• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1382
  • دوشنبه 1384/6/14
  • تاريخ :

همدوش شهادت


كم كم داشت خورشید چهره منورش در پس ابرى پنهان مى شد. داشتیم به مغرب نزدیك مى شدیم كه مثل همیشه رسول جلوتر از همه ما با وضو قبل از اذان روى تپه كوچك جلو چادرمان ایستاده بود. كلمات با صوت خوش رسول آهنگ جذابى داشت و مثل همیشه بچه ها را دور هم جمع كرده بود. بعد از نماز همه دور سفره اى كه چند سوراخ ریز و درشت در آن لبخندمى زدند نشستیم. بچه هایى كه جا نداشتند در درازى سفره روزنامه اى انداخته بودند. آن شب با نان خشك و آبگوشتى كه بچه هاى تعاون آورده بودند گذشت. بعد از غذا هم دعاى سفره را تو خواندى. آن شب آخرین شب اقامت ما در پادگان بود و فردا باید همگى به جلو مى رفتیم. بچه ها جنب و جوش عجیبى داشتند. هركسى به كارى مشغول بود. آن شب بامرثیه سرایى مصطفى گذشت. دعاى توسل هم خواندیم. به بچه هایى كه شهید شده بودند. فردا همگى جلو رفتیم. دو روز طول كشید تا عملیات شروع شود. انتظار عملیات خیلى سخت بود. دقیقه ها به سختى مى گذشت. سرانجام دقیقه موعود و آغاز فرارسید. اولین تكبیر. اولین قدم و اولین گلوله با هم شروع شدندو از آن لحظه منطقه عملیاتى در دود و آتش و صداى انفجار گلوله ها درهم پیچید. مقدارى راه آمده بودیم كه صداى الله اكبر مجید همه را متوجه خود كرد. از همه ما تو به او نزدیكتر بودى. به عقب برگشتى و نزدیكتر رفتى از او اثرى نیافتى باز جلوتر رفتى. نه! گویا از مجید اثرى نیست. و بعد گفتى: پس مجید چه شد؟ اما مجید نبود گویا به آسمانها رفته بود.

بدون مجید به راهمان ادامه دادیم. خیلى جلو آمدیم. خط شكسته بود و سنگرهاى دشمن یكى پس از دیگرى به دست بچه ها سقوط مى كرد و آتش توپخانه منظم روى مواضع دشمن مى بارید. در این لحظات حساس بودیم كه گلوله اى در چند مترى من نشست. به عقب نگاه كردم تو سالم بودى. این بار این رسول بود كه روى زمین افتاده بود. صداى بلند رسول همه را میخكوب كرد. همه را زخمى كرد. تو به رسول نگاه كردى و مصطفى نزدیكتر آمد و هر دو در یك لحظه به او رسیدید. رسول نگاه مى كرد و لبخند بر لب كلمات را زمزمه مى كرد. تو رسول را در دامنت گرفتى و صورتت را به صورت او چسباندى و گفتى ما را ببخش. ما تو را خوب درك نكردیم. او همچنان لبخند مى زند و با هر لبخندى ما را متوجه دشمن مى كرد. مصطفى دستهاى او را در دست داشت و مى گفت. ما را فراموش نكن تو سرافراز شدى، ما را تنها مگذار و رسول بال كشید و جسم پاكش در كنار ما مى درخشید. تكانش دادى و بعد فریاد یاحسین سردادى. آرى او بالاتر از مهتاب ایستاده بود. براى آخرین بار با رسول وداع كردى و جسمش را در قلبت فشردى و بوسه اى بر پیشانى نورانى اش زدى و مصطفى گفت: خوب دوستى بود رسول جان. از نیمه هاى شب خیلى گذشته بود. شاید دو ساعت و ما به آخرین اهدافمان رسیده بودیم و تمام طرح عملیاتى در تصرف ما بود. بچه ها غرق در شادى بودندو از این همه پیروزى خوشحال . در این میان حرفها و حركات عموخسرو آن همه خستگى و تلاش را از تنمان بیرون كرد. امیر گفت: عمو دلاور چطورى؟ عمو كه نمى دانست در این لحظات حساس چه باید بگوید، جلو رفت امیر را در آغوش گرفت و گفت: تو دلاورى! و بعد اشك از چشمان هر دو جارى شد. هنوز در حال و هواى پیروزى گم بودیم كه خمپاره اى زوزه كنان د ركنار ما نشست. خمپاره مثل مهمان ناخوانده اى مى مانست كه سرزده مى خواست وارد جمع ما شود اما گویا او به موقع آمده بود و آمده بود بین ما جدایى بیفكند. من از آن لحظه تو را ندیدم. همه جا خاموش بود و از این انفجار هر كسى در گوشه اى سنگر گرفته بود. جز امیر كه در كنار من با سكوت افتاده بود و در آستانه پیروزى او به پیروزى واقعى رسیده بود. من با تنى پاره پاره پس از ساعتى با امدادگرها به عقب برگشتیم. در نیمه هاى راه نیروهاى تازه نفس داشتند به بچه ها ملحق مى شدند. از دور زیارتشان كردم و دستم را به علامت پیروزى تكان دادم و آنان مرا مى بوسیدند. دو هفته گذشت تا اینكه بچه ها به مرخصى آمدند و هنوز به منزل نرفته خسته و كوفته با بچه هاى تعاون به سراغ من به بیمارستان آمدند. شاید نتوانم آن لحظات را به آن زیبایى تعریف كنم. همه بودند جز تو! یك لحظه احساس عجیبى به من دست داد. اما جرأت پرسیدن چیزى را نیافتم. شاید مى خواستم اینگونه خودم را راضى كنم كه تو هنوز در راهى یا به مرخصى نیامده اى ویا...! كمى گذشت و هنوز بیشتر از آنى كه به هم نگاه مى كردیم نتوانستیم چیزى بپرسیم. گویا شهادت بچه ها و سرنوشت تو بر دل همه سنگینى مى كرد. خواستم بپرسم عبدالله كه مصطفى بدون مقدمه گفت: مردان خدا در محراب عشق سر به سجده مى برند. عبدالله، عبدالله واقعى گردید. گویا در آن صورت كه دوست داشت جسم بى روحش به خاكسترى تبدیل شد و در صحراى عملیاتى پخش گردید و شاید هم او هنوز زنده است اما در دست دشمن اسیر. این كلمات را گویا مصطفى قبلاً تمرین كرده بود كه بدون ذره اى لكنت پشت سر هم به آرامى مى گفت. بعد بچه ها یكى یكى پیش من آمدند . من و مصطفى از كوچكى در یك محله و در یك كوچه با هم بزرگ شده بودیم. مدرسه با هم بودیم. سربازى با هم بودیم. به سختى مى توانستیم باور كنم كه مصطفى تو را فراموش كند و من هم دیگر طاقت نیاورد و بغض گلویم را به سختى فشرد و هق هق كنان زدم زیر گریه. بچه ها هر كدام حالى بهتر از من نداشتند اما آنها گویا تصمیم داشتند جلوى من ضعفى نشان ندهند. خیلى صبر كردند و عموخسرو به عنوان بزرگتر جلو آمد و دستهایش را به گردنم حلقه كردو گفت: راهى كه برگزیده ایم همه نوع سختى دارد. شهادت، اسارت. دیدم عموخسرو راست مى گوید. كمى قوت قلب یافتم و آرام گرفتم و با تمام سختى اش دور از تو بودن را آغاز كردم. بچه ها خسته بودند و هنوز خیلى كار داشتند. مصطفى گفت: بچه ها منتظرند گویا رسول و مجید وامیر صبورتر از ماها هستند و در كمال تنهایى بى تاب نشده اند. ما باید به سراغشان برویم، پیام آورده ایم. روزها گذشت. ماهها سپرى شدندو سالها یكى پس از دیگرى آمدند و رفتند اما این ابهام براى همه باقى ماند كه تو كجایى؟ بسیارى از روزها توى خودم با تو بودم گاه در خیابان. گاه در مسجد، گاه در آموزش. گاه با رسول بودى گاه زیر چادرها. مجید مى گفت و ما مى خندیدیم. آخرین بارى كه از جبهه آمدى را از یاد نبرده ام. ما را هم با خود بردى. رسول بین راه از اولین تجربه عملیاتى برایمان گفت و بعد از تو گفت: گویا قدم به قدم شهادت با تو همراه بود و سایه به سایه با تو هر كجا مى رفتى مى آمد. روزها به هر سختى بود گذشت. پیام آزادى اسیران جنگى همه را شاد كرد. من این خبر را در دیار غربت شنیدم. آرى من در ایران نبودم. آن روز اتفاقى روزنامه اى به دستم رسید. نام تك تك آنان برایم عزیز بود. هنوز چند نفرى باقى بود كه نام تو را دیدم. باور نكردنى بود. آرى عبدالله را دیدم. فریاد كشیدم و درون خودم گریستم. به یادت افتادم و آن نصیحت آخرین. بعدبه یاد جمله اى افتادم كه براى اولین بار مرا در بیمارستان دید و گفت: بى وفایى كردى به قولت و عبدالله را نیاوردن. بعد جلو آمد و سرم را بوسید و گفت: گویا دعاى عبدالله مستجاب شد و آنچه خواست را دریافت نمود. خدا او را در بهشت جاى داد. او همیشه از اولین مى گفت. آن صحابى پاك پیامبر مى گفت: اویس یك دنیا عظمت دارد. اما در این میان گمنامى او از بهترین جلوه هاى ایمانى اوست. او چقدر سعادتمند بود. آخرش نیز در ركاب مولایش على(ع) شهید شد.

بازنویس: امیرحسین حسینى

تفحص 2شهید با یک نشانه

تفحص 2شهید با یک نشانه

تفحص 2شهید با یک نشانه
راز اين پنج شهيد

راز اين پنج شهيد

راز اين پنج شهيد
ماجرای خواندنی خواستگاری یک رزمنده

ماجرای خواندنی خواستگاری یک رزمنده

ماجرای خواندنی خواستگاری یک رزمنده
ديده بان نفوذي

ديده بان نفوذي

ديده بان نفوذي
UserName
عضویت در خبرنامه