• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3250
  • سه شنبه 1384/5/11
  • تاريخ :

گفت و گو با مادر سید محمد خاتمی

ریاست جمهوری، پسرم را از من دور نکرد


می گویند دعای خیر مادران که بدرقه راه فرزندان می شود، از هر نیرویی بالاتر است و به هر فرزندی که از آن برخوردا شود، از کودکی تا آستانه مرگ قدرتی فراتر از خواست بزرگترین سدهای موجود بر سر راه آن فرزند می بخشد. چه آن فرزند، آدمی گمنام باشد، چه «سید محمد خاتمی» مظلوم ترین رئیس جمهور ایران که با پشتوانه ای از 42 میلیون رأی باید در طول هشت سال صدرات خود، با قدرتی بسیار بیش از آنچه می دیدیم، به راه خود ادامه داد تا به آرمان هایش جامه عمل می پوشاند گرچه همواره آماج تیرهای انتقادهای بدخواهان و کارشکنان «اصلاحات» بود. اکنون او به روزهای پایانی ریاست جمهوی خود نزدیک می شود و برای ما چیزی تا روز خداحافظی با « رئیس جمهوری محبوب» نمانده است. اما به راستی «شیرآهن کوه» مرد ایران این همه محبوبیت، این همه پایمردی و این همه آزادگی را از کجا به ارمغان گرفته است؟

می خواهیم از مردی که هشت سال عاشقانه حمایت اش کردیم، با او خون دل خوردیم، اما نتوانستیم همانند او استخوان آزاردهنده سکوت را در گلوی خود تحمل کنیم و بارها فریاد زدیم و با فک هایی ک از غضب بر هم فشرده می شد، غریدیم، بیشتر بدانیم. این خصلت آدمیزاد است که می خواهد هنگام خداحافظی با هر آنچه دوست دارد، خوب نگاهش کند، با تمام وجود درک اش کند و بعد چشم ها را ببندد تا آن عزیز با تمام جزئیات در ذهن اش جای گیرد.

خاتمی عزیز، سید سبزپوش، مردی که نه تنها آرا که قلب هایمان را فتح کرده بود از کسوت ریاست جمهوری خارج می شود. او را دوست داشتیم و هنوز هم و پس از این نیز حتماً ... اما او که بود و چرا محبوب شد ؟

به این بهانه به سراغ خانم سکینه ضیایی، مادر ارجمند، متین و صبور سید محمد خاتمی رفتیم. زنی بلند قامت که در 84 سالگی هنوز چون کوه استوار است و به سان نسیم، آرام. در تمام صحبت هایمان با او می یابیم خاتمی عزیز تبسم هایش را از مادر به ارث برده است. او در تمام صحبت هایمان حتی یک لحظه را بدون تبسم سر نکرد. خانم ضیایی در 15 سالگی با مرحوم آیت الله سید روح الله خاتمی ازدواج کرد. حاصل این ازدواج هفت فرزند است: فاطمه، خدیجه، محمد، مریم، علی؛ محمدرضا و زهرا. او و همسرش به توصیه پیامبر عمل کردند و نام نخستین پسر خود را محمد نهادند و اولین دخترشان را فاطمه نامیدند. فرزندان همگی برای او عزیزند اما برای ما که این روزها واژه خداحافظی تمام ذهن و روحمان را پر کرده و هر گاه و بیگاه بی آنکه بخواهیم با پشت دست های خود به چشمانمان می کشیم، «محمد» چیز دیگری است. می خواهیم از کودکی های این «بزرگمرد» بدانیم.

مادر با برق چشمانی که خاص مادرانی است که روزهای کودکی فرزند برومند و ایام جوانی خود را به یاد می آورند، می گوید: وقتی محمد، پس از فاطمه و خدیجه به دنیا آمد، بسیار خوشحال شدم. اولین پسرم متولد شده بود.

«کودکی او با شیطنت، هوشمند و استعداد فراوان همراه بود.تنها چهار، پنج سال داشت که آیت الله خاتمی با توجه به هوش و فراست محمد، او را به مکتب خانه فرستاد و او پس از آموزش های مقدماتی شروع به فراگیری قرآن کرد. در سال های کودکی محمد، به خاطر گرفتاری های آیت الله خاتمی که به تعلیم و درس و آموزش و فعالیت دینی مشغول بودند، من، بیش از هر کسی پناه محمد بودم و اوانس و الفتی خاصی با من داشت. طوری که هنوز هم رشته این انس و الفت با وجود دغدغه های فراوان محمد کمرنگ نشده و بر دوام و قرار خود باقی است. «ریاست جمهوری» نتوانست محمد را از من دور کند. او همیشه از زمان کودکی اش تاکنون به من لطف داشته است... وقتی نوجوان بود، مرتب سعی می کرد با کارهایی هر چند کوچک به من و پدرش کمک کند. او تا پیش از ازدواج خود و تا زمانی که در خانه بود، هر روز از آب انبار آب می آورد، نان می گرفت، خرید می کرد، به بازار می رفت و ... اما تا بچه بود، شیطنت های زیادی داشت... پرشور و شر بود، اما ما که معتقد بودیم فرزندانمان باید آزادانه زندگی کنند و تربیت شوند تا آزاده خو بار آیند و آزادگی را به دیگران بیاموزند، مانع شیطنت های او نمی شدیم و اجازه می دادیم آزاد باشد.»

دنیای کودکی همه آدم های دنیا شیرین است. ایامی که آرام آرام در خلال بازی های کودکانه می گذرد و مثل باران بهاری به بذرهایی که در دل نهاد هر آدمی پنهان است، زندگی می بخشد. نوجوانی هر کس آیینه کودکی اوست. هر آنچه پدر ومادر در کودکی فرزند خود، درون او کاشته اند، در نوجوانی بار می دهد. از خانم ضیایی می خواهیم برایمان از نوجوانی خاتمی سخن گوید:

«تمامی نوجوانی محمد به مطالعه، ورزش و عشق به پدر و مادرو خانواده گذشت. او بسیار مهربان بود و پیش از همه به مادربزرگ پدری اش علاقه داشت. مهربانی را از هیچ کس دریغ نمی کرد. حتی خوب به یاد دارم، یک گربه خانگی داشتیم که پس از زایمان مریض شد. محمد دلسوزانه از بچه گربه ها مراقبت و نگهداری می کرد. حتی یادم هست با قطره چکان به آنها شیر می داد تا بزرگ شوند. محمد بسیار صبور، صمیمی، صادق و خویشتندار بود. هرگز از هیچ کس گلایه نمی کرد. با کسی شکوه و گلایه و حتی درد دل نداشت. اما ارتباطات او با دوستان و آشنایان کاملاً شفاف بود. هرگز دروغ نمی گفت و همه روابط او با اطرافیان با اطلاع ما صورت می گرفت و از همه کارهای او خبر داشتیم. محمد من به تمیزی و نظافت اهمیت فراوان می داد. نیازهای شخصی اش را خود برآورده می کرد. بسیار تمیز بود، لباس هایش را خود می شست و حتی گاهی جورابش را که پاره شده بود، با دستان خود می دوخت تا من به زحمت نیفتم. در این ایام ورزش را هم خیلی دوست داشت. بویژه به وزنه برداری، زیبایی اندام، فوتبال و دوچرخه سواری علاقه نشان می داد.» از خانم ضیایی می خواهیم از تحصیلات سید محمد بگوید، مردی که در تمام هشت سال ریاست جمهوری اش، برای بیان عقاید و دیدگاه های خود، فخیم ترین کلمات را به کار می گرفت و زبان هر ادیبی را به تحسین می گشود. استواری او در کلام، سیاستمداران جهان را به فروتنی در برابرش وامی داشت. مادر باز هم با اشاره به هوش و استعداد فراوان نوجوان دیروزش می گوید:

«سال دوم دبیرستان بود که به حوزه علمیه اردکان که تحت مدیریت پدرش، آیت الله خاتمی اداره می شد، رفت و شروع به آموختن دروس حوزوی کرد. تا سال 1339 که عرصه ای بزرگتر را طلبید و راهی قم شد تا در حوزه علمیه این شهر تحصیل کند. در قم همزمان با تحصیل در حوزه، دیپلم خود را در رشته علوم طبیعی (تجربی) گرفت. البته تحصیل او در حوزه اولویت اول انتخاب او نبود و بیشتر با تشویق پدر به حوزه رفت و به همین دلیل نیز در کنارحوزه، دروس دبیرستان را آموخت و دیپلم گرفت و حتی در کنکور سراسری آن زمان نیز در رشته حقوق دانشگاه تهران پذیرفته شد. اما از آنجا که دیگر به لباس روحانیت ملبس شده بود، تحصیل علوم دینی را اولویت اول خود قرار داد و از تحصیل در رشته حقوق دانشگاه تهران چشم پوشید. اما عشق به تحصیلات دانشگاهی سرانجام او را به سمت انتخاب رشته فلسفه در دانشگاه اصفهان کشید. اما قبولی در دانشگاه، فترتی در تحصیلات حوزوی او ایجاد نکرد و محمد به لحاظ حفظ ارتباط با ماهیت تحصیل او با علوم دینی و حضور در متن حوزه، در اصفهان مقیم حوزه علمیه این شهر شد و روز به روز پیشرفت بیشتری کرد تا جایی که به درجه اجتهاد هم رسید. جالب آنکه پس از فارغ التحصیلی از دانگاه اصفهان به دلیل داشتن همین شرایط اجتهاد می توانست از خدمت معاف شود، اما به دلیل فعالیت های سیاسی در دانشگاه به اجبار به خدمت سربازی رفت. او که عاشق تحصیل بود، از همین فرصت نیز استفاده کرد و همزمان با گذراندن خدمت سربازی به تحصیل در کارشناسی ارشد علوم تربیتی دانشگاه تهران پرداخت. تا اینکه بالاخره سربازی اش تمام شد و بعد از آن به حوزه علمیه قم بازگشت.

بعد از اینکه به قم بازگشت ، در فاصله سشال های 51 تا 56 تحصیل خارج فقه و اصول را نزد اساتید و مراجعه و نیز از جمله شهید مطهری ادامه داد. از دیگر اساتید او در این زمان آیات محترم مرتضی حائری یزدی(قده)، وحید خراسانی وسید موسی شبیری زنجانی بودند. در طول این سال ها او هر سال ماه مبارک رمضان به اردکان می آمد و به جوانان پرشور و دانشجویان دوستدار دین در قالب دوره های آموزشی به تبلیغ دین و مباحث سیاسی و مذهبی می پرداخت. در همین ایام نیز بود که با همسرش خانم زهره صادقی در قم ازدواج کرد. او از خاندان بزرگ صدروزنی نجیب و اصیل است که در تمام این سال ها یار و همراه سید محمد بوده و نقش مهمی در توفیقات او داشته است. در مقابل رابطه سید محمد نیز با او فرزندانش بسیار صمیمی و خوب است. محمد بعد از فراگیری خارج فقه و اصول سال 1356 به درخواست شهید بزرگوار آیت الله بهشتی عازم مرکز اسلامی هامبورگ شد.» هر پدری به پسرش که راه می افتد، پا می گیرد، می بالد و نام او را زنده نگه می دارد، نگاه می کند و برای او آرزوی روزی را دارد که سالم، مستقل و جوانمرد به حیات خود ادامه دهد. از خانم ضیایی می خواهیم از رابطه محمد با پدرش بگوید:

«آیت الله خاتمی در تربیت فرزندان آزادی و روشن بینی را مورد توجه قرار می دادند و به همین لحاظ رابطه آنها بسیار عاطفی و صمیمانه بود و در کنار آن تبادل نظری و فکری هم داشتند و مرتب کتاب مبادله می کردند. مرحوم آیت الله خاتمی در صرف وجوهات و سهم امام(ع) بسیار سخت گیر و دقیق بود. اما وقتی محمد را با قابلیتهایش برای تحصیل به قم فرستاد، به او گفت: «تا زمانی که در این راه (تحصیل علوم دینی) تلاش کنی من همه مخارج زندگیت را تأمین می کنم. او مردی روحانی، روشنفکر و متدین بود و با سایر حوزه های علمیه تبادل فکری و علمی داشت. آن دو (سید محمد و پدرش) همواره سعی در برطرف کردن مشکلات مردم داشتند؛ گاه که برای برخی طلاب گرفتاری های سیاسی پیش می آمد و یا برای انجام پژوهشهای خاص درگیر مسائل مالی می شدند، سید محمد از طریق کمکهای مالی پدرش کارهای آنان را سامان می داد. پس از انقلاب که آیت الله خاتمی امام جمعه اردکان بودند و بعد از شهادت آیت الله صدوقی نیز که ایشان امام جمعه یزد شد و سید محمد نماینده مجلس اول و بعد وزیر ارشاد بودند، پرد وپسر به رابطه فکری تنگاتنگی با یکدیگر ادامه دادند و همچنان به تبادل افکار می پرداختند. سید محمد هر بار که از قم و یا تهران به اردکان و یزد و نزد پدرش می آمد، آخرین اخبار و تحلیهای سیاسی، کتب منتشره و ... را در اختیار پدرش قرار می داد. آیت الله خاتمی با آنکه اصلاً مال و مکنتی از خود به جای نگذاشت، پس از مرگ وصیت کرد ثلث دارایی اش در اختیار سید محمد قرار گیرد تا با نظر او هزینه شود که همین نشاندهنده نزدیکی فکری پدر و پسر دارد.»

پسر نور چشم مادر است و خانم ضیایی مدام از محبتهای سید محمد نسبت به خود سخن می گوید. از او می پرسیم پس از اینکه سال 1376 بیست و دو میلیون نفر با رأی فازع خود سید محمد را برگزیدند و او را شایسته ریاست جمهوی ایران دانستند، زندگی شما چه تغییری کرد؟

«مسؤولیتم سنگین تر شد. بسیاری از مردم نامه ها و پیغامهای خود را به من می رساندند و من نیز سعی می کردم آنها را به دست ایشان و دفترشان برسانم و البته محمد همیشه سعی می کرد به تام آنها رسیدگی کند، اما در تمام این هشت سال هرگز بین خود دیگران تفاوتی ندیدم. در سفر زیارتی به مکه معظمه در هتلی که زائران می دیدند مادر رئیس جمهور به صورت عادی در کنار آنها است، تعجب می کردند و یا روزی در یکی از سفرهای زیارتی به مشهد مقدس، وقتی قصد داشتم در روان دارلسیاده حرم مطهر امام رضا(ع) نماز جعفر طیار بخوانم، از خانمی که در پهلوی من نشسته بود خواستم تا کمی جا به جا شود تا به دلیل در پایم بتوانم در آرامش نمازم را بخوانم، همین مسأله باعث شد کمی با هم حرف بزنیم. او پرسید: اهل کجایید؟ گفتم: اردکان. پرسید: آقای خاتمی را می شناید. خندیدم و گفتم بله. وقتی فهمید مادر محمد هستم، خیلی تعجب کرد. در این هشت سال هر وقت ابراز احساسات مردم را نسبت به محمد می دیدم، خوشحال می شدم و خدا را شکر می کردم که صاحب چنین فرزندی هستم. از وقتی محمد رئیس جمهور شده، هر شب برای او سوره انعام را می خوانم و مرتب برای او دعا می کنم که ریاست جمهوری اش به سلامت و خوبی تمام شود. من معمولاً روزنامه ها را می خواندم و اخبار کشور را تعقیب می کنم. البته اخیراً به خاطر خونریزی چشم، روزنامه را به سختی می خوانم، اما هر بار که احساس می کردم محمد ناراحت است و یا بحرانی پیش می آمد، نذر می کردم که مشکلات بر طرف شود. الان هم خوشحالم که ریاست جمهوری او با آبروز و عزت به پایان می رسد. به هر حال مسؤولیت سنگین سیاسی، شرعی و مشکلات پیچیده مملکت از دوش او برداشته می شود. دلم می خواهد تاریخ از سید محمد خاتمی به نیکی یاد کند.»

در پایان از مادر رئیس جمهور محبوب می پرسیم: دوست دارید پسرتان باز هم رئیس جمهور شود؟ قاطعانه می گوید: نه! از لحاظ شخصی دوست دارم، مسؤولیت سنگین نداشته باشد. او در تمام این سالها مرتب از من یک خواسته داشت و می گفت: دعا کنید عاقبت به خیر شویم... مادر، مرا دعا کنید.

حرفهایمان با شیرزنی که بوی رئیس جمهور می دهدو چشمانش یادآور مردی است که هشت سال از زندگی گفت و به ما اجازه نداد در حضورش از مرگ سخن بگوییم. مردی که در خلوت خود دردودل هایمان را با او می گفتیم، گلایه هایمان را با او می کردیم و به خود اجازه می دادیم مطالباتمان را با فریاد از او بخواهیم – که خود نیز همین انتظار را از ما داشت – تمام شد. با یک دنیا صداقت، خداحافظی می کنیم و به آینده می نگریم.

UserName