• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 11604
  • چهارشنبه 1384/6/16
  • تاريخ :

شعری از مرحوم استاد «محمدرضا آقاسی»

اثر مرحوم استاد « محمدرضا آقاسی »

به مناسبت بزرگداشت شهادت جانباز دکتر «اکبر عرب زاده»

بادهای هرزه در دشت و دمن پیچیده اند

خار و خس خود را به دامان چمن پیچیده اند

خواستم دروازه باغ ِ فدک را وا کند

دیدم اما باغبان را با رَسَن پیچیده اند

عندلیبان ناله در کنج قفس سر می دهند

باغ را درزوزه زاغ و زغن پیچیده اند

غنچه مردانگی نشکفته می ماند، مگر

کسوت تهمینه را بر تهمتن پیچیده اند

آسمان آبی شد از اظهار رحمت، از چه رو

طوطیان، پرواز خود را در سخن پیچیده اند

شهریارا چارده منزل عقوبت دیده ام

چشم ما را بر در بیت الحزن پیچیده اند

شیشه جان مرا الماسها درهم شکست

نعره مستانه ام را در کفن پیچیده اند

تیر، تابوت مرا فردا مشبک می کند

نسخه مرگ مرا همچون حسن پیچیده اند

«زهر» میدانی که با پرورده زهرا چه کرد؟

لاله را در برگ سبز نسترن پیچیده اند

آهِ نِی دانی چرا در نینوا گل می کند؟

بوریا بر نعش هفتاد و دوتن پیچیده اند

علی جان کوفیان غیرت ندارند

که فرمان تو را گردن گذارند

علی جان کوفیان خفت پذیرند

که دامان بلندت را نگیرند

علی جان، کوفیان با کیاست

جدا کردند دین را از سیاست

به نام دین سرِ دین را شکستند

دو بال مرغ آئین را شکستند

به پیشانی اگر چه پینه دارند

ز فرزند تو در دل کینه دارند

چو بنچاق فدک را پاره کردند

غزالان ِ تو را آواره کردند

شغالان، شیرها را سر بریدند

کبوتر بچـّگان را سر بریدند

محرم ماه الفت با جنون است

چراغ کوچه هایش بوی خون است

محرم حرمت خون است و خنجر

تلاطم می کند حنجربه حنجر

غم ِ زهرا مرا سوز درون داد

دم ِ حیدر به من شور جنون داد

حسین آمد به زخم دل نمک ریخت

مرا با شور عاشورا در آویخت

ز فرط تشنگی بی تاب گشتم

عطش دیدم ز خجلت آب گشتم

چه ها گویم ز مَشک تیرخورده

ز دست ساقی شمشیر خورده

به خاک افتاد مشک از دست ساقی

دو عالم پر شد از بوی اقاقی

از جنوب و غرب تا شرق و شمال

گشته ام در بین اشباح و رجال

کیست تا از مرگ من پروا کند

یا به روی غربتم در وا کند

آب می جویم ولیکن در سراب

کوفه بازار است این شهر خراب

می زنم بر گرد آتش بال بال

تا بنوشم شعله مرگ حلال

«مرگ» آغاز جهانی دیگر است

عاشقان را مرگ جانی دیگر است

آن که در خون عشق بازی می کند

تا قیامت سرفرازی می کند

ای خداوندان مُـلک عافیت

والیان مسند اشرافیت

من یقین دارم مسلمان نیستید

چون ولی را تحت فرمان نیستید

من در این آشفته بازار شما

پرده بر می دارم از کار شما

نصرت حق را چو باور داشتم

با علی دست از دهان برداشتم

آه از تزویر خلق دلق پوش

مردم گندم نمای جو فروش

آه از این، گرگهای میش خوار

وین همه مستغنی درویش خوار

یاد دارم روزگار پیش را

مردم نزدیک دوراندیش را

هر که بارش بیش سر در پیش داشت

یک گلیم کهنه ده درویش داشت

شیوه همسایگی در پیش بود

نوش در کام همه بی نیش بود

حرص مردم را اسیر خویش کرد

خلق را یکباره نادرویش کرد

خلق دلواپس تراز دیروز خویش

سرگردان از یأس هستی سوز خویش

سینه ها در آتش تشویش ها

هفت اقلیم است و نادرویش ها

موجهای خسته سر درگمی

پس چه شد حال و هوای مردمی

از چه رو مردم فریبی می کنید

با هم احساس غریبی می کنید

ای دل آشوبان زخوف و اضطراب

چرخد از خون شما، هفت آسیاب

ای شرارت پیشـِگان هرزه گرد

در کجا بودید هنگام نبرد

در کجا بودید وقتی جنگ بود

عرصه بر شیران عالم تنگ بود

ای کمند اندازها از پیش و پس

توسن سرکش نگردد رام کس

دام بر چینید ما مرغ دلیم

ماهی گرداب و دور از ساحلیم

مابه صید طور مولا رفته ایم

در پناه او به بالا رفته ایم

یوسف والا زکنعان دور کرد

چشم ظاهربین ما را کور کرد

لیک چشم باطن ما را گشود

هر چه را دیدیم جز مولا نبود

گفت فحشا در کجا آید پدید

گفتمش در کوچه های بی شهید

بی شهیدانند بی سوزو گداز

بر سر سجاده های بی نماز

بی شهیدان را غم لیلا کجاست

سوز و اشک و آه و وایلا کجاست

کوچه ما بوی مجنون می دهد

بوی اشک و آتش و خون می دهد

بوی مجنون مست می سازد مرا

در پی لیلی می اندازد مرا

نام لیلی بردم، آرامم گریخت

هفت بندم بند بند از هم گسیخت

شیعیان فرهنگ عاشورا چه شد

پرچم خون رنگ عاشورا چه شد

کیست تا پرچم به دوش خون کشد

شیعه را از خواب خوش بیرون کشد

گفت مولا کل ارض کربلا

شیعه یعنی غربت و رنج و بلا

شیعه بی درد زخم بی نمک

بس کن این یا لـَیتـَنی کـُنتُ مَعَک

کربلا غوغاست، ساز و برگ کو

ظهر عاشوراست، شور مرگ کو

کربلا گفتم کـَران را گوش نیست

ورنه از غم بلبلی خاموش نیست

بلبلان چهچه ز ماتم می زنند

روز و شب از کربلا دم می زنند

هر نظر بر غنچه ای تر می کنند

یادی از غوغای اصغر می کنند

گفت بابا بی برادر مانده ای

بی کس و بی یار و یاور مانده ای

گر تو تنهایی بگو من کیستم

اصغرم اما نه اصغر نیستم

خیز و اسماعیل را آماده کن

سجده شکری بر این سجاده کن

ای پدر حرف مرا در گوش گیر

خیز و این قنداقه در آغوش گیر

خیز و با تعجیل می دانم به بر

بر سر نعش شهیدانم ببر

تشنه ام اما نه بر آب فرات

آب می خواهم ولی آب حیات

آب در دست کمان دشمن است

تیر آن نامرد احیای من است

آتش اقیانوس را آواز داد

آخرین ققنوس را پرواز داد

خون اصغر آسمان را سیر کرد

خواب زینب را چه خوش تعبیر کرد

آه زینب سر به محمل می زند

کاروان را زخم بر دل می زند

ای پرستار پرستوهای من

مرهم زخم تکاپوهای من

ای زبان صدق و تصدیق صفا

اولین بیمار چشمت مصطفی

عصمت زهرا، عزیز مرتضی

در تو جاری رستخیز مرتضی

عصر عاشورا علم در دست توست

کرسی و لوح و قلم در دست توست

غنچه ها را گر چه پرپر کرده ام

کوله بارت را سبکتر کرده ام

ظهر عاشورا که زیر خنجرم

دست بگشا سایه افشان بر سرم

شیعه یعنی امتزاج نار و نور

شیعه یعنی راس خونین در تنور

شیعه یعنی هفت وادی اضطراب

شیعه یعنی تشنگی در شط آب

کیست این ساقی که بی دست آمدست

کز سبوی تیغ سر مست آمدست

آب گفتم سینه ها بی تاب شد

خیمه ها از آه و آتش آب شد

آب گفتم تشنگی بیداد کرد

کودکم بی تاب شد فریاد کرد

بر زبانش شعله آه و عطش

شد زتیر کین گلویش آبکش

آفتاب از روی زین افتاده است

مشک آبش بر زمین افتاده است

ای خماران را شرابی سوخته

ما عطشناکیم و آبی سوخته

بی تو در چاهیم و آهی آتشین

دردی از دور و طنابی سوخته

دوش دیدم خیمه هایی را به خواب

شعله گون در پیچ و تابی سوخته

از حرارت سوختم آبی کجاست

چشم حسرت ماند و خوابی سوخته

خشکسالی می تپد از شش جهت

آسمان دارد سحابی سوخته

ذوالجناح آمد ولیکن بی سوار

خسته با زین و رکابی سوخته

کاروان بر باد گویی می رود

غرق ماتم در نقابی سوخته

می رود تا شام در بهت غروب

بر سر ِ نی آفتاب سوخته

آفتاب شیعه از مغرب درآ

بار دیگر سر زن از غار حرا

یا محمد «لن ترانی» تا به کی

اینچنین در پرده خوانی تا به کی

از چه رو در پرتو خورشید وحی

کـُند گردیده است تیغ امر و نهی

بت پرستان ترکنازی می کنند

با کلام الله بازی می کنند

تیغ برکش تا تماشایت کنند

تا که نتوانند حاشایت کنند

پاک کن از دامن دین ننگ را

این عروسکهای رنگارنگ را

با تو در آئینه لیل و نهار

بازتاب دیگری دارد بهار

کربلا بیت الحرامی دیگر است

حاجیانش را مرامی دیگر است

نیّتش ترک سر و پا گفتن است

در پی اش تکبیر در خون خفتن است

از حرم تا قتلگه سعی صفاست

رد پای اهل بیت مصطفی ست

عید اضحی، ذبح اکبر را ببین

کعبه در خون شناور را ببین

ای جوانان بنی هاشم، چرا

بر نمی دارید تابوت مرا؟

تاک تا کِـی سَر کند در آفتاب

تا ز شاخ و برگ او جوشد شراب

برگرفته از

فروغ ادب، دومین نشریه ماهانه مجمع ادبی دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی تهران

UserName