• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1672
  • چهارشنبه 1384/5/12
  • تاريخ :

گفت و گو با «میراندا جولى» درباره «من، تو و همه كسانى كه مى شناسیم»


«من، تو و همه كسانى كه مى شناسیم» اولین فیلم بلند میراندا جولى در مقام كارگردان است. جولى در این فیلم علاوه بر اینكه فیلمنامه و كارگردانى آن را بر عهده داشته در نقش كریستین نیز بازى مى كند. این فیلم در جشنواره فیلم ساندانس 2005 جایزه ویژه هیات داوران را به خاطر خلاقیت بصرى از آن خود كرد. میراندا جولى كه در زمینه هاى مختلف هنرى از جمله سینما، رادیو و نویسندگى فعالیت مى كند، فیلمنامه این فیلم را در كارگاه فیلمنامه نویسى موسسه فیلمسازى ساندانس نوشت و در سال 2004 جایزه بین المللى فیلمسازان ساندانس را دریافت كرد. جولى امسال نیز توانست با اولین فیلم بلندش جایزه بخش دوربین طلایى جشنواره كن را كه در فرانسه برگزار شد از آن خود كند.فیلم هاى كوتاه او (هایشا رویكو آماتوریست، قدرت رو به فزونى و NEST OF TENS) در موزه هنر مدرن و موزه گوگنهایم نمایش ویژه داشته اند. ویدئو آرت ها و مولتى مدیاهاى جولى نیز تا كنون در موسسه هنر معاصر لندن و نیویورك پخش شده اند. داستان هاى كوتاه او را مى توان در «پاریس ریویو» و «هاروارد ریویو» خواند.

«من، تو و همه كسانى كه مى شناسیم»، نخستین فیلم بلند میراندا جولى، نگاهى است شاعرانه و عمیق به تلاش انسان ها براى ارتباط و دوستى با یكدیگر در جهان معاصر. داستان فیلم درباره كریستین هنرمند تنهایى است كه آرمان ها و آرزوهایش را با بینش و دید هنرى خود به تصویر مى كشد. ریچارد مرد تنهایى كه كفش مى فروشد به طور اتفاقى با كریستین آشنا مى شود و یك رابطه عاطفى بین آنها شكل مى گیرد. از طرفى ریچارد از این رابطه احساس خطر مى كند. و حس مى كند با شروع این رابطه دیگر نمى تواند مثل گذشته وظایفش را در قبال دو پسرش، رابى هفت ساله و پیتر چهارده ساله انجام دهد و... در دنیاى مدرن جولى، با جهانى متعالى و سرشار از اعتماد روبه روییم. در این دنیاى آرمانى، انسان هایى زندگى مى كنند كه در ارتباط با هم درونى ترین افكار و رازهایشان را بیان مى كنند. انسان هایى كه در میان ظلم و تاریكى براى یافتن دوستى و عشق تلاش مى كنند. براى یافتن لحظاتى كوچك كه آنها را به سایر انسان هاى روى زمین متصل كند.

•••

•ایده این فیلم از كجا به ذهنت رسید؟

این فیلم برگرفته از آرزوهاى دوران كودكى ام است. آرزوهایى كه براى آینده داشتم، آرزوى اینكه كسانى من را بفهمند، آرزوى رخ دادن معجزه اى در زندگى ام و تغییر همه چیز. روند این آرزوها تا زمانى كه بزرگ تر شدم آشفته تر شدند اما به طرز عجیبى امیدوارانه بودند.

•در زمینه هاى مختلف هنرى تجربه داشتى. سایر هنرها تا چه حد بر فیلمسازى ات تاثیر گذاشته؟

همه هنرها برایم یكى هستند. یك صدا در وجودم. هنرهایى مثل اجرا، داستان كوتاه، نمایشنامه هاى رادیویى و فیلم تنها صدایى هستند كه با دیگر ابعاد وجودى ام جفت شده اند. بخشى از درونم به ابداعات و خلاقیت هاى تكنیكى علاقه مند است و ماه ها وقتم را صرف یافتن راه هاى جدید براى تغییر دادن سیستم هاى ویدئویى مى كنم. از طرفى ممكن است دوست داشته باشم در اتاقم بنشینم و داستان بنویسم بدون اینكه با كسى در ارتباط باشم. بخش دیگرى از من كه فیلم ها را مى سازد اهل فكر كردن است و دوست دارد كه با همه جهان در ارتباط باشد و گفت وگو كند.

•موسسه فیلم ساندانس چقدر در پیشبرد داستان فیلم كمكت كرد؟ اولین تجربه فیلمسازى تا چه حد برایت مفید بود؟

ژانویه 2003 بود كه به انجمن فیلمنامه نویسان ساندانس رفتم. پیش از آن فیلمنامه هایم را به كسى نشان نداده بودم و تحمل انتقاد دیگران برایم مشكل بود. به عنوان مثال شنیدن انتقاد ساده اى مثل اینكه اسامى شخصیت هاى فیلمت چندان مناسب نیستند برایم شكست و ناامیدى بود. یك ماه عضویت در آن انجمن این فرصت را به من داد كه هفت صحنه از فیلمم را به عنوان تمرین بسازم. این خیلى مهم بود كه یاد بگیرم چطور فیلم را از دنیاى درونى خودم بیرون بیاورم. و اگر بخواهیم دوباره به این مسئله نگاه كنیم، اینكه بفهمم فیلمسازى چقدر مشكل است هم مهم بود و حالا به واقعیت هایى رسیده ام كه براى انجام آنها آماده ام.

•نویسندگى، كارگردانى و بازیگرى چه تفاوت هایى برایت دارند؟ كدام یك را ترجیح مى دهى و برایت جذابتر است؟

نوشتن و بازى كردن برایم چندان تفاوتى با هم ندارند. وقتى مشغول نوشتن هستم مثل این است كه دارم جدا از شخصیت درونى ام بازى مى كنم. به جاى اینكه دیالوگ ها را بگویم آنها را مى نویسم. بدون اینكه حالت چهره ام تغییر كند بازى مى كنم و بعد همه عقایدم را به كاغذ منتقل مى كنم. نوشتن براى من یك امر كاملاً شهودى است. و از طرفى یك كار تك نفره است ولى هنگام كارگردانى یك فیلم احساس مى كنم به مردم و حضورشان احتیاج دارم. هنگام كارگردانى یك فیلم سعى ام بر این است كه فضا را طورى درست كنم كه همكارانم سر صحنه، به همان اندازه اى كه من موقع نوشتن داستانى در اتاقم احساس آزادى مى كنم، احساس راحتى و آرامش و آزاد بودن كنند. چنین كارى سخت است ولى به طرز غیرقابل باورى تاثیرگذار است و در روند كار اهمیت دارد.

•درباره شخصیت ریچارد در فیلم صحبت كن. پدر عاشقى كه عشقش را پنهان كرده؟

احساسات ریچارد مثل یك پدر واقعى نیست. شایستگى و صلاحیت پدر بودن را ندارد. من در رابطه با نقش پدر و وظیفه او تحقیق كردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم زمانى كه پدر شدید ناچار به قبول آن هستید و باید با كمال میل وظیفه تان را انجام دهید. نقش هاى این چنینى مثل پدر بودن یا مادر بودن ركن هاى مهم و اساسى زندگى هستند. و توانایى از عهده برآمدن چنین نقشى ریسكى است كه ریچارد باید بكند. صحنه اى در فیلم است كه ریچارد كریستین را از ماشین به بیرون پرت مى كند در صورتى كه مى توانست به جاى این كار احساسات و علاقه اش به كریستین را بیان كند. و تنها دلیلش این است كه یاد نگرفته مثل یك فرد عاشق برخورد كند. توانایى برقرارى چنین ارتباطى مثل یك جهش فیزیكى است كه ریچارد ناچار به انجامش است. مثل زمانى كه من مجبور بودم در زندگى ام جهش كنم و در نهایت فیلمساز شدم. اگر به نقشت اعتقاد نداشته باشى سخت مى توانى با آن ارتباط برقرار كنى. جان هاوكس واقعاً خوب نقش ریچارد را درآورده بود. هاوكس با زرنگى و زیركى كه گاهى اوقات مى تواند خطرناك، مضحك یا غم انگیز باشد من را هم در همان مسیرى كه شخصیت ریچارد طى مى كند كشاند.

•كار كردن با این همه بچه چطور بود؟

عالى! كار با بچه ها باعث مى شود كه در طول روز تمام تمایلات و اشتیاقات درونى تان را خالى كنید و حس خوبى پیدا مى كنید. براندون كه نقش رابى را بازى مى كرد اولین بچه اى بود كه انتخاب شد. رابى در فیلم یك پسربچه هفت ساله است و ما دنبال بچه اى مى گشتیم كه 9 سال داشته باشد و هفت ساله به نظر بیاید، براندون را اتفاقى پیدا كردیم، 5 سالش بود حتى نمى دانستم خواندن بلد است یا نه چون به نظر 5ساله نمى آمد. ازش خواستم كه دیالوگ هایش را حفظ كند و برگردد و بگوید كه: چه موقع باید ادامه دیالوگ هایش را بگوید؟ این كار را كرد و وقتى برگشت همه دیالوگ هایش را حفظ كرده بود و براى كار آماده بود. ما مى توانستیم فیلمبردارى را شروع كنیم. براندون یك پسربچه كوچك و باهوش بود و ما دنبال كسى مى گشتیم كه بزرگ تر باشد ولى در طول این مدت او 6 سالش شد و من خودم هم بیشتر دوست داشتم، براندون این نقش را بازى كند. مادرش مى گفت: «براى اولین بار است كه براندون كارى متناسب با سن و سالش انجام مى دهد.» به بچه ها مى گفتم: «اگر از چیزى خجالت مى كشید فكر كنید وجود ندارد» من این جورى با بچه ها ارتباط برقرار مى كردم و از آنها بازى مى گرفتم. مایلز تامپسن یكى از معدود افرادى بود كه ناچار بودیم از نیویورك بیاوریمش. من دنبال پسرى مى گشتم كه خودخواهى و غرور مردانه درش نباشد و مایلز همان كسى بود كه مى خواستم. مزیت هاى زیادى هم داشت. بازیگرى یكى از میلیون چیزهایى بود كه دوست داشت و بهش عشق مى ورزید. مى خواست تجربه كند و یاد بگیرد. یادگیرى كوچك ترین مسائل فیلمسازى هم برایش مهم بود. «كرى وسترمن» هنرپیشه نقش سیلوى خیلى شجاع و جسور بود. فكر مى كنم همه ما در برخورد با «كرى» خیال مى كردیم ستاره هستیم و قبول كردن نظرات و عقاید یك دختربچه 12 ساله برایمان سخت بود.

•كارگردانى بچه ها و بازى گرفتن از آنها برایت جذاب بود؟

یك روز مایلز، ناتاشا و ناجارا داشتند با هم صحنه اى را در اتاق خواب پیتر اجرا مى كردند و یك لحظه با هم هماهنگ شدند و شروع كردند فى البداهه بازى كردن. هیجان زده شده بودم. به خاطر حس زنده و طبیعى كه در بازى شان وجود داشت، اون صحنه را به عنوان برداشت اصلى گرفتیم. اون روز خیلى كم اونها را هدایت كردم. در كار كردن با آنها مثل مادرى بودم كه مى خواهد بچه هایش را از دنیاى درونى شان آگاه كند. و خودشان با جدیت كار مى كردند و این مهم ترین چیز براى ارتباط با آنها بود.

•ممكن است در مورد كار با «چاى چاو» صحبت كنى؟ قبلاً با هم كار كرده بودید؟

نه، تا به حال با هم كار نكرده بودیم ولى دوست مشتركى داشتیم، میگوئل آرتتا. چاى دو فیلم اول «میگوئل» را فیلمبردارى كرده بود. وقتى او را دیدم حس كردم مى توانیم زبان هم را بفهمیم. فكر مى كنم عقاید و نگاه هنرى مان یكى بود و همین باعث شد كه به هم اعتماد كنیم. تمام صحنه ها و سكانس هاى فیلم، لحن دیالوگ ها و احساساتى را كه مى خواستم در فیلم در بیاد، بدون حضور بازیگران به مدت سه روز در اتاقم براى «چاى» اجرا كردم. این كار خیلى به نفعم بود چون به غیر از صحنه هایى كه قصد استفاده از حقه هاى سینمایى را در آنها داشتیم، یك فیلمنامه دكوپاژ شده و مصور نداشتیم. نما ها را سر صحنه با بازیگران و بدون توقف تكرار مى كردم و او فیلمبردارى مى كرد. «چاى» با دوربین دیجیتال فیلمبردارى مى شد و خیلى راحت مى توانستم با برگرداندن فیلم به عقب، صحنه هایى را كه گرفته بودیم ببینم و مشكلاتى را كه احیاناً باعث توقف كار شده بود پیدا كنم. این روش، مخصوصاً براى بازبینى صحنه هایى كه خودم در آنها بازى مى كردم خیلى كمكم كرد.

•در مورد موسیقى فیلم و صدا ها و تركیب آنها با هم و اینكه چطور توانستى به آنچه كه مى خواهى برسى توضیح بده؟

بخش عمده اى از موسیقى متن فیلم با استفاده از سازهایى ساخته شد كه «مایك آندرو» آهنگساز آنها را «سازهاى مردمى» مى نامد. سازهایى كه هر كس قادر به كار كردن با آنها است. تركیب نواى سازهاى سرد موسیقایى خیلى خوب حس فیلم را بدون اینكه فضاى آن را اندوهگین و غم انگیز نشان دهد، منعكس كرد.

•این فیلم خیلى شخصى است. تاثیرپذیرى از شخصیتت در آثار هنرى ات چقدر برایت اهمیت دارد؟

دوست دارم هر روز، در هر زمینه اى چیزهاى جدید به وجود آورم. این كار را براى این انجام مى دهم چون مردم و نحوه زندگى شان برایم جذاب است و من را در یك مسیر نسبتاً قابل قبولى پیش مى برد. این طور نیست كه هدفم خلق آثار شخصى باشد. گاهى اوقات مطمئن هستم، صحنه اى كه نوشتم هرگز برایم اتفاق نیفتاده و ربطى به شخصیتم ندارد ولى همیشه صحنه هایى هست كه من را میلیون ها قدم جلو مى برد. سكوت من همیشه مثل یك یخبندان كوتاه است.

ترجمه: مینا كشاورز

UserName