• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4161
  • چهارشنبه 1381/10/18
  • تاريخ :

نقدی بر فیلم رز زرد ساخته داریوش فرهنگ

داستانی باور ناپذیر

داریوش فرهنگ از جمله فیلمسازانی است که در مقایسه با بسیاری از کارگردان های هم سن و سال و هم نسل خود، کار بد و غیر قابل تحملی در کارنامه اش دیده نمی شود. او از نظر کارهای تئاتر، بازیگری و همچنین ساخت مجموعه های تلویزیونی، سابقه درخشانی دارد. هنوز فیلم " طلسم " را به دلیل ترکیب متفاوت آن فیلم در مقایسه با فیلمهایی که در آن سالها ساخته می شد، نمی توان از خاطر برد.

"رز زرد" برای تماشاگری که داریوش فرهنگ ، ظرفیت ها و توانمندی های هنری اش را می شناسد، بی تردید شگفت آور است؛ البته این شگفتی ، از سر تعجب تماشاگر به دلیل متفاوت بودن و درخشان بودن "رز زرد" نیست؛ بلکه بیشتر از این جهت است که چگونه کارگردانی با آن سابقه درخشان، خود را اسیر موضوعی بی روح و بی رمق کرده و برای تهیه و تولید یک فیلم دلهره انگیز و ترس آور، حتی الفبای ساختار این گونه فیلمها را نیز رعایت نکرده است؟

فیلمهایی که مضمونشان همراه با وحشت و دلهره است، ویژگی های روشنی دارند. در عمده این نمونه ها درست همانند فیلمهای شادی آور، فضا سازی و موقعیت های غیر منتظره ، آدمها را – در مقام تماشاگر فیلم یا بازیگری که در بطن داستان فیلم و در آن موقعیت قرار می گیرد –  به شگفتی، ترس و گاه به خنده وا می دارد. در فیلمهایی با این مضمون ایجاد هیجان و ترس و دلهره، تنها از طریق تعلیق های مختلف و برخی گره افکنی ها در جای جای داستان فیلم، عملی می شود و اگر فیلم ، در ایجاد تعلیق های مورد نظر و گره افکنی های اساسی در داستانی که روایت می کند موفق عمل نکند، هرگز نمی تواند به تماشاگر خود، حس ترس و دلهره را القاء نماید. به همین جهت، ناخواسته به اثری کم جان و باور ناپذیر بدل می شود.

"رز زرد" در بخش ابتدایی داستان، روندی طبیعی و باور پذیر دارد. نحوه شکل گیری ماجراها به گونه ای است که تماشاگر خود را برای حوادث و رخدادهای غیر منتظره در صحنه های بعدی آماده می کند؛ اما فیلم، هر چه پیشتر می رود و زمان بیشتری از صحنه افتتاحیه آن می گذرد از گره افکنی های اولیه کمتر نشان دارد .

در اولین صحنه فیلم، درست پس از پایان عنوان بندی های آغازین، مردی در لباس سیاه با هیأتی که ناگفته پیداست، آدمی با رفتار نابهنجار یا فردی روان پریش، در برابر دوربین قرار می گیرد. در یک نمای نزدیکتر، راننده ای با دهان و دست و پای بسته، پشت فرمان خودرویی نشسته است. مرد سیاهپوش، مقداری طلا و جواهرات دزدیده شده را در ساک دستی اش جابه جا می کند . کمی بعد تمام سطح خودرو را به بنزین آغشته و سیگاری روشن می نماید ، بعد هم درست همان طور که تماشاگر فیلم حدس می زند، خودرو را با مرد دست و پا بسته ای که پشت فرمان نشسته است ، به آتش می کشد و چند لحظه بعد همه چیز درانفجاری عظیم به هوا می رود!

درست بعد از همین صحنه به ظاهر هیجان انگیز فیلم که نوید تماشای فیلمی دلهره آور را به تماشاگر خود می دهد . در فاصله ای کم در یک پمپ بنزین ، 2 زوج جوان که هنوز گویا مراسم و تشریفات عروسی آنان به پایان نرسیده است با خودروهای گل آرایی شده، دیده می شوند. یکی از زوجها " داوود و لیلی" (بهرام رادان و مرجان محتشم) ناگهان به سرشان می زند که از جمع دوستان و آشنایانی که ماشین عروس را همراهی می کنند، جدا شده و به شمال بروند! آن ها چنین می کنند و درست در نقطه دورزدن ممنوع یک خیابان پر رفت و آمد، دور زده و به طرف شمال می روند . کمی بعد ماشین عروس بعدی هم، درست در همان مسیر، با آن ها همراه می شود و به شیوه ای کاملا تصادفی، عروسها و دامادها با هم در یک مسیر قرار می گیرند. در صحنه ای که خودروی "آرش و مهشید" (امین حیایی و حدیث فولادوند) دچار نقص فنی کوچکی می شود، داوود به آن ها کمک  می کند و ما می فهمیم که داوود با کار تعمیر خودرو آشنایی دارد . کمی بعد این نکته هم روشن می شود که خودرو داوود قرضی است و آن را از استاد کار تعمیر گاه قرض گرفته است!

سپس در حالی که جاده بارانی و لغزنده است، زوجهای جوان فیلم، دلشاد و سرخوش، در جاده ای جنگلی و کم عبور، به طرف شمال در راه هستند ؛ ناگهان طی تصادفی بسیار ساختگی، همان مرد سیاهپوش (که دیگر می توان به او "قاتل فراری " لقب داد!) روی پلی که در جاده قرار دارد، ظاهر می شود. خودرو آرش به او می خورد و مرد، کف جاده، نقش زمین می شود و در حالی که آخرین نفسهایش را می کشد تنها یک کلمه را یکی دوبار تکرار می کند: "آدمکش ها! آدمکش ها" و بعد می میرد! همه با ترس و وحشت، او را به درون جنگل می برند ، در باتلاق کوچک و پرآبی می اندازند و به راهشان ادامه می دهند.

تماشاگر، منتظر است که با توجه به رخدادهای گفته شده، واکنش عروس و دامادها را در برابر قتل ناخواسته ای که روی داده ، شاهد باشد و پیوسته نگران است که آیا کسی به راز این جنایت پی خواهد برد یا نه ؟ اما هر چه از فیلم می گذرد، حوادث کم رنگتر می شود. لیلی از این که داوود در جریان یک درگیری لفظی با آرش، یک سیلی جانانه به چهره شوهرش نواخته شده ، کلافه و گیج است! او از همین لحظه به بعد، داوود را موجودی بی دست و پا و ناتوان به حساب می آورد که در برابر زورگویان کوتاه می آید و ناتوان نشان می دهد. بعدها در می یابیم که این ترس و تردید و ناتوانی ظاهری داوود ریشه در حوادثی دارد که در دوران کودکی اش رخ داده است.

داوود به زودی، همسرش (لیلی) را از دست می دهد! یعنی لیلی تصمیم می گیرد او را به دلیل همین ترس و تردیدهایش رها کند و به خانه پدرش برگردد!

در نیمه های پایانی فیلم، ماجرای تازه ای آغاز می شود، در حالی که قبلا ودرابتدای فیلم ، نوارهای عروسی و فیلم سفر شمال هر 2 عروس و دامادها در آتش افکنده می شود تا مدرکی نزد کسی باقی نماند، با این حال فرستاده شدن نوارهای ویدیویی فیلم مربوط به صحنه تصادف قاتل فراری و عروسک میمون پشمالوی قهوه ای رنگی که در صحنه جنایت دیده شده است، آرش ، داوود و همسرانشان را به شگفتی وا می دارد . در بازگشت دوباره به ویلای شمال است که همه چیز روشن می شود؛ قاتل فراری که آن ها را تهدید می کرده ، پا به درون ویلا می گذارد و در حالی که لحظه به لحظه به آدمهای وحشت زده  درون ویلا (آرش، لیلی و مهشید) نزدیک می شود ، ترس آن ها را بیشتر و بیشتر می کند تا جایی که ناگهان درست درون وان حمام ، یکی از نوعروسها (لیلی، همسر داوود) با ضربه کاردی از پشت سر، قاتل فراری را از پای در می آورد و کمی بعد وقتی قاتل فراری با درد و خنده ای جنون آمیز، ماسک را از چهره اش جدا می کند ، همه می بینند که او کسی جز داوود همسر لیلی نیست!

فیلم می کوشد تا فضایی پر تعلیق و دلهره آمیز فراهم سازد ، که متاسفانه کمترین توفیقی در این راه به دست نمی آورد. بازیها در حد معمول است و همه ظرافت ها و زیبایی های احتمالی فیلم، از فیلمبرداری گرفته تا تدوین آن، زیر سایه فیلمی با موضوع خام و ناپخته انجام می گیرد. "رز زرد" داستانی است که حتی در دنیای جرم و جنایت نیز پذیرفتنی و باورپذیر جلوه نمی کند و مهمتر این که، طرح توطئه چنین داستانی، آنچنان غریب و دور از ذهن به نظر می رسد که حتی در دنیای فیلمهای دلهره آور، جنایی و معما گونه نیز کمتر قابلی تعمیم است.

از داریوش فرهنگ با توجه به مجموعه توانمندی هایش، بیش از این ها می توان انتظار داشت.

به نقل از روزنامه جام جم

7 دی 81
وقتی ترانه پانزده ساله بود

وقتی ترانه پانزده ساله بود

وقتی ترانه پانزده ساله بود
«ناردون» همراه با پشت صحنه آمد

«ناردون» همراه با پشت صحنه آمد

«ناردون» همراه با پشت صحنه آمد
گفته های داغ امین حیایی 

گفته های داغ امین حیایی 

گفته های داغ امین حیایی 
خوشبختی در دقیقه نود

خوشبختی در دقیقه نود

خوشبختی در دقیقه نود
UserName
عضویت در خبرنامه