• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3885
  • شنبه 1381/10/7
  • تاريخ :

حکایت دردها و عشقها در فیلم سینمایی "سیندرلا"

خیابان خوشبختی و قصر رویاها کجاست؟

سرانجام بعد از کشمکشی که بر سر مالکیت فیلمنامه فیلم "سیندرلا" میان ابراهیم حاتمی کیا و سازندگان فعلی آن ، به نفع حاتمی کیا خاتمه یافت ، این فیلم ساخته شد. "سیندرلا" فیلم روز است و حوادث آن تاریخ مصرف دارد ، (البته سوای مفهوم فقر آن). داستان "سیندرلا" به دور از تقلید همتایان دیگر خود ، به خوبی به بیان جسارت آمیز یک سوژه اجتماعی می پردازد.

درست است که برای بیان دغدغه ذهنی نویسنده اثر ، گاهی این جسارت به بیانیه ای از شکایت مبدل می شود ؛ اما در اوج و فرودها ، ساختار فیلم نیازمند هوایی تازه تر است که با تمهیداتی اعم از طنز کلامی و تصویری و همین طور دیالوگ های طعنه آمیز ، این نیاز شکل نگرفته هم ، در نطفه خفه می شود.

رضی (رامبد جوان) 2 سال و چند ماهی است که با گلی (پوپک گلدره) ازدواج کرده است ، اما به علت فقر مادی نتوانسته خانه ای برای زندگی اجاره کند. رضی که با یک ژیان ماهاری مشغول حمل مجسمه های گران قیمت برای خانواده های متمول است ، افکاری طلایی و تخیلی دارد و گلی هم با خیالات افسانه ای و آرزوهای کارتونی ، خود را "سیندرلا" و رضی را "پادشاه" می داند و هر دم از دنیای واقعی و پر از فقر خودشان با پرهای خیال ، همچون قهرمانان قصه های خیالی برای دست یابی به خوشبختی به سرزمین رؤیاها پرواز می کند.

آنها روزی برای بردن مجسمه هنرمند بزرگ "رودن" به ملاقات خانواده ای اشرافی می روند ، آن خانواده آرزوهای خود را با رضی و گلی مطرح می کنند ؛ ولی بعد از اینکه از سوی زوج ثروتمند به این زوج جوان ، پیشنهاد خدمتکاری در منزلشان داده می شود ، گلی و رضی ناراحت و عصبانی این درخواست را رد می کنند و به سرعت سوار ماشین خود می شوند . از آن لحظه به بعد با کمال تعجب ، ماشین بر روی دوچرخ خود به حرکت ادامه می دهد و همین مساله باعث سوال ، پرسش و همینطور تعجب مردم شهر می شود . هر کس بنا به عقیده خود ، این پدیده را به نوعی تفسیر می کند. تا این که با بالا گرفتن موضوع و پخش خبر آن دو در سطح شهر ، موتور سوارانی با چوبدستی و چهره های پوشیده به دنبال آنان گسیل می شوند ، به آن دو حمله می کنند و آنها را مورد ضرب و شتم قرار داده و زخمی می نمایند .

در آخر گلی که گویی تازه از خواب خیالی خود برخاسته است و دیگر حاضر نیست به همان زندگی فقیرانه گذشته ادامه دهد ، با قبول کفشهای "سیندرلا" که از همان خانواده اشرافی گرفته بود ، عقیده جدید خود را مثل کفشهای سیندرلا به رخ رضی می کشد و به خانه می رود.

فیلم علی رغم دیالوگ های شعاری و همین طور فضای سیاسی جاری ، به هیچ وجه کسل کننده و دور از واقعیت به نظر نمی رسد.

دو جوان عاشق به دور از دنیای پرهیاهو و سیاست زده اطراف خودشان می خواهند به تاثیر گذارترین نیاز بشری خود که عشق دو طرفه و ازدواج است ، لبیک گویند ؛ اما هر حرکتشان گویی در چنبره قضاوت دیگران محصور شده است و هر چه خیابان خوشبختی شان را بیشتر طی می کنند ، کمتر به قصر رویایی شان نزدیک می شوند. آن دو ادعایی در ساختن فرهنگ و تمدن جدید ندارند همانطور که به چگونگی ساخت معادلات عجیب سیاسی نیز کاری ندارند ، آن دو فقط جایی برای بیان عشقشان و زندگی آینده شان می خواهند.

در سکانسی که رضی و گلی به تپه ای از شن و ماسه برخورد می کنند رضی با صدایی که از جرثقیل شنیده می شود ، به گفتگو می پردازد که این خود نماد قدرت پول است بر ضعف ماشین فقر و بیانگر این حقیقت است : کسی که قدرت دارد ، حتما پول دارد و هر آن کس که پول دارد ، قدرت را می خرد و ضعیف را به بازی می گیرد.

یکی از تمهیدات موثر و کارآمد فیلمنامه استفاده کاملا امروزی و قابل درک از رادیوست. رادیوی ماشین رضی یک "دانای کل" تمثیلی است که با خبرهای موجز و به روز خود ، حال و هوای شهر را بیان می کند و وقتی آن دو تصادف می کنند ، خیلی سریع و بلافاصله خبر تصادف یک خودروی ژیان در اتوبان پخش می شود که وجه درونی و نمادین قضیه همان مطرح نبودن مشکلات این دو عاشق بی خانه است که در لابه لای  خنده های اغراق آمیز گوینده رادیو در وصف هوای خوب و خوشبختی همشهریان عزیز محو و کمرنگ می شود.

"سیندرلا" در حیطه کارگردانی و ایجاد ریتمی مناسب ، موفق نشان داده است و این که حس طنز در زیر نویس هر صفحه از سکانس هایش جاری است ، به خوبی نمایانگر ذائقه شناسی سازندگانش می باشد.

"سیندرلا" علی رغم سادگی داستان و بیانی بی پیرایه از طرف کارگردان ، لحظاتی به ورطه خطابه گویی صرف نزدیک می شود که حتی درونمایه ای از عشق و دلدادگی قهرمانانش هم نمی تواند رنگ و لعابش را تغییر دهد.

"سیندرلا" نوعی دیگر از دردهای اجتماعی را بیان می کند. این فیلم تخیل یک زوج جوان است که از عالم خیال و آسمان پرستاره خوشبختی ناگهان به زمین خشن و بی رحم عالم واقعیت پرتاب می شود که در این پرتاب ، سیاست را ناخواسته مرکب خود می بینند و تنها سوغات ترحم آمیزشان یک جفت کفش سیندرلاست و بس.

به نقل از روزنامه جام جم (26 آذر 81)

UserName