• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 6352
  • يکشنبه 1384/6/13
  • تاريخ :

آن چه در باران گذشت


دوازده شب از مهمانی به خانه برگشتم. ننه نامه ای داد دست فرشته ، عیالم. تا دندان هایم را بشویم، او نامه را خوانده بود و مانع شد كه كفش هایم را درآورم. پرسید:

ـ شمس این خط كیه؟

و نامه را داد دستم. خط تیمسار بود. اطلاع می داد كه: دوبار آمدم نبودید. باید دكتر شیخ را خبر كرد. من منزل منتظرتان هستم. برای جلال حادثه ای پیش آمده است.

تیمسار و دخترش با هم زندگی می كردند. تا آن وقت منزلشان نرفته بودم. آدرس و نقشة منزل پشت نامه و سرراست بود. زنگ كه زدیم، دخترش در را باز كرد. عیالم پرسید:

ـ هنوز نخوابیدین؟

ـ فردا امتحان داریم فرشته خانم.

من می خواستم بپرسم تیمسار خواب است یا بیدار، كه صدایش از داخل منزل بلند شد:

ـ بفرمایین تو.

تیمسار، لباس پوشیده و آماده، توی سالن بود. انگار اداره اش دیر شده باشد. از یادداشتی كه منزل ما گذاشته بود، جویا شدم. بیشتر از آن چه نوشته بود، خبری نداد. گفت:

ـ الان بریم، بهتره تا صبح. به منزل شیخ و میرزا هم تلفن زدم. نبودن. سپردم تا آمدن با من تماس بگیرن. حالا منتظر هستم یكی شان تلفن كنه.

فكر كردم: یعنی چی شده؟ سین جیم كردن ها [منظور،ساواك است]كه دیگر دكتر شیخ و میرزا را لازم نداره. داشته غرق می شده؟ تصادف كرده؟ كتك كاری اش شده؟

می خواستم حدس هایم را یك به یك ارزیابی كنم و درصد امكان وقوعشان را دریابم. یعنی چه شده؟

تیمسار نمی خواست توی خودم بمانم و ساكت باشم. گفت:

ـ جلال به گردن من حق دارد.

و دخترش را فرستاد دنبال فرمانی بیرون از اتاق. در غیاب دخترش افزود:

ـ در حادثة مرگ زنم، كه زندگی ام به باد رفت، جلال اولین كسی بود كه خودش را رساند. به گردن من حق دارد.

یادم افتاد در مصیبت فوت زن تیمسار، جلال یك روزه هجده ساعت رانده بود. یك بند. می خواسته است سیمین را برساند به بالین خواهرش. كرمانشاه. آن جا كه می رسند، جسد خواهر را به تهران حركت داده بودند. و جلال ناچار بدون توقف، بازمی گردد به تهران.

تیمسار داشت همین حادثه را شرح می داد. تیمسار لحن قدرشناسانه ای نسبت به جلال داشت. از حق شناسی اش خوشم آمده بود. به خصوص وقتی كه گفت:

ـ جلال متعلق به ما تنها نبود. از افتخارات كشور بود.

از دهانش در رفته بود، ولی منِ الاغ پنداشته بودم كه تیمسار گفته است:

ـ جلال متعلق به ما تنها نیس. از افتخارات كشوره.

عاقبت شیخ و میرزا تلفن زدند. خبر دادند كه تا نیم ساعت بعد می رسند.

گاهواره اسم مجموعه داستانی از شمس آل احمد برادر كوچكتر جلال است كه اولین بار سال 1354 چاپ شده است. ویژگی این داستان ها این است كه پر از آدم ها و كاراكترهایی هستند كه هر كدام در نقش خودشان و حتی با اسم واقعی شان حضور دارند. آدم هایی كه خود شمس و جلال، دو تا از آن ها هستند.

آن چه در باران گذشت ـ یا همین متنی كه خلاصه شده اش را می خوانید ـ یكی از این داستان ها و در واقع، روایت گزارش گونة شمس از روزی است كه خبر مرگ جلال را می آورند.

جلال سه ماه پیش رفته بود اسالم. بین راه آستارا و پهلوی[بندرانزلی]. سه سال پیش، میرزا یك قواره جنگل ساحلی خریده بود و تقسیم كرده بود بین دوستانش. و یك قطعه هم رسیده بود به جلال. میرزا وجلال با هم شروع كرده بودند به ساختمان. و سه ماه پیش، هر دو ساختمان تمام شده بود. فرشته و بچه های من هم یك هفته ای رفته بودند. خودم گرفتار كار تصحیح طوطی نامه بودم. خیال داشتم سر جلال كه از مهمانداری خلوت شد، یك هفته ای تنها بروم سراغش.

ساعت چهار صبح با دو ماشین راه افتادیم. خبره [علی اصغر خبره زاده، مترجم] در ماشین شیخ نشست. من و تیمسار هم در ماشین میرزا.

در راه، میرزا از جنگل برایمان گفت و از كارخانة چوب و از جاده و... من فكر كردم كاشكی فرشته عقل می كرد و به اداره خبر می داد و بهانه ای می تراشید. در آن صورت می توانستم دو سه روزی با خیال راحت پیش جلال بمانم و با او برگردم.

جلال چند روز پیش به مادرمان تلفنی خبر داده بود كه جمعة آینده، یعنی دو روز دیگر، تهران خواهد بود.

پیچ اول كه تمام شد، سایة عمارت را دیدم. سرم را به كنجكاوی، زودتر از پیچ دوم ماشین، گرداندم. جمع بسیاری زن و مرد محلی، در پناه انبوه شاخ و برگ درختان و یا در پناه قرنیز بلند خانة میرزا از باران امان گرفته بودند. دیگر حدس زدن لازم نبود. الان می رسیدیم و قضیه روشن می شد. با وجود این فكر كردم: پس حالش خیلی بده، تیمسار حق داشت. كه خبره را از داخل ماشین خودمان، دیدم. زودتر از ما رسیده و پیاده شد. می دوید به طرف اتاقك. و سر راه به مردی رسید از اهالی. مثل دو تا مورچة آشنا مكثی كردند و سرشان را به هم مالیدند. صورت خبره ـ كه پشتش به من بود ـ دیده نمی شد. اما چهرة مرد، چون كرم شب تابی كه ملایم نور بپراكند، اندوه و تسلیم می افشاند. دیگر دلم فرو ریخت. خواستم فكر كنم: نكند... نتوانستم. میرزا رسیده بود و نگه داشت. آن قدر به سرعت بیرون پرید كه سوئیچ را هم نبست می دوید. و تیمسار قدم های بلندش را نظامیانه تند كرد. و هر دو داخل اتاق شدند. من راحت پیاده نشدم. سرد بود. سرما هوشیارم كرد. به طرف اتاق رفتم. اتاقك از كف زمین چند پله می رفت بالا. فكر كردم: لابد كف را تخته كردن. رطوبت این جاها معركه می كنه. قاب توری اتاق را كشیدم و در بستة اتاق را هل دادم. كه ناگهان صدای شیون میرزا چون دودی حبس مانده ـ زد توی صورتم. یك باره گیر پاهایم تمام شد. كنار در، داخل اتاقك، نیمكتی بود. روی آن وارفتم. آن سر نیمكت، پلكان چوبی نرده داری به بالا دعوتم كرد. با تكیه به نرده رفتم بالا. شیون میرزا هر لحظه بیشتر شكل می گرفت:

ـ آخ... جلال جون!

و من در ذهن، صدای غمبار روضه خوان هفتگی مان را شنیدم كه وقتی در شرح وقایع كربلا می گفت: برادر، دیگر كمرم شكست! جماعت اهل روضه چه زاری می زد.

به اتاق زیر شیروانی رسیدم. انبوه جماعت را شكافتم. مقاوتی نكردند. رفتم جلو. تخت وسط اتاق بود. لابد رو به قبله. و كسی روی آن و زیر شمد، دراز. فقط پاهای لختش از زیر شمد بیرون بود. با انگشتانی بسته. و میرزا چون آواری روی شمد فرو ریخته. از پایین پا، تخت را دور زدم. رفتم بالای سر. خم شدم و شمد را از روی صورتش كنار زدم. جلال بود. و من جلال را با چشم های سقاخانه ای ندیده بودم. چانه اش را كه ریشی سفید و چند ماهه داشت، بسته بودند. و روی چشم ها دو سكه گذاشته. این رسم را می شناختم. فكر كردم: لابد پلك ها باز مانده كه از ثقل سكه ها كمك گرفتن. دستم را گذاشتم روی پیشانی اش كه شیارهای آن پاك شده بود. سردی مرگ را احساس نكردم. موهای تقریبا یك دست سفید سرش، همان طور زبر و خشن و زنده بود. یادم افتاد به این اعتقاد كه: مو و ناخن آدم تا24 ساعت پس از مرگ رشد می كنه.

اتاق زیر شیروانی شلوغ بود. میرزا هنوز شیون می زد. و من گیج و مات بودم. شمد را كشیدم روی صورتش. فكر كردم: اگر در اتاق آن قدر ازدحام نبود، چشم های بسته اش را با بوسه ام مهر می كردم و دست های سردش را با دست و صورتم می فشردم. جماعت مزاحم بود. رفتم كنار پنجره. نگاهی به اتاق زیر شیروانی انداختم. چیزی نگاهم را نگرفت. از پنجرة اتاق و لابه لای درختان جنگل، دریا را دیدم. گل آلود بود و نزدیك ساحل موج داشت. دریا به جای جلال كه خاموش و سرد شده بود، می خروشید.

خبره، دلدار و خونسرد آمد. بازویم را گرفت و آرام به پایین هدایتم كرد. مقاومتی نكردم. توی پله ها گفت:

ـ شمس همینه. تو اینو می فهمی.

ـ آره!

و نفهمیدم چرا جوابش را داده بودم. خواسته بودم نشان بدهم كه چه چیز را می فهمم؟ لحن او كه سؤالی نبود.

بیرون اتاق، سیمین زاری كنان آمد به طرفم:

ـ كجا بودی شمس؟ همه اش می گفت پس كو شمس؟ چرا نمی آد؟... آخه چرا نیامدی؟

پنجة آهنین غمی، درونم را چنگ می زد. سیمین را از زیر باران به جان پناهی كشاندم و گفتم:

ـ آرام باش سیمین جان! آرام باش.

می خواستم فكر كنم چه شد كه سراغش نرفته بودم. سیمین نمی گذاشت. زاری كنان گزارش لحظه های آخر را می داد. و نوحه می خواند. دستم را گذاشتم روی دوشش و گفتم:

ـ سیمین جان!

و او گفت:

ـ شمس! هر كاری تونستم كردم.

داشت گریه ام می گرفت. چگونه سیمین در من مؤاخذه كننده ای را دیده بود؟ ازش دلم گرفت.

شیخ، میرزا را هم آورد پایین. من بلند شدم. كجا نشسته بودم؟ رفتم زیر باران كه چقدر ملایم و نجیب بود. سردم شد. روی نیمكتی در فضای آزاد نشستم و به اتاقك جلال خیره شدم. تاكنون ندیده بودمش. برج كوتاه هشت گوشی بود تازه از زمین روییده.

خبره با كمك عده ای، صندوق چوبی بزرگی را آورد بیرون. یك استیشن آورده بودند. صندلی هایش را خواباندند و صندوق را به زحمت در آن ، جا دادند. و چند نفری هم نشستند دورش. همه حاضر شده بودند. خبره آمد به كمكم. بلندم كرد كه:

ـ پاشو شمس! راه می افتیم.

من همچنان ساكت بودم. نه می توانستم حرفی بزنم و نه می توانستم گریه كنم. مثل این كه اسفنج باد كرده ای توی گلویم خشك شده بود. از شیشه جلوی ماشین جاده را نگاه می كردم. برف پاك كن، مرتب شیشه را می لیسید و جادة تار شده را شفاف می كرد. سیمین سعی داشت مرا به حرف بكشاند. نمی شد. ماتم برده بود؟ فك هایم باز نمی شد؟ فكر می كردم چه بگویم؟ ادا در می آوردم؟

آرزو می كردم كاش بتوانم بقیة عمر را خفقان بگیرم. روزة صَمت [خاموشی] بگیرم. و داشتم با این فكر نشخوار می كردم كه متوجه شدم طرف سؤالی قرار گرفته ام. خبره سؤال را تكرار كرد:

ـ كجا می برین اش؟

هر چه می خواستم دهان باز كنم، نتوانستم. سیمین به كمك رسید.

ـ ظهیرالدوله. می خوام نزدیك خودم باشه!

خبره سؤال كرد:

ـ جا دارین؟ شاید مقبرة خانوادگی داشته باشن.

از كبریتی كه در دست هایم به بازی گرفته بودم، كمك گرفتم و روی آن نوشتم قم و نشان خبره دادم. سیمین شور زد:

ـ نبایس می گذاشتین بی خبر بره بالا. ممكنه لال بشه.

خبره با سر اشاره كرد. اشاره اش را تعبیر كردم:

ـ چیزی نیس. ادا در می آره.

مهین گفت:

ـ سیمین جان! یه خورده آرام باش. باید فكری برای ناهار كارگرا بكنیم. اینا كه گناهی نكردن.

در رشت نشد نگه دارند. سه بعدازظهر بود. بیرون شهر ایستادند. هتل پامچال را ندیده بودم. همراهان كه رفتند سر غذا، من و شیخ و خبره ماندیم به تلفن كردن. شمارة منزل مادر را روی كاغذی نوشتم. وحشتم گرفته بود. از چه می ترسیدم؟ از این كه خبر را چگونه به مادرم بدهم؟ از این كه نتوانم حرف بزنم؟ از این كه سكوتم به همین زودی خواهد شكست؟ از این كه معلوم خواهد شد ادا درآورده بودم؟

سرانجام تلفن را دادند دستم. مریم بود. خواهرزادة بیست ساله ام. صدایم را شناخت. دستپاچه گفت:

ـ صبر كنین آقا دایی.

و لابد دوید. بعد مادرش آمد. خواهركم. مثل این كه خبر را می دانست. جواد دامادمان رفته بود بیرون. تا آن وقت منتظر تلفن من بوده است. گفتم:

ـ بگو كسی رو بفرسته قم. پدرمان امشب مهمان داره.

جسد پدرمان قم بود. در یك مقبره. و طبقة رویش خالی بود.

در بازگشت از رشت به مادرم فكر می كردم: چطور خبر را تحمل خواهد كرد؟ به تهران كه رسیدم، یك راست رفتم سراغ مادر. بغض داشت خفه ام می كرد. پاهایم از توان رفته بود. دست و صورت مادرم را كه بوسیدم، نزدیك بود بغضم بتركد. جلوی خودم را نگه داشتم. مادر گفت:

ـ برادرتو آوردی مادر! خسته نباشی!

و بعد چون مرغی كه منقار به آب زده باشد، سرش را بالا كرد و افزود:

ـ به سومیت هم شكر!

گلویم درد گرفته بود. با انگشتان دست، سیبكم را می مالیدم. خواهران و خواهرزادگان، همه جمع بودند. هیچ كس گریه نمی كرد. لابد گریه هایشان را پنهانی از مادر كرده بودند. همه سیاه پوشیده بودند. و همه ساكت، مرا كنار مادرم می پاییدند. نگاهشان رنج آور بود. می دانستم منتظرند برایشان چیزی بگویم. ولی چه می گفتم؟ حرف زدن نمی توانستم. توی دلم به آسمان فحش می دادم؛ شاید هم به این جمع ساكت و آرام و خوددار و صبور. می دیدم آن ها و مادر به راحت ترین شكلی خبر را باور كرده اند. اما راستی غرض مادر از به سومیت هم شكر چه بود؟ فكر كردم: غرضش منم. سومین پسرش كه زنده ام. اما نه. یادم افتاد كه سال 32 خبر پسر بزرگش را از مدینه آوردند. سال 40خبر شوهرش را. و امروز (سال 48) خبر پسر سومش را. سه ضربه با فاصله های هشت سال؛ و دیدم به سومین ضربه هم شاكر است. این ایمان لعنتی بیگانه با من.

مسجد پدرم توی پاچنار آخرین منزلی شد كه جلال شبی را در آن به صبح برد. و همان شبانه، دخالت دوستان، ما را از قم رفتن منصرف كرد. صالحی دوست جلال، قبر خودش را گذاشت در اختیار او. الان به امانت آن جاست. مسجد فیروزآبادی شهر ری.

یك روز عصر رفتم سراغ سیمین. بعد از چهلم. خانه نبود. كشور دعوتم كرد بنشینم تا سیمین بیاید. رفتم توی اتاق پذیرایی. و لمیدم روی مبلی مقابل پنجرة حیاط. ظرف میوة وسط اتاق، گل ها، جاسیگاری های روی دستة هر مبل، تابلوهای نقاشی الخاص و صفرزاده و ... و خلاصه همه چیز سر جای خودش بود. از پنجرة اتاق به حیاط خیره شده بودم. چسبكِ دیواری هنوز سبزشان، چون رگی در تن تورهای سیمی جلوی پنجره دویده بود و عمق حیاط را زیادتر كرده بود. و كاج های آن سمت حیاط كه جلال خود نهالشان را كاشته بود، بالیده و بلند شده بودند. یك باره صدای آرام پایی را شنیدم. صدای پای جلال بود كه از كتابخانه درمی آمد. بی اختیار سر برگرداندم و به سمت در كتابخانه خیره شدم و انتظار داشتم كه لبش به خنده گشوده شود و بگوید:

ـ چطوری اخوی؟ خیلی وقته اومدی؟

نویسنده:شمس آل احمد

جایزه ای برای زنی معترض

جایزه ای برای زنی معترض

جایزه ای برای زنی معترض
عاشق جزئیات ملکوتی

عاشق جزئیات ملکوتی

عاشق جزئیات ملکوتی
او از کودکی خود متنفر است

او از کودکی خود متنفر است

او از کودکی خود متنفر است
نباید زیاد دل بست

نباید زیاد دل بست

نباید زیاد دل بست
UserName
عضویت در خبرنامه