• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2170
  • چهارشنبه 1384/4/29
  • تاريخ :

مهم این است كه خندیدن از یادمان نرود


«جیم كرى» را اولین بار در افتتاحیه فیلم «مجستیك» دیدم. كنار «فرانك دارابونت» (كارگردان فیلم) ایستاده بود و به سئوال هاى خبرنگاران جواب مى داد. میكروفن ها و دوربین ها به طرف او مى چرخیدند و او هم هیچ كدام را رد نمى كرد. دارابونت طرفداران كمى داشت. همه مى خواستند با كرى مصاحبه كنند. حتى به این راضى بودند كه او جلوى دوربین، براى تماشاگران شبكه شان دستى تكان دهد. بار دومى كه او را از نزدیك دیدم، همان شبى بود كه مى خواستند فیلم «گرینچ چه طورى كریسمس را دزدید؟» را نشان بدهند. از قبل مطمئن بودم كه به خاطر نوع داستان و اقتباسش از داستان هاى «دكتر سئوس» محوطه شلوغ خواهد بود. اما وقتى به آن جا رسیدم، حیرتم صدبرابر شد. غلغله بود. دم در ورودى، جمعیت آن قدر زیاد بود كه نمى شد داخل شد. همه مى خواستند بازیگر محبوبشان را ببینند و از او امضا بگیرند. حق داشتند. كرى، یكى از محبوب ترین بازیگرهایى است كه سینما تا به حال به خودش دیده است. طیف آدم هایى كه او را دوست دارند و به خاطر حضور او در فیلمى به تماشایش مى روند، خیلى زیاد است. خود او هم این واقعیت ها را مى داند، اما سعى نمى كند از آنها سوءاستفاده كند. وقتى از او تعریف مى كنند، فقط مى خندد. قرار این مصاحبه را شب افتتاحیه «مجموعه اى از وقایع ناخوشایندِ لمونى اسنیكت» گذاشتیم. همدیگر را از دور دیدیم و دست تكان دادیم. نزدیكش كه رسیدم گفتم هفته آینده وقت دارى؟ و كرى، انگار كه از قبل تمرین كرده باشد، گفت: «فكر نمى كنى توى این یه هفته خواب به چشمام نیاد؟»

• داستان زندگى ات را قبلاً در مجله ها خوانده ام. در همین صفحه هایى كه حرف هاى راست و دروغ را درباره آدم ها با هم مخلوط مى كنند و به اسم واقعیت تحویل مى دهند. درست یادم نیست كه قبلاً خودت راجع به این قضیه حرفى زده اى یا نه، اما اگر ایرادى ندارد مى خواهم از اول شروع كنى. چه سالى به دنیا آمده اى؟ در كدام شهر و خانواده ات چه جور خانواده اى بوده اند.

راجع به این قضیه قبلاً حرف زده ام. چیز به خصوصى نیست كه بخواهم مخفى اش كنم. من هم مثل همه یك زندگى عادى داشته ام. سال 1962 به دنیا آمده ام. در شهر نیوماركت در انتاریویِ كانادا.

• چه جالب! فكر مى كردم آمریكایى هستى!

الان آمریكایى هستم. ولى قبلاً فقط همسایه آمریكایى ها بودم. بین خانه ما و آمریكایى ها كیلومترها فاصله بود. حتى با دوربین هم نمى شد خانه آن ها را دید.

• مثل این كه كوچك ترین بچه خانواده بوده اى. این چیزى است كه در همان مطالب خوانده ام. راست است؟

بین آن همه حرف، این یكى درست است. دلیلش هم این است كه بعد از نمایش «ایس ونچورا: وقتى طبیعت فرامى خواند» (محصول1955) خبرنگار یكى از مجله ها آدرس مادرم را پیدا كرد و همین طور كه او داشت خرید مى كرد، كمى با او قدم زد و اطلاعاتى را كه راجع به من لازم داشت از او گرفت. مادرم فكر كرده بود او یكى از همسایه هاى تازه است. خیلى از حرف هایى كه راجع به دوره بچگى ام مى زنند، از همان ملاقات كذایى مى آید.

• خب، تو هیچ وقت حاضر نیستى درباره زندگى ات درست و حسابى توضیح بدهى. همین است كه خبرنگارها هم راه مى افتند و این طورى واقعیت را كشف مى كنند.

اگر فقط این طورى بود كه ایراد نداشت. اما آن ها فقط آن قسمت هایى را كه خودشان دوست دارند و به كارشان مى آید چاپ مى كنند و لابه لاى این حرف ها هم چیزهایى را اضافه مى كنند كه دوست دارند در زندگى من باشد. این جیم كرى اى كه مطبوعات معرفى مى كنند، با آن آدم خواب آلودى كه من هر روز صبح در آینه مى بینم، زمین تا آسمان فرق دارد. فكر مى كنم یك سال پیش بود كه رفته بودم روزنامه صبح را بخرم. روزنامه فروش صدایم كرد و گفت شما جیم كرى هستید؟ به لحاظ منطقى نمى توانستم به آدمى كه سال ها است از او روزنامه مى خرم دروغ بگویم.

بعد او مجله اى را به من نشان داد كه عكس بزرگم را چاپ كرده بود و كنارش نوشته بود جیم كرى هیچ علاقه اى به خواندن روزنامه ها ندارد و مى گوید خبرنگارها پست ترین آدم هاى روى زمین هستند!

• از قول تو این حرف را نوشته بودند؟

آره، و تیترش آن قدر درشت بود كه آدم فكر مى كرد لابد همچو حرفى زده شده كه این قدر درشت چاپش كرده اند. ولى من به شرافتم قسم مى خورم كه هیچ وقت راجع به خبرنگارها همچو حرفى نزده ام. اصلاً راجع به هیچ آدمى همچو حرفى نمى زنم.

• از بحث خودمان دور افتادیم. گفتید بچه كوچك خانه هستید؟

آره، سه تا خواهر و برادر بزرگ تر دارم. از همان بچگى فهمیدم كه راز موفقیت این است كه همه از تو حساب ببرند! این بود كه شروع كردم به شیطنت هاى بچگانه و هنوز زبان باز نكرده بودم كه اهل خانه از دستم عاصى بودند! مادرم همیشه مى گوید جانور بى نظیرى بودى! اما مطمئنم چون دوستم دارد به جاى جانور چیز دیگرى نمى گوید.

من كه درست یادم نیست، اما مى گویند یك گلدان شیشه اى خوشگل در خانه مان بوده كه پدرم علاقه خاصى به آن داشته است و من یك روز كه داشته ام سینه خیز روى زمین مى رفته ام، آن را دیده ام و فكر كرده ام بهتر است آن جا نباشد. این است كه دستم را زده ام به آن گلدان و گلدان هم روى زمین تكه تكه شده. من حتى چیزى از عربده هاى پدرم را هم یادم نمى آید كه مى گویند همه محله را خبر كرده بوده است. پس مى بینید كه من از اول آدمى بوده ام كه راه و رسم مشهورشدن را مى دانسته ام.

• سال هاى نوجوانى چطور گذشت؟ آن موقع هم گلدان و شیشه مى شكستید؟

نه، آن كارها دیگر فایده اى نداشت. قبلاً نشان داده بودم كه در این كار آدم موفقى هستم. بنابراین باید به فكر راه تازه اى مى گشتم. این بود كه برنامه هاى تلویزیونى را جدى گرفتم و نمایش هایى را كه صبح تا شب پخش مى كردند، دنبال كردم. همه جور نمایشى بود. بین این نمایش ها هم كارهاى خوب پیدا مى شد و هم كارهاى خیلى بد. كم كم دیدم چیزى از این بازیگرهایى كه هر شب برنامه اجرا مى كنند، كم ندارم. كاغذ و قلم را برداشتم و بعضى چیزهاى بامزه اى را كه به زبانشان مى آمد، یادداشت كردم. وقتى این جمله هاى بامزه را یادداشت كردم، تازه فهمیدم كه قبلاً الكى به حرف هایشان خندیده ام. گاهى در یك نمایش حتى یك جمله بامزه هم پیدا نمى شد. وقتى این جمله ها نصف دفترچه یادداشت كوچكم را پر كردند، فكر كردم بهتر است تمرین هایم را شروع كنم. خانه ما زیرزمینى داشت كه مى شد در آن ورجه وورجه كرد و بالا و پایین پرید. پدرم هم راضى بود كه من جیغ هایم را در آن زیرزمین بزنم و صدایم در خانه نپیچد. دو هفته تمام تمرین كردم و بعد از پدر و مادر و خواهر و برادرهایم خواستم از پله ها پایین بیایند و بازى ام را ببینند. اول كسى قضیه را جدى نگرفت. اما بعد كه جیغ بلندى كشیدم و شروع كردم به گریه كردن، همه حساب كار دستشان آمد. بازى آن روز من، تركیبى بود از همه آن نمایش هاى تلویزیونى. اما كارى كه كرده بودم این بود كه جمله ها را طورى پشت هم چیده بودم كه معنى داشتند. در تمام مدت اجراى برنامه، خانواده ام پلك هم نزدند و با حیرت به حركت هاى مسخره من و دیالوگ هاى مسخره ترى كه به زبانم مى آمدند، نگاه مى كردند. وقتى تمام شد، تعظیم كردم و از آنها خواستم كه برایم دست بزنند.

• لابد شوخى مى كنى! این چیزى كه تو تعریف مى كنى خودش یك نمایش تلویزیونى است. فكر مى كنم چیزى شبیه به این را قبلاً دیده ام.

نه، شوخى نمى كنم. تازه در مدرسه هم معلم ها مى دانستند كه با چه آدمى طرف هستند. بچه ها وقتى از درس خسته مى شدند و حوصله نوشتن و گوش دادن نداشتند، از معلم ها مى خواستند كه من را ببرد پاى تخته تا برایشان نمایش اجرا كنم. این كار را مى كردم و آنها هم لذت مى بردند و مى خندیدند. معلم ها بدشان نمى آمد كه تفریحى بكنند. این جور وقت ها به تنهایى یك نمایش ده پانزده دقیقه اى اجرا مى كردم. نمایش هاى تك نفره واقعاً سخت هستند، مخصوصاً اگر قرار باشد یك بچه آنها را اجرا كند.

• این چیزهایى را كه مى گویى، همین الان هم مى شود در تو دید. در رفتارت، در حرف هایت و همین طور در برخوردت با مردم. اما خیلى دلم مى خواهد توضیح بدهى كه چرا یك دفعه شوخى هایت در سینما جدى شده اند. جیم كرى اى كه این روزها بازى اش را روى پرده سینماها مى بینیم، با جیم كرى «احمق و احمق تر» (1994)، یا «دروغگو، دروغگو» (1997) خیلى فرق دارد. خودت مى خواستى كه این فرق به وجود بیاید، یا این كه كارگردان ها تو را به این سمت هل دادند؟

اول این كه هیچ كسى نمى تواند من را هل بدهد، چون خودم را به دستگیره اى چیزى بند مى كنم و خودشان را با پا هل مى دهم. اما این چیزى كه دارى بهش اشاره مى كنى، خواسته خود من بود. یك روز به این نتیجه رسیدم كه باید فیلم هاى دیگرى را براى بازى انتخاب كنم. فیلم هایى كه جدیتشان با شوخى ها هم هماهنگ باشد و همه فیلم روى شوخى هاى من و بازى ام نگردد. اما راضى كردن كارگردان ها و كمپانى ها كار سختى بود. به چند كارگردان مشهور گفتم كه دوست دارم در فیلم هایشان بازى كنم. آنها گفتند كه جنس بازى من به فیلم هاى آنها نمى خورد. ولى آن چیزى كه آنها فكر مى كردند جنس بازى من است، خواسته كارگردان هاى دیگر بود. دیگران از من خواسته بودند كه آن طور بازى كنم. اما وقتى دیدم كه همه مى خواهند یك نوع بازى به خصوص را ارائه كنم، تصمیم گرفتم كه حرفشان را گوش نكنم و كارگردان هاى دیگرى را براى كار انتخاب كنم. بخت بلندى داشتم كه با «پیتر ویر» در «نمایش ترومن» كار كردم. یادم است قبل از نمایش فیلم، خیلى از سینمایى نویس ها ابراز نگرانى مى كردند و مى گفتند جیم كرى فیلم را خراب كرده است. اما خود ما مى دانستیم كه نتیجه خوب درآمده است. بعد از نمایش فیلم، همه مرا تشویق كردند و گفتند كار خوبى كرده اى كه این سینما را انتخاب كرده اى.

خیلى از نقدها به بازى من مربوط مى شد و این كه اگر كسى دیگر به جاى من در نقش «ترومن بربنك» (شخصیت اصلى فیلم كه از ابتداى تولد تحت نظر بوده و زندگى اش را همه مردم دنیا مستقیم دیده اند) بازى مى كرد، فیلم خوبى نمى شد.

• البته تو زرنگى خاص خودت را دارى. هم در «مجستیك» بازى مى كنى كه طرفداران محدودترى دارد، هم در «بروس توانا» كه كمدى دیوانه وارى است و در همه دنیا طرفدار پیدا كرد.

خب، من هیچ تضمینى نداده ام كه آن نوع كمدى را كنار بگذارم. هر وقت فكر كنم به آن نوع كمدى نیاز دارم، حتماً به سراغش مى روم. به خاطر همین بود كه در بروس توانا بازى كردم. بعد از نمایش فیلم، با چند كشیش دوست شدم كه مى گفتند بازى من به اندازه هزار اندرز آنها مهم است. از شنیدن حرف آنها خوشحال شدم.

• ادامه این نوع بازى را مى شود در فیلم «آفتاب ابدى یك ذهن بى لك» دید. كمدى نامتعارف «میشل گوندرى» با بازى تو به چیزى توضیح ناپذیر تبدیل شده است. من آفتاب ابدى یك ذهن بى لك را دوست دارم، اما موقعى كه از سینما بیرون آمدم نمى دانستم داستانش را چه طور تعریف كنم. موقعى كه مى خواستى در فیلم بازى كنى، گوندرى داستان فیلم را برایت تعریف كرد؟ از او خواستى كه این كار را برایت بكند؟

داستان فیلم را در همان حد طرح اولیه مى دانستم. همین حد براى من كافى بود. بقیه اش به عهده خود گوندرى بود. ولى چیزى كه براى من اهمیت داشت، علاوه بر ایده اولیه فیلم نگاه گوندرى بود به مقوله دوست داشتن و دوست نداشتن. در زندگى روزمره، خیلى اوقات آدمى را دوست داریم و سعى مى كنیم وقتمان را با او بگذرانیم. دست كم در ظاهر طورى رفتار مى كنیم كه انگار به او علاقه مند هستیم و هر كارى كه بخواهد و از دستمان بربیاید، برایش انجام مى دهیم. اما موقعى كه ورق برگردد، طورى رفتار مى كنیم كه انگار آن آدم را قبلاً هیچ وقت ندیده ایم. من این رفتارها را دوست ندارم. ایده گوندرى عالى بود و «چارلى كافمن» هم موقع نوشتن آن را بسط داد. بعد از این كه گوندرى به این نتیجه رسید كه من باید در فیلم بازى كنم، قرارى گذاشتیم تا من و چارلى با هم آشنا شویم. در طول این دیدار كه فقط نیم ساعت طول كشید، فقط من حرف مى زدم و چارلى فقط سر تكان مى داد. آدامسى هم گوشه دهنش بود كه به خاطرش مجبور بود مدام دهنش را بجنباند. بعد از این دیدار، چارلى چیزهایى را از فیلمنامه حذف كرد و چیزهاى دیگرى را به آن اضافه كرد. شب افتتاحیه فیلم خبرنگارها از من مى خواستند كه درباره بازى ام در این فیلم حرف بزنم. كار سختى بود. هنوز نمى دانم در این فیلم چه كرده ام. لابد چون همه چیز فیلم خوب بوده، بازى من هم طبیعى از كار درآمده است. اما یك چیزى هم هست كه دلم مى خواهد همین جا بگویم. اگر كسى جز «كیت وینسلت» روبه روى من بازى مى كرد، محال بود به نتیجه خوبى برسیم. یادم است آن صحنه اتوبوس را با یكى دو برداشت گرفتیم و خود گوندرى هم شگفت زده شده بود. چون فكر مى كرد دست كم به شش یا هفت برداشت احتیاج است. آفتاب ابدى یك ذهن بى لك سخت ترین فیلمى است كه تا حالا بازى كرده ام. دوست ندارم در فیلم هایم فقط تماشاگرها را بخندانم. دوست دارم یك هفته بعد از دیدن فیلم، موقعى كه در خانه خودشان نشسته اند و به كارى مشغول هستند، یاد صحنه اى به خصوص بیفتند و از خنده روده بر شوند.

• یكى دیگر از بازى هاى عجیبت، نقش «كنت اولاف» است در فیلم «مجموعه اى از وقایع ناخوشایندِ لمونى اسنیكت». این هم از آن بازى هایى است كه به فیلم هاى قبلى ات شبیه نیست. قبل از دیدن فیلم فكر مى كردم با چیزى مثل «گرینچ چطورى كریسمس را دزدید؟» طرف هستم. چون داستان هاى «دنیل هندلر» را نخوانده بودم. الان هم نخوانده ام. اما بعد از دیدن فیلم حس كردم كه با یكى از باشكوه ترین و تلخ ترین كمدى هاى فانتزى عمرم طرف شده ام. قبل از این كه بازى در فیلم را قبول كنى، داستان ها را خوانده بودى؟

نه. اول فیلمنامه «رابرت گوردون» را خواندم كه به نظرم خیلى عجیب آمد. به «برد سیلبرینگ» (كارگردان فیلم) گفتم كه چه داستان عجیبى را براى ساختن انتخاب كرده اى. او هم به من گفت كه باید اصل كتاب ها را بخوانى تا ببینى كه هندلر چه نبوغى داشته و چه چیزهایى نوشته است. در طول فیلمبردارى، دو جلد از این رمان را خواندم. دلم مى خواست بقیه اش را هم بخوانم. اما هنوز فرصتى پیش نیامده است. یادم است بعد از خواندن فیلمنامه پرسیدم كه پس این لمونى اسنیكت خودش كجاست؟ سیلبرینگ گفت فقط صدایش را مى شنویم. بعد هم گفت كه «جود لا» به جایش حرف مى زند. واقعاً حسودى ام شد. درست است كه من كنت اولاف بودم، ولى خود لمونى اسنیكت بودن هم لذتى دارد.

• با آن گریم سنگین و عجیب مشكلى نداشتى؟ فكر نكردى كه بهتر است این گریم كم رنگ تر باشد تا تماشاگر تو را در نگاه اول بهتر تشخیص بدهد؟ راجع به این موضوع با سیلبرینگ حرف نزدى؟

نه، دلیلى نداشت كه بخواهم در این مورد چیزى بگویم. من از این كه روى صورتم گریم سنگینى باشد، ناراحت نمى شوم. اتفاقاً فكر مى كنم بهتر از این است كه مثل همیشه ام باشم. هرچه قیافه ام در فیلم با قیافه همیشگى ام فرق داشته باشد، راحت تر مى توانم آن نقش را بازى كنم. اولین اتودهایى را كه طراح گریم زده بود دیدم. از آن جا كه فیلم داشت از روى یك داستان مشهور ساخته مى شد، طبیعى بود كه طراح گریم چیزى را از خودش درنیاورده و آن چیزهایى كه طراحى كرده از توضیحات نویسنده آمده اند.

• خودت دوست دارى كدام نوع كمدى را ادامه دهى؟ دوست دارى كارگردان هاى كدام نوع بیش تر به سراغت بیایند؟ آنهایى كه كمدى هاى معمولى ترى مى سازند، یا آنها كه اهل كمدى هاى نامتعارف هستند؟

هر دو را دوست دارم. اما دلم نمى خواهد فقط یكى از آنها را ادامه دهم. اتفاقى كه حالا افتاده این است كه دارم هر دو نوع كمدى را كار مى كنم. چیز بیشترى هم نمى خواهم. فكر مى كنم این دو نوع كمدى در اصل فرق زیادى با هم ندارند. مهم این است كه خندیدن از یادمان نرود.

پاسكال برتن

ترجمه: گیتى سروش

UserName