• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1573
  • سه شنبه 1381/11/1
  • تاريخ :

گزارش پشت صحنه سریال تلویزیونی مزرعه آفتابگردان

این زمین، همه را آسمانی می کند

عده ای از بچه های مدرسه رابطه بسیار صمیمانه ای با عنایت (معلم ورزش) دارند . عنایت به دلایل مختلف از جمله نحوه غلط آموزش و همچنین مشکلات خانوادگی و اجتماعی دانش آموزان – مسائلی که با او در میان می گذارند– بسیار خسته و مأیوس شده است . او تصمیم می گیرد به روستا و خانه پدرش برگردد .  پس از پایان امتحانات نهایی ،  دوستان دانش آموز "عنایت" به دیدار او می روند . آنها تصمیم می گیرند که تابستان را در آنجا بمانند و به کمک "عنایت" زمین پدری اش را آباد کنند . همین فکر سبب تغییر مسیر زندگی آنها می شود ...

آنچه در بالا بدان اشاره شد، خلاصه ای از سریال تلویزیونی مزرعه آفتابگردان است که از سوی مهران کاشانی و رضا میر کریمی نوشته شده و فریدون حسن پور در حال حاضر آن را کارگردانی می کند .  ضمن این که بازیگران اصلی این سریال محمدعلی کشاورز، مهدی فتحی، کیهان ملکی و فاطمه صادقی  می باشند. آنچه در ذیل می خوانید ، گزارش پشت صحنه این سریال است.


بیابان کوچکی محصور در تپه ها

حاشیه روستای سیجرد از توابع شهر ساوه .  نیمروز سردی است . ابر سیاهی بر آسمان، سینه زمین آن سو، روی آن تپه، شکافته و حسین در آغوش آن شکاف آرمیده است و همه، سیاهپوشند. حسین، جوانکی شهری  است که چون پیران از سر سوز سینه، صدای دل نوازش را نثار جمع تنها، اما گرم و صمیمی همکلاسی ها و معلمشان، می کرد. در گوشه ای از پهنای همان مزرعه آفتابگردان صحنه فیلمبرداری کم کم آماده می شود.

فریدون حسن پور ، خونسرد به نظر می رسد ؛ اما اخمی به صورت دارد . با دستیارانش صحبت می کند و این سو 50 هنرور ، کنجکاو و منتظر، در سمت دیگر بازیگران صاحبان عزایند .  یکی از دستیاران، هنروران را دور خود جمع می کند . دستیار دیگری به سراغ بازیگران می رود و حسن پور حالا با سیروس عبدلی، فیلمبردار، صحبت می کند .  لختی بعد حسن پور با بلندگوی دستی هنروران را مورد خطاب قرار می دهد:

شما از محل دفن حسین که آنجاست – به تپه شکافته اشاره می کنید – به نزدیکی خودروها می آیید. 3- 4 خودرو سواری ، یکی دو وانت ، یک تراکتور و 3-2 تا مینی بوس آنجاست. پیش از سوار شدن به خودروها به صاحبان عزا یعنی کشاورز ، ملکی و دوستان دیگر تسلیت می گویید و بعد سوار می شوید.


بچه ها ی روستا

حسن پور اشاره می کند: حسین یک پسر شهری است که به دلیل علاقه به معلمش به روستا آمده ، در همین مزرعه مشغول کار شده و به دلیل بیماری قلبی از دنیا می رود ؛ اما او وصیت کرده که در همین مزرعه دفن شود .  با این که بچه تهران است اما  شما می دانید که این جزو آداب همه کسانی است که معشوق زمین اند.

پدر حسین (محمد علی کشاورز) ، راننده کامیون با موهای فرفری و صورتی پر از غم و اندوه ، در حالی منتظرشروع کار است که آخرین ترمیم گریم انجام می شود . در آن طرف ،  عنایت که پس از مرگ پدر به روستا آمده ، به عشق مزرعه آفتابگردان و چند جوان که اینجا کنار معلم، هم برای کنکور درس می خوانند، هم مزرعه داری می کنند و هم معشوق زمین اند کاملا مشخص است.

جواد زیتونی با هیات روستایی ، دیس خرما  را می گرداند و... ، مردم روستا به صاحبان عزا تسلیت می گویند و... سوار خودروها می شوند و...

کات. آقای عبدلی؟

خوب بود آقا.

و گروه بازیگران و هنروران و گروه دو نفره صدا ، گروه پنج نفره فیلمبرداری و بقیه دست از کار می کشند . بعد چند پلان بسته ، با یکی دو تغییر مکان دوربین و پلان دیگر ، حرکت به سمت شکاف تپه و یک  لحظه پدر حسین از فرط غم  ، داغ و تنهایی دیگر تاب نمی آورد و روی تخته سنگی می نشیند و قطرات اشک از گونه هایش به پایین می افتد.


آخرین پلان سکانس عزا

گروه فیلمبرداری به سرعت تراولینگ هفت، هشت متری را تراز و قطعات کرین را به آن سوار می کنند . سیروس عبدلی روی بازوی کرین، پشت دوربین قرار می گیرد و حسن پور مقابل مانیتور می نشیند و حالا دستور حرکت برای تمرین نهایی صادر می شود .

امیر نوری ، همان جوانک نمکین، این بار بر مزار حسین ، تلخ و دلخراش زار می زند . دوربین با حرکت عمودی اوج می گیرد و در انتهای قاب بیابان بچه هایی که به سمت مزار می آیند ، مشخص می شوند .

و دراین هنگام دوربین عقب می کشد و هنگامی که همه بچه ها ضجه می زنند و سرشاخه های پاییزی درخت در گوشه کادر می لرزند، دوربین دیگر تاب نمی آورد و روی به سوی دیگر می گرداند تا فاطمه صادقی خواهر حسین را در کادر خود داشته باشد .  بچه ها ضجه می زنند و خواهر حسین با فریادی از ته دل   می گوید: "بچه ها شما که اینجا توی مزرعه با حسینید. من چه کنم که باید برگردم مشهد؟"

حسن پور اینجا کات می دهد شاید به دلیل آن که قطرات اشک دیدگانش را پر کرده بود، اتفاقی که برای ما هم افتاد.

جام جم – شماره 779

UserName