• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2063
  • دوشنبه 1384/6/7
  • تاريخ :

قبول دارم كه بدبین شده ام


• ایده «ئى.تى، موجود ماوراى زمینى» هم مال خود شما بود؟ این از آن ایده ها است كه فكر نمى كنم به ذهن كسى دیگر رسیده باشد.

آره، ایده خودم بود. یك روز وسط بحث هایم با «ملیسا متیسن» ازش پرسیدم كه اگر بچه بود و دوستى غیرزمینى داشت چه مى كرد؟ ملیسا گفت ایده جالبى است، شاید بشود ازش یك فیلمنامه درآورد. ولى خودم فكر مى كردم خیلى خیالى است و جذابیتى ندارد. بعداً كه با ملیسا راجع به فیلمنامه حرف مى زدیم روى این نكته به توافق رسیدیم كه اگر یك بچه تنها باشد و حس كند با خانواده اش هم راحت نیست، ممكن است برود با یك موجود غیرزمینى دوست شود. با این همه، حتى موقعى كه فیلم تمام شد شك داشتم كسى از دیدنش لذت ببرد. بار اول فیلم را در جشنواره كَن نشان دادیم و وقتى تمام شد، همه داشتند كف مى زدند. حدود یك ربع كف زدند و نیمى از آنها اشك شان هم درآمده بود. خیلى دلم مى خواست خودم هم گریه كنم. تازه فهمیدم كه فیلم، مى تواند داستان بچگى خود من هم باشد. وقتى بعد از بیست سال ئى تى را دوباره اكران كردیم، به یكى از سینماها سر زدم و دیدم بچه هاى كوچك در صف هستند و مى خواهند داخل سالن شوند. پرچم كوچكى هم كه در دریم وركس طراحى كرده بودیم، دستشان بود. پرچمى كه رویش نوشته بود: با هم مهربان باشیم. همه بچه ها ئى تى را دوست داشتند، پدر و مادرهایشان هم ئى تى را دوست داشتند. باورم نمى شد، بیست سال گذشته بود و نسل جدیدى آمده بود. این نسل هم مى فهمید ئى تى چه جور فیلمى است.

• ساختن «ایندیانا جونز و معبد مرگ» نباید آن قدرها سخت بوده باشد. به هرحال، قسمت اولش را هم خودتان ساخته بودید و مى دانستید با چه جور فیلمى طرف هستید.

نه، اتفاقاً این جورى نیست. قسمت اول (مهاجمان صندوقچه گمشده) را كه ساختم، لوكاس گفت بیا فكرى براى قسمت دوم بكنیم. ساعت ها در این مورد با هم حرف زدیم، اما یك روز به او گفتم ایده اصلى مال خود تو است و فقط خودت مى توانى براى بخش هاى بعدى داستان پیدا كنى. این كار را هم كرد. وسط هاى فیلمبردارى ئى تى بودم كه لوكاس با فیلمنامه اى آمد خانه من. فیلمنامه معبد مرگ بود. گفت این، از آن قبلى هم بهتر مى شود. مطمئنم. همان شب فیلمنامه را با هم خواندیم و قرار شد سر فرصت آن را بسازم. لوكاس گفت چون اولى را تو ساخته اى، بهتر است خودت هم ادامه اش بدهى! این جواب آن شوخى اى بود كه موقع پیداكردن ایده با او كرده بودم.

• موقعى كه «رنگ ارغوانى» را ساختید، دوباره صداى منتقدهاى سینمایى درآمد. فیلم هیچ ربطى به كارهاى قبلى شما نداشت. داستانى در یك فضاى تازه، با آدم هایى كه شبیه آدم هاى معمولى هستند. آیا داستان «آلیس واكر» را این قدر پسند كرده بودید كه از رویش فیلم ساختید؟ یا این كه مى خواستید فیلمى درباره سیاه ها بسازید؟

خب، داستان واكر كه به نظرم شاهكار بود. واكر نویسنده درجه یكى است. داستانگوى قابلى است و من قبل از هر چیز، از داستانگویى او خوشم آمده بود. نوع داستان، فرمى كه انتخاب كرده بود و ماجرا را در قالب نامه روایت مى كرد. نامه، یك چیز شخصى است، آدم ها خصوصى ترین رازهایشان را در نامه ها با هم درمیان مى گذارند. از این كه مى دیدم واكر با ظرافت تمام داستانش را به شكل نامه روایت كرده، ذوق كرده بودم و درجا حقوق سینمایى اش را خریدم. اما مشكل از جایى شروع شد كه به فیلمنامه نویسم گفتم كار را شروع كند. كار اولش بود و نمى دانست چه جورى باید از روى رمانى كه در قالب نامه نوشته شده، فیلمنامه نوشت. به من گفت داستان در ده سال اتفاق مى افتد، مى خواهى هر ده سال در فیلم باشد؟ گفتم نه. گفت مى خواهى همه نامه ها در فیلم باشد؟ گفتم نه. بعد نفس راحتى كشید و گفت حالا خیالم راحت شد. سعى مى كنم از رویش فیلمنامه اى بنویسم. همین كار را هم كرد. فكر مى كنم فیلم بدى نیست، اما كمى ناپختگى دارد. طبیعى هم هست، آن وقت ها بلد نبودم با این جور فیلم ها كار كنم. خیلى ها خوششان نیامد. آنها مى خواستند من در همان نوع فیلمى كه موفق بوده ام، كار را ادامه بدهم.

• داستان ساخت «امپراتورى خورشید» هم باید جالب باشد. «جى. جى. بالارد» افسانه علمى زیاد نوشته، اما این یكى افسانه نیست، براساس واقعیت نوشته شده و به زندگى خودش مربوط مى شود. یك داستان سیاسى و دراماتیك است.

مى دانید، من موقعى این رمان را خواندم كه شنیدم «دیوید لین» مى خواهد آن را بسازد. من شیفته لین و فیلم هایش هستم و فكر مى كنم سینماى او نهایت داستانگویى بود.

•نسخه تصحیح رنگ شده «لارنس عربستان» (در ایران: لورنس عربستان) هم به همت شما وارد بازار شده است.

آره، این فیلمى است كه باید با كیفیت عالى تماشایش كرد. شاهكار است. لین ارزش داستان ها را مى دانست و موقعى كه از داستانى خوشش مى آمد نشانه آن بود كه آن داستان چیزى استثنایى بوده است. لین مى خواست امپراتورى خورشید را به فیلم تبدیل كند، اما موقعى كه مشغول بازخوانى اش بود دید كه شباهت هاى زیادى به «پل رودخانه كوآى» دارد و چون نمى خواست دوتا از فیلم هایش شبیه هم باشند منصرف شد. وقتى رمان را خواندم از شخصیت پردازى اش واقعاً خوشم آمد. خیلى خوشحالم كه توانستم من این فیلم را بسازم. فیلمى درباره جنگ چین و ژاپن. واقعاً چنین فرصتى براى یك كارگردان چندبار پیش مى آید؟ اصلاً براى چند كارگردان این فرصت پیش مى آید؟

•وقتى «ایندیانا جونز و آخرین جنگ صلیبى» را ساختید، بحث دوباره سازى قسمت اول پیش آمد. اما فكر مى كنم این دفعه با فیلمنامه پیچیده ترى روبه رو بودید. آن آمریكایى اى كه مى خواهد جام را به دست آورد، ایده شما بود یا لوكاس؟

درست یادم نیست. ما ساعت ها درباره این قسمت با هم صحبت كرده بودیم. قرارمان این بود كه چیز تكرارى نسازیم. احتمالاً این شخصیت را خود لوكاس پیدا كرده است. او متخصص خلق شخصیت هاى عجیب است، شخصیت هایى كه مى توانند به تنهایى مسیر داستان را تغییر بدهند. حالا كه به فیلم نگاه كنید، مى بینید كه واردكردن این شخصیت چه قدر داستان را پیچیده كرده است. او خودش را به عنوان متحد نازى ها جا مى زند تا آن جام را به دست آورد.

•این كه نازى ها به دنبال جام حیات جاویدان هستند هم شوخى جالبى است.

نه، شوخى نیست. از هر تاریخ نویس آلمان كه بپرسید به شما مى گوید كه آنها واقعاً چنین قصدى داشتند و چون قصد و نیت آنها به داستان فیلم مى خورد، این هم وارد فیلمنامه شد.

•راست است كه مى خواستید در «همیشه» از یكى از آهنگ هاى «ایروینگ برلین» استفاده كنید؟

آره، آهنگ همیشه. ولى نشد. رقمى كه او مى خواست به اندازه بودجه كل فیلم بود. من او را خیلى دوست دارم، اما بودجه فیلمم واقعاً محدود بود!

•ولى اسم فیلم را عوض نكردید.

نه، دلم را به همین خوش كردم. دوست داشتم چیزى از آن ترانه در فیلم باشد.

•این تنها بازسازى شما است. معنایش این است كه «آدمى به اسم جو» (ساخته ویكتور فلمینگ) را خیلى دوست دارید.

آره، آن فیلم را خیلى دوست دارم. حسى در آن هست كه در خیلى فیلم هاى دیگر نمى بینم. كارگردان هاى سینما آن وقت ها مضمون هاى انسانى ترى را انتخاب مى كردند. من همیشه به مرگ فكر مى كنم، به خصوص قبل از خواب. در طول فیلمبردارى همیشه، خاطره دوست و آشناهاى مرده مدام به یادم مى آمد و خلاصه، دوره عجیبى بود.

•و «آدرى هپبرن» هم آخرین بازى اش در این فیلم بود، در نقش فرشته مرگ.

آره، بازیگر بزرگى بود. سال ها آرزو داشتم با او كار كنم. ولى نمى شد. فرشته سپیدپوش مرگ. وقتى نقش را برایش تعریف كردم، خندید. گفت حتماً بازى مى كند. احتمالاً به مرگ خودش فكر كرده بود. هپبرن «صبحانه در تیفانى» و «تعطیلات رُمى» در فیلم من بازى كرد. این، جزء افتخارات من است.

•«هوك» هم جزء فیلم هایى است كه خوب نفروخت. شاید دلیلش این بود كه داستان «پیتر پَن» را تغییر دادید. خود فیلم هم خیلى استودیویى است.

نه، مشكل به این چیزها برنمى گشت. هنوز هم نمى دانم قضیه چیست. فیلمنامه هنوز به نظرم خوب است و من هم همان كارگردان فیلم هاى قبلى بودم، ولى موفق نشدم. شاید همه دوست داشتند پیتر پَن همان پسرك خوش قیافه باشد و بزرگ نشود. اگر این چیزى بوده كه تماشاگران مى خواسته اند، من هم قبول دارم كه فیلمم موفق نبوده است. اما فیلم را مدتى قبل دوباره دیدم و با كمال معذرت، هنوز دوستش دارم.

•«پارك ژوراسیك» و «دنیاى گمشده: پارك ژوراسیك» از آن فیلم هاى عظیمى هستند كه هیچ وقت فراموش نمى شوند. در این دو فیلم شما تكنولوژى را با سینما آشتى دادید. فیلم، محصول تكنولوژى و خلاقیت آدم ها است.

خیلى وقت بود كه در ذهنم دنبال ایده اى مى گشتم كه به دایناسورها مربوط باشد. وقتى داستان «مایكل كرایتن» را خواندم دیدم همان چیزى است كه مى خواسته ام. اما نوشتن فیلمنامه اش هم كار ساده اى نبود. نمى شد رمان را به فیلم برگرداند. «دیوید كوئپ» متخصص این جور فیلمنامه ها است. رمان را خواند و طرح را نوشت. روى جزئیات طرح كمى بحث كردیم و او یك ماه بعد فیلمنامه را براى من آورد. همان چیزى كه مى خواستم. مهم ترین چیزى كه در این دو فیلم باید از آنها استفاده مى كردم، دایناسورها بودند و ساختن آنها ده برابر فیلمبردارى یك فیلم طول كشید. خوبى داستان هاى كرایتن این بود كه از نظر علمى گاف نداشتند و من هم سعى كردم در فیلمم از این چیزها خبرى نباشد.

•«فهرست شیندلر» یكى از محبوب ترین فیلم هاى شما است، اما فیلم شادى نیست. از سال 1982 كه حقوق سینمایى كتاب را خریدید، تا 1993 كه آن را ساختید، 11 سال طول كشید. در این 11 سال چه اتفاق هایى افتاد؟ چرا فیلم را این قدر دیر ساختید؟

فهرست شیندلر را درست به موقع ساختم. قبل تر از آن نمى توانستم چنین فیلمى را كارگردانى كنم. اول از همه هم كه قرار بود «مارتین اسكورسیزى» آن را بسازد، كه نشد. اصلاً پرداختن به ماجراى اتاق هاى گاز مى توانست كلى دعوا راه بیندازد. اگر فیلم را در دهه هشتاد مى ساختم، فیلم خوبى نمى شد. من زبان سینما را به تدریج یاد گرفتم و موقع ساختن فهرست شیندلر، آن قدر مى دانستم كه چنین فیلمى چه جورى باید ساخته شود. فهرست شیندلر، یكى از سخت ترین فیلم هایى است كه ساخته ام. ظاهر فیلم ساده است، اما جزئیاتى كه در آن هست كار را مشكل مى كند. جنگ جهانى دوم، اتفاق بزرگ و عجیبى بود و عجیب تر از آن كارى بود كه «اُسكار شیندلر» انجام داده بود. چندسال بعد از ساخته شدن فیلم، «كمرون كرو» به من گفت «بیلى وایلدر» هم مى خواسته این فیلم را بسازد. اگر مى دانستم، حتماً فیلمش را تهیه مى كردم.•موقع اكران عمومى «آمیستاد» حرف جالبى زدید. گفتید برده دارها از این فیلم خوششان نمى آید. منظورتان آدم هاى به خصوصى بود؟

نه، این را نگفتم. حتماً اشتباهى شده است. حرفى كه زدم این بود: هنوز كسانى پیدا مى شوند كه مضمون برده دارى آنها را دچار عذاب وجدان مى كند و طبیعى است كه نتوانند این فیلم را تحمل كنند. خیلى ها فكر كردند كه من فیلمى سیاسى ساخته ام. ولى این جورى نبود. من داستانى را انتخاب كرده بودم كه بار سیاسى داشت. فیلم من، علیه خشونت است، و در ستایش انسانیت. باید آن را یك سال زودتر، یا یك سال دیرتر مى ساختم.

•این قضیه اى كه مى گویند «نجات سرباز رایان» را براساس عكس هاى «رابرت كاپا» ساخته اید چیست؟

كاپا، بهترین عكاس جنگى بود. اگر به عكس هایش نگاه كنید، مى بینید كه هم واضح هستند، هم محو. در آن موقعیتى كه او عكس مى گرفته، نمى شده جور دیگرى كار كرد. كم كم این وضوح و عدم وضوح به ویژگى كار او تبدیل شد و من هم موقعى كه مى خواستم نجات سرباز رایان را بسازم، فیلم را از دریچه دوربین عكاسى او دیدم. چیزى نیست كه بشود توضیحش داد. یك حس است، یا متوجه مى شویم، یا نمى شویم.

•«هوش مصنوعى» را «استنلى كوبریك» به شما پیشنهاد داد. كوبریك را خوب مى شناختید؟ فیلم هایش را دوست داشتید؟

عجب حرفى مى زنید، او غول سینما بود. اگر قرار باشد پنج كارگردان سینما را اسم ببرم، قطعاً یكى از آنها كوبریك است. وقتى «2001: یك اودیسه فضایى» اكران شد دلم مى خواست كوبریك را ببینم. سال ها بعد این آرزو برآورده شد و با او آشنا شدم. داستان را او برایم تعریف كرد، در جلسه هاى متعددى كه با هم داشتیم ساندویچ هایى را كه او آماده مى كرد مى خوردیم و راجع به این داستان حرف مى زدیم. كوبریك عاشق این ایده بود كه یك روبوت مى خواهد دیگران را دوست داشته باشد. مى گفت چه چیزى انسانى تر از این مى توانى پیدا كنى؟ قرار بود بعد از «چشمان باز بسته» فیلمنامه را با هم بنویسیم. منتها نشد و من هم به كسى اطمینان نداشتم كه بتواند داستان را آن طور كه كوبریك مى خواست و مى گفت بنویسد. بنابراین خودم براساس آن چه او گفته بود، هوش مصنوعى را نوشتم. خیلى دلم مى خواست زنده مى ماند و فیلم را مى دید.

•از چه چیز داستان هاى «فیلیپ كى. دیك» بیش تر خوشتان مى آید؟ معماهایى كه مى سازد یا توجه بیش از حدش به علم؟

هر دو . دیك، نویسنده بزرگى بود. و بین نویسندگان افسانه علمى، به نظرم از همه سر است. او توهمات خودش را چنان مى نوشت كه آدم فكر مى كرد با یك دانشمند طرف است. در مورد «گزارش اقلیت» ماجرا این بود كه مى خواستم فیلم نوآرى در آینده بسازم. موقعى كه چنین تصمیمى گرفتم یاد «بلید رانر» (ساخته ریدلى اسكات) افتادم كه همین مشخصه ها را داشت. «اسكات فرانك» داستان را آورد و بعد از چند جلسه بحث درباره ساختار فیلمنامه، آن را نوشت. بعداً فهمیدم حرف هاى آن جلسه فیلمنامه را این قدر تلخ و تیره وتار كرده است. گزارش اقلیت، فرصت خوبى بود كه كمى قدرت كارگردانى ام را بالا ببرم. ولى مهمتر از همه، «یانوش كامینسكى» بود كه با فیلمبردارى اش، همان كارى را كرد كه من مى خواستم. همان چیزى كه دیك احتمالاً در ذهن داشت.

•بعد از هوش مصنوعى و گزارش اقلیت، «اگه مى تونى منو بگیر» بیش تر به یك زنگ تفریح شبیه است. زنگ تفریحى كه آدم هم استراحت مى كند، هم كارى را انجام مى دهد كه دوست دارد.

واقعاً این جورى به نظر مى رسد؟ چه خوب! چون واقعاً فیلم سختى بود و سختى اش كم تر از این دو فیلم هم نبود. منتها سر و شكل فیلم طورى است كه این طور به نظر مى رسد. دلم مى خواست یك كمدى جذاب قدیمى بسازم، از آن كمدى هایى كه فقط خنده دار نیستند و آخرهاى كار جدى مى شوند. موقع ساختن فیلم به خودم مى گفتم نكند من هم فرانك باشم؟ نكند این داستان را به این دلیل انتخاب كرده ام كه شبیه خود من است؟ نمى دانم! واقعاً نمى دانم!

•در «ترمینال» به یك موضوع فوق العاده انسانى پرداختید. آدمى كه نمى تواند خانه و مملكتى داشته باشد.

«اندرو نیكول» داستانش را براى من خواند و گفت واقعى است. شاید همین واقعى بودنش بود كه باعث شد فیلم را بسازم. یادم است صبح هاى زود كه مى خواستیم به خانه برگردیم، همه اش به این فكر مى كردم كه چه قدر داشتن خانه خوب است. وقتى خانه اى نباشد، آدم كجا استراحت كند؟ كجا تنها باشد؟ بالاخره كسى باید فكرى بكند. نمى شود یك آدم تا آخر عمر بى خانه و كاشانه بماند.

•فیلم آخرتان، «جنگ دنیاها» براساس همان رمانى ساخته شده كه «اورسن ولز» برنامه رادیویى اش را اجرا كرد. اما شما تغییرات زیادى در متن دادید و داستان تازه اى نوشتید.

آره، موقعى كه ایده ام را با دیوید كوئپ درمیان گذاشتم به او گفتم مى خواهم همه چیز را به آمریكاى معاصر منتقل مى كنم. مى خواهم شخصیت هاى فیلمم آدم هاى عادى باشند، آدم هایى مثل من و تو. پاى هیچ ژنرال چهارستاره اى نباید به این فیلم باز شود. از اول به این فكر مى كردم كه اگر واقعاً جنگ دنیاها اتفاق بیفتد، چه بلایى به سر مردم مى آید؟ ژنرال ها و مقامات كاخ سفید حتماً در امان هستند، اما تكلیف مردم چیست؟ براى من، جنگ دنیاها فیلمى بود مثل نجات سرباز رایان. آن جا هم كارى به دیگران نداشتم، هدفم كاملاً روشن بود.

•این بدبینى شما به دنیا، به سیاست و آدم هایى كه امور نظامى را به عهده دارند، روزبه روز بیش تر مى شود. علتش چیست؟ سن و سال است یا دغدغه هایتان تغییر كرده است؟

قبول دارم كه آدم بدبینى شده ام، اما من كه نمى خواسته ام این جورى باشم. این همه جنگى كه در این سال ها اتفاق افتاده و آدم هایى كه هنوز دارند كشته مى شوند، دلیل این بدبینى است. من وقتى مى بینم برج هاى دوقلو ناگهان مى ریزند، وقتى مى بینم هواپیماهاى آمریكا مردم افغانستان و عراق را مى كشند، نمى توانم بدبین نباشم. جنگ بدبینى مى آورد.

•چه اصرارى روى عادى بودن آدم ها دارید؟ چرا آنها باید آدم هاى معمولى باشند؟

چون آدم هاى معمولى در این اتفاق ها ضربه مى خورند و از بین مى روند. من اصرار دارم كه باید در چنین داستان هایى از آدم هاى كوچه و خیابان حمایت كرد. اگر من این كار را نكنم، كسى خودش را مسئول مى داند؟ شك دارم

مطالب مرتبط

 صدر نشینی جنگ دنیاها 

 استیون اسپیلبرگ مبارزات مردم فلسطین و رژیم صهیونیستی 

 حادثه یازده سپتامبر در سینما 

 گفتگو با اسپیلبرگ در باره فیلمهایش 

UserName