• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2920
  • چهارشنبه 1384/7/13
  • تاريخ :

یادی از روزهای هجرت امام به پاریس

مریم جان سلام

مدتهاست به صندوقخانه ی خاک گرفته ذهنم سر نزده ام، اما تلفن تو مرا مجبور کرد تکانی بخورم و از لابه لای تکه های روی هم ریخته ی زمان، ارزشمندترین آن را بجویم، هرچند گوشه ی کتابچه ی سال 57 روزگارم زرد شده، اما خطوطش هنوز خواناست.

تو مرا به استهکلم بردی، آن روزهایی که بیست ساله بودم، و هر نفسم همراه دم و بازدم جنینی بود که به زور می خواست با نای من تنفس کند و حقش را هم به خوبی می گرفت. یکی از روزهای مکرر ابری ماه اکتبر، تازه از کلاس زبان آمده بودم که چشمم به نامه ی روی میز شوهرم افتاد «ما رفتیم سمت فرانسه، اگر ندیدمت خداحافظ.» و بعد توضیح داده بود که «با توجه وضعیتت ببخش اگر نمی توانم تو را همراه خودم ببرم.»

صحبت به دو روز قبل بر می گشت؛ وقتی به ما زنگ زدند و گفتند امام از عراق حرکت کردند و رفتند پاریس و ما دیگر نه می دانستیم درس و افتادن ترم چیست، و نه نوزادی که قرار است بیست روز دیگر بیاید.

علی معتقد بود تنها فرصتی است که یک بار در زندگی دست می دهد و ما می توانیم «او» را ببینیم. مثل کسی که از قافله ای جا مانده باشد، سرد و متحیر ایستاده بودم. می خواستم به شوهرم بگویم من صبح به دکتر سر زدم و او اجازه سفر زمینی را داده است...

شب که رسید من زودتر از علی با قطار به «لوند» رسیدم، وبه آنها ملحق شدم (ماشین آنها در راه خراب شده بود). لوند شهری بود در مرز جنوبی سوئد و ما آنجا دوستی داشتیم؛ می دانستم مجبور است آنجا اطراق کند. با بنز 180 دیزلی رهسپار اتوبان های آلمان شدیم. حدود 1500 کیلومتر راه را با سرعت 80 کیلومتر در ساعت طی کردیم، در مرز فرانسه همه ی اسباب های ما را گشتند و از پاسپورت های ما کپی گرفتند تا به سفارت ایران بدهند.

پاریس شهر بسیار متفاوتی بود، خیلی گرمتر، شلوغتر و بی نظم تر از استکهلم. باورم نمی شد: خیلی از کوچه هایش مثل خیابان لاله زار بود و پر از توریست و اماکن تاریخی. به در خانه ی یکی از دوستانمان - دی گوهری زاد- از همان بچه های مذهبی با محبت آن دوره که در ِ خانه هایشان به روی همه ی بچه مسلمان ها باز بود رفتیم. شب ها توی آشپزخانه می خوابیدیم و روزها به دنبال امام؛ پرسان پرسان به خانه ی بنی صدر رسیدیم. گفتند امام تا دیروز آنجا بودند و رفتند نوفل لوشاتو. به خاطر دارم که حدود یک ساعت راه می رفتیم تا به نوفل لوشاتو می رسیدیم؛ مثل یکی از شهرهای کوچک شمال بود، و تنها یک خیابان باریک داشت.

وقتی در چوبی آن باغچه ی سبز را پیدا کردیم، باورم نمی شد انبوه آدم هایی را ببینیم که مثل خودمان باشند، هر کدام از جایی آمده بودند و خانم هایشان هر کدام با شکل خاصی حجاب داشتند. و چند خبرنگار و عکاس؛ و ما مواظب بودیم در قاب عکس قرار نگیریم. درست به خاطر دارم افرادی که آنجا بودند آرام می رفتند و می آمدند و گویا هر کدام طبقه ی خود را به درستی از قبل می دانستند.

برای نخستین بار آسیه احمد را آنجا دیدم، چقدر خوش برخورد و پذیرا؛ وقتی دور هم می نشستیم بی هیچ تکبری سر صحبت را باز می کرد. نخستین باری که امام آرام از پله های کنار اتاق پایین آمدند و وارد حیاط شدند، علی زانوهایش سست شد و بر زمین نشست و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن. امام از او خواستند کنارش بنشیند و نوازشش کردند. برای من واکنش شوهرم به دور از انتظار بود چون به هیچ وجه او را شخصیتی احساساتی نمی شناختم.

نمازهای امام به جماعت برگزار می شد و روزهای نخست ورود ما، فقط دو ردیف مرد و یک ردیف زن پشت سر امام صف می بستند. توی حیاط جلوی آن درخت سیبی که به آن تکیه می دادند نماز می خواندیم. خیلی ها از جمله دکتر یزدی، بنی صدر و مرحوم حاج آقای فردوسی پور آنجا بودند. همان روزها با شهید محمد منتظری آشنا شدم که او را با نام مستعار صدا می زدند و از نحوه ی برخورد دیگران با وی من متوجه شدم که اصرار بر این است که کسی او را نشناسد، و هم این که از خانواده ی بزرگی است. روزها بین ساعت های نماز، امام یکی دو تا مصاحبه داشتند و به همان درخت سیب تکیه می دادند. به قدری جمله های امام ساده بود که برادر شوهرم که به همراه ما آمده بود با حیرت گفت این آدمی که می گویند اینست؟

امام خیلی کم حرف بودند و پنج شش نفر آدمی که دورشان می نشستند به اصرار از ایشان می خواستند صحبتی بکنند و ایشان هم کلمه ای می گفتند. بیشتر صحبت ها نصیحت پدرانه بود و به دور از مسائل سیاسی. امام فقط در مصاحبه ها مسائل سیاسی را طرح می کردند، معمولاً از کسانی که مقابلشان می نشستند، می پرسیدند از کجا آمده اند، من با مانتو و روسری بودم اما وقتی امام می آمدند چادر سفید گلدارم را که برای نماز برده بودم سر می کردم. نمی خواهم اغراق کنم واقعاً فضای یک حرم را حس می کردم؛ نورانی و لطیف؛ گیرا و سنگین.

ما معمولاً اول به دیدار امام می رفتیم و بعد اماکن تاریخی پاریس را سر می زدیم. یادم هست که در اتاق پشتی باغ، همان اتاقی که در عکس ها کاغذ دیواری گلدار داشت امام می نشستند و اتاق جلویی به آسیه احمد آقا و دیگرانی که می آمدند اختصاص داشت. در ِ دستشویی به اتاق جلو باز می شد. یک روز که ما کنار آسیه احمد آقا نشسته بودیم امام از دستشویی آمدند بیرون؛ قبل از آنکه فرصت سلام کردن داشته باشیم ایشان سلام دادند و اطرافیان می گفتند تا به حال هیچ کس نتوانسته در سلام از ایشان پیشی بگیرد. من پاهای امام را آن روز بدون جوراب دیدم با دمپایی های ابری ضربدری؛ و انگشت های کشیده دستشان را که آستین هایشان برای وضو بالا بود، نگاه کردم دیدم کف دستشویی موکت هست و توالت هم فرنگی. همان لحظه به یاد همه ی آن مؤمنین و مؤمناتی افتادم که آب ریختن را فضیلت می دانند و با یک وضو زمین و زمان را به آب می گیرند.

روزهای جمعه صبح امام غسل جمعه می کردند و حوله های سفید بزرگشان روی بند حیاط پشتی بود، من هم بی اجازه حوله ها را می بوییدم و روی چشم ها و پهلوهایم می گذاشتم . بوی عطر و آداب دانی امام وجه بارز برخورد ایشان قبل از هر کلامی بود.

بعد از سه چهار روز رفت و آمد در نوفل لوشاتو، از آسیه احمد آقا خواستیم با امام دیدار خصوصی داشته باشیم. آسیه احمد آقا با امام صحبت کردند و بعد از لحظاتی ما به اتاق پشتی رفتیم. ایشان به قامت جلوی ما ایستادند و سلام و احوالپرسی کردند.

من سعی می کردم زیر چشمی صورت امام را از نزدیک ببینم اما نمی توانستم. چهره ی امام قابل خیره شدن نبود، چشمهایمان به زیر می افتاد. سکوت امام سکوت نبود، لبانش بی هیچ جنبشی به ذکر مشغول بود، مثال روشن ذکر حقی؛ حقیقتاً من و شوهرم نمی دانستیم چه بگوییم. امام از اهلیت علی پرسید و او گفت که خامنه ای است. ایشان سؤال کرد آقای خامنه ای را می شناسی؟ پاسخ داد بلی. شوهرم به امام گفت که ما در سوئد درس می خوانیم و هسته های فعالیت دانشجویی و مذهبی آنجا را تشکیل داده ایم. ما انتظار داشتیم که امام راجع به سیاست و مبارزه صحبتی بکنند و رهنمودی بدهند. اما ایشان از شوهرم راجع به نماز پرسیدند. گفتند شما با توجه به وضعیت شب و روز آنجا چطور نماز می خوانید؟ ما توضیح دادیم مطابق با افق آلمان. ایشان با لحنی جدی گفتند اشتباه می کنید باید با همان افق سوئد نماز بخوانید.

بعد از امام پرسیدیم که شما در صحبت هایتان راجع به تربیت فرزند گفتید، تربیت فرزند از کی شروع می شود؟ گفتند قبل از انعقاد نطفه. «تربیت نفس و تهذیب اخلاق» در قالب روشنترین عبارات ماحصل کلام امام بود. اکنون که بعد از 27 سال سرگذشت انقلابمان را لحاظ می کنم، می ببینم که این پیرمرد طوفان ها از سر گذرانده بود، گرداب ها را چه خوب می شناخت. من به امام گفتم برای فرزندم دعا کنند، ایشان چشمهایشان را بستند و دست ها را به حالت دعا روی زانو گذاشتند و زیر لب زمزمه کردند. حسرت تکرار این لحظه عمری است که بر دلم مانده؛ به ایشان گفتم می خواهم اسم پسرم را روح الله بگذارم. ایشان گفتند خوشحال می شوم (و اکنون فرزند دوم ما سید روح الله است).

به ایشان گفتم امیدوارم به ایران بیایید و سکاندار کشتی انقلاب در ایران باشید. چه ابلهانه حرف می زدم! امام با تأمل سری تکان دادند و به من گفتند قدر جوانی ات را بدان. از من که گذشت، تا می توانی درس بخوان. عجب نصیحتی؛ انگار می دانستند که در سال های آتی و پر نشیب و فراز زندگی من تنها کتاب است که به دادم می رسد.

مریم جان، می دانی سؤالی که هنوز بر زبانم هست و هر روز با آن کاش را حسرت می برم چیست؟ با خودم می گویم کاش از امام دلداده اش را می جستم، این صاحب الرایة! و تنها بازمانده ام از این دیدار دو چیز است، نماز و کتاب، همین و بس.

مرا ببخش، خداحافظ

اعظم اسلامیت

UserName