دندان مسلح شده اند اما... من توی این چند روز به تمام بازیکنان استقلال زنگ زدم و جز نداری چیز دیگری نشنیدم. با این وضع شاید حرف زدن از قهرمان تنها یک رویای کال باشد!

- متاسفانه همین است که شما می گویید. همه از نداری می نالند. خب بچه ها مدتهاست قرارداد بسته اند اما پولی نگرفته اند. عشق به پیراهن جای خود. اما من هم زن و بچه دارم. من هم زندگی دارم. این درست است که زن و بچه ام گرسنه بمانند چون من می خواهم توی فوتبال عاشقی کنم؟ باور کنید اگر این معادلات حل نشود و مشکل بی پولی باشگاه لاینحل بماند فاتحه قهرمانی را باید بخوانیم. من این وسط از یک چیزی خیلی تعجب می کنم.

**چه چیزی؟

- اینکه چرا باشگاه های بزرگی مثل استقلال و پرسپولیس باید این قدر با گرفتاری های مالی دست و پنجه نرم کنند. از یک طرف می گویند استقلال و پرسپولیس قطب های فوتبال ایران هستند و از طرف دیگر این دو تیم را به امان خدا رها می کنند. باشگاه هایی که یک صدم استقلال اعتبار ندارند مثل ریگ پول خرج می کنند و برای یک بازیکن معمولی صد میلیون می دهند اما توی استقلال هنوز که هنوز است بازیکنان مشکل مالی شان حل نشده است. این در نوع خودش فاجعه است. باید نسخه ای اساسی پیچیده شود.

**یک جایی مصاحبه کرده بودی و گفته بودی اگر فکر نمی کنی گاهی وقت ها توی زمین بیش از حد عصبی می شوی؟

- نه اصلا این طورنیست. فشاری که توی زمین روی ما هست روی هر کس دیگری باشد کم می آورد. من برای تیمی بازی می کنم که با هر گلش میلیون ها نفر می چسبند به سقف آسمان. من نمی توانم از کنار اتفاقات به راحتی گذر کنم.

**فکر می کنم ذاتاً آدم برونگرایی باشی؟ از حرکاتت این را فهمیدم!

- دقیقاً! من از آن دسته آدم ها نیستم که چیزی را توی دلم نگه دارم. دوست دارم صادق باشم. اگر از کسی بدم بیاید مستقیم به خودش می گویم. شاید بعضی ها ناراحت شوند اما من معتقدم بدترین خصلت انسان همین دورویی می تواند باشد. باید در هر حال خودت باشی و نیرنگ توی رفتارت نباشد.

**دوست دارم یک سوال احساسی از تو بپرسم. وقتی پیراهن سفید ایران را می پوشی و سرود ملی پخش می شود چه حالی پیدا می کنی؟ آن حس سه رنگ قشنگ را برایمان تشریح کن!

- نمی توانم تشریح کنم. مو به تن آدم راست می شود. من همیشه وقتی سرود ملی را می شنوم حس سربازی را دارم که باید تا آخرین قطره خون برای وطنش بجنگد. همیشه دست چپم را به علام احترام روی قلبم می گذارم.

**احساس رضاعنایتی وقتی قفس های توری را به آتش می کشید. ژست های بعد از گل تو همیشه با سورپرایز همراه بوده!

- خوشحالی بعد از گل توصیف ناپذیر است. مخصوصاً وقتی ورزشگاه را از شادی منفجر کنی. همیشه برای این لحظات برنامه دارم. لذت بعد از گل از لذت خود گل هم بیشتر است. بعضی وقت با بچه ها هماهنگ می کنیم که مثلاً وقتی گل زدم چکار کنیم. هر دفعه یک چیز جالبی از آب در می آید.

**تو از فوتبال چی می خواستی و به چی رسیدی؟ فکر کن و بعد بگو!

- قهرمانی و بلند آوازی. جنبه معنوی اش را هم در نظر داشتم. فکر می کنم به همه اینها دارم می رسم. فوتبال هم عین زندگی است. پر از تلخی و شیرینی. باید با آن کنار بیایی و گرنه له می شوی.

**باخت توی فوتبال یعنی اوج ناکامی. یعنی بدبیاری. یعنی یک درد. تو در این فوتبال بی رحم چیزی دردناکتر از شکست هم پیدا کردی؟ تمام این سال ها را توی ذهنت ترسیم کن لطفاً!

- آره، از شکست دردناکتر هم داریم. نامردی، دروغ، تهمت، خیانت. متاسفانه این چیزها توی فوتبال هست.

**همیشه یکسری تماشاگر به یکسری ستاره ها گیر می دهند و با سرو صداهایشان...؟

- من همیشه با دلم بازی کردم و توی عمرم کم فروشی نکردم. تماشاگران هم این را می دانند. رگ گردن من توی بازی قطور می شود چون به پیراهنم تعصب دارم. البته خب بعضی وقت ها که یکسری تماشاگر بی دلیل تیم را زیر باد انتقاد می گیرند ناراحت می شوم اما خب خوشبختانه هیچ وقت کسی حال مرا نگرفت. چون همه می دانند رضا از جانش مایه می گذارد. رضا حاضر است سرش را بدهد اما مردم ناراضی نروند خانه و شب قرص مسکن نخورند.

**آخرین باری که گریه کردی یادت هست؟ این سوال را از هر کی پرسیدیم بهم ریخت!

- اشک هم برای خودش رازی است. خدا کند هیچکس اشک مرد را نبیند اما خب من هم زیاد گریه می کنم. مخصوصاً می روم توی حیاط امام رضا و به آن رواق طلا زل می زنم. خودم اصلاً نمی فهمم چطور آن همه آب شور گونه هایم را خیس می کند. باور می کنید؟

**باور می کنیم! تو که وقتی پشت چهارراه شلوغ امضا می دهی یا توی چشم بچه هایی که دوستت دارند نگاه می کنی عصبانی نمی شوی!؟

- چرا باید عصبانی شوم. ماهر چی داریم از محبت همین مردم است اگر قرار باشد برای آنهاهم قیافه بگیریم که دیگر وا مصیبتا! تو مرا خوب می شناسی. محال است من به روی کسی که دوستم دارد اخم کنم. آنها یک امضا می خواهند. این عصبانیت دارد؟

**من دیگر سوالی ندارم. باید ببخشی!

- خواهش می کنم. خوشحالم کردید!

عنایتی:باخت فولاد گذشت ، به شکست برق فکر می کنیم 

UserName