• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2302
  • پنج شنبه 1384/6/3
  • تاريخ :

بخشى از گذشته من ادامه دارد


الان هیچ چیز را فراموش نمى كنم. محال است چیزى یادم برود. پزشكم مى گوید هیچ بعید نیست اگر به صدسالگى برسى، دست به اختراع و اكتشاف هم بزنى!


«استیون اسپیلبرگ» زودتر از من رسیده بود. در كافه را كه باز كردم دیدم پشت میز دونفره اى نشسته و كامپیوتر دستى اش روشن است. داشت چیزى مى خواند و آدامس مى جوید. چیزى سفارش نداده بود، این را مى شد از میز خالى فهمید. یك لحظه سرش را برگرداند و دید كه در آستانه در ایستاده ام. دستى تكان داد و به صندلى خالى اشاره كرد. وقتى نشستم، سریع به مونیتور نگاه كردم، داشت داستان مى خواند. اشاره اى به نوشته ها كردم و پرسیدم مى خواهید روى این داستان كار كنید؟ سرى تكان داد و گفت نه، ولى یكى از وظایف خواندن داستان هایى است كه به درد فیلم شدن مى خورند. گاهى داستان ها را به دیگران هم مى دهم كه بخوانند. داستان بعضى از فیلم هایى كه در كمپانى خودمان تولید مى شوند، همین جورى پیدا شده اند. وقتى داشت كامپیوتر را خاموش مى كرد، عینكش را برداشت. پرسید چى مى خورى؟ نوشیدنى هاى این جا همه خوب هستند. سفارش كه دادیم، یاد عكسى از او افتادم كه مال سال ها قبل بود، موقعى كه بچه اى كوچك بود و عینك نداشت. دوربین سوپرهشتى در دست داشت و با خوشحالى بالا پریده بود. «آن عكس، مال چند سال پیش است؟ این اولین دوربینى بود كه براى شما خریده بودند؟» یادش نیامد. «یادم نیست. خاطره گُنگى است. باید به آلبوم عكسم سر بزنم. خیلى وقت است این كار را نكرده ام.»

•میانه تان با گذشته چه طور است؟ ترجیح مى دهید خودتان را با كارهایى كه دارید مى كنید، كارهایى كه قرار است انجام دهید سرگرم كنید؟ یك بار «فرانسیس فورد كاپولا» به من گفت كه فكركردن به سال هاى گذشته دردى را دوا نمى كند. یادم مى آید از زبان «رابرت دونیرو» هم شنیده ام كه آدم فقط به آینده اى كه دارد مى آید فكر كند؟ این ایده شما جوان هاى دهه هفتاد بود؟

جوان هاى دهه هفتاد، شباهت هاى زیادى به هم نداشتند. الان كه سنم بالاتر رفته مى بینم تنها شباهت ما، علاقه اى بود كه به سینما داشتیم. آره، ما سینما را دوست داشتیم و فكر مى كردیم باید آن را به دست بیاوریم. باید فیلم بسازیم، باید از هم دفاع كنیم و به دیگران ثابت كنیم كه بلدیم فیلم بسازیم. فیلم ساختن هیچ وقت سخت نیست. آن وقت ها مى شد با دوربین هاى هشت میلى مترى و شانزده میلى مترى فیلم ساخت و الان هم دوربین هاى دیجیتال در دسترس هستند. ما چند نفرى كه بعدها شدیم جوان هاى دهه هفتاد، با هم جلسه مى گذاشتیم و ایده هایى را كه به درد فیلم مى خورد با هم رد و بَدَل مى كردیم. اما چیزى كه مهمتر از این ایده ها بود، حرف هایى بود كه راجع به سینما مى زدیم. راجع به فیلم هایى كه دیده بودیم، راجع به صحنه هایى كه فكر مى كردیم كارگردانى درخشانى دارند، راجع به موسیقى هایى كه دوست داشتیم و دلمان مى خواست روى تصویر فیلم هایمان بگذاریم و حتى كتاب هایى كه چاپ مى شد. افسانه هاى علمى زیادى را آن سال ها خواندیم، كتاب هاى كوچكى كه فكر مى كردیم از بقیه كتاب ها جدى تر هستند و باید از آنها درس گرفت. نه، فكر نمى كنم این ایده ما جوان هاى دهه هفتادى باشد، این چیزى است كه در طول زندگى فهمیده ایم. من گذشته را با آدم ها مى فهمم. گذشته براى من به دو بخش تبدیل شده است. یك بخش، چیزهایى هستند كه دیگر وجود ندارند، آدم هایى كه دوستشان داشته ام، اما نیستند، مُرده اند. و یك بخش آدم هایى هستند كه سال به سال با آنها جلو آمده ام. با هم پیش رفته ایم، پیر شده ایم و زندگى كرده ایم. پس مى بینید كه بخشى از گذشته من در جریان است، زنده است و ترجیح مى دهم بیش تر با این بخش گذشته كار داشته باشم. گذشته اى كه ادامه پیدا مى كند. ولى یك چیزهایى خوب یادم مانده است، مثلاً فیلم هایى كه آن سال ها ساختم.

•یك دلیل پرسیدن آن سئوال هم این بود كه مى خواستم ببینم اولین بار، كى هوس كارگردانى كردید؟ این یكى را یادتان هست؟

قطعاً آن موقعى بوده كه اولین فیلم عمرم را دیده ام! پدرم همیشه مى گفت بار اولى كه تو را به سینما بردیم، مبهوت بودى! انگار نیمى از فیلم را با دهن باز تماشا كرده ام. از آن تجربه فیلم دیدن هم چیزى یادم نمى آید، تصویر گُنگى است. آن قدر محو است كه نمى دانم واقعیت است یا یكى از خواب هاى من. ولى هرچه سنم بالاتر رفته، حافظه بهترى پیدا كرده ام. الان هیچ چیز را فراموش نمى كنم. محال است چیزى یادم برود. پزشكم مى گوید هیچ بعید نیست اگر به صدسالگى برسى، دست به اختراع و اكتشاف هم بزنى!

•«فرار به ناكجاآباد» را موقعى ساختید كه پانزده سالتان بود. قبل از آن هم فیلمى ساخته بودید؟

آره، این اولین فیلمم نبود! كلى فیلم خانوادگى قبل از این ساخته بودم. از راه رفتن آنها، غذاپُختنشان، غُرغُركردن هایشان و همه اتفاق هایى كه در یك خانواده مى افتد. «آخرین اسلحه» را هم خوب یادم مانده است، فقط چهار دقیقه بود. فرار به ناكجاآباد را به دلایل كاملاً شخصى ساختم. من در مدرسه بچه مظلومى بودم، ساكت بودم و سرم به كار خودم بود. اما یك بچه پُررو داشتیم كه خیلى دلش مى خواست اداى «جان وین» را درآورد. مثل او راه مى رفت، مثل او حرف مى زد و تكیه كلام هاى او را به كار مى بُرد. یكى از وظایفى كه او براى خودش در نظر گرفته بود این بود كه من را دست بیندازد و تفریح كند. همیشه فكر مى كردم شبیه هنرپیشه هاى سینما است. یك روز به او گفتم دلت مى خواهد فیلم بازى كنى؟ با آن لحن جان وین وارش گفت: «كى مى خواد بسازه؟» وقتى گفتم من، كلى خندید. هفته بعد كه فیلم را شروع كردیم، باورش نمى شد. پدر و مادرش هم آمده بودند پشت صحنه فیلم، تا شاهد استعداد بچه شان باشند. فیلم بدى نبود، یك نوجوان پانزده ساله داشت ماجراى رودررویى نظامى هاى انگلیس و نازى هاى آلمان را مى ساخت. حالا كه فكر مى كنم، به نظرم عجیب مى رسد. ولى آن وقت ها به این چیزها فكر نمى كردم. یادم است در یك جشنواره كوچك جایزه هم گرفتم. سینما از آن روز به بعد برایم جدى شد.

•یك فیلم دیگر هم داشته اید: «نور آتش». این فیلم را كى ساختید؟

دو سه سال بعد از فرار به ناكجاآباد. این از همه فیلم ها بهتر شده بود. خرج خودش را هم درآورد.

•یعنى نمایش عمومى داشت؟ چه سالى؟

نه، نمایش عمومى نبود. وقتى فیلم كامل شد، در یكى از سینماهاى محله خودمان نمایشش دادم. همه محل آمدند و دیدند. همه دوست و آشناها بلیت خریدند و فیلم را تماشا كردند. پانصد دلار فروخت. براى ساختنش چهارصد دلار قرض كرده بودم. این وسط صد دلار سود كردم!

•نمى خواهید نسخه اى از آن را روى دى وى دى بزنید؟

دلم مى خواست، اما هیچ نسخه اى از آن ندارم. فیلم را به كسى سپرده بودم كه به كمكش وارد استودیوها شوم، منتها او فیلم را گم كرد. اگر كسى خبرى از آن داشته باشد، یا آن نسخه پیشش باشد، حاضرم آن را بخرم. این فیلم را خیلى دوست داشتم. سینما كارى كرد كه خیلى زود بزرگ شدم و اثرش را مى شد در این فیلم دید. حیف كه گم شد.

•فیلمنامه «دوئل» را خودتان به «یونیورسال» دادید؟

نه، فیلمنامه را همان جا دیدم. روى میز بود و از آقایى كه آن جا بود اجازه گرفتم كه ورقى بزنم. بعد، همه اش را تا تَه خواندم. فیلمنامه خوبى بود. كشش داشت و هرچند دلیلى براى كار راننده كامیون نمى آورد، اما خوب توانسته بود از پس داستان بربیاید. فیلمنامه را كه خواندم از جا بلند شدم و گفتم من دلم مى خواهد دوئل را بسازم. فیلم را كه ساختم، 16 میلى مترى بود و براى نمایش در سینماها یك نسخه 35 میلى مترى از آن تهیه كردند.

•هنوز هم فكر مى كنید دوئل فیلم خوبى است؟ اگر الان هم جوانى بیاید و فیلمى مثل دوئل بسازد، شما حمایتش مى كنید؟

اگر فیلمى مثل دوئل بسازد، چرا كمكش نكنم؟ اما من همین كه تشخیص بدهم كارگردانى استعداد كار دارد، روى كارش سرمایه گذارى مى كنم. «سَم مندیز» را همه با تئاترهایش مى شناختند. من هم «اتاق آبى» (براساس نوشته اى از آرتور شنیتسلر) را دیده بودم و مى دانستم آدمى كه مى تواند «نیكول كیدمن» را روى صحنه كارگردانى كند، قطعاً پشت دوربین هم از پس این كار برمى آید. براى همین فیلمنامه «زیبایى آمریكایى» را خریدم و به او سپردم كه كارگردانى اش كند. از نتیجه اش هم راضى بودم. من دوئل را 18روزه فیلمبردارى كردم، اما الان كارگردان هاى جوان، در تجربه اولشان گاهى فیلمبردارى را دو ماه طول مى دهند.

•حس مى كنم «بزرگراه شوگرلند» را به این دلیل ساختید كه قبلش در دوئل، ژانر جاده اى را تجربه كرده بودید.

یك دلیلش این بود. ولى آن سال ها ژانر جاده اى گُل كرده بود و تهیه كننده ها دنبال این نوع فیلم ها بودند. همه مى خواستند «ایزى رایدر» بسازند. من هم وقتى كه داستان بزرگراه شوگرلند را نوشتم و پیش تهیه كننده ها رفتم، گفتند شبیه ایزى رایدر است؟ مجبور بودم بگویم فیلم جاده اى است، ولى ایزى رایدر نیست.

•منتقدهاى سینمایى از همان موقع راجع به وسترن بودن فیلم حرف مى زدند؟ به خود شما هم این را گفته بودند كه بزرگراه شوگرلند، به یك وسترن شبیه است؟

آره، ولى خیلى متوجه منظورشان نمى شدم. الان هم نمى فهمم. من هنوز هم فكر مى كنم یك فیلم جاده اى ساخته ام. آن وقت ها كسانى پیدا شده بودند كه خودشان را حافظ منافع ژانر جاده اى مى دانستند. آنها هم روى خوشى به این فیلم نشان ندادند. دلیلى هم كه مى آوردند این بود كه قواعد آن ژانر را موبه مو رعایت نكرده ام. ولى چرا باید این كار را مى كردم؟ كى گفته آن كسانى كه براى بار اول فیلم هاى جاده اى ساخته اند، حرف آخر را زده اند؟ من عاشق فیلم هاى وسترن هستم، كارهاى «جان فورد» را خیلى دوست دارم و بدم نمى آید در فیلم هایى كه مى سازم به او اداى احترام كنم. ولى معنى این نوع تحلیل ها را نمى فهمم. نه، بزرگراه شوگرلند وسترن نیست.

•«آرواره ها» را مدتى پیش دوباره دیدم. راستش، هنوز هم باورم نمى شود كه این فیلم را در 29 سالگى ساخته باشید.

چرا؟ چیز به خصوصى در فیلم هست كه مى خواهید درباره اش سئوال كنید؟

• آره، آرواره ها از آن فیلم هایى است كه آدم حس مى كند كارگردانش تجربه زندگى داشته است. سال هاى سال را كنار دریا و آب گذرانده است و آداب شكار و چیزهایى مثل این را هم خوب مى داند. اما این كه یك جوان 29 ساله دست به ساخت این فیلم مى زند، كمى عجیب است.

مطمئن باشید اگر به این نتیجه مى رسیدم توانایى ساختن این فیلم را ندارم، ولش مى كردم. رمان «پیتر بنچلى» را خیلى دوست داشتم. یك رمان ماجراجویانه بود. مى توانست داستان زندگى همه ما باشد. همه ما ممكن است چنین اتفاقى در زندگى مان بیفتد. من با ماهى و دریا غریبه نیستم. موقعى كه بچه بودم خیلى اوقات كنار دریا بازى مى كردم و وقتى بازى ام تمام مى شد همان جا مى نشستم و به آدم هایى زل مى زدم كه در آب بودند. آنهایى كه در قسمت هاى عمیق شنا مى كردند، آنهایى كه ماهى گیر بودند و فقط قایق شان دیده مى شد. چندین بار دیدم كه بعضى ها دارند غرق مى شوند و دست وپا مى زنند و آدم هاى دیگر به آب مى پریدند تا نجات شان بدهند. حتى یك بار دیدم كه كوسه اى را شكار كرده بودند و ماهى گیرها خوشحال و خندان دورش پاكوبى مى كردند. وقتى قرار شد آرواره ها را بسازم، ناخودآگاه یاد این كوسه افتادم. اما در مورد آرواره ها، مسئله این است كه ما كوسه ها را به عنوان یك مهاجم در نظر گرفتیم. یك مهاجم مى تواند در خشكى، در شهر، به مردم حمله كند و مى تواند در دریا باشد و اجازه ندهد كسى به آب نزدیك شود. جدا از این یادم است وقتى با فیلمنامه نویس ها حرف مى زدیم، صحبت راجع به این بود كه آدم ها معمولاً در زندگى روزمره شان غرق مى شوند و كافى است موجود تازه اى وارد زندگى آنها شود تا زندگى شان به هم بخورد. البته، فقط به خاطر اینها نبود كه آرواره ها را ساختم. نوجوان بودم كه «موبى دیك: وال سفید» (نوشته هرمان ملویل) را خواندم و آن قدر شیفته اش شدم كه هوس كردم فیلمى براساس اش بسازم. آن وقت ها سه چهار فیلم كوتاه ساخته بودم. اما هر طرحى كه نوشتم، به درد نخورد. مى دانم كه «جان هیوستن» هم فیلم خوبى از روى این داستان ساخته، اتفاقاً آن فیلم را هم دیده ام. ولى دلم مى خواهد من هم همین كار را بكنم. موبى دیك، رمانى است كه هیچ وقت كهنه نمى شود. مطمئنم صد سال دیگر هم كسانى پیدا مى شوند كه بخواهند فیلمى از روى آن بسازند.

•نسخه اول «برخورد نزدیك از نوع سوم» را «پل شریدر» نوشت. اما شما از آن فیلمنامه راضى نبودید. مُشكل كجا بود؟ داستان را دوست نداشتید؟ یا این كه فكر مى كردید شریدر آن نگاه متعالى اش را در فیلمنامه دخالت داده است؟ قضیه چه بود؟

پل شریدر فیلمنامه نویس خوبى است، اما به جاى نوشتن حرف هاى فلسفى مى زند. كافى است روبه روى شما بنشیند تا كلى حرف درباره عاقبت انسان و پایان كار جهان بزند. در همه این سال ها بارها از او شنیده ام كه آدم ها زمین را نابود مى كنند و اگر این اتفاق افتاد، مقصر موجودات بیگانه نیستند. اما او وقتى مشغول نوشتن مى شود همه این نصیحت ها را فراموش مى كند. نسخه اولى كه نوشته بود و اسمش «برخورد» بود، راجع به حمله موجودات غیرزمینى بود به زمین. بیگانه ها حمله مى كردند و آدم ها نمى توانستند با آنها مقابله كنند. این چیزى نبود كه من دوست داشته باشم. من مى خواستم داستان خودم را تعریف كنم، یك افسانه علمى جذاب و انسانى. و تازه مى خواستم داستان فیلم باورپذیر باشد. همیشه به این باورپذیربودن فیلم اعتقاد داشته ام. یكى از چیزهایى كه در این فیلم رویش تأكید داشتم، آن پیامى است كه مى رسد. آدم ها پیامى را دریافت مى كنند و كنجكاو هستند از آن سردرآورند. یكى از دوست هایم اهل ستاره شناسى و نجوم است. ایده فیلم را براى او تعریف كردم و او هم گفت ممكن است، این چیزى كه دارى تعریف مى كنى ممكن است یك روز واقعاً اتفاق بیفتد. ولى الان باید آن را به چشم یك افسانه علمى ببینى. بعد روى نقشه بزرگى ستاره ها و سیاره ها را به من نشان داد و راجع به هركدام توضیحاتى داد كه واقعاً به دردم خورد.

•این تحلیل هایى كه این روزها راجع به فیلم مى كنند خوانده اید؟ مى دانید برخورد نزدیك از نوع سوم یكى از فیلم هاى محبوب كشیش ها است؟

این یكى را نمى دانستم، ولى چیز عجیبى نیست. همان موقع ساخت فیلم هم مى دانستم دارم داستانى درباره دوست داشتن، صلح و اتحاد تعریف مى كنم. فكر مى كردم مردم جهان چاره اى جز اتحاد ندارند. الان هم این فكر را مى كنم. در یكى از مصاحبه هایى كه بعد از فیلم كردم، گفتم هیچ موجودى به اندازه انسان وحشى و دشمن تراش نیست. الان هم نظرم همین است. كاملاً به كشیش ها حق مى دهم كه این فیلم را دوست داشته باشند. خیلى هم از این بابت خوشحالم.

•«1941» فیلم موفقى از كار درنیامد. شنیده ام كه فیلم، یكى از پرخرج ترین فیلم هاى دهه هفتاد بوده است. اما فروشش خیلى بد بود. كسى از فیلم استقبال نكرد.

اشتباه از من بود كه فكر مى كردم مى شود فیلم سرخوشى ساخت درباره آن سالى كه جنگ شروع شد. سالى كه دنیا معصومیت اش را از دست داد و شد دنیاى خشن. اما نمى شد این تراژدى را به شكل كمدى اجرا كرد. تراژدى، تراژدى است. براى فیلم خیلى وقت گذاشتم، ایده ها را از قبل آماده كرده و داده بودم به فیلمنامه نویس ها. «بابى» (رابرت زمه كیس) مدام نگران بود و مى گفت مطمئنى این همان چیزى است كه مى خواهى؟ و من هم مى گفتم آره، خود خودش است. ولى براى خودم بد نشد، اول این كه یاد گرفتم از «لوما» (دوربین روى كرین، با قابلیت كنترل از راه دور) استفاده كنم و بعد این كه به كمدى هاى موزیكال مورد علاقه ام اداى دین بكنم. اصلاً ولش كنید. بعد از این «مهاجمان صندوقچه گمشده» را ساختم.

•این یكى فیلم خوب و موفقى شد. «جورج لوكاس» تاثیرى در این موفقیت داشت؟ او از شما خواست كه فیلمى برایش بسازید، یا اساساً پیشنهاد شما بود؟

پیشنهاد لوكاس بود. بعد از ،1941 حالم حسابى بد شد. فكر مى كردم دیگر نمى توانم فیلم بسازم و هیچ تهیه كننده اى حاضر نمى شود روى فیلم من سرمایه گذارى كند. لوكاس از من خواست كه برایش فیلمى بسازم، اما آن فیلمى كه خودش بگوید. بعد هم فیلمنامه «لارنس كَسدان» را داد كه بخوانم. فیلمنامه را كه خواندم، مطمئن شدم فیلم خوبى مى شود. قبول كردم و لوكاس هم گفت كه چند تا شرط دارد. اول این كه بودجه فیلم محدود است، براى ساختن این فیلم كافى است. اما اگر فیلمبردارى الكى ادامه پیدا كند، پولى در كار نیست. بعد هم این كه خود او برنامه ریزى فیلمبردارى را به عهده مى گیرد. برنامه فشرده بود و روز دوم حساب كاملاً دستم آمده بود. مى دانستم كه لوكاس نگران چیست، این بود كه طبق نقشه او عمل كردم و درست در روزى كه او برنامه ریزى كرده بود، فیلمبردارى تمام شد.

مطالب مرتبط

کارنامه قبولی جنگ دنیاها

عضویت در کانال تلگرام تبیان
پخش زنده شبکه های تلوزیون از وبسایت تبیان
UserName