• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2137
  • يکشنبه 1384/8/1
  • تاريخ :

تفنگ هاى پر در خیابان هاى خالى


دى. اچ. لارنس زمانى نوشت: «روح ذاتى آمریكایى، سخت، تك افتاده و بى تفاوت است و یك قاتل در خود دارد. این روح هرگز تا به اكنون نرم و ذوب نشده است.» اگر مبناى قضاوتمان را تعداد بسیار زیاد فیلم هاى برجسته خارجى قرار دهیم كه در فصل اخیر [در آمریكا] اكران شده اند، مى توان گفت این روح تا زمانه ما هم هنوز ذوب نشده است. در این فیلم ها، آن روح آمریكایى علاوه بر اینها خودبزرگ بین، از خودراضى، از خودمطمئن («خود» به معناى خاص و برگزیده اش) و همچنین بالغ تصویر شده است. این روح سخت و منزوى مشتاق به گذاشتن اسكلت ها در صندوق خانه و جنازه ها در قبر است و با تاریخ مشكل دارد و وقتى فشارها بر آن به زور تبدیل شود _ كه اغلب بارها هم چنین شده _ مایل است به تلفات خود بیفزاید.

كارگردان هایى مثل ویم وندرس، لارس فون تریه و دیوید كراننبرگ در فیلم هاى اخیرشان آینه هایى مضحكه وار به سمت آمریكا در دست گرفته و بازتاب هایى خلق كرده اند كه به طور متناوب كیشوت وار و گروتسك و گاهى به شكلى تكان دهنده واقعى اند. در «به سراغم نیا» آخرین فیلم وندرس، سام شپارد نقش یك بازیگر سینماى تاریخ مصرف گذشته را بازى مى كند. پسرى با صورت پرچین و چروك كه ناگهان به جست وجوى گذشته اى مى رود كه دیرزمانى از آن بریده و قطع رابطه كرده است. در «تاریخ خشونت» ساخته كراننبرگ، ویگو مورتنسن، نقش یك مرد خانواده در شهرى كوچك در آمریكا را بازى مى كند، نقشى شبیه مارلبرومن و ترمیناتور، كه گذشته اش سربزنگاه سر وقتش مى آید. در این میان در «مندرلى»، دومین بخش از تریلوژى لارس فون تریه درباره آمریكا بعد از «داگ ویل»، كه مثل همان فیلم از نظر سبك سینمایى طولانى و كشدار است و تمامش در یك استودیوى صدابردارى ضبط شده، تاریخ آمریكا در زمینه برده دارى، این بار هم به شكل یك نمایش فارس و با صورتى سیاه مورد بازبینى قرار گرفته است. نگاه انداختن به درون آمریكا توسط كارگردانان خارجى، به خصوص زمانى كه جنگى در حال وقوع است، سابقه اى طولانى دارد.

با این حال تا به امروز فیلم هاى اندكى به طور مستقیم به حمله 11 سپتامبر و دو جنگ پیامد آن پرداخته اند. در میان استثنائات مى توان به فیلم «11‎/09س01 _ 11 سپتامبر» (2003) فیلمى اپیزودیك كه براساس واكنش و نقطه دید 10 كارگردان خارجى (به علاوه شان پن) به حمله فوق ساخته شده و فیلم «سلول هامبورگ» به كارگردانى آنتونیا برد (2004) كه فیلمى ساخته شده براى تلویزیون بریتانیا درباره هواپیماربایان است، اشاره كرد. اكثر فیلمسازان یا قضیه را نادیده گرفته اند یا به شكلى فرعى و غیرمستقیم به آن پرداخته اند از جمله كن لوچ در فیلم «یك بوسه مشتاقانه» (2004) كه فیلمى انگلیسى است درباره مرد و زنى كاتولیك كه در آن دانش آموزان اسكاتلندى یك دبیرستان در حین گوش دادن به ترانه «میوه بیگانه» بیلى هالیدى، چیزهایى درباره نژادپرستى آمریكایى مى آموزند.

اما به نظر مى رسد این دوره خاموشى پس از 11 سپتامبر در حال محو شدن است. جدا از سه فیلم «تاریخ خشونت»، «مندرلى» و «به سراغم نیا» در ماه هاى آینده اكران عمومى فیلم «وندى عزیز» هم در راه است كه فیلمنامه اش نوشته لارس فون تریه و كارگردانش یك دانماركى دیگر به نام توماس وینتربرگ است و موضوع عشق و علاقه آدم ها به اسلحه را پى مى گیرد. دیگر فیلم در راه «جایى كه حقیقت پنهان است» فیلمى درباره هنر و سرگرمى قتل و جنایت در آمریكا است كه توسط كارگردان كانادایى آتوم اگویان ساخته شده. مركز توجه این فیلم ها، آمریكایى هاى مرموز و زشتى نیستند كه مشغول انجام تجارت هاى مرگبارشان در خارج از كشورند، در عوض این فیلم ها درباره شهروندان معمولى آمریكایى است _ پدر و مادرها، پسرها و دخترها _ كه دستانشان آلوده و گاهى هم غرقه به خون است. آمریكایى هاى معمولى، خندان و گناهكار.

«به سراغم نیا» توسط سام شپارد نوشته شده كه قبلاً هم در سال 1984 با وندرس فیلمنامه «پاریس _ تگزاس» را نوشته بود. این فیلم هم مثل آن اثر، بر محور پدرى بى مبالات مى چرخد كه با تجدید ملاقات با فرزندى كه سال ها است او را واگذاشته، به مرور دوباره گذشته اش مى پردازد و با آن سازش مى كند.

20 سال پیش وندرس این تجدید دیدار را در هاله اى رمانتیك و زخمه هاى سوزناك راى كودر در حاشیه صوتى فیلم پیچیده بود. «به سراغم نیا» هم خیلى نرم و آرام است كه پر است از صحنه هاى لطیفى كه كاراكترها در آن با احساسات شان دست به گریبان مى شوند. اما برندگى تازه اى به دیدگاه این پدر آواره اضافه شده و خشم جاى نومیدى و یاس را گرفته و آن را كم رنگ تر كرده است. درست مثل خود كاراكتر سام شپارد كه یك كابوى دنیادیده و عاشقى قدیمى است كه در واقع مرده و محو شده و فرزندانش بدون او بزرگ شده اند.

وندرس هم به نوبه خود در دوران آلمان پس از جنگ بزرگ شده، كامیك هاى آمریكایى مى خوانده، موسیقى آمریكایى گوش مى كرده، فیلم هاى آمریكایى مى دیده و كتاب هاى آمریكایى مى خوانده است. او جایى گفته: «مى سى سى پى هاكلبرى فین، براى من، واقعى تر از رود راین و موزل بود.» بنابراین تعجب نمى كنیم وقتى كه او در فیلم «سلاطین جاده / در گذر زمان» (1976) از قول كاراكتر اصلى فیلمش كه مردى آلمانى است بگوید: «یانكى ها ناخودآگاه را استعمار كرده اند.» كاراكترهاى فیلم، دو مرد آلمانى، در جاده هاى آلمان سفر مى كنند در چشم اندازهایى از فضاهاى باز و بیكران كه شباهت تكان دهنده اى با غرب وحشى آمریكا دارد، مخصوصاً چشم اندازها و مناظر فیلم هاى جان فورد.

وسترن همواره جایگاه ویژه اى نزد وندرس داشته، همان طور كه خودش گفته به عنوان یك آلمانى كه در كشورى بدون اسطوره و در حال انكار گذشته اش به دنیا آمده «طعمه اى آسان» براى رویاى آمریكایى بوده است.

این اسطوره ها [از جمله وسترن] دیرزمانى فیلمسازان خارجى را مفتون (یا آغشته) خود كردند، در كمترین حالت، دست كم از آنجا كه آمریكا براى مدت طولانى داستان هایش را به جهان صادر كرده نمى توان آنها را نادیده گرفت یا از آنها اجتناب كرد. غوطه ور بودن وندرس در هر چه كه آمریكایى بوده، یادآور جمله اى است از لارس فو ن تریه: «هشتاد درصد از آنچه به مغز من خطور مى كند، ریشه و اساسى آمریكایى دارد.»این موضوع مطمئناً مجال بیشترى باقى نمى گذارد و مى تواند این نكته را توضیح دهد كه چرا فون تریه دوباره همان بازى و فوت و فن به كار رفته در «داگ ویل» را در فیلم جدیدش با بازسازى دوران ركود اقتصادى آمریكا، خطوط گچى روى زمین و برانگیختگى برشتى، تكرار كرده است. غیبت نیكول كیدمن كه در «داگ ویل» حضور داشت، در اینجا گویى هرگونه حس كشف و ریسك را نیز با خود برده است. حالا این بار در عوض برانگیختگى و تحریك به شكل عمده بر عهده بازیگران سفیدپوستى گذاشته شده كه با زغال آنها را سیاه كرده اند.

«مندرلى» هم مثل «داگ ویل» با یك آمریكایى ساده دل كه به شكلى حیوانى تمام آدم هایى را كه زمانى قصد كمك به آنان را داشته قلع و قمع مى كند، به پایان مى رسد. این آدم خوش نیت خطرناك (كه این جا برایس دالاس هاوارد نقش اش را بازى مى كند) یكى از معروف ترین جملات داستان معروف گراهام گرین، «آمریكایى آرام» (1955)، را به ذهن مى آورد، آنجا كه راوى انگلیسى درباره كاراكتر جاسوس داستان مى گوید: «هرگز مردى را نمى شناختم كه این چنین انگیزه و محرك بهترى براى تمامى مشكلاتى را كه باعث شان شده داشته باشد.

چنین دیدگاهى از آمریكایى ها، سادگى و جذابیت مرگبارشان، تضاد سرراستى با هواخواهى و اشتیاق سینمادوستان بریتانیایى و اروپایى اى دارد كه از پى جنگ دوم جهانى به ستایش كارگردانان آمریكایى مى پرداختند. همان سالى كه داستان گراهام گرین منتشر مى شد، منتقد و فیلمساز در حال ظهور فرانسوى، ژاك ریوت، درباره مولفان مورد علاقه آمریكایى اش گفت: «خشونت ابتدایى ترین خاصیت و فضیلت آنها است.»

براى ژاك ریوت كه آن زمان هنرمندى جوان و در حال معروف شدن بود (و آزادسازى پاریس توسط آمریكایى ها را به عنوان خاطره اى زنده در ذهن داشت) احتمالاً در فیلمسازانى كه به شكلى ویران كننده با مشت زدن هاى زیاد، انفجارها، ریتم سریع و تكنیك هاى تند و منقطع فیلم مى ساختند، چیزى ترسناك وجود داشته است. اگر پس از بیش از نیم قرن بعدتر، هنوز كلمات ریوت طنینى از واقعیت در خود دارند، بخشى اش شاید به این دلیل باشد كه گاهى این حس به ما دست مى دهد كه خشونت «تنها» فضیلت و خاصیت سینماى آمریكا است.

نسل فیلمسازانى كه ریوت به آن تعلق داشت، عشق شان به سینماى آمریكا را به وضوح ابراز مى كردند. آنها هم مثل وندرس عاشق این سینماى بى پروا، جسور و نیرومند بودند كه به شكلى پارادوكس وار، تا حدى توسط مهاجران اروپایى كه به آمریكا رفته بودند بنا شده بود و فیلم هاى اولشان این عشق به تقلید از ژانر و مرثیه هایى براى همفرى بوگارت را بازتاب مى داد. اما آن عشق تغییر كرد و به خصوص در طول جنگ ویتنام حسابى ترش شد و فیلمسازان هرچند به شكلى دوجنبه اى به حمل آن مشعل ادامه دادند.

فاسبیندر زمانى گفته بود: «دوست دارم فیلم هاى هالیوودى بسازم، یعنى فیلم هایى بسازم به همان اندازه شگفت آور و جهانى اما در عین حال نه مثل هالیوود ریاكارانه و متظاهر.» دیوید كراننبرگ در «تاریخ خشونت» دقیقاً به چنان هدفى زده است.

داستان فیلم كه برداشتى از داستان مصورى به همین نام اثر جان وگنر و وینس لاك است، درباره مرد متاهلى در شهرى كوچك در آمریكا است كه نقشش را ویگو مورتنسن بازى مى كند و به نظر مى رسد واقعاً آنچه كه ظاهرش نشان مى دهد نیست. فیلم یادآور اثر كلاسیك نوآر «بیرون از گذشته» (ژاك تورنور، 1947) است كه در آن رابرت میچم نقش یك كارآگاه سابق را بازى مى كند كه دوباره درگیر ماجراهاى پلیسى مى شود، فیلمى كه پراز هیجان، دلهره و تفنگ بازى هاى هالیوودى است. اما كراننبرگ تنها به نمایش ضربات اكشن بسنده نمى كند، او علاوه بر این خشونت آمریكایى را نشانه مى گیرد، چه واقعى، چه نمایشى اش را.

« تاریخ خشونت» نسبت به تمام شلوغ بازى هاى فون تریه، از تریلوژى ناتمامش گرفته، تا «وندى عزیز»، حمله اى بس شدید تر و موفق تر به اسطوره آمریكایى در باب احیاى دوباره خشونت است. خود بینى دماغ سربالا و طنز شیطان صفتانه فون تریه، شدیداً و به شكل اندوه بارى او را در هر دو فیلمش ناموفق كرده، خصوصاً در مورد مسئله نژاد پرستى، كه تلاش هاى خام دستانه و ناموفقش در جهت انتقاد شدید از نژاد پرستى سفیدپوستان به انتقال كلیشه هاى نژادپرستانه هر دو نژاد سفید و سیاه منجر شده است. این محاسبه اشتباه در فیلم جدیدش چنان نفس گیر است كه اصلاً با هرچیز دیگرى كه مى خواسته نشان دهد و در ذهن داشته اتصال كوتاه مى كند. حتى وقتى فون تریه بار دیگر ترانه «آمریكایى هاى جوان» دیوید بووى را مثل داگ ویل بیرون مى كشد و آن را روى تصاویر آمریكایى هاى بى خانمان مى گذارد، مثل عكسى كه در آن مرد سیاهپوستى كه مشغول مواد كشیدن است در پیش زمینه برج هاى دوقلو دیده مى شود، در ثبت هرگونه معنا در هر سطحى شكست مى خورد.«وندى عزیز» هم به شكل مشابهى دگماتیك است. این فیلم هم مثل داگ ویل و مندرلى، در شهرى كوچك در آمریكا كه خودآگاهانه جعلى و ساختگى است مى گذرد، یك دهكده وطنى پوتمكین وار، هرچند اینجا دیگر دیوارها واقعاً دیوارند و با گچ ترسیم نشده اند. در این ضمن دوره زمانى فیلم از روى قصد مبهم و سربسته باقى مانده است و تنها اشاراتى به نشانه هاى معاصر و قدیمى مى شود كه در مجموع نشان مى دهد چیزى تغییرناپذیر در وضعیت و مردمان آن وجود دارد. «وندى» نام اسلحه محبوب و متعلق به یك بیگانه جوان است كه نقشش را بازیگر انگلیسى، جیمى بل، بازى مى كند. شخصیت مركزى این فیلم هم مثل دو بخش اول تریلوژى آمریكایى فون تریه، جوانى معتقد به عدالت و تقواى نفس است كه در نهایت به خشونتى آخرالزمانى دست مى زند. وینتربرگ اما هوشیارانه از راه انداختن یك نمایش سیاه بازى (MINSTREL SHOW)1 در فیلمش صرف نظر كرده است.

«جایى كه حقیقت پنهان است» به همان زمینه ها و عوارض مشابه فیلم هایى كه ذكر شان رفت و محل وقوعشان در آمریكا است اشاره دارد اما به شیوه دنیاى سرگرمى. فیلم دنبال كننده فراز و نشیب هاى متزلزل و پست یك تیم كمدى است- بسیار شبیه زوج دین مارتین و جرى لوئیس در اوج دوره فعالیتشان در دهه 1950 كه تظاهر بیرونى شان شیرین و سانتى مانتال و در درون تلخ و فاسد شده بودند- كه به انشعاب و اختلاف موجود در خود كشور آمریكا طعنه مى زند. فیلم احتمالاً بازتاب دهنده برخى از تجربیات شخصى خود آتوم اگویان در زمان كاركردن در صنعت سینماى آمریكا است. (زوج گنگستر فیلم، یادآور برادر هاى معروف حاضر در صنعت فیلمسازى است) اما قدرت فیلم و نقطه اصلى توجه و دلمشغولى اش، دیدگاهش از سرگرمى به عنوان مذهب ملى [مردم آمریكا] است.

چادرى عظیم كه شهروندان از هر رنگ و عقیده اى زیر آن هدف هاى مشتركى مى یابند و به خیر و رفاه مشتركى مى رسند. فیلم به این نكته اشاره دارد كه تجارت اصلى آمریكا، تجارت نمایش است.

كراننبرگ هم در «تاریخ خشونت» به چنین ریسكى دست زده، او هم از ضربات آشناى فیلم هاى هالیوود استفاده مى كند (قطع هاى سریع و قوى، تنش هاى غیر قابل تحمل، جست و خیز هاى موبرتن راست كن) تا عشق و جنون ما را نسبت به خشونت هم روى پرده و هم بیرون از آن به نقد بكشد. هم كراننبرگ و هم اگویان به عنوان فیلمسازان كانادایى، از مزیت و فرصت نزدیك بودن به آمریكا بهره مندند. در فیلم هاى آنها از سانتى مانتالیسم لطیفى كه فیلم هاى وندرس را در پیله خود پیچیده اند خبرى نیست و نیش و كنایه ملایم آنها، بسیار شدیدتر از هوچى گرى فون تریه موثر و تكان دهنده است.

برخلاف فون تریه كه آزمایش و تجربه ضدرئالیست اش براى بار دوم خسته كننده و ملال آور است، كراننبرگ و اگویان، استراتژى ها و لذات سینماى كلاسیك هالیوود را به نفع خود به كار گرفته اند.نكته مهم و معنى دارى است كه هم «تاریخ خشونت» و هم «جایى كه حقیقت پنهان است» از دیوید لینچ تاثیر گرفته اند كه در نمایش هاى ترسناك (GRAND GUIGNOL)2 خوش آب و رنگش، همواره و همیشه رویاى آمریكایى از كابوس غیر قابل تشخیص است. هرچند كه اگویان در نهایت با گیرافتادن در مكانیك پیرنگ بیش از اندازه شلوغ فیلمش، راه خود را گم مى كند اما كراننبرگ در منتقل كردن حس كابوس وارى به ترسناكى كابوس هاى لینچ موفق است، هرچند در این كابوس جاى اغوا گرى ها و رانندگى در بزرگراه گم شده بى پایان به مقصد ناكجا آبادى در آمریكا خالى باشد. كراننبرگ از تب و تاب و جنون موجود در خون آگاه است. او همچنین از اغوا گرى و گمراه سازى تصاویر مربوط به مرد انتقام جو و خون خواه تك افتاده و تنها مطلع است. مرد خشن و تنهامانده اى كه با تفنگ آماده به شلیكش در خیابان پرسه مى زند. او قبلاً این آدم را دیده، باز هم خواهد دید. ما هم همین طور.

پى نوشت ها:

1- MINSTREL SHOW : یك فرم تئاتر بومى آمریكایى كه شامل یك گروه بازیگر و نوازنده دوره گرد سفید پوست است كه صورتشان را با زغال سیاه كرده اند و مصالح نمایش آنها آواز خواندن و رقصیدن كاریكاتوروار از برده هاى سیاه پوست است. این فرم نمایش در انگلستان هم مثل آمریكا پرطرفدار بود و اوج آن به سال هاى 1850 تا 1870 برمى گردد.

GRAND GUIGNOL -2: نمایشنامه هاى كوتاهى كه در قرن نوزدهم میلادى در كاباره هاى پاریس پرطرفدار بودند خصوصاً در سالن تئاتر گران گینول، این نمایشنامه ها بر موضوعاتى چون خشونت، وحشت، و سادیسم تمركز داشتند. هرچند گران گینول حدود سال1908 وارد لندن شد اما ذاتاً به عنوان یك فرم تئاترى پاریسى باقى ماند.

مطالب مرتبط

  آخرالزمان در سینمای هالیوود 

منبع : شرق

UserName