• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1183
  • يکشنبه 1384/5/23
  • تاريخ :

افول ستاره فوتبال آلمان


مدت ها به نظر می رسید مهمت شول می تواند دیوید بکهام آلمانی باشد. ولی شهرت این بازیکن به عنوان ستاره موسیقی پاپ چنان بالا گرفت که جسمش ناتوان شد و به پادشاه بی ملک و بازیکنی ناآشنا با زمین چمن تبدیل شد. آیا این استعداد بزرگ به پایان بازی حرفه ای رسیده است؟ یا آنکه می تواند دوباره به ستاره ای بزرگ تبدیل شود و بازی حرفه ای را در زمین چمن با افتخار به پایان رساند؟

قهوه خانه" اوله مادرید" شهر مونیخ در کنار خیابانی واقع است که صدای کامیونهای در حال حرکت شیشه های آن را به لرزه درمی آورد. صبح های خیلی زود بوی تعفن حیوانات مشام را می آزرد چون اندکی دورتر کشتارگاه درست سرپیچ خیابان واقع شده است. جلوی پیشخوان قهوه خانه مهمت شول بازیکن بایرن مونیخ ایستاده است و همراه با صاحب آنجا که سزار نام دارد روی تکه کاغذی خم شده است و این جملات به گوش می رسد:" والنسیا می بره و کوتبوس با یک گل کمتر می بازه". پس از چند ثانیه ای کار هر دو با زدن علامت ضربدر بر روی ورق کاغذ به پایان می رسد. ساز صاحب قهوه خانه می گوید:" ما به تازگی 1400 یورو باختیم. شرط بندی کرده بودیم که تیم چک در مقابل اتریش با زدن یک گل برنده می شه ولی در دقایق آخر درست نتیجه برعکس شد". شول سهم باخت را پرداخت نکرد و بجای آن با سفارش دادن ژامبون و پنیر دوستانش را به نهار دعوت کرد.

شول به غیر از شرط بندی سرگرمی دیگری نیز دارد: کفش ورزشی. او عاشق مارک آدیداس است و از مارک پوما متنفر. او می گوید:" امل ها پوما می پوشند چون فکر می کنند پا را ظریف تر و زیباتر نشان می ده."

اما بیش از پوما، تنهایی و مجرد بودن بیش از هر چیز دیگر شول را نگران وعصبی کرده است. مجردماندن که از صادرات شبکه های تلویزیونی آمریکایی است امروزه به واقعیتی اجتناب ناپذیر در جوامع امروزی تبدیل شده است. به اعتقاد شول چنین تیپ افرادی کم کم از اجتماع طرد می شوند. شول با گفتن این جمله برای لحظاتی سرش را تکان می دهد و سپس با انگشت راست سبابه دایره ای کوچک در هوا می کشد.

او مدت ها به عنوان ستاره موسیقی پاپ، آلمان ها را سرگرم کرد و اکنون آلمان او که همیشه در پی فوق ستاره ها بوده است حق ندارد به او کمک کند. پسر شول که با مادر طلاق گرفته اش زندگی می کند عاشق موسیقی است و سی دی های پدر را به دقت گوش می کند. پدر هنگام ملاقات، آهنگ های جدید خود را برای او می آورد و طبق قاعده ای غیرمعمول پسر باید روز بعد سی دی ها را از سطل آشغال آشپزخانه بیرون آورد و آنها را گوش کند. شول در این مورد می گوید:" خب، این در کشورما یه رسمه. پسرم باید اونارو از سطل آشغال بیرون بیاره و من همیشه این کارو می کنم."

با چنین رفتارهای غریبی، شول کم کم محبوب مردم شد، مردمی که از یک فوتبالیست فقط دریبل زدن نمی خواهند بلکه حرکات و جملات غیرمعمول هم برای آنان جالب است چون امروزه بازی فوتبال فقط 90 دقیقه نیست بلکه یک هفته تمام طول می کشد. فوتبال دیگر فقط بازی نیست که 22 نفر به دنبال توپ بدوند بلکه اکنون بخشی از فرهنگ سرگرمی خانواده هاست. فوتبال ورزشی است که تماشاچیان آن با پربیننده ترین فیلم های هالیوود برابری می کند و هواداران را یکسره و بی وقفه همچون رمانی دنباله دار سرگرم می کند.

این نمایش بدون میان پرده به ستارگان مستعدی چون مهمت شول نیاز دارد ستاره ای که نه تنها بازی می کند بلکه قادر است بازی را تعریف کند. فوتبالیستی که ریسک می کند و پاسهای قابل اطمینانش یادآور گل های گردمولر است. بازیکنی که درباره موسیقی، سینما، کفش های ورزشی و خلاصه همه چیز می تواند ساعت ها حرف بزند.

یکی از تهیه کنندگان برنامه های تلویزیونی که در آن شول ساعت ها بحث و گفتگو می کند می گوید:" او واقعاً فردی استثنایی است. هیچ فوتبالیست دیگر آلمانی نمی تواند در حاضر جوابی، شوخ طبعی و لطیفه گویی با او برابری کند."

مشکل این فوتبالیست کامل که خیلی راحت فوتبال و حرفه خود را می فروشد و بر دیگر چیزها ترجیح می دهد این است که اکنون دیگر بندرت بازی می کند.

در فصل گذشته پارگی رباط او چنان شدید بود که اندکی قبل از تعطیلات زمستانی بوند سلیگا بار دیگر زیر تیغ جراحی رفت.

قطعاً! برای چنین بدن ضعیفی بسیار مشکل بود انتظارات و توقعات را در فوتبال حرفه ای و تجاری برآورده سازد. به هر حال از اواسط سال گذشته شول تمرینات خود را به طور منظم دنبال کرد و غالباً از روی نیمکت تیم و یا جایگاه تماشاچیان مشاهده می کرد چگونه دیگر هم تیمی هایش می دوند. بدین ترتیب پس از پایان تعطیلات زمستانی شول می بایست به خود و تماشاچیان ثابت می کرد که به پایان زندگی حرفه ایش رسیده است یا آنکه می خواهد همچنان ادامه دهد.

در طول زندگی استعداد شول همیشه جلوتر از جسمش بوده است و همیشه افرادی وجود دارند که با این عدم تناسب دچار مشکل می شود.

زمانی یکی از مسؤولان نخستین باشگاه شول یعنی نوردوست کارلزروهه به ناپدری شول نامه ای نوشت و هشدار داد که او احتمالا شش ماه از بازی محروم می شود. البته او درباره شرایط فیزیکی بدنی که برای حرفه ای شدن لازم است توضیحی نداده بود. اما این نظرات برای شول اهمیتی نداشت چون او عاشق فوتبال بود. هنگامی که پس از یکی از عمل های جراحی به هوش می آید پزشک توصیه می کند:"خب ،همه چیز خوب پیش رفت ولی فوتبال رو باید کنار بگذاری". اما چند هفته بعد شول دوباره در تمرین حاضر می شود.

مهمت شول در آپارتمانی کوچک در طبقه ششم ساختمانی نوساز در حاشیه کارلزروهه بزرگ شد. پدرش که ترک بود بلافاصله او و مادرش را ترک کرد. هرمان ناپدریش سرپرستی مادر و دو پسر را برعهده گرفت. خانواده می بایست با اندک پولی می ساخت و با وجود آنکه زندگی سختی داشتند ولی خوشبخت بودند. هرمان می گوید:" همسرجدیدم یعنی مادر شول از شوهرش جدا شده بود و من هم همین وضعیت را داشتم. بنابراین مسأله وجود نداشت که بخواهیم بر سر آن جنگ و دعوا کنیم." خانواده به جای آنکه از کمبودهای اجتماعی شکوه و شکایت کند به ورزش روی می آورد. زمین چمن و پیست بولینگ به خانه واقعی خانواده تبدیل شده بود و چنان آنها را سرگرم کرده بود که نمی توانستند به اسباب کشی فکر کنند.

شول نیز غالباً از دورانی یاد می کند که همیشه با زانوهایی کثیف و زخمی در جمع حاضر می شده است. به هر حال فهم این مطلب بسیار سخت است که خانواده شول یک خانواده بود یا یک تیم. حتی آنها سگ خود را با نام یکی از بازی سازان خط میانی تیم آین تراخت فرانکفورت یعنی گرابووسکی صدا می زدند.

بتدریج در کارلزروهه آوازه او پیچید و گفته شد در اینجا بازیکنی می تواند مانند مارادونا نابغه فوتبال آرژانتین دریبل کند و گل بزند. در آن زمان چشم پوشی از این استعداد 17 ساله با قد 77/1 دیگر امکانپذیر نبود؛ شول صبح ها به دبیرستان می رفت و به همین خاطر نیز دشفر مربی آن زمان تیم کارلزروهه تمرین بازیکنان حرفه ای تیم را از صبح به بعدازظهر تغییر داد. مدت شش ماه این بازیکن جوان نیمکت نشین بود تا اینکه در بازی با بورسیادورتموند اجازه یافت تا برای تیم در زمین چمن بدود. در آن روز سرنوشت ساز شفر به او گفت:" حالا می تونی نشون بدی چیکار می تونی بکنی." با ورود شول نتیجه یک بر صفر، ده دقیقه بعد دو بر صفر می شود. بدین ترتیب او تیمش را پیروز میدان می کند.

اکنون بازیکنی چون او که ستاره بودنش به همه ثابت شده بود می بایست در سرزمین جنگجویان پا به توپ حمایت می شد. بنابراین قدرتمندترین فوتبالیست های آلمان یعنی فرانس بکن باوئر و اولی هوینس توجهی ویژه به او کردند. سرانجام پسر جوان توانست با ارائه نمایش ایده آل در زمین چمن همگان را مفتون و مجذوب خود سازد و طولی نکشید که در ازای 6 میلیون مارک از کارلزروهه به بایرن مونیخ انتقال یافت. با وجود بالا بودن رقم، بایرن با رضایت کامل آن را پرداخت چون بکن باوئر با تمجید از شول عنوان کرده بود:" او از نسل فوتبالیست های خیابانی آلمان است و دقیقاً به آن زمان ما یعنی من و پول برایتز شبیه است. اولی هونس نیز گفت:" به هر قیمتی باید او را خرید".

اگر کسی بخواهد و بتواند در فوتبال حرفه ای آلمان بازی کند شاید مکانی مناسب تر از بایرن مونیخ وجود نداشته باشد. تنها چیزی که این بازیکنان استثنایی و با اراده باید با خود همراه آورند یک ساک ورزشی است و بقیه موارد همچون اقامت در هتلی پنج ستاره برای او مهیا می شود. صبح ها با کفش های واکس زده و نو تمرین آغاز می شود و شب ها با دریافت بلیط تئاتری که باشگاه تهیه می کند به پایان می رسد. طبیعتاً باشگاه ماشین نیز در اختیار بازیکن می گذارد. بدین ترتیب یک آئودی نقره ای رنگ در اختیار شول گذاشته شد تا با آن در شهر مونیخ گشتی بزند.

قوطی نوشابه مچاله شده پسرش روی کف اتاق افتاده است و نوار موسیقی یک گروه انگلیسی که سی دی های آنان در میلیونها نسخه به فروش رفت به گوش می رسد. شول که تی شرت کلاه دار به تن کرده است در صندلی چرمی سیاه رنگ خود را جمع و جور می کند و می گوید:" این گروه قهرمانند چون براشون فرقی نمی کنه مردم دربارشون چی می گن". جملات و حرفهایش بوی حسرت و آرزو می دهد چون به یک ستاره بزرگ موسیقی پاپ تبدیل نشد. شاید هم اشتباه او اینجا بود که متوجه نشد فوتبالیست ها ستارگان موسیقی پاپ و راک نیستند چون فقط وقتی که گل می زنند و پیروز می شوند به یک ستاره واقعی در فوتبال تبدیل می شوند و در آن زمان حق دارند مدل مویی را تبلیغ کنند.

هنگامی که شول تازه به بایرن مونیخ قدم گذاشت هیچکس به او نگفت بازیکن تازه وارد به بابرین باید دهانش را ببندد و دهانش چفت و بست داشته باشد. بدین ترتیب مشکل دیگر شول از همین جا آغاز شد که روزی در رختکن باشگاه شول از ریموند اومن دروازه بان سابق تیم بایرن می پرسد که آیا او جزو 15 بازیکن برتر بایرن هست یا نه اومن در جواب می گوید:" اینجا من تنها کسی نیستم که فکر می کنه باشگاه شش میلیونی رو که صرف تو کرد می تونست در جای بهتری هزینه کنه."

اندکی بعد شول ناراحت و آزرده دل با عنوان کردن این شوخی زننده در یکی از روزنامه ها که:" تا زمانی که درختی وجود دارد باید حزب سبزه را به دار آویخت" 5000 مارک جریمه می شود و شاکی شکایت خود را پس می گیرد.

شول با ماشین شهر را دور می زند. شبی سرد و صاف است و خیابان ها خلوت. از ضبط ماشین موسیقی یک گروه لوس آنجلسی پخش می شود و اینطور ادامه می دهد:" من موسیقی غم انگیز این گروه رو دوست دارم. اینا گروه موردعلاقه من هستند چون آنچه رو که می خوان انجام می دن. در صورتی که مونیخی ها آهنگ های اونارو اصلاً دوست ندارند". نورسبز چراغ راهنمایی در ویترین مغازه ها منعکس شده و هیچ ماشینی رفت و آمد نمی کند با این وجود سرعت شول زیاد است. و ادامه می دهد:" دیگه زمین چمن رو دوست ندارم. موضوع اومن و حزب سبزها هنوز منو آزار می ده".

اواسط دهه 90 بود که او نبردی سخت را برای ورود به بایرن آغاز کرد. در آن هنگام او که به لطف آهنگ ها و آثار هنری خود در زمینه موسیقی شهرتی یافته بود غالباً در زمین چمن نیز با پشتکاری فراوان تمرین می کرد تا قدرت قرمزها را به نمایش گذارد. او که جزو تیم ملی نیز بود کم کم به هنرمندی جاه طلب تبدیل شد که فقط برای شهرت و پول می جنگد و از همین جا افول ستاره آغاز گشت. نوجوانان با الگوبرداری از او هویت خود را در او می جستند.

شول ستاره موسیقی پاپ شده بود و برای محصولاتی تبلیغ می کرد که با ورزش چندان ارتباطی نداشت. چند ماهی شول در آلمان به شخصیت دیوید بکهام در انگلیس تبدیل شد. گل زدن برای او موضوعی فرعی و حاشیه ای شد چون نوجوانان می خواستند بدانند او تعطیلات را در کجا می گذراند، رنگ مورد علاقه اش چیست و در چه تشک و تختی می خوابد. درخشش ستاره شول، ترک همسر را در پی داشت و بدین ترتیب افول ستاره آغاز گشت. مجله بیلد نوشت:" زن رفت"! " شول عصبی شده"! و روزنامه ها نوشتند:" ستاره 26 ساله بحران زده" و " شول ترک شده" چه کسی او را یاری می کند؟" بدین گونه روزنامه های زرد نیز از سر بدخواهی و یا فروش تجاری تظاهر به همدردی کردند. شول رانده شده برای فرونشاندن خشم به مکانهای خلاف کشیده شد. در این گرداب اولی هوینس به او زنگ زد. صحبت کمتر از یک دقیقه طول کشید و این جملات رد و بدل شد:" اگه اینطوری ادامه بدی آخرین دوستت رو هم که در بایرن داری از دست می دی. می فهمی چی می گم؟ می فهمی؟" سپس هوینس به او پیشنهاد کرد که به نزدیکی خانه او اسباب کشی کند. اکنون هم تیمی هایش در زمین چمن با گفتن" جوجه مرغ رئیس" او را مسخره می کردند.

شول دوباره روی توپ خود را متمرکز کرد و با دنیای" ستاره پاپ بودن" خداحافظی کرد. اکنون مهمترین هدفش قهرمانی در جام جهانی 1998 فرانسه بود. اما اندکی قبل از شروع بازی ها دچار آسیب دیدگی شد. تلاش او برای جلب نظر مربی تیم ملی بی نتیجه ماند و از تیم ملی کنار گذاشته شد. یکی از مسؤولان تیم تلفنی به او گفت:" تو در تیم جایی نداری. این رو شخصاً به تو گفته ام." نومیدی بر او چیره شد چون برای رهایی از آسیب دیدگی یک سال زمان لازم بود و ترجیح داد به جای آنکه در ژاپن و کره جنوبی خود را در زمین چمن لنگ لنگان بکشاند سلامتی خود را بازیابد.

نیروی بدنی او در 338 بازی بوندسلیگا تهلیل رفته بود. او مسن ترین بازیکن بایرن مونیخ بود و با کسب 17 عنوان پرافتخارترین بازیکن این باشگاه آلمانی محسوب می شد.

به هر حال او هنوز هم عاشق فوتبال است و نمی تواند از این علاقه دل بکند بدین ترتیب پس از پایان تعطیلات زمستانی در فصل گذشته او بار دیگر بطور منظم در تمرینات تیم حاضر شد تا بار دیگر با مهمترین فوتبالیست های دنیا در طی 12 سال گذشته در بایرن بازی کند. اما او هنوز به نیروی جسمی خود بدبین است، جسمی که توان رقابت با استعداد درخشان او را نداشت. اما امیدوار است بتواند حرفه ای را که تاکنون ناتمام گذارده است به پایان ببرد، حرفه ای که سباستین دایسلر را از پای درآورد و میشائیل بالاک را در تردید باقی گذاشت. وقتی آلمانی های گله مند از این می نالند که چرا فوتبالیست های بزرگ آلمان دیگر به ستاره ای جهانی تبدیل نمی شوند مهمت شول می گوید:" شاید چون خیلی ناقلا هستند، شاید خیلی حساسند و شاید هم چون نمی خواهند برده باشند."

وقتی هوینس از شول می گوید او به دلیل آسیب دیدگی های مکرر نه سرزنش می کند و نه استهزاء او با لحن آرامی می گوید:" شول هرگز مانند دیگر فوتبالیست های بالاتنه قوی یک بوکسور را پیدا نکرد و انگار از همان اول برای این کار ساخته نشده بود. او آنقدر ضعیف و نحیف بود که ما هر لحظه می ترسیدیم باز زمین بخورد" اولی هوینس قبل از آخرین عمل جراحی شول قراردادی جدید با او می بندد: اما فقط برای یک سال دیگر.

در زندگی حرفه ای یک فوتبالیست بزرگ آخرین مرحله سخت ترین آن است. بسیاری از ستارگان سابق بایرن مونیخ و نیز اولی هوینس با این مشکل آشنایند:" سرانجام زمانی می رسه که یک ستاره باید شورت و پیراهن ورزشی را کنار بگذارد. این لحظه سخت ترین لحظه زندگی اونه، چون هیچ حرفه ای زیباتر از فوتبال حرفه ای وجود نداره. من اینو می دونم. در اون لحظه آرزو می کنم ایکاش می تونستم دوباره فردا اون رو آغاز می کردم."

UserName