• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2444
  • چهارشنبه 1384/5/26
  • تاريخ :

دربهارآزادى جاى امام و شهدا خالى است

ساعت ده صبح بیست و پنجم مردادماه 1369 تلفن اتاق به صدا درآمد و یكى از برادران قرارگاه نجف خبر قطعى شدن ورود آزادگان را به من اطلاع داد.براى لحظاتى ازخودبى خود شدم و اشك شوق بر گونه هایم جارى شد. دستهایم را به سوى آسمان بلندكردم و شكرنعمت آزادى فرزندان دلیر این مرزوبوم را به درگاه الهى به جاى آوردم.درهمان حال از جاى خود برخاستم و به سمت تصویر زیباى حضرت امام(ره) رفتم.

مقابل عكس امام كه در حسینیه جماران نشسته و براى رزمندگان سخنرانى مى كرد ایستادم. حال و هواى حسینیه جماران و دوران دفاع مقدس برایم زنده شد و درحالى كه بشدت مى گریستم، گفتم: دربهارآزادى جاى امام و شهدا خالى است.

پس از دقایقى به خود آمدم و براى حضور دراین مراسم تاریخى آماده شدم و به همراه یك گروه فیلمبردار و عكاس عازم باختران شدیم.

ساعت 8 شب وارد باختران شدیم و پس از هماهنگى هاى لازم و دریافت كارت ویژه تردد از قرارگاه نجف عازم قصرشیرین شدیم.

هنگام عبور از تنگه چهارزیر (مرصاد) و اسلام آباد غرب یاد حماسه آفرینى هاى رزمندگان اسلام درعملیات مرصاد با منافقین وطن فروش و خائن وصدامیان عهدشكن و متجاوز برایم زنده شد هنوز تانكها و نفربرهاى منهدم شده منافقین وبعثى ها دراطراف جاده دیده مى شد.

پس از ساعتها رانندگى به شهر ویران شده قصرشیرین رسیدیم. هرچند كه نیمه هاى شب بود اما اكثر برادران بیدار بودند و آماده حركت به سمت خسروى بودند شهر یك پارچه شور و شوق بود باورنمى كردیم كه ساعت 2بامداداست.

همه فعال بودند رانندگان اتوبوسها درحال تمیزكردن شیشه هاى اتوبوس، بچه هاى تبلیغات درحال نصب پرچم و پوستر، امدادگران هلال احمر درحال چادرزدن، برادران تداركات درحال آماده كردن وسایل پذیرایى از آزادگان و خوشحال بودند. گویى این لحظات بهترین زمان عمرشان است.

ازماشین پیاده شدم و درمقابل مسجد قصرشیرین به دیوارى تكیه دادم. حال و هواى دوران دفاع مقدس و زیرآتش قرارداشتن قصرشیرین را به یاد آوردم و درهمان حال به خواب رفتم. دقایقى نگذشته بود كه فریاد یكى از دوستان مرا به خود آورد كه مى گفت:

حاج آقا اتوبوسها حركت كردند. بلافاصله به طرف اتوبوسها رفتیم كاروانى از وسایط نقلیه از قصرشیرین حركت كردند و سیاهى شب را درنوردیده و به سوى شهرمرزى خسروى راه افتادند.

ساعت پنج صبح به شهر ویران شده خسروى رسیدیم و در نقطه صفرمرزى متوقف شدیم نمازصبح را درمقر سپاه خواندیم وپس از استراحتى كوتاه و صرف صبحانه به میدان ویران شده شهر آمدیم.

یك روحانى جوان و چندرزمنده با نصب پرچم وپلاكارد و نقاشى برروى دیوارها، خسروى را آباد كرده بودند.

شهرمرزى عراق ازدوردیده مى شد همه چشم ها به آن طرف بود. آنجایى كه آزادگان براى آزادى لحظه شمارى مى كردند.

ساعت 8صبح انتظار به پایان رسید، اتوبوسها آماده حركت به سمت منظریه عراق شدند.

خبرنگاران، فیلمبرداران و عكاسان و تعدادى از فرماندهان و مسؤولین سپاه سوار بر اتوبوسها شدند. ما هم به داخل یكى از اتوبوسها رفتیم، غوغایى به پاشد همه دوست داشتند به منظریه بروند و همرزمان خود را درآغوش بگیرند ولیكن امكان بودن آن همه مشتاق وجودنداشت.

اتوبوسها حركت كردند و یكى پس از دیگرى از دژبانى مرزى گذشتند. صلوات خبرنگاران و فرماندهان فضاى اتوبوس را عطرآگین كردند.

پس از گذشت یك ربع به منظریه عراق رسیدیم و خیمه هاى اسراى ایرانى مانند خیمه هاى اسراى كربلا درسمت چپ این شهر كوچك نمایان گشت.

دژبانى عراق اتوبوسها را متوقف كردند. تعدادى از فرماندهان عراقى درحال قدم زدن در خیابان اصلى دیده مى شدند. نیروهاى بعثى تغییرموضع داده و با چهره خندان اهلاً و سهلاً مرحبا مى گفتند، كلماتى كه به آنها دیكته شده بود.

ابتدا خبرنگاران و فرماندهان را پیاده كردند و سپس اتوبوسها را به سمت خیمه ها هدایت نمودند. نیم ساعتى كه در كنار مأمورین بعثى معطل بودیم با یكى از آنها كه زبان فارسى را مى دانست صحبت كردم و از او پرسیدم آیا مى دانید براى چه با ما جنگیدید؟ و این همه خرابى و آوارگى و تلفات براى خودتان درست كردید؟

آیا براى آن بود كه پس از هشت سال جنگ و خونریزى، صدام بگوید من اشتباه كردم؟ و ادعاى خود را پس گرفتم؟ اما آن افسر جوان جوابى نداشت و فقط گفت:

حالا وقت این حرفها نیست و باید با كویت وعربستان و آمریكا بجنگیم؟ در همین حال اجازه ورود خبرنگاران و مسؤولین ایرانى داده شده و ما در یك چشم بر هم زدن خود را به كنار خیمه هاى اسرا رساندیم.

اسراى ایرانى از داخل خیمه ها كه به شكل خیمه هاى بادیه نشین داراى یك سقف و دیوارهاى كوتاه بود براى ما دست تكان مى دادند، مى خندیدند و مى گریستند.

پس از یك ساعت معطلى اولین گروه آزادگان از خیمه ها بیرون آمدند و در محوطه اى توسط نیروهاى سازمان ملل و نمایندگان ایران وعراق كنترل مى شدند و پس از امضا دفتر و دریافت غذا و میوه به سمت اتوبوسها مى آمدند اكثر آزادگان غذا و میوه هاى دریافتى را به روى زمین مى انداختند و شعارا... اكبر، خمینى رهبر سر مى دادند.

همدیگر را در آغوش گرفتیم و به آنها خیر مقدم گفتیم بعضى از آزادگان خود را به پاى فرماندهان و علما مى انداختند و گریه مى كردند. فرماندهان وعلما هم آنها را در آغوش گرفته و بر دست و بازوى آنان بوسه مى زدند.

رانندگان اتوبوسها بى اختیار گریه مى كردند و به نشانه شادى بوق مى زدند.

یكى از آزادگان پس از آنكه دفتر سازمان ملل را امضا كرد وچندقدم فاصله از زیر پیراهن خود عكس حضرت امام را در آورده كه به روى پارچه نقاشى شده بود به دست گرفت و فریاد برآورد «مرگ بر دشمن خمینى».

صحنه هاى فراموش نشدنى و زیبایى خلق مى شد و فیلمبرداران و عكاسان ایرانى در حالى كه به شدت مى گریستند از این صحنه ها تصویر تهیه مى كردند.

پس از چند ساعت عملیات تحویل اولین گروه آزادگان به اتمام رسید و قرار شد پس از خروج آزادگان اولین گروه اسراى عراقى با اتوبوسهاى ایران وارد منظریه عراق شوند.

فیلمبرداران، عكاسان و گروه ما سوار بر آخرین اتوبوس شده و از اردوگاه عراق خارج شدیم و پس از یك ربع ساعت به خسروى رسیدیم.

با رسیدن كاروان اسراى ایرانى به خاك ایران و توقف اتوبوسها صحراى محشرى بپاشد. ناگهان آزادگان از اتوبوسها خارج شدند و خود را برروى خاك مقدس ایران اسلامى انداختند و در حالى كه خدا را شكر مى كردند و بوسه بر این خاك مقدس مى زدند و با صداى بلند مى گریستند، رزمندگان مستقر در مرز خسروى هم زنجیرهاى دژبانى را برهم ریختند و به سمت آزادگان آمدند آزادگان از زمین برخواستند و در حالى كه سینه مى زدند و دستان خود را تكان مى دادند خطاب به رزمندگان و همرزمان خود مى گفتند: اى امت حسینى، كو رهبرم خمینى؟ صداى گریه و ضجه آزادگان فضاى منطقه را پر كرده بود و همه در فقدان از دست رفتن امام (ره) مى گریستند خانواده هاى شهدا و مسؤولینى كه به نقطه مرزى آمده بودند آزادگان را در آغوش گرفتند و دست نوازش بر سر آنها مى كشیدند و به آنها دلدارى مى دادند.

اسراى عراقى كه در داخل اتوبوسها نشسته و آماده رفتن به عراق بودند از مشاهده این استقبال گرم و صمیمى تعجب مى كردند و شاید تصور مى كردند در منظریه مورد چنین استقبالى از هموطنان خود قرار گیرند.

پس از اعزام اولین گروه آزادگان به سمت قصرشیرین اولین گروه اسراى عراقى با چندین دستگاه اتوبوس به سمت عراق راه افتادند و ما هم براى تهیه عكس و فیلم سوار بر یكى از این اتوبوسها شدیم. اسراى عراقى برخلاف آزادگان ما سكوت كرده بودند و حرفى نمى زدند سكوت مرگبارى بر كلیه اتوبوسها حاكم بود. هر لحظه كه به خاك عراق نزدیكتر مى شدیم دلهره بیشترى اسراى عراقى را فرامى گرفت و وحشت در چشمانشان دیده مى شد. پس از رسیدن اسراى عراقى به شهر منظریه عراق دژبانهاى مسلح عراقى اطراف اتوبوسها را گرفتند و برخلاف استقبال گرمى كه رزمندگان و مسؤولین از آزادگان عزیز ایرانى داشتند، عراقى ها با خشم و غضب اتوبوسها را متوقف كردند. فرماندهان عراقى به داخل اتوبوسها رفتند و به زبان عربى مطالبى را به اسرا گفتند.

پس از خارج شدن فرماندهان عراقى از اتوبوسها از یكى از اسرا كه فارسى را مى دانست پرسیدم چه به شما گفتند؟ آیا مقدم شما را گرامى داشتند؟ پاسخ دادخیر، آنها دستور دادند بدون اجازه از اتوبوسها خارج نشویم و باكسى سخن نگوییم. پس از گفت وگو با این اسیر عراقى به اتفاق دیگر خبرنگاران و عكاسان از اتوبوس پیاده شدیم. اتوبوسهاى حامل اسراى عراقى به محوطه سمت چپ شهرك هدایت شدند و در كنار هر اتوبوس ایرانى یك اتوبوس عراقى با فاصله پنج متر قرار گرفت و پس از آماده شدن فیلمبرداران و عكاسان عراقى كه لباس نظامى برتن داشتند چند تن از بعثى هاى عراق اطراف اتوبوسها ایستادند و به ترتیب درب هر اتوبوس را باز مى كردند و پس از توجیهات لازم آنها را از اتوبوس ایرانى پیاده و به اتوبوس عراقى سوار مى كردند.

بعثى ها براى سوژه تلویزیون عراق، اسرا را وادار مى كردندكه خود را روى زمین بیندازند و صورت بر خاك بمالند.

به خوبى یادم هست یك پرچم كوچك عراق را آوردند و از بیرون اتوبوس به اسراى عراقى مى دادند كه هر چند لحظه یك بار اسرا با در دست داشتن پرچم عراق از اتوبوس خارج شوند و پس از فیلمبردارى توسط نیروهاى بعثى مجدداً آن پرچم را مى گرفتند و از پنجره اتوبوس به دیگر اسرا مى دادند.

صحنه هاى مصنوعى فراوانى را براى اسراى عراقى به وجود مى آوردند تا از آنها فیلم و عكس تهیه كنند. من كه استقبال بسیار گرم و پرشور مسؤولین، خانواده هاى شهدا و رزمندگان در شهر مرزى خسروى از آزادگان قهرمان ایرانى را دیده بودم نسبت به این برخورد خشك و خشن عراقیها با اسرایشان تعجب كردم

سرتیپ 2 پاسدار ـ محمدعلى آسودى

روایتی از زنده به گور کردن اسرا

روایتی از زنده به گور کردن اسرا

روایتی از زنده به گور کردن اسرا
روزی که گفتند فردا آزاد می شوید

روزی که گفتند فردا آزاد می شوید

روزی که گفتند فردا آزاد می شوید
ویتامین اسارت

ویتامین اسارت

ویتامین اسارت
ویتامین اسارت

ویتامین اسارت

ویتامین اسارت
UserName
عضویت در خبرنامه