• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 17552
  • پنج شنبه 30/2/1389
  • تاريخ :

خنده

عکس شیطان

روزی مرد زورگویی کدخدا  را دید و گفت: خیلی دلم می‏خواهد شیطان را ببینم. کدخدا گفت: مگر شما در خانه آینه ندارید؟

مرد گفت: چرا! داریم.

کدخدا  گفت: پس چطور می‏گویی تا حالا شیطان را ندیده‏ای؟

خانه بی سقف

روزی حاکم انگشتر بدون نگینی به مردی هدیه داد مرد انگشتر را به دست کرد و از خدا خواست که به جای محبتی که حاکم در حق او کرده است خداوند یک خانه بی‏سقف در بهشت به او عطا کند.

سگ تازی

روزی حاکم خسیسی به نوکرش گفت: تو که در شکار سر رشته داری می‏خواهم سگ تازی کمر باریک تیز پایی برایم بیاوری.

نوکرش قبول کرد و چند روز بعد یک سگ گنده بی‏قواره گرفت و قلاده‏ای به گردنش زد و نزد حاکم برگشت.

حاکم گفت: من از تو یک سگ تازی لاغر می‏خواستم مثل باد بدود، آن وقت تو این سگ ولگرد درشت هیکل را آورده‏ای؟

نوکر گفت: جناب حاکم هیچ نگران نباشید، این سگ اگر یک هفته در خانه شما بماند از سگ تازی هم لاغرتر می‏شود.

یافتن قافیه

روزی مردی هوس شاعری کرد و شعری ساخت که مصراع اولش بود: « اطاعت امرولی نعمت است بر ما فرض» و به جای مصراع دوم و هم آیه آیة‏الکرسی آمده بود تا آنجا که: «و ما فی الارض».

مرد پیش حاکم رفت و درخواست کرد که شعرش را برای حاکم بخواند و پاداش بگیرد.

حاکم گفت: چرا مصراع اول به این کوتاهی بود و مصراع دوم به این درازی؟

مرد جواب داد: خدا خواست که قافیه پیدا کردم و گرنه تا فیه خالدون هم رفته بودم.

خنده
گروه کودک و نوجوان سایت تبیان

مطالب مرتبط

از کجا فهمیدی?

بچه با ادب

آرزوی دوران کودکی یک نویسنده

دروغگوی بزرگ

خلیفه نشدن بهلول

آرایش‏گر ناشی

هیتلر و دیوانه

از کجا فهمیدی?

از کجا فهمیدی?

معلم: كی می دونه چرا هواپیما پروانه داره؟ رضا: آقا اجازه؟ برای اینكه خلبان عرق نكنه! معلم: از كجا فهمیدی؟ رضا: آقا اجازه؟ یه دفعه كه ما داشتیم فیلم تماشا می كردیم، دیدیم كه وقتی پروانه هواپیما از كار افتاد، خلبانه خیس عرق شد!
بچه با ادب

بچه با ادب

پسر بچه‏ای رو به رهگذری کرد و گفت: آقا ببخشید؛ ممکن است این در را برای من باز کنید؟ مرد در حالی که در خانه را برای پسر باز می‏کرد گفت: آفرین، تو پسر خیلی باادبی هستی، آیا از فردا دیگر خودت می‏توانی در را باز کنی؟ پسرک جواب داد: البته که می‏توانم، چون
آرزوی دوران کودکی یک نویسنده

آرزوی دوران کودکی یک نویسنده

از نویسنده‏ای پرسیدند آیا تاکنون هیچ یک از آرزوهای دوران کودکی شما عملی شده است؟ در جواب گفت: بلی. وقتی بچّه بودم و مادرم هر روز سرم را شانه می‏زد دلم می‏خواست کچل بودم و این همه رنج شانه کشیدن را تحمّل نمی‏کردم و اکنون که بزرگ شده‏ام می‏بینم این تنها آر
UserName