• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4783
  • چهارشنبه 1381/10/25
  • تاريخ :

دیرآموزی میانسال که هنوز در پی شاگردی است؛ گفتگو با خسرو شکیبایی

وقتی که نقشهای ماندگار خلق می شوند

اواخر سال 87 در حال بازی در فیلم میکس بودم. روزی احمدجو با من تماس گرفت تا دیداری با هم داشته باشیم. چند قرار نصفه و نیمه گذاشتیم که متاسفانه به دلایلی، به نتیجه نرسید. برای آن فیلم از دم غروب تا 9- 8 صبح کار می کردیم. بالاخره یکی از روزها، نزدیک صبح، سکانس مورد نظر کارگردان، گرفته شد و پس از آن برای عذر خواهی با احمدجو تماس گرفتم. گفتم الان کارم تمام شده و می خواهم به دیدنت بیایم. او هم گفت: همین الان هم بیایی خوب است...

آنچه خواندید شروع گفتگویی است که با خسرو شکیبایی درباره تفنگ سرپر و حال و هوای آن دوران با او انجام شده ،. وی در این گفتگو از احمدجو، رابطه دوستانه اش با او، حال و روز بیمار خودش در آن ایام، زندگی دوساله در روستا میمه که لوکیشن تفنگ سرپر بود و خاطرات دیگر سخن به میان آورده است.


چه موقع سراغ احمدجو رفتید؟ وقتی شما را دید چه گفت؟

از محل فیلمبرداری با شتاب رفتم سراغ "خانه دوست" (احمدجو).او وقتی مرا دید نگاهم کرد و گفت : چرا صورتت این قدر شکسته شده ؟


مگر از آخرین دیدار شما چند سال گذشته بود؟

حدود 10 سال؛ البته در آن لحظه، 48 ساعت بود که به خاطر کارم - فیلم میکس- بیدار بودم.

وقتی این جمله را از احمدجو شنیدم ، طبق معمول دنبال واژه و کلمه ای گشتم که جوابش را بدهم، دیدم خندید و گفت : اتفاقاً خیلی هم خوب است.


نپرسیدید چرا؟

پرسیدم. گفت : چون نقشی که برایت نوشته ام (آقا سید) ازنظر سن و سال، کهنسال است و فکر می کردم برای نزدیک کردن چهره ات به نقش، باید گریم زیادی روی صورتت انجام شود. بعد پرسیدم حالا این "آقاسید" کی هست؟ گفت: مردی با خدا ، اهل روستا و خاک و آبادی که اهل مبارزه و بحث و جدل هم هست. ریش سپید است و اهل علم و مکتب داری و در ضمن چابک سوار هم می باشد.


یعنی این نقش از همان ابتدا برای شما نوشته شده بود؟

بله. احمدجو این طور می گفت؛ البته می دانستم که با زوایای مختلف روح وجسم من آشنا است و اگرمی پذیرم این نقش را بازی کنم "آقا سید" همان می شود که او می خواهد.

در یک کلام گفت : نقش مال تو است، برای تو نوشته ام و اگر تو بازی نکنی، نمی دانم چه کسی باید جای تو را بگیرد.


باتوجهبهشناختی که از احمدجو داشتید در ابتدا تا چه اندازه این پیشنهاد را جدی تلقی کردید؟

وقتی در اولین مکالمه تلفنی، پیشنهاد همکاری داد، اولین جمله ای که دردل داشتم و به زبان آوردم، این بود: چه خوب! باز هم مدرسه و فراگیری.


این حس را معمولاً چه هنگامی دارید؟

داریوش مهرجویی هم وقتی زنگ می زند و می گوید بیا با هم کار کنیم، همین حس را پیدا می کنم... بگذریم. فیلمنامه را گرفتم. یک خروار بود؛ به نظر می رسید ارتفاعش در حدود نیم متر باشد.


نقش سید در این فیلمنامه حجیم چقدر بود؟

موقع خواندن فیلمنامه معمولاً عادت ندارم نقش را متر کنم. برای من چیزهای دیگری مهم است. نقش سید برایم از خروار، مشتی و از نیم متر، سانتی بود؛ البته این نقش کم حجم، بسیار محوری و کلیدی بود. واقعاً نقش زیبایی بود، البته همانطور که گفتم، کم بودن نقش برایم مهم نیست، بلکه مهم این است که این نقش سرچشمه بود و شاخه های زلال دیگری از آن سرازیر می شد.


ظاهراً در آن زمان وضع جسمی نامساعدی داشتید؟

زمانی که در فیلم میکس بازی می کردم، به بیماری سختی مبتلا بودم که فشردگی کار فیلم میکس نیز آن را تشدید کرد. تصمیم داشتم بعد از پایان فیلمبرداری میکس، درمان آن بیماری را شروع کنم که این پیشنهاد مطرح شد؛ البته بعد از پایان فیلمبرداری میکس راهی بیمارستان شدم و بدنم را به تیغ جراحان سپردم و پس از بازگشت به خانه، دوران نقاهت را سپری می کردم.


یعنی در زمان شروع فیلمبرداری تفنگ سرپر سر صحنه نبودید؟

در آن زمان از سویی در خانه درد می کشیدم و از سوی دیگر گروه تولید تفنگ سرپر مکرر تماس می گرفتند ، این مساله باعث شد ماجرا در تخیل آن ها به شکل دیگری نمود پیدا کند و پیش خودشان بگویند: شکیبایی به قول و قرارداد وفادار نبود و در حال حاضر در سریال یا فیلم دیگری مشغول بازی شده است. دست آخر احمدجو خود به تهران آمد و در حالتی زار و نزار ، در بستر بیماری از من عیادت کرد. پس از آن پیشنهاد کرد به میمه بروم و دوران نقاهت را در آن جا بگذرانم .


پس با همان وضعیت پذیرفتید که بازی کنید؟

بله.


وضعیت جسمی شما، تغییری در فیلمنامه به وجود نیاورد؟

بخشهایی که "آقاسید" به صورت شخصیتی چابک، چالاک و بسیارتند و تیز به تصویر کشیده شده بود از نقش حذف شد.


به توصیه خود شما این اتفاق افتاد؟

نه! پزشک معالجم قدغن کرده بود که بدوم، سوار اسب شوم و یا حتی تحرک بدنی زیادی داشته باشم. در طول فیلمبرداری، بیشتر اوقات آماده کار نبوده و بیشتر روزها و شبها، با تنی زخمی در بستر افتاده بودم.


فیلمبرداری سریال تفنگ سر پر چقدر زمان برد؟

نزدیک به دو سال.


با توجه به تجربه حضور در آثاری که مدت زمان فیلمبرداری آن ها طولانی است، فکر می کنید این مساله چه تبعاتی می تواند داشته باشد؟

طولانی شدن زمان فیلمبرداری، به دلیل این که عوامل را بی حوصله و انگیزه ها را کمرنگ می کند، نگران کننده است، اما برخلاف همه  واهمه ها و دلواپسی ها ، در طول دو سال فیلمبرداری تفنگ سرپر این اتفاق نیفتاد.


در طول این دو سال، با چه کسی زندگی می کردید؟

با تورج منصوری، فیلمبردار سریال. او هر روز از صبح زود تا غروب سر صحنه بود و وقتی به خانه می آمد، با روحیه ای خوب اتفاقات را برایم تعریف می کرد.


حضور شما درسریال تفنگ سرپر با توجه به نام شما در عنوان بندی و نیز توانایی های دیگر شما نسبت به فیلمها و سریال های دیگری که در آن ایفای نقش می کنید، بسیار کمرنگ است. به نظر می رسد شخصیت " آقا سید" تا حدود زیادی در سایه شخصیت های دیگر قرار گرفته، این مساله تا چه حد ناشی از ضرورت های داستان است؟

"درام" همیشه یک شخصیت محوری دارد و شخصیت های دیگر، برای درخشان تر شدن شخصیت اول حرکت می کنند. در این سریال "آقاسید" شخصیت اول نیست، او شخصیت مکمل است، البته به جا و موجز. ماموریت من در این سریال همان بوده ، اما این که چگونه اجرا شده، مهم است. ضمناً سریال تا این جا در پی شخصیت پردازی است و فعلاً بسترسازی می کند. در قسمتهای بعدی است که آدمها به هم نزدیکتر   می شوند و حضور آقا سید هم اندکی پررنگتر می گردد.


بیماری شما هم تاثیری در کم شدن نقش داشت؟

به دلیل بیماری جسمی من، بسیاری از صحنه های مربوط به کارهای بیرونی، آمد و شدها و تحرکات بدنی نقش آقا سید حذف شد.


این مساله چه تاثیری در کار شما داشت؟

باعث شد نقش را درونی کنم.


وضعیت جسمی شما تا چه اندازه وخیم بود؟

آنقدر که حتی نمی توانستم قدمهای بلند و سنگین بردارم  یا از روی نهر آبی بپرم. یک بار قرار بود سوار اسب شوم و بتازم. قرار بود بدل به جای من حرکت کند؛ اما برای پلانی که از نزدیک دیده می شد، باید خودم سوار اسب می شدم. گفتم اسب را بیاورند. کارگردان ناباورانه نگاهم کرد و پرسید: می خواهی سوار شوی؟ گفتم : حالا ببینم چه می شود. این نکته را داخل پرانتز بگویم که اسب سواری شیوه دارد. رفاقت سوار کار و اسب و هم نفسی این دو با هم حکایتی است شنیدنی. باید سوار کار باشی و بدانی هر نفس اسب باید با دل و جان سوار کار جفت شود.


اسب را آوردند و شما...؟

نگاهش کردم. هر دو با هم غریبه بودیم. سوار شدم. وقتی کارگردان گفت : صدا، دوربین، حرکت... تا آمدم به اسب هی بزنم، اسب به سبب حرکت طبیعی اش ضربه ای به بدنم زد که ناگهان احساس کردم تمام بخیه هایم در حال پاره شدن است. آن درد نفس گیر و سوزش عجیب، تمام درونم را به هم زد و تکان داد. طاقت آوردم و بعد از گرفتن پلان از اسب پیاده شدم. رفتم در  تاریکی هشتی خانه و زار زار گریه کردم و گفتم : خدایا ببین چگونه خوار شدم و به قول سهراب «چگونه از هجوم حقیقت به خاک افتادم». احمدجو و دیگران به سراغم آمدند و گفتند: دیگر از این کارها نکن. کارگردان گفت : من درد را در چهره ات دیدم، اما غیرتت را هم دیدم که دردت را پنهان می کرد. عجب سرمایه ای داری خسرو!

و از همین جا به بعد قرار شد شخصیت "آقا سید" به صورت فردی درون گرا، با پختگی و کمال دیده شود.


احمدجو، آدمی است که با سنتها بزرگ شده، تا چه حد این سنتها در کارش دخیل بودند؟

روح کار احمدجو همین چیزهاست. او همین چیزها را می سازد و از آن ها ایده و طرح می گیرد و آنقدر به این موضوع ها نزدیک می شود که ما هم آن ها را باور می کنیم.


در طول کار، با احمدجو اختلاف نظری هم پیدا کردید؟

اختلاف سلیقه همیشه هست و نمی شود کاری کرد.


آیا این اختلاف سلیقه ها، کار را به جاهای باریک هم می کشاند؟

یادم هست شبی با احمدجو و منصوری "راش" می دیدیم. نکته ای به نظرم رسید و با اصرار به احمدجو گفتم. او برخورد تند و تیزی با من کرد که انتظارش را نداشتم. یکه خودم و آرام و بی صدا از جمع فاصله گرفتم ،  به اتاقم رفتم و خودم را سرزنش کردم که چرا ایراد گرفتم، ناراحت شدم که چرا احمدجو چنین برخوردی کرد.


حتماً به انتقام فکر کردید؟

نه (باخنده). لباسم را عوض کردم و آرام از اتاقم خارج شدم. تصمیم گرفتم که میمه را ترک کنم. به خیابان رفتم و انگار که گریختم و شبانه به سمت تهران حرکت کردم. تمام طول راه به فضای کار احمدجو و زیبایی های این سریال فکر کردم و به تهران که رسیدم ، تقریبا پشیمان شده بودم. همسرم علت آمدنم را پرسید. ترسیده بود. ماجرا را برایش تعریف کردم ، او هم نصیحتم کرد. خوابیدم و از خواب که بیدار شدم، با ماشین خودم حرکت کردم به سمت میمه.


لابد با غیبت یک روزه شما و تعطیل شدن کار، کارگردان هم به سزای عملش رسید، این طور نیست.

فردای آن روزی که میمه را ترک کردم، بازی نداشتم این نکته را به این دلیل عرض کردم که هرگز چنین کاری از من سر نزده و نمی زند. روز بعد هم که برگشتم، در پاسخ عوامل و کارگردان، گفتم؛ رفتم بودم تا با ماشین خودم برگردم.


به عنوان تماشاگر، چه نگاهی به این سریال دارید؟

دل می دهم به سریال، خوب نگاه می کنم و بیشتر حوصله به خرج می دهم.


بازتاب هایی که از این سریال به شما منتقل شده، چگونه بوده است؟

در گذشته، در هر فیلم یا سریالی که بازی می کردم، مخاطبان تلفنی یا حضوری حرفی برای گفتن داشتند، اما این بار این مساله پیش نیامد، البته مدتی بسیار طولانی مشغول بازی در سریال "آواز مه" بودم و همین مساله باعث شد که از احساس مخاطبان بی اطلاع باشم، البته از بینندگان تقاضا می کنم که اندکی صبوری  کنند شما که این کارگردان را یک بار امتحان کرده اید و می دانید هنرمند قابلی است. احمد جو تا این جای کار شخصیت پردازی کرده ولی قصه هنوز به اوج خود نرسیده است. شما دیده اید و می دانید که آدمهای قصه چقدر زیاد هستند؛ پس اندکی امانش بدهید.


شما از معدود بازیگرانی هستید که در طیف متنوعی از فیلمها و سریال های سینمایی و تلویزیونی ایفای نقش کرده اید. این تنوع تا چه حد ناشی از وسواس در نوع انتخاب هایی است که انجام داده اید؟

همه چیز بر می گردد به همان انتخاب، من هم انتخاب کردم و سعی کرده ام متنوع باشم.


چه ارتباط خاصی میان شما (به عنوان بازیگر) و کارگردان وجود دارد؟

مثلا در سریال تفنگ سرپر، فضای ساده و صمیمی که میان من و احمدجو بوده، سبب شد که این ارتباط پررنگ تر و ارزشمندتر شود. به هر حال من اغلب بیمار بودم و به سبب این بیماری، باید از کنار بر کرانه تفنگ سرپر نظاره می کردم. با این همه، اصرار می کردم که تمرین کنم و کارگردان خوشحال بود از این که من با چنین حال و روزی، هنوز سرپا  هستم و تمرین می کنم. بنابراین با تمام گرفتاری هایش، بیشتر روزها به عیادتم می آمد و همان جا در مورد کار، گفتگو و تمرین می کردیم ، یادم هست که گویش و لهجه حاکم بر فیلم را خیلی تمرین کردیم.


آیا وجود یکدلی میان بازیگر و کارگردان تا این اندازه در به ثمر رسیدن نقش موثر است؟

شما گفتید یکدلی و من به این تعبیر یکرنگی را هم اضافه می کنم. این مساله هم که پایان ندارد، مثل دریایی که ساحل ندارد.


بله، این ارتباط می شود رابطه دلی دو انسان با دو جایگاه متفاوت ، یکی بازیگر و دیگری کارگردان.

در چنین حالتی هر دو می شوند یک نفر.


یعنی آن موقع است که نقش از آب در می آید؟

بله و اغلب در چنین حالتی است که نقشهای ماندگار خلق می شوند.


آیا فکر می کنید نسل جوان امروز، نسبت به زمان جوانی شما چیزی سرتر دارد؟

ممکن است چیزی از ما سر تر داشته باشند، اما عشق را از ما کمتر دارند. من بسیار دیده ام پاره ای اوقات کسانی دویدند و فکر کردند با هر وضعیتی که شده، می توانند بازیگر شوند.

بله، همه دلشان می خواهد سریع، بدون زحمت و تلاش بازیگر شوند. بعضی ها به من می گویند که چگونه می توانند با شتاب- مثلاهمین فردا- بازیگر شوند و من می گویم:40 سال کار کردم تا به این عرصه رسیدم. برو عزیزم دلم! دست کم درسش را بخوان و راه رسمش را بدان.


به عنوان آخرین سوال از شما می پرسم آیا قصد ندارید با تدریس، تجارب خود را در اختیار نسل جوان بگذارید؟

من هنوز نوپا هستم. هنوز شاگردم. دیرآموزی میانسال که هنوز در پی شاگردی است. ما را از این دایره بی سواد به سرانجام رها کنید. گرچه اهل زیاده گویی نیستم؛ ولی این بار راجع به این موضوع اتفاقاً می خواهم بگویم و موجز هم می گویم که جوان چون جوان است نباید اصول را زیر پا بگذارد، آداب ادب را نداند، حرمت نگذارد و... جوان باید پویا ، نواندیش و قناعت گر باشد. قانع در زمین و بردبار در آسمان، جوان اگر  خود را دریابد و آگاهانه انتخاب کند، نیازی به تدریس من بی سواد ندارد. این عرصه، سواد می خواهد و من در آن حد نیستم که معلم باشم، من فقط یک بازیگرم. این جمله را از همه کسانی که راه و رسم بازیگر بودن را بلد بودند و شعار خود می دانستند یاد گرفتم، از فنی زاده زنده یاد و همیشه با ارزش ، اما به اسم پنهان "همایونه ایرانیوی".

UserName