• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
مطالب مرتبط
  • از کجا فهمیدی?
    از کجا فهمیدی?
    معلم: كی می دونه چرا هواپیما پروانه داره؟ رضا: آقا اجازه؟ برای اینكه خلبان عرق نكنه! معلم: از كجا فهمیدی؟ رضا: آقا اجازه؟ یه دفعه كه ما داشتیم فیلم تماشا می كردیم، دیدیم كه وقتی پروانه هواپیما از كار افتاد، خلبانه خیس عرق شد!
  • بچه با ادب
    بچه با ادب
    پسر بچه‏ای رو به رهگذری کرد و گفت: آقا ببخشید؛ ممکن است این در را برای من باز کنید؟ مرد در حالی که در خانه را برای پسر باز می‏کرد گفت: آفرین، تو پسر خیلی باادبی هستی، آیا از فردا دیگر خودت می‏توانی در را باز کنی؟ پسرک جواب داد: البته که می‏توانم، چون
  • آرزوی دوران کودکی یک نویسنده
    آرزوی دوران کودکی یک نویسنده
    از نویسنده‏ای پرسیدند آیا تاکنون هیچ یک از آرزوهای دوران کودکی شما عملی شده است؟ در جواب گفت: بلی. وقتی بچّه بودم و مادرم هر روز سرم را شانه می‏زد دلم می‏خواست کچل بودم و این همه رنج شانه کشیدن را تحمّل نمی‏کردم و اکنون که بزرگ شده‏ام می‏بینم این تنها آر
عضویت در خبرنامه
  • تعداد بازديد :
  • 17499
  • پنج شنبه 30/2/1389
  • تاريخ :

خنده

عکس شیطان

روزی مرد زورگویی کدخدا  را دید و گفت: خیلی دلم می‏خواهد شیطان را ببینم. کدخدا گفت: مگر شما در خانه آینه ندارید؟

مرد گفت: چرا! داریم.

کدخدا  گفت: پس چطور می‏گویی تا حالا شیطان را ندیده‏ای؟

خانه بی سقف

روزی حاکم انگشتر بدون نگینی به مردی هدیه داد مرد انگشتر را به دست کرد و از خدا خواست که به جای محبتی که حاکم در حق او کرده است خداوند یک خانه بی‏سقف در بهشت به او عطا کند.

سگ تازی

روزی حاکم خسیسی به نوکرش گفت: تو که در شکار سر رشته داری می‏خواهم سگ تازی کمر باریک تیز پایی برایم بیاوری.

نوکرش قبول کرد و چند روز بعد یک سگ گنده بی‏قواره گرفت و قلاده‏ای به گردنش زد و نزد حاکم برگشت.

حاکم گفت: من از تو یک سگ تازی لاغر می‏خواستم مثل باد بدود، آن وقت تو این سگ ولگرد درشت هیکل را آورده‏ای؟

نوکر گفت: جناب حاکم هیچ نگران نباشید، این سگ اگر یک هفته در خانه شما بماند از سگ تازی هم لاغرتر می‏شود.

یافتن قافیه

روزی مردی هوس شاعری کرد و شعری ساخت که مصراع اولش بود: « اطاعت امرولی نعمت است بر ما فرض» و به جای مصراع دوم و هم آیه آیة‏الکرسی آمده بود تا آنجا که: «و ما فی الارض».

مرد پیش حاکم رفت و درخواست کرد که شعرش را برای حاکم بخواند و پاداش بگیرد.

حاکم گفت: چرا مصراع اول به این کوتاهی بود و مصراع دوم به این درازی؟

مرد جواب داد: خدا خواست که قافیه پیدا کردم و گرنه تا فیه خالدون هم رفته بودم.

خنده
گروه کودک و نوجوان سایت تبیان

مطالب مرتبط

از کجا فهمیدی?

بچه با ادب

آرزوی دوران کودکی یک نویسنده

دروغگوی بزرگ

خلیفه نشدن بهلول

آرایش‏گر ناشی

هیتلر و دیوانه

UserName