• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3270
  • پنج شنبه 1384/6/17
  • تاريخ :

حلم امام سجاد(ع)


و إذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما (1)

مؤمنان چنین‏اند، اگر ببینند مردم نادان سخن زشت گویند، آنان راه مسالمت پویند، بزرگوارانه پاسخ دهند، تا از شر ایشان برهند. گفتار آنان استوار است و پذیرفته گردكار، بر جاهلان نمى‏تازند، و با مهربانى درونشان را آرام مى‏سازند. ادب قرآن چنین است و دستور پیغمبر این، و خاندان رسول این ادب را از جد خود میراث بردند كه «و انك لعلى خلق عظیم» (2) .

روزى به مردمى گذشت كه از او بد مى‏گفتند فرمود:

اگر راست مى‏گویید خدا از من بگذرد و اگر دروغ مى‏گوئید خدا از شما بگذرد. (3)

روزى مردى برون خانه او را دید و بدو دشنام داد. خادمان امام بر آن مرد حمله بردند.

ـ على بن الحسین گفت:

ـ او را رها کنید. سپس بدو گفت:

آنچه از ما بر تو پوشیده مانده بیشتر از آنست كه می دانى. آیا حاجتى دارى؟ مرد شرمنده شد و امام گلیمى را كه بر دوش داشت بر او افكند و فرمود هزار درهم به او بدهند.

مرد از آن پس می گفت گواهى می دهم كه تو فرزند پیغمبرى (4)

از «زهرى» پرسیدند، على بن الحسین را دیدى؟ گفت:

ـ آرى. و كسى را از او فاضلتر ندیدم. به خدا ندیدم در نهان دوستى و در آشكارا دشمنى داشته باشد.

ـ چگونه چنین چیزى ممكن است؟

ـ چون هر كس دوست او بود، از دانستن فضیلت بسیار وى بر او حسد مى‏برد و اگر كسى با او دشمن بود به خاطر روش مسالمت‏آمیز وى دشمنى خود را آشكار نمیكرد. (5)

هشام بن اسماعیل كه از جانب عبدالملك حاكم مدینه بود بر مردم ستم بسیار كرد چون از كار بركنارش كردند، مقرر شد براى تنبیه وى او را برابر مردم برپا بدارند تا هر كس هر چه می خواهد بدو بگوید. هشام می گفت جز على بن الحسین از كسى نمى‏ترسم. هشام از تیره بنى‏مخزوم است و این تیره از دیرزمان با بنى‏هاشم دشمن بودند و این مرد در مدت حكومت خود در مدینه على بن الحسین (ع) را فراوان آزار میكرد و به خاندان پیغمبر (ص) سخنان زشت مى‏گفت. روز عزل او امام كسان خود را گفت مبادا به هشام سخن تلخى بگوئید و چون خود بدو رسید بر وى سلام كرد هشام گفت: «الله اعلم حیث یجعل رسالته» (6) (7) .

روزى مردى او را دشنام گفت. على بن الحسین خاموش ماند و بدو ننگریست. مرد گفت:

ـ با توام! و امام پاسخ داد:

ـ و من سخن تو را ناشنیده می گیرم! (8)

روزى مردى از خویشاوندانش نزد وى رفت و چندانكه توانست او را دشنام داد. امام در پاسخ او خاموش ماند چون مرد بازگشت به كسانى كه نزد او نشسته بودند گفت:

ـ شنیدید این مرد چه گفت؟ مى‏خواهم با من بیائید و پاسخى را كه بدو می دهم بشنوید! گفتند :

ـ مى‏آئیم و دوست می داشتیم همین‏جا پاسخ او را می دادى.

امام نعلین خود را پوشید و به راه افتاد و میگفت: «و الكاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین» (9) همراهان او دانستند امام سخن زشتى بدان مرد نخواهد گفت. چون به خانه وى رسید گفت:

ـ بگوئید على بن الحسین است. مرد بیرون آمد و یقین داشت امام به تلافى نزد او آمده است . چون نزد او رسید على بن الحسین گفت:

ـ برادرم! ایستادى و چنین و چنان گفتى! اگر راست گفتى خدا مرا بیامرزد. اگر دروغ گفتى خدا ترا بیامرزد.

مرد برخاست و میان دو چشم او را بوسید و گفت:

ـ آنچه درباره تو گفتم از آن مبرائى. و من بدان سزاوارم! و راوى حدیث گوید، آن مرد حسن بن الحسن بود (10) می گفت هیچ خشمى را گواراتر از آن خشم كه به دنبال آن شكیبائى باشد ندیدم. و آنرا با شتران سرخ مو عوض نمیكنم. (11)

مردى كه پیشه مسخرگى داشت و با خنداندن مردم از آنان چیزى مى‏ستد به گروهى گفت: على بن حسین مرا عاجز كرد. هر كار می كنم نمی توانم او را بخندانم و من باید او را بخندانم !

روزى امام با دو بنده خود به راهى مى‏رفت آن مرد پیش رفت و رداى امام را از دوشش برداشت . امام برجاى خود ایستاد و دیده از زمین برنمى‏داشت. بندگان او در پى مسخره دویدند و ردا را از او گرفتند و برگرداندند. امام پرسید:

ـ این مرد كه بود؟

ـ مرد مسخره‏اى است كه مردم را مى‏خنداند و از آنان چیزى می گیرد.

ـ بدو بگوئید خدا را روزى است كه در آن روز مسخره‏پیشگان زیانكارانند. و جز این چیزى نگفت. (12)

از یكى از موالى خود ده هزار درهم وام خواست. مرد گروگان طلبید. على بن الحسین پرزه‏اى از رداى خود كند و بدو داد و گفت این گروگان تو!

مرد چهره درهم كشید. على بن الحسین پرسید:

من بیشتر پاى بند گفته خود هستم یا حاجب بن زراره؟

ـ تو!

چگونه است كه كافرى چون حاجب بن زراره كمان خود را كه پاره چوبى است گروگان می دهد (13) و به وعده خود وفا می كند و من به وعده خود وفا نمی كنم؟

مرد پذیرفت و مال را باو داد. پس از چندى گشایشى در كار امام پدید آمد. وامى را كه به عهده داشت نزد آن مرد برد و گفت:

ـ این طلب تو. گروگان مرا بده!

ـ فدایت شوم، آنرا گم كردم!

ـ در این صورت حقى به من ندارى. آیا ذمه چون منى را خوار می شمارى؟

ـ مرد آن پرزه را از حقه‏اى كه داشت بیرون آورد و بدو داد. على بن الحسین پرزه را گرفت و مال را بدو سپرد. (14)

و الكاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین. (15)

خشم خود را بر خود چیره نكردن، بخشودن خطاكاران و شفقت بر ناتوانان از خصلت خاص و شناخته رسول خدا بود، تا آنجا كه قرآن او را بدین خوى نیكو ستود «و إنك لعلى خلق عظیم »(16) همه فرزندان او كه پیشوایان امت‏اند، ازاین مزیت برخوردارند، و على بن الحسین (ع) چهره درخشان این صفت عالى انسانى است.

روزى كنیزك او آفتابه‏اى داشت و بر دست او آب مى‏ریخت. ناگاه آفتابه از دستش افتاد و جراحتى بر امام وارد ساخت. كنیزك گفت:

ـ خدا مى‏فرماید آنانكه خشم خود را مى‏خورند!

ـ خشم خود را فرو خوردم!

ـ و بر مردم مى‏بخشایند.

ـ خدا از تو بگذرد!

ـ و خدا نیكوكاران را دوست میدارد!

ـ و تو را در راه خدا آزاد كردم (17)

پى‏نوشت‏ها:

1. القلم: 5

2. الفرقان: 62

3. مناقب ج 4 ص 158

4. كشف الغمه ج 2 ص 81 و نگاه كنید به صفة الصفوه ج 2 ص 56

5. علل الشرایع ص 230

6. خدا می داند رسالت خود را كجا قرار میدهد. انعام: 124

7. تاریخ یعقوبى ج 3 ص .28 طبقات ج 5 ص 163 مناقب ج‏4 ص .163 كشف الغمه ج 2 ص 100 تاریخ طبرى ج 8 ص .1184 ارشاد ج 2 ص 147

8. مناقب ج 4 ص .157 كشف الغمه ج 2 ص 101 الصواعق المحرقه 201

9. و فروخورندگان خشم و بخشندگان مردم. و خدا نیكوكاران را دوست میدارد. (آل عمران: 134)

10. ارشاد ج 2 ص .146 اعلام الورى ص 261 و نگاه كنید به مناقب ج 4 ص 157 و صفة الصفوة ج 2 ص .54

11. بحار ص 74 ج 46 از امالى شیخ طوسى، شتران سرخ مو نزد عرب بسیار گرانبهاست.

12. بحار ص 68 از امالى صدوق

13. داستان كمان حاجب بن زراره و گرو گذاردن آن نزد كسرى در عرب مثل شده است. و آن چنانست كه انوشروان بنى تیمتم را از در آمدن به چراگاههاى عراق ممانعت كرد و گفت آنان در این سرزمین فساد خواهند كرد، حاجب ضامن قوم خود شد و كمان خودش را نزد كسرى بگروگان نهاد . براى تفصیل رجوع به شرح حال حاجب در كتابهاى تذكره و از جمله رجوع به لغت نامه شود .

14. مناقب ج 4 ص 131

15. و فروخورندگان خشم و بخشایندگان بر مردم، و خدا نیكوكاران را دوست میدارد (آل عمران : 134)

16. القلم: 4

17. ارشاد ج 2 ص 146 ـ .147 كشف الغمه ج 2 ص .87 مناقب ج 4 ص 157 اعلام الورى ص 262

كتاب: زندگانى على بن الحسین

نویسنده: دكتر سید جعفر شهیدى

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName