• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2191
  • پنج شنبه 1384/5/20
  • تاريخ :

چه كسى ما را به جنگ كشانده بود؛ چه كسى یا چه چیزى؟


بى حضور آن عوامل، راه خانه را در پیش مى گرفتم و مدتها از كنج اتاق بیرون نمى رفتم. نه لذت خورد و خواب گریبانم را گرفته بود و نه دلتنگ دیوارهاى خانه بودم. اینها نبودند. روحم خسته بود. به خلوتى نیاز داشتم تا درونم را جست وجو كنم وخاطرات را مرور. خاطرات اگر گفته نشوند، جلوه دیگرى دارند. به حقیقت نزدیك مى شوند تا به واقعیت؛ چون آدم در خلوت و تنهایى طورى روایت مى كند كه دلش مى خواهد. من مى بایست آرام مى شدم؛ وگرنه بغض خفه ام مى كرد.

دستور رسید كه منطقه دربندیخان را ترك كنیم؛ به همین سادگى. گاهى دل فرماندهان ما چه سخت مى شد! كجا مى توانستم بروم؟ مگر همین چندروز قبل نبود كه قهرمانى و رفقایش را گم كرده بودم؟ مگر فراموش شده بودند؟ دلم مى خواست بى تفاوت برخورد كنم. اگر به آن مرحله مى رسیدیم، خوشبخت بودم. دور و برم داشت خالى مى شد. آرزو كردم با من كارى نداشته باشند؛ هر چند آرزویى عبث بود. رو به روى بمو مى نشستم و نگاهش مى كردم. ساكت و مرموز و موذى و سرسخت ایستاده بود. زیر لب، بچه هاى مفقود را صدا مى كردم. انتظار داشتم به خوابم بیایند؛ دست كم قهرمانى كه قدیمى ترین بود. او كه دیگر نمى بایست فراموشم مى كرد. او كه حال و روزم را مى دید. نمى دید؟

وقتى این افكار در وجودم ریشه دواند، پذیرفتم كه بچه ها شهید شده اند. قبول كرده بودم؛ در اوج ناباورى. چه مى توانستم كرد؟

گاهى به سرم مى زد كه یك تنه بروم و وجب به وجب شیارها و صخره ها را بگردم و آنها را پیدا كنم. این بهترین كار بود. از بلاتكلیفى و در به درى و غصه خوردن و عصبانى شدن و بى تفاوت ماندن و هزار و یك درد دیگر بهتر بود. عملیات بمو لغو شده بود. چه از این بدتر؟! و حالا كه همه چیز به باد هوا رفته بود، چرا مى بایست شاهد نگاههاى تمسخرآمیز صخره ها مى ماندم؟

این كوه لعنتى چه بلاها سرمان آورده بود! چقدر خسته مان كرده بود! چقدر تشنگى كشیده بودیم! چقدر ترسیده بودیم، فرار كرده بودیم، نگاه كرده بودیم، مخفى شده بودیم، چقدر رنج برده بودیم! و چقدر لذت برده بودیم! چقدر به وجودمان مى نازیدیم! ما به قلب دشمن نفوذ مى كردیم، از قعر جهنم برمى گشتیم و روى بام بمو راه مى رفتیم؛ این نازیدن نداشت؟

بشر به همه چیز عادت مى كند؛ حتى به بدترین چیزها. اصلاً دل مى بندد. مى داند كه نباید دل ببندد. او ذاتاً عاشق است؛ عاشق همه چیز. بمو جز سختى چیز دیگرى ندارد. صخره است، سنگهاى تیز است، دره است، خشك است، آب ندارد، پرتگاه است. آفتاب بمو، مغز آدم را متلاشى مى كند، پوست مى كند، رس آدم را مى كشد، آدم را به هذیان وامى دارد. یك جاى نرم و هموار ندارد تا آدم كپه اش را بگذارد. بابا، جایى است كه بز كوهى در آن مى میرد. هزار و یك بن بست دارد و چند راه صعب العبور و نفس گیر و آدمكش. بمو جان مى دهد براى كشته شدن؛ ولى براى بى كس مردن... براى غریبانه مردن.

گفتند: «برویم... خیلى رفته اند، ما هم برویم.»

غروب بود. باد ملایمى مى وزید. همه جا در سایه شومى فرو مى رفت. از بمو فقط هاله اى باقى مانده بود؛ مثل تنهاترین كوه دنیا. نه قهرمانى از ذهنم دور مى شد و نه سعیدى. در این روزها مرتب به برزگر هم فكر مى كردم. او در والفجر یك شهید شد و در كانال جا ماند و من نتوانستم برش گردانم. این را همه مى دانستند. مى دانستند كه نتوانسته ام برش گردانم؛ ولى نگاهشان روى من سنگینى مى كرد. عذابم مى داد. پدرم را درمى آورد. از آنجا رفتیم؛ یاد برزگر همراهم آمد. حالا، در این روزهاى غمگین پاییزى، قهرمانى و بچه هاى دیگر را جا مى گذاشتم. باز نگاه كسانى روى من سنگینى مى كرد. مى دانستم كه دیر یا زود شروع مى شود. حتى اگر اینطور نبود، باز هم مى دانستم كه شروع مى شود. مى بایست شروع مى شد. یكى را مى خواستم تا قشنگ ترین مرثیه ها را بخواند:

اى از سفر برگشتگان، كو شهیدان ما، كو شهیدان ما

كجا شدند غرقه به خون، دوستمان شما، دوستان شما

گویند یكى زان كشته ها، به بدن سر نداشت

همچون شهیدان حسین، به صف كربلا، به صف كربلا

شنیده بودم كه امام فرموده بود كه از این مرثیه ها نخوانیم؛ حماسى بخوانیم؛ اما چه مى شد كرد؟ در گوشه وكنار، به این مرثیه گوش مى دادیم؛ البته كمتر از روزهاى قبل؛ وقتى كه دلمان براى بچه هاى شهید تنگ مى شد؛ شهیدانى كه جنازه هایشان مفقود بود.

این را نگفتم كه سر تیمهاى اطلاعات عملیات، همراه با سعید قاسمى به دیدار امام رفته بودند؛ در گرماگرم كار شناسایى منطقه و درست زمانى كه من و مجیدزاد بود به بالاى بمو وسمت تنگه سر تك رفته بودیم. ما هم مثل همه بچه هاى بسیجى، شوق دیدار امام را داشتیم؛ اما قسمت نشد.

خوب، عملیات منطقه دربندیخان لغو شد و گردانها راه افتادند به سوى منطقه عملیاتى والفجر چهار.

آیا بمو براى همیشه فراموش مى شد؟ فرماندهان مى گفتند: نه. ما همچنین نظرى داشتیم. پس همه چیز را گذاشتیم به عهده آینده.

سعید قاسمى پیغام داد كه هر چه زودتر حركت كنم. دو - سه نفرى ماندند تا باز دنبال بچه هاى مفقود بگردند. این كار مى بایست انجام مى شد؛ وگرنه من یكى دیوانه مى شدم. قدرى آرام گرفتم؛ فقط كمى. شاید هم خودم را زدم به بى تفاوتى؛ یا وانمود كردم. آمبولانس واحد آمده بود تا آخرین نفرات را به سرپل ذهاب برساند. بار و بندیلم را توى كوله ام انداختم و خسته و ژولیده راه افتادم. دلم در بمو جا مانده بود. دم به دم نگاهش مى كردم. نمى دانستم از این عفریته آدمخوار متنفرم یا او را پذیرفته ام. قهرمانى و سعیدى و عسگرى از نظرم دور نمى شدند. گاهى فكر مى كردم كه اگر چنین اتفاقى نیفتاده بود، راحت تر مى توانستم بروم.

تا جایى كه چشم كار مى كرد و من حوصله داشتم، بمو را نگاه كردم. خسته كه شدم، خوابیدم. در مقر محرم (سرپل) بیدار شدم. بچه هاى اطلاعات عملیات، همگى حال مرا داشتند. هنوز از آن نگاه سنگین و پرسشگرانه خبرى نبود. شاید زود بود. صداى مرثیه اى از ضبط صوت به گوش مى رسید:

خون شد دلم خدایا، رحمى نما به حالم

از دورى رفیقان، آشفته شد خیالم

این وصف حال من بود. نشستم كنج اتاق و زانوها را بغل زدم و چشم دوختم به ضبط صوت:

تا قله هدایت، یاران من برفتند

گم گشته ام خدایا، در كوچه ضلالم

همچون پرنده عاشق، پرواز عشق من بود

اندر غم شهیدان، بشكست پر و بالم

ما عاشقان همره، عهد سفر ببستیم

آن كاروان برفت و آمد غم ملالم

سرخ است دشت میهن، از خون پاك مردان

زرد است روى زارم، افتاده چون هلالم

یك آسمان ستاره، یك دشت پرزلاله

روییده از دل شب، من ماندم و خیالم

از قامت شهیدان، برپاست باغ لاله

بشكست پشتم از غم، در غصه بى مثالم

همچون همه شهیدان، این است آرزویم

اندر ره خمینى، پویم ره كمالم

یا رب بگو شهادت، معراج تا سعادت

كى مى شود نصیبم، پاسخ بده سؤالم

اى شاهدان تاریخ، دیدار تازه گردد

فالى گرفته ام دوش، خونین نمود فالم

آیم به سوى جنت، تا رویتان ببینم

مهمان شوم شما را، گر حق دهد مجالم

آه اى خداى رحمان، حال مرا بگردان

از هجر مى گدازم، نزدیك كن وصالم

همین بود. وصف حال من همین بود، وصف حال همه بچه هایى كه در بمو بودند؛ همه كسانى كه شبهاى بمو را دیده بودند. اگر اینطور نبود، این طور زار نمى زدند. اى شاهدان تاریخ، دیدار تازه گردد... این همان روزنه امید بود. اما امیدوار بودیم. پس زنده بودیم

به نقل از کتاب بمو

جانباز اتاق 25

جانباز اتاق 25

جانباز اتاق 25
حرفی برای نزدن !

حرفی برای نزدن !

حرفی برای نزدن !
مترسک

مترسک

مترسک
عینکی برای خواب هایم

عینکی برای خواب هایم

عینکی برای خواب هایم
UserName
عضویت در خبرنامه