• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1775
  • سه شنبه 1384/5/11
  • تاريخ :

مردی از جنس باران


از روزها قبل در شور و التهاب بودم، انتظار در نگاه تک تک بچه های تبیان موج می زد . همه سر تا پا شور کارهای روزانه را رها کرده بودند و خود را برای استقبال و پذیرایی از میهمان ارجمندی آماده می کردند.

کار؟ چه کسی به فکر کارهای روزانه بود؟ میهمان عزیزی در راه بود که فکر همه را پر کرده بود. مرد خندانی که حتی در اوج کار و خستگی ، عبوس و ناراحتش ندیده بودند. خاتمی می آمد. سید مهربان و خندانی که همیشه آرام است و صبور، همیشه از ملایمت می گوید و مدارا، مردی از کویر است و پرتوِ مسحور کننده ی شب های ستاره باران کویر را در چشمان خود دارد، از دل کویر می آید ولی دستانش بوی باران می دهد و صدایش ترنم آب قنات های کویر است.

انتظارم را بازگویم که پهلو به نگرانی می زد، مگر می توان با مرد مردستانی که سکان هدایت کشور را هشت سال در اختیار داشت روبرو شد و نگران نبود؟ مگر می شود ابهت رییس جمهور آدم را نگیرد؟ این فکرها در سرم می چرخید و عرق بر دستانم می نشاند و دلم را به تپش وامی داشت. قراربود خاتمی ساعت شش و نیم وارد شود. اندکی، شاید دقیقه ای از ساعت مقرر گذشته بود که در آسانسور باز شد و خاتمی وارد شد. چون همیشه خنده بر لب و با نشاط. با ورود او فلش دوربین ها و خبرنگاران دوره اش کردند و او را از نظر پنهان ساختند. ولی خاتمی با رهایی از این حلقه در جایگاهی که برایش درنظر گرفته بودند قرار گرفت. نگاه مان گره خورد و او آرام و با لبخندی همیشگی سلام و احوالی کرد و به یکباره نگرانی من چون آبی که در معرض تابش بی امان آفتاب قرار گیرد بخار شد و به هوا رفت. چقدر این مرد شبیه همین مردم استو چقدر در کنارش می توان راحت بود، خندید و با او به راحتی گفتگو کرد. در حضور خاتمی آنچه فراموش می شد ابهت ریاست جمهوری بود و آنچه برجای می ماند یکرنگی، صمیمت و آرامشی بود که من در کنار عزیزترین کسانم تجربه کرده بودم.

اینک خاتمی می رود تا به کاری بپردازد که از جنس اوست، دغدغه خاطر اوست و گوهر اندیشه اش از آن کان برخاسته است.

UserName