• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 8412
  • پنج شنبه 1384/7/21
  • تاريخ :

مصاحبه با کوروش باقری(مربی و دوست صمیمی رضازاده)


بیوگرافی

شهریور هزار و سیصد و پنجاه و شش در خیابان مسیرنفت کرمانشاه به دنیا آمد. خانواده با ورزش میانه ای نداشتند و مخالفت هم می کردند اما بر خلاف اعتراض های پدر و مادر سیاوش که برادر بزرگ کورش بود به وزنه برداری رفته بود و همین دلیل انتخاب کورش بود. کورش علاقه ای به این رشته نداشت اما آن را انتخاب کرد. البته در دوران دبیرستان بیشتر والیبال بازی می کرد اما بعد از آن، بیشتر وزنه برداری دنبال کرد تا به قهرمانی رسید. در آموزشگاه ها هم برای والیبال و هم برای وزنه برداری انتخاب می شد. تا این که اولین مدال را در مقطع نوجوانان استان بدست آورد (وزنه برداری) آن موقع تنها سه ماه از تمرینات جدی او می گذشت. بعد از یک سال در جوانان ایران سوم شد. و وقتی سال 73 قهرمانی جوانان را بدست آورد به اردوی تیم ملی دعوت شد. سال بعد در مسابقات جوانان آسیا شرکت کرد و مدال نقره را از آن خود کرد. اوایل سال 75 بود که برای مسابقات ژاپن در ترکیب بزرگسالان قرار گرفت و آن زمان مقام ششم را کسب کرد بیست روز بعد در جوانان جهان که در لهستان برگزار می شد عنوان چهارم را بدست آورد. در همان سال رکورد جوانان آسیا را هم شکست. یک سال بعد در مسابقات جوانان جهان در آمریکای جنوبی مدال طلا را برای ایران کسب کرد، مدالی که بیست و سه سال بود رنگ آن را ندیده بودیم. و آن یکی از خاطره انگیزترین قهرمانی های کورش بود چرا که در آخرین لحظات به مسابقات رسیده بود (دوران سربازی را می گذراند و برای خروج از کشور با مشکل مواجه بود) در آن مسابقات همچنین جواد خوشدل و محمد حسین برخواه مدال نقره کسب کردند. و یکی از بهترین نتایج برای ایران بدست آمد. باقری در سال 77 نیز با تیم بزرگسالانن در بازی های آسیایی بانکوک مدال نقره و سال بعد در مسابقات آسیایی طلا گرفت. همان سال در انتخابی سیدنی امتیاز لازم برای شرکت در المپیک را کسب کرد اما باید شانسی و به علت اختلاف وزن چهارم شد و از دست یابی به مدال المپیک باز ماند. وی همچنین در آنتالیای ترکیه در سال 2001 با رکورد عالی قهرمان شد. بعد از آن از ناحیه ی زانو آسیب دید، اما با این حال در بوسان مدال نقره کسب کرد و در جهانی لهستان سوم شد. او مقام اول ستارگان جهان در روسیه را نیز دارا به سر می برد و جواز حضور را نیز بدست آورده بود اما دو ماه به المپیک مانده بود که انگشت دست اش دچار نیش عقرب شد و از آن جا که دست در وزنه برداری نقش مهمی دارد، این بار نیز نتوانست امیدی به کسب مدال المپیک داشته باشد. اما در آتن به عنوان مربی رضا زاده حضور یافت. در حال حاضر هم تمرینات خود را شروع کرده تا بتواند دوباره در عرصه ی ورزش بدرخشد.

کورش باقری

مقدمه

خیلی وقت ها با خودم فکر می کردم، چطور می شود که یک نفر وزنه برداری را انتخاب می کند. چه چیز آهن او را جذب می کند، سختی آن؟ و آن روز فهمیدم که آری، سختی آهن.از آن جهت که سخت کوشی را برای آدمی تداعی می سازد. از آن رو که امیدواری را در انسان پرفروغ می کند. کورش می گوید مغرورترین آدم ها هم جلوی آهن کم می آورند. او می گوید بی روح بودن آهن باعث می شود در بدترین شرایط هم روحیه ات را حفظ کنی. وقتی این کلمات را بر زبان می آورد لبخند را بر لبانم زنده ساخت. بی اختیار گفتم چه تعبیر زیبایی! شاید هیچ وقت فکر نمی کردم یک وزنه بردار چنین نگاهی داشته باشد.

وقتی با آن چهره ی گرفته وارد اتاق شده بود، با خودم گفتم اشتباه نکرده بودم، او سر و کارش با جسمی از جنس سخت است. او یک وزنه بردار است. حدسم درست از آب در آمد. اما حالا نظرم این نبود حالا به خودم و افکارم می خندیدم. او با اعتقادات اش هر چه واژه ی تیره بود را در وزنه جمع کرده و با پرتاب، از خودش دور کرده بود.

دلم می خواست از او بپرسم چرا این روزها این قدر دور است. می دانستم هر چه هست به مصدومیت مربوط است. همان چیزی که کابوس ورزشکاران است و البته طرفداران، اما می خواستم او، خود بگوید. از وقتی گفته بودند با کورش مصاحبه دارم مدام تصویر او بعد از قهرمانی رضازاده برایم تداعی می شد. آن موقع که تلویزیون او را نشان داده بود و آن قدر خوشحال می نمود که از چشم هیچ فردی دور نماند. آن زمان ماهم خوشحال بودیم و به گمانم او از همه خوشحال تر بود. به عنوان مربی رضازاده به آتن رفته بود. حسین اصرار زیادی داشت که کورش مربی او باشد. و حالا مربی، حسین را در آغوش کشیده و تمام صحبت اش را نثار او می کند. مربی ای که قرار بود خودش هم در آتن وزنه بزند. او هم باید در جایی چون حسین می بود. قرار بود او هم شادی را بر دل های مردم میهمان کند. او هم برای آن سفر، آرزوها داشت. برای المپیک آتن خواب ها دیده بود درست از همان زمان که حکم رفتن را با شایستگی هایش امضا کرده بود اما... و حالا کورش در مقابل من نشسته است و وقتی از خود او سوال می کنم، با حرف هایش بر افکار من صحه می گذارد. می گوید از برد حسین، آن قدر خوشحال شدم که به یاد ندارم برای خودم این قدر خوشنود شده باشم. آن زمان کورش از یاد برد مدالی را که دوست داشت برگردن بیاویزد. و شادی هایش را در شادی حسین دید. او از مدال چشم شست، آن چیزی که از ابتدا انگیزه ی وزنه زدن بود برایش. و در عوض به روی سرنوشت چشم گشود. و با دلی به وسعت همه ی بزرگی هایی که در عرصه ی ورزش دیده بود اعتقادش را به "قسمت" پررنگ تر کرد.

... چه آدم های پاکی!

فضا را سکوت در احاطه ی خود دارد. او آهسته گام بر می دارد. به محوطه نزدیک می شود. دستان اش را در گرد سفید فرو می برد. هیچ از وزنه و وزنه برداری خودش اش نمی آمد. وزنه را از سیاوش به یادگار دارد. و حالا این کورش است که به میدان می رود. روبروی جمعیت ایستاده و به میله ای که باید وزنه ها را تاب بیاورد. غرورش را بر زمین می اندازد و با آهن در می افتد، که او نیز باید تاب بیاورد در برابر جسمی سخت. تمام توان اش را در بازوانش و در همه ی وجودش یکی می سازد. سر را بلند می کند. یا علی! زیر لب زمزمه می کند. خم می شود. یا ابوالفضل! بر قلبش حک می کند. میله، در دست ها جای گرفته که او بلند می شود، یا خدا! آهن بی روح را بر زمین می اندازد. همین کلمات روحانی بود که او را به این جا کشاند. آن زمان که نوجوان بود و از سر تفریح به باشگاه می رفت مجذوب این رسم قشنگ شده بود. رسمی که نه فقط از سر عادت که نشات گرفته از باوری زیبا بود. با خودش فکر کرد که چه آدم های صاف و پاکی، هیچ از وزنه برداری خوشش نمی آمد، تنها چیزی که وزنه برایش تداعی می کرد سرو صدای فلزی سخت بود، سالنی کوچک پر از گرد و خاک، آن سالن کوچک حالا چه قدر قشنگ می نمود. وزنه را می کوبد. سخت فضا شکسته می شود. خسته است، در آغوش مربیان جای می گیرد. گل کاشتی کورش!

مدتی است دیگر از او خبری نیست، کجاست آن مرد قوی که نیرو و انگیزه در چشمانش چون نور می درخشید. او نیز اسیر دردی است که برای هر ورزشکاری، خنجری است بر دل، آسیب دیدگی!

هیچ از تو پرسیدند کجایی، چرا این روزها پیدایت نیست؟ آن ها که روزگای به خاطر در کنار تو بودن چه نفع ها که نمی بردند(!) این روزها چه قدر سراغت را می گیرند؟ از یادشان رفت که کورشی هم هست. اما چه خوب! چه خوب که روزگار دست آدم ها را رو می کند، آن ها را می شناساند. تو که با همه رو راست بودی، تو که با صداقت زندگی ات را معنا داده بودی، چه کشیدی وقتی ناگهان پشت ات خالی شد!

شور خفته

از آن جا که سیاوش وزنه بردار بود حس می کرد اگر این رشته را انتخاب کند یک قدم جلوتر از بقیه خواهد بود. و گرنه هیچ تعلقی به آن حس نمی کرد. تا آن موقع فقط والیبال کار می کرد. اما ... وقتی اولین مدال زندگی را به گردن اش آویختند، وقتی شور افتخار در او بیدار شد، وقتی طعم خاص برتر بودن را چشید، به رشته ای که انتخاب کرده بود جور دیگری نگریست. آهن شد انگیزه ای برای تلاش، راهی برای اثبات وجود، آن مدال را هنوز هم دارد، همان که در مسابقات نوجوانان استان از آن خود کرد. از همان زمان نسبت به داشتن مدال، میل زیادی پیدا کرد.

گفتم پدر و مادر هیچ دوست نداشتند که بچه ها حرفه ای ورزش کنند. اما به هر حال این اتفاق افتاد. تا زمانی که کورش نایب قهرمان جوانان آسیا شد، خانواده علی رغم نارضایتی، دیگر به او اعتراضی نکرد اما مشوق او هم نشد. از آنجایی که کورش پسر کوچک بود کمتر در مورد او سخت گیری می شد. و بیشتر محدودیت متوجه سیاوش بود. چرا که به نوعی باید الگوی خواهر و برادرهایش می شد، نمی دانم گفتم یا نه که آن ها پنج خواهر هم دارند.

بن بست

بعد از آن کورش وارد دنیای قهرمانی شد. آن زمان اسم و رسم برایش مهم بود مثل همه ی ورزشکارها، گرفتن مدال هدف او شده بود. اما وقتی زمان می گذرد دنیا هم تغییر می کند. آرزوهای آدم ها نیز رنگ تغییر می گیرد. بعد از المپیک سیدنی بود که حس او به ورزش و به قهرمانی عوض شد. انگار که ورزش مدت کوتاهی است. و دیر یا زود باید کنار رفت. دیگر چه فرقی می کرد که در نشریات از آدم اسمی باشد یا نه وقتی مشکلات خودنمایی می کند و وقتی به بن بست می رسی. تا جایی که با آن همه اسم و رسمی که سال هاست با توست، حتی نتوانی در لیگ حضور داشته باشی. از وقتی جراحی های مدام زانو پیش آمد، او تازه داشت می فهمید مادیات چه نقش مهمی دارد. وقتی زمانی پله ی ترقی بوده ای اما همان ها که روزی برای شان از جان مایه گذاشته ای حتی علیه تو موضع می گیرند. کم کم آدم ها از تو دوری می کنند. دیگر برای شان نفعی نداری!! وای خدای من چه قدر تلخ است قصه ی دلیگری یک ورزشکار. او همه اش طفره می رود. از گفتن سر، باز می زند. می گوید رسم قشنگی نیست که بخواهد بازگو شود. اما من دلم می خواهد بگوید. بالاخره جایی باید حرف های دل را گفت. یا شاید باید تا همیشه در سینه پنهان کرد؟

کورش لبخندی می زند و می گوید اما مهم نیست. وقتی می بیند هنوز هم کسانی هستند که او را به خاطر خودش می خواهند، به خاطر صداقت اش، امیدی در او بیدار می شود. بچه های دانشگاه او را دوست دارند، کورش را نه مدال هایش را. (از یادم نرود بگویم که او لیسانس تربیت بدنی دارد.) هنوز هم در این وانفسا، عشقی هست، امیدی هست. آن هم برای مردی که در طول زندگی به خودش اجازه نداده که ناامید شود. می گوید وقتی مادرم از من راضی است دیگر چه می خواهم؟!

هنوز درگیر آسیب زانو بود، در بلغارستان جراحی کرده بود تا بلکه به مسابقات کانادا برسد برای این که جواز حضور در آتن را بدست بیاورد. همه چیز خوب پیش می رفت او در چند مسابقه هم شرکت کرد، اول آسیا شد. در کانادا موفق بود. اما انگار قسمت جور دیگری رقم زده بود. دست اش را عقرب زد. و تا جایی کشید که حتی می خواستند آن را قطع کنند اما راهنمایی های دکتر گوشه از این کار صرف نظر شد. ولی عدم هماهنگی بدن باعث شد و از ناحیه ی کتف و کمر هم آسیب ببیند و خیال المپیک را از سر بیرون سازد. اردو را ترک کرد. اما با اصرار فراوان رضا زاده به عنوان مربی در کنار او حضور یافت و تا قهرمانی او را همراهی کرد.

از خرداد ماه امسال نیز دوباره تمرینات اش را شروع کرده است. می خواهد روزهای اوج را دوباره بسازد. دکترها به او می گویند اگر ادامه بدهد شاید تا چهار پنج سال آینده حتی از عهده ی کارهای روزانه اش هم باز بماند. اما او زیر بار نمی رود. می گوید احساسم به من ندا می دهد با این شرایط هم می شود کاری کرد.

... و من به یاد نوجوانی می افتم که وزنه برداری را دوست نداشت.

دلم می خواهد بدانی...

کورش! دلم می خواهد بدانی که همه دوست داریم برگردی. دوباره برگردی با توانی بیش از پیش. برگردی و مثل همیشه غالب باشی و به قول خودت غرور را بشکنی و با کوبیدن وزنه، امید را در قلب خودت و قلب همه زنده کنی. تو با نگاهت و با انگیزه ات به من یاد دادی که باید بجنگم. به من یاد دادی که می توان به دنیا جور دیگری نگاه کرد و می توان از هر چیزی که در اطراف مان می بینیم درسی برای زندگی بگیریم. تو با حرف هایت به یادم آوردی که در عین داشتن اختیار، چه بسیار وقت ها که باید در برابر سرنوشتی که برایمان رقم زده اند سر تسلیم فرود آوریم. که در هر چیز حکمتی است. و هر حادثه ای می توان نشانه ای باشد و من این ها را می دانستم اما گویی از یاد برده بودم. و حالا این ها را از زبان تو می شنوم.

تو، یک وزنه بردار.

UserName