• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1673
  • چهارشنبه 1384/7/6
  • تاريخ :

مدال های زنگ زده


اشاره : صدام و نیروهای حزب بعث عراق به خیال خام خود تصور می كردند با حمله گسترده و تا دندان مسلح در 31 شهریور ماه سال 1359 پس از چند روز می توانند نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران را برانداخته و در عرض سه روز در تهران نوای شادی سردهند. غافل از آنكه پرورش یافتگان مكتب سرخ تشیع با رهبری و فرماندهی حضرت امام خمینی (ره ) حتی اجازه چنین خیالی را به كسی نمی دهند وبا اولین شلیك گلوله , دفاع را بر همه چیز ترجیح داده و در مقابل ظلم و جور ایستادگی خواهند كرد.

بدون تردید بیان خاطرات ایام دفاع و ایستادگی در مقابل دشمن در8سال دفاع مقدس از زبان رزمندگان شیرین است اما اگر از زبان خود بعثی ها روایت شود مستندتر و زیباتر خواهد بود. آنچه ما برای شما انتخاب نمودیم , گوشه هایی از خاطرات افسر عراقی « سرهنگ صبار فلاح اللامی » است كه از نظر شما می گذرانیم .

لازم به توضیح است سرهنگ صبار فلاح اللامی ; از فرماندهان عراقی در خرمشهر است كه پس از جنگ خلیج فارس و حمله به كویت كه منجر به قیام شیعیان عراق شد , از آن كشور به ایران اسلامی پناهنده گردید.

ستون هایی از خودروها در مدخل یكی از معابر تجمع كرده و متوقف شده بود , سربازان لخت و برهنه كه تنها یك شورت داشتند , آماده عبور از اروندرود بودند و تانكها در یك ردیف , همگی به گل نشسته بودند. نه راه پیش داشتند و نه راه پس . به همین دلیل , خدمه تانكها مجبور شده بودند آنها را به حال خود رها سازند.

من هدایت تانك خود را به عهده گرفتم و از یكی از معابر عبور كردم . یك گلوله در نزدیكی ستون ما منفجر شد. در جریان عقب نشینی , گردان تانك ما متلاشی شد. فرماندهان گروهان ها بر اثر تركش های زیاد و فرورفتن در گل , هر كدام در گوشه ای جان باخته بودند.

در آن لحظات آتش و خون كه همه فرماندهان و هم قطارانم كشته شده بودند , خود را تنها احساس كردم . درجه و لباس هایم را كندم و تنها با یك شورت خود را به اروند انداختم . یكی از سربازان در كنار من , به گمان اینكه من یك سربازم و نه یك افسر , با خود می گفت : « خدا صدام را لعنت كند , خدا افسرانش را لعنت كند كه ما را فریب دادند و پایمان را به این جنگ كشاندند. »

او در حالی كه از شدت ناراحتی این سخنان را بر زبان می راند با امواج خروشان اروند دست و پنجه نرم می كرد. اروند در آن روز بسیار متلاطم بود و انفجار گلوله ها در اطراف آن , بر تلاطم آب می افزود و همه چیز را بر هم می زد. در آن حال فریاد كشیدم : « ننگ و عار بر تو ای قهرمان قادسیه ! » دیگر سربازان همراه من هم فریاد كشیدند : « مرگ بر ستمگر » اما دیری نپایید كه آن افراد خشم خود را فرو بردند و واقعیت موجود را كه همان شكست توجیه شده بود , پذیرفتند.

پس از تلاش بسیار , خود را به ساحل غربی اروند رساندیم . از دور , پرچم های سبز رنگ ایرانی ها را می دیدم كه بر فراز خرمشهر در اهتزاز بودند. اما در این سو , تلویزیون و رادیوی صدام , زبان تمجید و ستایش از ارتش عراق گشوده بودند و اعلام می كردند كه عراقی ها با سلحشوری تمام , درگیر نبردی بزرگ هستند. با شنیدن این جملات , به خنده افتادم , چون من خود شاهد آن صحنه های فاجعه آمیز بودم كه چگونه نیروهای ما از پس عملیات و نبرد با ایرانی ها برآمدند!!

پس از چند ساعت , همه چیز تمام شد و با تلخی , شكست را پذیرفتیم و زبان حال ما , بدرود بر نجات یافتگان بود! آری , تانكهای تحت امر من با خدمه آنها منهدم شدند و من به تنهایی به پشت جبهه بازگشتم و نام خود را در لیست واجدان شرایط برای دریافت مدال شجاعت یافتم !

ملاقات با صدام و دریافت مدال شجاعت

پس از بازگشت از خرمشهر , خود را به مقر لشكر یازده رساندم . مقر لشكر , حال و هوای دیگری داشت ! آنچه شنیده می شد , فحش و ناسزا و بد و بیراه بود , اما كسی هدف این ناسزاگوی یها را نمی دانست .

به اتاق سرتیپ ستاد « عبدالصاحب السامرایی » رفتم تا درباره وضعیت جدید خرمشهر صحبت كنیم .

گفتم : « قربان , خرمشهر به دست ایرانی ها افتاده است . » فریاد كشید و برخاست : « نخیر. این طور نیست ابوعلا. وضعیت در خرمشهر هنوز به نفع ماست و گزارش های تازه خبر از توقف ماشین جنگی ایرانی ها در دروازه این شهر می دهد. »

گفتم : « این خبر , كذب محض است . همه گزارشها اغراق می كنند. من خود آنجا بودم و تنها تیپ 10 در خرمشهر مانده كه آن هم فكر می كنم در حال عقب نشینی است . »

البته سرتیپ پالسامراییپ چندان تقصیری هم نداشت , زیرا اصولا در عملیات های بزرگ , افسران ارشد در ارایه گزارش های دروغ از وضعیت واقعی منطقه و نبرد اغراق می كردند تا بدین طریق بتوانند وجهه خوبی در نزد فرمانده داشته باشند و امتیازات نظامی و مادی كسب كنند.

توضیحات من , سرتیپ السامرایی ـ مسئول استخبارات منطقه عملیات جنوب ـ را متقاعد كرد و او حقیقت را پذیرفت و براساس وضعیت و رویدادهای پیش آمده , اقدام به برنامه ریزی كرد. در این حال , ستوان یار صباح یاسین منشی اتاق عملیات لشكر 11ـ آمد خطاب به من گفت :

قربان , اسم شما جزو فهرست دریافت كنندگان جدید مدال شجاعت قرار گرفته است .

با شنیدن این خبر , بسیار شگفت زده شدم . از خودم پرسیدم به چه عنوانی به ما مدال شجاعت می دهند در حالی كه ما از نبرد گریخته ایم و خرمشهر را ایرانی ها از ما پس گرفته اند نكند این اقدام , نقشه ای برای اعدام ما باشد

این سئوالات و سئوالات دیگر برای مدتی ذهن مرا مشغول كرده بود...

با یك خودروی بزرگ , به بغداد رفته , در منطقه علاوی وارد ساختمان مجلس ملی شدم . پس از ورود به یك اتاق بزرگ , كار خواندن اسامی آغاز شد. یكی از اعضای كاخ ریاست جمهوری كه فهرست اسامی را كنترل می كرد , پس از لحظاتی با صدای بلند گفت : « اسامی را به نوبت اعلام خواهیم كرد , هر كس نامش خوانده می شود , وارد این اتاق كوچك شود »

با قرائت اسامی , هر كس كه نامش خوانده می شد , وارد اتاق می شد , اما به هنگام خروج از اتاق رنگ پریده بود و جرات نداشتیم كه در باره علت این امر سئوال كنیم تا اینكه نوبت به من رسید و وارد اتاق شدم . سربازی كه در آنجا بود , به من گفت : « همه لباس هایت را در آور و آنجا بگذار. »

همین كار را كردم و به جز لباس زیر , همه لباس ها را در آوردم . اما سرباز گفت : « ببخشید قربان , حتی لباس زیر را هم در آورید. طبق دستور باید آن نیز برتن نباشد. »

گیج شده بودم . برایم تعجب آور بود كه حتی لباس زیر را باید در آورم . در جا خشكم زد و خون به چهره ام دوید. پس از یك ربع درنگ , یك افسر آمد و شروع به در آوردن لباس زیر كرد و گفت :

« قربان , تمام افسران پیش از شما , لباس های زیرشان را بدون هیچ اعتراضی در آورده اند. »

به هر حال , سربازان به بازرسی لباس هایم پرداختند. یك سرباز نیز شروع به بازرسی بدنی من كرد , آنچنان كه گویی چیزی را پنهان كرده باشم .

پس از این مرحله , وارد اتاق دیگری شدم كه در آن یك دستگاه الكترونیكی وجود داشت و بوسیله آن , اشیای پنهان در جسم انسان به خوبی نمایان می شد. پس از این بازرسی و تفتیش , نوبت دیدار با صدام فرا رسید. وقتی او را دیدم . با خود گفتم : « خدایا! چقدر تلویزیون , حقایق مربوط به او را پنهان می سازد »

او مردی بود با ساق پای كج و چهره ای سیاه كه وقتی نزدیك او می شدی , علیرغم عطرهایی كه استفاده می كرد , بوی بدش , مشام را می آزرد.

وقتی نزدیكش شدم , به من گفت : « از كدام استان هستی » گفتم : « قربان , از دیاله . »

دیاله , استان قهرمان پروری است و در این مورد , تاریخ درخشانی دارد. خوب ابوعلا , از قهرمانی های گردانتان در نبرد خرمشهر برایمان بگو!

در آن شرایط خواستم از ته دل بخندم , زیرا ارتش عراق با آن شكست مفتضحانه در خرمشهر , واقعا قهرمانی و دلاوری و پایداری خود را حسابی به معرض نمایش و اثبات گذاشته بود!

با آنكه گردان ما تنها گردانی بود كه در اوایل نبرد متلاشی شده , اما در اینجا و در برابر صدام می بایست مطالب دروغینی به خورد صدام می دادم , و در برابر حاضران گفتم :قربان , گردان ما نخستین گردانی بود كه دشمن را كوبید و او را در مرزهایش زمین گیر كرد. در پل طاهری , ایرانی ها توان پیشروی نداشتند , زیرا گردان ما در كمین آنان بود. قربان , ما به خاطر عراق و شرافت آن , شهدایی را در خرمشهر تقدیم كردیم و تمام مقاومت و پایداری ما الهام گرفته از شجاعت و مواضع آشكار شما است .

صدام در حالی كه لبخند می زد , گفت :آفرین به غیور مردان ... آفرین به فرزندان قعقاع , سعدبن ابی وقاص و عمر خطاب .

آنگاه هر یك از دریافت كنندگان مدال شجاعت شروع به نقل داستان های خیالی و كذب خود برای صدام كردند. به نظر من , صدام از دروغین بودن آن ماجراها و داستانها اطلاع داشت , اما می خواست خود را در برابر دوربین تلویزیون با صلابت و قدرتمند جلوه دهد.

روز بعد , تلویزیون , مراسم توزیع مدالها و تصاویر ما را پخش كرد. اما مردم از خود می پرسیدند بذل و بخشش این مدالها چه سودی دارد در حالی كه حقایق موجود در منطقه بیانگر این بود كه خرمشهر به دست صاحبان اصلی و قانونی آن بازگشته است !

یكی از افسران در باره این اقدام متناقض صدام معتقد بود كه رهبری عراق قصد دارد روحیه پیروزی را در مردم و فرماندهان نگه دارد , سیاستی كه بیشتر جنبه روانی و معنوی داشت , نه مادی . همانطور كه ماهر عبدالرشید فرمانده سپاه سوم عراق ـ اظهار داشته بود : « مهم حفظ خرمشهر نیست , بلكه حفظ روحیات نظامیان است . »

بر اساس خاطرات افسر عراقی « صبار فلاح اللامی »

جنایات ارتش اسلامی...

جنایات ارتش اسلامی...

جنایات ارتش اسلامی...
جالب ترین صحنه آزادی خرمشهر

جالب ترین صحنه آزادی خرمشهر

جالب ترین صحنه آزادی خرمشهر
خاطرات منتشر نشده از فتح خرمشهر

خاطرات منتشر نشده از فتح خرمشهر

خاطرات منتشر نشده از فتح خرمشهر
چه کسی خرمشهر را فتح کرد؟

چه کسی خرمشهر را فتح کرد؟

چه کسی خرمشهر را فتح کرد؟
UserName
عضویت در خبرنامه